83-گفتار یکم : بستر اقتصادی انقلاب ایران (از منظر اقتصاد سیاسی)

* جناب آقای عظیمی، جنابعالی در بخش پیشین بحث، (4) در اشاره به علل و عوامل انقلاب ایران از منظر اقتصاد سیاسی به تحولات دهه سی بویژه سال 1335 به عنوان نقطه عطف، توجه نمودید. علت تأکید شما بر رویدادهای این سالها چیست و چرا آغاز بحث از تحولات مرتبط با انقلاب را در این مقطع زمانی میدانید؟

عظیمی: اجازه دهید برای جواب به این سؤال شما کمی از نظر زمانی عقبتر برویم. در بحثهایقبلی خود اشاره کردم که جامعه ایرانی در دوران قبلازانقلاب دارای ویژگی مهم ثنویت تاریخی بوده است. به علاوه، حکومت رسمی جامعه ایران در آن دورهها همیشه از سایر ابعاد زندگی عقب بوده است. اقتصاد جامعه در عصر کشاورزی پیشرفته و یکجانشینی و بازرگانی قرار داشته، در حالی که حکومت از شیوه زندگی عشایری ـ که شیوه دوران ما قبل تاریخ کشاورزی پیشرفته است ـ

ــــــــــــــــــــــــــــ

1. دکترای اقتصاد، مسئول تحصیلات تکمیلی دانشگاه آزاد اسلامی مرکز.

2. دکترای اقتصاد، عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت مدرس.

3. دکترای اقتصاد، عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت مدرس.

4. بخش نخست گفتگو با دکتر حسین عظیمی، در گفتار سوم از دفتر اول عرضه شده است.

در اینجا مجدداً یادآوری میشود که تحلیلهای حاضر در اواخر سال 1374 ارائه شده است. بنابراین تحولات سالهای اخیر مورد توجه مباحث یاد شده نمیباشد.

[240]

سرچشمه میگرفته است. این نظام زندگی در ایران تداوم مییابد و در همان حال، انقلاب صنعتی در بخش دیگری از جهان پیش میآید و امواج این انقلاب در داخل کشور ما احساس میشود و در نهایت، با ویژگیهای خاص جامعه ما تلفیق میشود و به جنبش مشروطیت میانجامد. دوران گذار تاریخی شروع میگردد و دراین فرآیند،اولین حکومت غیر قبیلهای ایران شکل میگیرد. ولی این حکومت دارای جایگاه اجتماعی نیست; چراکه اساس گذار ایران که این حکومت را به دنبال آورده، ناشی از تغییر ساختار طبقات اجتماعی داخل کشور نیست. به هر حال در این فرآیند، رضاشاهی پیدا میشود که دست به کارهایی میزند، سپس جنگ جهانی دوم پیش میآید که رضا شاه را حذف میکند. با حذف رضا شاه، دوره 20 ـ 29 (آغاز سلطنت محمد رضا شاه تا نهضت ملی شدن نفت) در ایران شروع میشود. این دوره، دوره آزمون احزاب سیاسی است. تا قبل از سال 32 دوران ملی شدن نفت و دوران حکومت مرحوم دکتر مصدق است. سپس کودتای ضد حکومت ملی اتفاق میافتد و این حکومت از بین میرود.

این که بنده بحثم را از سال 1335 شروع کردم، منظورم همین دوران بعد از حکومت مرحوم دکتر مصدق است. چرا این دوران دوران ویژهای است. چرا باید بحث حوادث اخیر ایران را از این دوران شروع کرد؟ برای درک این مسئله بد نیست که این تاریخ را به سال میلادی تبدیل کنیم. اوایل دهه 1330 شمسی همان سالهای دهه 1950 میلادی، یعنی سالهای اولیه پس از جنگ جهانی دوم است. از دوران جنگ جهانی دوم دو قدرت بزرگ خود را نشان میدهند: یکی قدرت استالین و شوروی، و دیگری قدرت آمریکا. به عبارت دیگر، از یک طرف در دنیای غرب، نظام سرمایهداری با تغییر امپراتوری این نظام از انگلیس به آمریکا شکلی تازه میگیرد و از طرف دیگر، در دنیای کمونیسم هم نهایتاً شوروی محور قدرتمند و امپراتور جدید میشود و دوران جنگ سرد شروع میشود.جنگ سرد در همه جهان، از جمله در ایران، آثار مهمی به همراه میآورد. به هر حال، جنگ سرد تثبیت شد و رقابتهای جهانی دو قدرت بزرگ سرمایهداری (بلوک غرب) و کمونیسم (بلوک شرق) شکل گرفت و این امر، همان طور که گفتم، مصادف است با اوایل دهه 1330 شمسی. در این شرایط، وقتی به تاریخ کشور نگاه میکنیم عامل دیگری نیز توجه ما را به خود جلب میکند. (البته بنده مورخ نیستم، ولی وقتی سعی کردم اقتصاد کشور را بفهمم دیدم با

عوامل اقتصادی صرف نمیتوانم مسائل اقتصادی کشور را درک کنم. پس تا حدودی از حوزه تخصصی خود خارج شدم و اجباراً به مطالعه عوامل تاریخی، اجتماعی، سیاسی و... در حد امکان پرداختم) و آن این که قشرهایی از جامعه ما که از دیدگاه اجتماعی در ساختار سیاسی ایران برای دهههای متمادی دارای اهمیت بودند، درست مقارن با دوران جنگ سرد از اعمال نفوذ در صحنه سیاست ایران باز میمانند. این اقشار عبارت بودند از: روحانیت، روشنفکران و اشراف (شاه، خوانین،...). در تاریخ معاصر ایران، ساختار سیاسی داخلی همیشه در اثر فعل و انفعالات بین عامل خارجی از یک طرف، و این سه قشر داخلی از طرف دیگر، شکل میگرفته و عمل میکرده است. اما در آغاز دهه سی شمسی وضع به این قرار است که این سه قشر از اعمال نفوذ مؤثر بر سیاست ایران باز میمانند; شاه و خوانین، بعد از دوران مصدق تمام قدرت خود را از دست میدهند. شاه در این دوران از مملکت فراری میشود و زیر چتر حمایت دولتهای خارجی به ایران برمیگردد، به علاوه این که جوان و کم تجربه است. روشنفکران کشور نیز که عمدتاً در احزاب مختلف این دوران سامان گرفته بودند و یا با حکومت دکتر مصدق همراه بودند، در جریان کودتا به شدت لطمه میخورند (زندانی میشوند، اعدام میشوند و حذف میشوند) و به هر حال از صحنه دخالت مؤثر در سیاست کشور خارج میشوند. قشر روحانیت هم در تمام دوران حکومت رضا شاه و دوران کودتا لطمات وسیعی میخورد و اکنون (سالهای دهه 1330) از اعمال نفوذ مؤثر در صحنه حکومت باز میماند. در نتیجه، سه قشری که معمولا در شکلگیری سیاست ایران و در سازماندهی حکومت ایران بعد از مشروطیت، از نظر داخلی دارای نقش مهم بودهاند در این مقطع تاریخی، یعنی پس از کودتای براندازی حکومت ملی دکتر مصدق، به شدت تضعیف شدند. معنای این حرف این نیست که این قشرها از بین رفتند، نه; عرض بنده این است که این سه قشر از دخالت مؤثر در صحنه سیاست کشور بازماندند و این امر در زمانی اتفاق افتاد که جنگ سرد، تازه در صحنه جهان شدت گرفته بود و امپراتورانی تازه نفس پدیدار شده بودند.

سیاست ایران از مشروطیت به بعد هم معمولا در اثر کنش متقابل عوامل خارجی و داخلی شکل میگرفت; یک کفه این ترازو اقشار داخلی بودند و کفه دیگر آن را نفوذ خارجی تشکیل میداد. حالا کفه داخلی بسیار سبک شده بود و در این حال، طبیعی است که قشر خارجی قدرت بیشتری پیدا میکند و تصمیم گیرنده اصلی میشود. به این صورت است که قدرت خارجیها در تصمیمگیریهای سیاسی ـ اقتصادی ایران در این دوران بیش از هر دوران دیگری میشود و به واقع، خارجیها فعّال ما یشاء میشوند. ضمن اینکه این سالها درست مصادف است با زمانی که ایران به علت وضعیت حساس جغرافیای سیاسی آن (مرز طولانی با شوروی در شمال و مرز طولانی با خلیج فارس و حوزههای نفتی غنی آن در جنوب) برای آمریکا کشور بسیار مهمی میشود و برای بلوک غرب امری حیاتی محسوب میگردد. نظریه علمی حاکم در امپراتوری غرب هم عمدتاً از نگرشهای روستو، که قبلا مورد اشاره قرار دادم، نشأت میگیرد و قرار میشود اقتصاد ایران شکوفا شود تا ایران به دامان کمونیسم نیفتد. بر اساس این نظریه، یک کشور برای تحول به سوی صنعتی شدن،باید ساختار سنتی خود را تغییر دهد. در بررسیهای مربوط به ایران به این نتیجه رسیدند که این ساختار سنتی را باید اساساً از طریق ایجاد تغییرات در شیوههای تولید و مالکیت (کشاورزی ـ روستایی) سامان داد و به همین دلیل، اصلاحات ارضی در این دوران مطرح شد.

این اصلاحات ارضی آیا به دنبال توزیع عادلانه زمینبود؟ چنین هدفی به هیچ وجه در اصلاحات ارضی آن دوران مطرح نبود; هرچند چون در شعارهای آن دوران این مسئله مطرح میشده، برخی فکر میکنند که بله، اصلاحات ارضی برای ایجاد عدالت اجتماعی بوده و به همین خاطر شکست خورده است. اما در واقع اصلا این طور نیست. اصلاحات ارضی معرفی شده به جامعه ایرانِ آن زمان متکی بر نگرش نظری روستو بود. در این نگرش، اصلاحات ارضی صورت میگیرد تا ساختار سنتی مالکیت را حذف و مالکیت سنتی را به مالکیت مدرن تبدیل کند. این اصلاحات ارضی با نهاد مالکیت هیچ مشکلی ندارد، با مالکیت بزرگ هم مشکلی ندارد، تنها به دنبال ایجاد مالکیت نوین است. به این دلیل هم به مالک روستا میگفتند آقا بیا ده خود را بفروش، تحویل بده، ما کمک میکنیم تا مالکیتهای عظیمتری به دست آوری. مگر روستای سنتی ایران از نظر زمین چقدر بزرگ بود؟ یک دِه صد هکتاری در آن زمان، دِه خیلی بزرگی محسوب میشد. به مالک این ده میگفتند این صد هکتار را بفروش; ولی در همان زمان به همین آدم میگفتند بیا زیر فلان سد 500 هکتار زمین با قیمت مناسب و اعتبارات بانکی مناسب، همراه با ماشین آلات ارزان به تو میدهیم که کشاورزی جدید را سامان دهی. به عبارت دیگر، مخالفت با مالکیت بزرگ کشاورزی مطرح نبود، بلکه مخالفت با نوع خاصی از مالکیت مطرح بود. یعنی مالکیت سنتی باید به مالکیت متفاوت و جدیدی تبدیل میشد. برای طراحی این اصلاحات ارضی در سال 1339 (1960 میلادی) در ایران و چندین کشور منطقه، آمارگیری عمومی کشاورزی انجام شد. این آمار گیری تحت پوشش سازمان ملل انجام گرفت و اطلاعات معتبر مفصلی برای شناخت کشاورزی کشورهایی مانند ایران فراهم کرد. اصلاحات ارضی کشور در اساس، بر مبنای این اطلاعات طراحی و اجرا شد.

به هر حال، نکته این است که ایران آن زمان در دستهای پرقدرت بلوک غرب قرار گرفت. آنها به این نتیجه رسیدند که ایرانی که در کفه ترازوی آنها قرار گرفته، باید از فقر بیرون بیاید تا کمونیست نشود. بنابراین شروع به برنامه ریزی برای کشور کردند و مهمترین اقدام آنها طراحی و اجرای اصلاحات ارضی برای نوین سازی ساختار مالکیت در کشور بود. اما طبیعی است که این اقدام را کافی نمیدانستند و فعالیتهای دیگری نیز در این راستا به انجام رساندند; از جمله در سال 1338 بانک توسعه صنعت و معدن ایران را پایهگذاری کردند; چرا؟ گفتند باید کارفرمایی صنعتی توسط این بانک، در ایران ایجاد شود و ثروتمندان ایرانی را به سرمایهگذاری در صنعت سوق دهد. در اینجا فرصت بحث تفصیلی راجع به این بانک، چگونگی فعالیت، و آثار عملی آن نداریم; همین قدر اشاره میکنم که این بانک جایگاه خاصی در تحولات اقتصادی دوره پس از 1335 ایران دارد. مسئله دیگری که در همین دوره مورد توجه قرار گرفت، ایجاد زیرساختهای فیزیکی (راه، نیروگاه، بندر و ...) بود که لازمه صنعتی شدن بود. برای این کار هم سازمان برنامه کشور را تجدید سازمان کردند و با تخصیص بخشی از درآمد نفت قرار شد سازمان مزبور، توسعه زیربنا سازی را در پیش گیرد. نیاز دیگر، نیاز به برنامهریزی بود; برای این کار گروههایی را از دانشگاه هاروارد و سایر دانشگاههای معتبر آمریکا برای کمک به ایران آوردند. عنایت کنید که در این دوره، بانک توسعه و صنعت درست شد، اصلاحات ارضی بنیان سنتی مالکیت را تغییر داد، سازمان برنامه به زیربناسازی پرداخت، برنامهریزی توسعه به نحو خاصی مطرح گردید، سپس بانک اعتبارات صنعتی برای تأمین مالی صنایع کوچکتر، بانک توسعه کشاورزی برای تأمین مالی کشاورزی بزرگتر، و بانک تعاون کشاورزی برای تأمین مالی کشاورزی کوچکتر درست شد. بانک جهانی نیز در کنار این همه قرار گرفت و در نتیجه، تغییر بافت اقتصادی کشور از این دوران آغاز شد.

پس میبینیم که در زمانی که ما از نظر داخلی ضعیف شده بودیم نفوذ خارجی براحتی آمد و شروع به اجرای برنامههای خود کرد; برنامههایی که از نظر آنها برای پیروزی در جنگ سرد لازم بود. این گونه است که در آن دوران، آمریکا به خاطر منافع خود شروع به اجرای پروژههای زیربنایی در ایران کرد; یعنی ساختن راه، ساختن سد، ساختن نیروگاه، ساختن فرودگاه و ایجاد سایر زیر بناها. نه این که دلش برای ما سوخته بود یا نسوخته بود. در ارتباطات بین المللی بحث دلسوزی مطرح نیست; تنها بحثی که مطرح است همان بحث منافع است. به هر حال، این مجموعه اقدامات به ایجاد تحول اساسی در اقتصاد کشور منتهی میشود. البته صحنههای سیاسی ـ اجتماعی ما هم ثابت و بدون تغییر نمیماند. صحنه بینالمللی هم ثابت نمیماند. ولی این مجموعه در حدود پانزده سال دوام میآورد تا میرسیم به حول و حوش سالهای اولیه دهه پنجاه شمسی که شرایط تازهای در داخل و خارج کشور پیش میآید; اولا در مبانی تفکر غرب در زمینه کمونیسم و انقلاب تغییراتی ایجاد میشود و روشن میگردد که بحثهای روستو ضمن این که در خیلی از زمینهها بحثهای معتبری است، ولی در این نتیجهگیری که به کمک صنعتی کردن جامعه میتوان جلو انقلاب را گرفت درست نیست و، از این رو، بلوک غرب منافع خودش را در صنعتی کردن جوامعی مثل ایران، از دست میدهد. در همین زمان در منطقه خاور میانه مسائلی مطرح میشود; انگلیسیها در حال خارج شدن از منطقه هستند، قیمت نفت بالا میرود، نفوذ شوروی در عراق و در برخی دیگر از کشورهای منطقه روزافزون است و.... و حالا ایران نقش دیگری از نظر جهانی پیدا میکند و ژاندارم منطقه میشود. پول نفت هم فراوان میشود، سرمایهگذاری زیاد میشود. چون پول هست، سرمایهگذار هم پیدا شده و سرمایه گذاری هم سودآور است. بهعلاوه، مصرف انبوه هم به راه میافتد، شاه هم امپراتور میشود، ارتش را قدرتمند میسازد، میخواهد به قدرت منطقهای و جهانی تبدیل شود. از سوی دیگر، قشر روحانی و روشنفکر هم قوی میشود و نغمه ناسازگاری با وضعیت را تشدید میکند و.... به هرحال، در این دوره حدوداً بیست ساله (35 ـ 56) وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور عمدتاً تحت تأثیر عوامل خارجی شروع به تحول اساسی میکند; اقتصاد پیش میرود و سیاست عقب میماند.

در این وضعیت است که، به تعبیری، مردم حالت اشباح را پیدا میکنند، که هستند ولی در امور دخالتی ندارند، چیزی را میبینند ولی نمیدانند چیست، چون مشارکتی در این امور ندارند. مردم میبینند که عدهای از آدمها میآیند که لباس خاصی پوشیدهاند، اسامی و رفتار خاصی دارند، یک کارهایی میکنند، آهن میآورند، سیمان میآورند، ساختمان میسازند و... بعد برق به روستا یا شهر میآید، جاده میآید،... ولی این کارها ناشی از مشارکت اقشار وسیع مردم نیست; مردم بیشتر همان حالت اشباح را دارند. آنها نمیدانند اصلاحات ارضی چیست، و چرا باید باشد، و چرا اتفاق افتاده؟ کسی از ایشان نپرسیده که آیا خوب است چنین اتفاقی بیفتد یا نه؟ بگذریم از رفراندومها و همه پرسیهای آنچنانی; مردم چگونه میتوانستند بدانند که مثلا اصلاحات ارضی چیست؟ آنها میدیدند که عدهای یک روز میآیند و مثلا زمینی را به کسی تحویل میدهند و روز بعد زمین را میگیرند. یک روز شرکت سهامی زراعی درست میکنند، روز بعد بحث کشت و صنعت مطرح میشود و روزی دیگر بحثی دیگر. آنها چگونه میتوانستند بدانند که قرار است با معرفی اصلاحات ارضی، بافت روستایی کشور و همه ابعاد روستایی و شهری کشور تغییر کند. مثلا یکی از آثار اصلاحات ارضی این بود که بخش کشاورزی کشور امکان مییافت تا مقداری از نیروی کار خود را آزاد کند و این نیرو به شهر بیاید، و از طرف دیگر امکان ورود ماشین آلات به کشور نیز فراهم شود. برای توضیح این نکته اجازه دهید اشاره کنیم که اصلاحات ارضی سه مرحله داشت: مرحله اول این بود که هر مالک میتوانست یک ده شش دانگ را برای خود نگه دارد، ولی باید بقیه املاک خود را به دولت میفروخت و دولت این املاک را به صورت نسق بین روستاییان توزیع میکرد; یعنی زمین خریداری شده به کسی فروخته میشد که در ده صاحب نسق باشد و در نسق او هم هیچ تغییری ایجاد نمیشد. به عبارت دیگر، قرار بود در این مرحله کسی که در روستا زمینی داشت مالک شود. پس هیچ تغییری در الگوی توزیع زمین در داخل روستا صورت نمیگرفت. فرض بفرمایید بنده یک قرار دادی داشتم با ارباب ده که مثلا پنج جریب از زمینش را برای کشت و کار در اختیار داشته باشم. حالا دولت کل زمین را میخرید و این پنج جریب را به منِ صاحب نسق میفروخت و من مالک میشدم. اگر نسق زراعی من بزرگ بود، مالکیتم بزرگ میشد، اگر نسق زراعی من کوچک بود مالکیت من کوچک میشد. البته اگر من صاحب نسق بزرگ بودم و برای کار، برزگرانی داشتم که روی زمین من کار میکردند و سهمی از زمین را برمیداشتند، این برزگران صاحب نسق بنده محسوب میشدند. پس در جریان اصلاحات ارضی زمین فروخته نشد، اما پس از اصلاحات ارضی بحثی در روستا مطرح شد که صاحب نسقی که زمین گرفته بود به این فکر افتاد که به این دلیل مالک زمین شده که اینجا کار میکرده; فردا ممکن است آن برزگر هم چون روی همین زمین کار میکند زمین را به او بدهند. در نتیجه، بین صاحب نسق و برزگر در روستا اختلاف ایجاد شد، و اختلاف بین این دو گروه که قبلا براحتی با هم زندگی میکردند اهمیت پیدا کرد. زیرا برزگرها هم فکر میکردند چطور شد به بعضی از کشاورزان زمین دادند و به بعضی ندادند و حال آن که آنها هم روی زمین کار کرده بودند. بر این اساس، صاحب نسق بزرگ که تازه مالک شده بود به تکاپو افتاد تا راهی پیدا کند و برزگر را از زمینش بیرون کند، تا بعداً ادعایی برای مالکیت زمین درست نشود. پس به فکر افتاد به جای برزگر از ماشینآلات استفاده کند و برزگر هم که ناراحت بود فکر میکرد بهتر است زودتر در جایی دیگر زندگی تازهای را شروع کند. ملاحظه میکنید که با تحقق اصلاحات ارضی انگیزههای مهاجرت وسیع روستایی به شهر فراهم شد و این مهاجرت کوچکی نبود. چون همان آمارگیری عمومی کشاورزی سال 1339 که قبلا به آن اشاره کردم، نشان میدهد که حدود 50 درصد جمعیت روستایی یا صاحب نسق نبودند یا زمینهایشان آن قدر کوچک بود که باید آن را رها میکردند و به شهر سرازیر میشدند. اکثر این افراد همانهایی بودند که به نام خوش نشین، آفتاب نشین و... خوانده میشدند.

به هر حال، همان طور که عرض کردم، بر اساس آمارهای آن زمان، در روستاهای ایران 50 درصد از مردم را جمعیتی تشکیل میداد که زمین کشاورزیاش معنیدار بود; 50 درصد بقیه هم کسانی بودند که زمین کشاورزی معنیداری نداشتند و به عبارت دیگر، به زمین وابسته نبودند. این 50 درصد مردم عمدتاً به صورت خوشنشین و برزگر و مانند آن، روی زمین بقیه کار میکردند و سهمی از محصول میگرفتند و با آن گذران زندگی میکردند.

بنابراین، اصلاحات ارضی حتی اگر به بهترین صورت هم اجرا میشد، نمیتوانست بیش از 50 درصد از جمعیت روستا را مالک زمین کند، و 50 درصد بقیه باید از جامعه روستایی خارج میشد و به این صورت، جامعه ایستای روستا با شروع اصلاحات ارضی به تلاطم و التهاب افتاد. با این توضیح، میبینیم که در مقطع مورد بحث، اقتصادی داشتیم که در حال رشد بود و سیاستی داشتیم که در حال عقب رفتن بود و مردم هم مشارکتی در این مجموعه نداشتند و مشارکتها اگر هم در حد محدودی وجود داشت صوری بود و مردم اساساً نمیدانستند که چه خبر است و چه اتفاقی دارد میافتد.

در کنار این عوامل، با افزایش قیمت و صادرات نفت امکانات مالی فراوانی هم پیدا کردیم و ارتباطات خیلی وسیعی با دنیای خارج برقرار کردیم. به این ترتیب، تضاد فرهنگی هم ایجاد و به مرور تشدید شد و ابعاد وسیع و گستردهای یافت. از یک طرف خارجیهایی را در داخل جامعه خودمان دیدیم که برای اعتقادات و آداب و رسوم ما ارزشی قائل نبودند و طور دیگری رفتار میکردند و از طرف دیگر، دیدیم تعدادی از جوانهای ما نیز که به خارج رفته بودند، وقتی برگشتند رفتار تازهای از خود بروز میدادند و آن طور که بدنه اصلی جامعه میپسندید آداب و رسوم قبلی را کاملا رعایت نمیکردند. در مجموع، رفتار قشر دانشجو و قشر شهرنشین، بویژه در پایتخت و سایر شهرهای بزرگ، شروع به تحول اساسی کرد. این تحولات بخصوص در بروز شکاف رفتاری بین دو نسل قدیم و جدید بیشتر نمایان شد و به عبارتی، بین پدر و مادر از یک طرف و فرزندان از طرف دیگر، نوعی تنش ایجاد شد.

البته این تنش، در عمل، باعث زد و خورد بین والدین و فرزندان نمیشد; ولی باعث طرد فکری یک گروه از طرف گروه دیگر میگردید و گسیختگی فرهنگی در جامعه ایجاد میکرد. به هر حال، این تضاد فرهنگی همراه با هجوم سیل آسای کالاهای فرنگی، هجوم وسیع زیربناهای اقتصادی جدید، گسترش نظام آموزشی نوین، گسترش وسیع شهرنشینی متمرکز، گسترده شدن مسافرتهای دو جانبه توسط قشر وسیعی از انسانها از داخل به خارج و از خارج به داخل، و شتاب ذهنی و فکری برای رشد و مدرن شدن، در سطح جامعه نسبتاً فراگیر شد و به آنجا رسید که دیگر معلوم نبود که من ایرانی باید موسیقی سنتی کشورم را بپسندم یا مثلا موسیقی کلاسیک غربی را; منِ جوانِ مدرن شده ایرانی باید بیشتر بپسندم که در جلسات سنتی جشن و سرور ایرانی همراه با پدر و مادرم بنشینم و با گل گفتن و گل شنیدن دمی را به فراغت بگذرانم، یا در مجالس موسیقی تند و رقص غربی مآبانه اوقات فراغت خود را بگذرانم; باید نقاشی مینیاتور ایرانی را بپسندم یا نقاشی کوبیسم را و...; خلاصه در همه جا دچار گسیختگی و بریدگی فرهنگی شدیم. مهمتر این که این بریدگی فرهنگی در سطح جامعه به شدت عمق پیدا کرد; یعنی از یک طرف این گسیختگی حالت بین قشری پیدا کرد، یعنی یک قشر اجتماعی از نظر فرهنگی از قشر دیگر جدا شد و قشر جدید در مقابل قشر قدیم قرار گرفت و از طرف دیگر جنبه درون قشری یافت، یعنی اکثر انسانها به صورت انفرادی و شخصی، فارغ از این که در قشر قدیمی بودند یا در قشر جدید، دچار تنش و تزلزل فرهنگی در درون خود شدند. اینجاست که بخش قابل توجهی از مردم و بخشی از جوانان کشور برای فرار از این تزلزل فرهنگی، که به تزلزل هویتی میانجامید، به نوعی بازگشت مجدد به فرهنگ آشنای اسلامی روی آوردند و در این زمینه، آگاه و ناآگاه، به نوعی احیای فرهنگی اسلامی دست زدند. این پدیده نیز به شدت کمک کرد که به انقلاب ایران رنگ و ماهیت و شکل اسلامی بدهد.

* جناب آقای مومنی! جناب عالی در بررسی پیشینه تاریخی انقلاب اسلامی و ظهور پدیده انقلاب، کدام چارچوب مطالعاتی را مد نظر قرار میدهید و بر چه نکاتی تأکید میورزید؟

مؤمنی: چارچوب مورد نظر بنده در بررسی رخداد انقلاب، مسائل مربوط به اقتصاد و توسعه است و سعی من بر این است که این دیدگاه، برآیندی باشد از مجموعه نگاههایی که در چارچوب تئوریهای مختلف توسعه به فرآیند توسعه یا اضمحلال یک کشور توسعه نیافته، شده است و در واقع، مجموعه تجربیات و شواهد عملی توسعه و توسعه نیافتگی را در بر گیرد. آنچه در شرایط فعلی حائز اهمیت است این است که ما در حال حاضر، در دوره خاصی هستیم; دوران بعد از فروپاشی بلوک شرق. در این دوران، نظریههای سنتی توسعه، دوباره به شکلی مطرح شدهاند. البته ایران در دوره پهلوی یکی از مهمترین آزمایشگاههای این نظریهها بوده که در حال حاضر دوباره رونق گرفتهاند. بنابراین اگربتوانیم، دست کم، طرح بحثی در این مورد داشته باشیم شاید انشاء ا... منشأ خیری باشد و از تجربه دوباره بسیاری از تجارب آزموده پیشین جلوگیری کند; که شواهد بیشمار این امر، هم در سطح کشورهای توسعه نیافته وجود دارد و هم در تاریخ اقتصادی کشور خودمان، و دست کم در این نیم قرن اخیر با وضوح کامل و با شواهد کافی قابل اثبات است. با کمال تأسف، ارزیابی شخصی من این است که گرایشهای بسیار معنی داری در سطح نظام سیاستگذاری کشور در زمینه بازگشت به بخش قابل توجهی از آن سیاستها مشاهده میشود. بخشهایی از این سیاستها در چارچوب برنامه تعدیل از سال 1368 تا 72 اجرا شد، ولی به رغم این که دستاوردهای منفی آن حتی مبلغان و شیفتگان آن تئوریها را هم مجبور به تجدید نظرهایی کرد، باز هم همان سمتگیریها، این بار در برنامه دوم توسعه پدیدار گشت. بنابراین، گرچه طبیعتاً کار عمیق در این حوزه محدود امکان پذیر نخواهد بود، امیدوارم این بنیانهای تجربههای عملی که در واقع منزلت معرفت تاریخی دارد برای دستیابی به یک ادراک متین علمی درباره واقعیتهای موجود ـ دست کم جرقههای نخست آن ـ مطرح شود تا انشاء ا... در فرصتهای مناسب دیگر به صورت عمیقتری توسط دوستان و کسانی که به هر حال دوست دارند ایران در سایه جمهوری اسلامی عزت پیدا کند تحقق یابد. ما باید متوجه باشیم که آنچه را، در مقام موعظه، به دیگران میگوییم که مرگ سوسیالیسم به معنای پیروزی سرمایه داری نیست یک مقدار جدی بگیریم. شواهد موجود نشان میدهد که در دو برنامه اخیر توسعه (68 ـ 73 و 73 ـ 77) این مسئله جدی گرفته نشده است و ما همچنان الگوی توسعه وابسته را تعقیب کردهایم، در حالی که این امر یکی از علل مهم فروپاشی رژیم پهلوی را از جنبه اقتصادی میتواند توضیح دهد.

* به لحاظ روش شناختی، منظر تحلیلی شما چه ویژگیهایی خواهد داشت؟ به نظر میرسد که بررسی دقیق شما صرفاً بر پایه تحلیل اقتصادی نبوده و نوعی مطالعه بین رشتهای محسوب میگردد.

مؤمنی: من فکر میکنم اگر نظریه پارسونزی را در مورد نظام اجتماعی در نظر بگیریم و روابط افقی و عمودی بین زیر سیستمها را با کل سیستم اجتماعی، با همان رویکرد فرا رشتهای، مدنظر قرار دهیم خیلی خوب جواب میدهد. مسلماً بیشتر شواهد و مثالها و استدلالهایی که ما انتخاب و مطرح خواهیم کرد، در حوزهاقتصادی خواهد بود، اما تا آنجا که در توانمان باشد سعی خواهیم کرد که پیوندهای سیستمی افقی و عمودی بین زیر سیستم اقتصادی با بقیه زیر سیستمها و برآیند این داد و ستدها را با کل سیستم اجتماعی نشان بدهیم و همانطور که میفرمایید الآن تقریباً پذیرفته شده است که عمیقترین ادراکها درباره یک پدیده اجتماعی با همین رویکرد فرارشتهای امکانپذیر خواهد بود.

* نقطه ورود شما به بحث، شکست تئوریهای توسعه قبل از انقلاب است. به نظر شما، تئوریهای توسعهای که به شکست انجامید یا زمینه شکست رژیم را فراهم کرد دقیقاً چه مواردی را شامل میشود؟ شاید نتایج آن به دوران نوظهور پس از انقلاب نیز قابل تسرّی باشد.

مؤمنی: اگر مروری بر کلیه برنامههای توسعه که قبل از انقلاب در ایران تجربه شدهاند داشته باشیم، میبنیم که

/ 0 نظر / 9 بازدید