122-توسعه جامع با تاکید بر محوریت توسعه فرهنگی در اندیشه دکتر حسین عظیمی

 

توسعه جامع با تاکید بر محوریت توسعه فرهنگی در اندیشه دکتر حسین عظیمی

 تهیه کننده: خسرو نورمحمدی

شهریور1391

عظیمی به عنوان یک اقتصاددان، ظرفیت توسعه اقتصادی کشور را به طور عمده در ایجاد همتاهای غیراقتصادی شامل عوامل، فضاها و نهادهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ... می‌داندکه شکوفا کننده و تضمین کننده خلاقیت تک‌تک انسان‌های جامعه باشد تا اقتصاد نیز بتواند کارکرد صحیح خود را بیابد. به عبارت روشن‌تر عظیمی ضوابط و شاخص‌هایی برای هر یک از ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تبیین می‌کند تا بتوانند در تحقق توسعه و تمدن جدید نقش خود را ایفا نمایند. انسان باوری به این معناست که باید اصالت انسان پذیرفته شود. لازمه پذیرش اصالت انسان آن است که ساختار سیاسی، ویژگی‌های خاصی داشته باشد و بیش از همه ”دولت سالار“ نباشد. ساختار فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی نیز همین طور. برای مثال حتی اگر در یک کلاس درس، یکی از دانش آموزان، به درست یا غلط، حس کند به هردلیلی نخواهند گذاشت او به جایگاهی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی یا ... برسد، آن تمدن قابل ساختن نیست.

داستان توسعه اقتصادی، داستان تحول تاریخی است، بنابراین نباید توسعه را با شاخص‌هایی مانند درآمد سرانه و شکاف بین تولید کشورهای توسعه نیافته و توسعه یافته تعریف کرد. توسعه‌نیافتگی به تحول دوران تاریخی بشر مربوط می‌شود، یک تحول جدید و یک دوران تاریخی جدید به وجود آمده است. آنان که توانسته‌اند در گذر به دوره جدید موفق باشند، توسعه یافته‌اند و آنان که نتوانسته‌اند این توفیق را به دست آورند، به اندازه یک دوران تاریخی از حرکت بشریت عقب مانده‌اند. پس توسعه‌نیافتگی را نمی‌توان در کمی تولید و درآمد سرانه، یا شکاف تولید بین توسعه یافته‌ها و توسعه نیافته ها خلاصه کرد. مگر شکاف و تفاوت تولید بین توسعه یافته‌ها وجود ندارد؟[1] حال متخصصین اقتصاد بخش تحول اقتصادی این تمدن جدید، متخصصین سیاسی بخش تحول سیاسی، مدیران بخش تحول مدیریتی، صنعتگران بخش تحول صنعت و  ... را بر عهده خواهند داشت و در این فرآیند و تا تحقق توسعه و تمدن جدید، به دلیل سامان نیافتن و عدم ثبات ساختارها، ارتباط میان این علوم و متخصصان آن باید زیاد باشد. از همین رو علم اقتصاد و سایر علوم در این فرآیند به شناخت از یکدیگر وابسته تر خواهند بود. تا بتوانند تمام نیازهای انسانی جامعه (تأمین، هویت و امنیت) را فراهم سازند. مقالات مختلف این کتاب به روشن کردن این مفاهیم و ارایه شاخص‌های ذی‌ربط اختصاص دارد.

عظیمی اثبات می‌کند که تحول فرهنگی اصلی‌ترین عامل توسعه سریع و همراه با آرامش خواهد بود؛ لذا ایجاد اجزای فرهنگی مناسب توسعه و تلاش برای حفظ هویت مستقل فرهنگی هر کشور اصلی‌ترین و مهم‌ترین عامل است. انسان‌ها در طول فراز و نشیب تاریخ خود، فرهنگ را برای آرامش و سرو سامان دادن به زندگی‌شان می‌سازند و از آن جدا نمی‌شوند.[2] به عبارت روشن‌تر ما نباید و نمی‌توانیم از سنت‌هایمان جدا شویم. ریشه هر انسان و جامعه ای در فرهنگ اوست. حال این فرهنگ خود منبعث از مذهب، علم، شرایط طبیعی و جغرافیایی، وضعیت تاریخ سیاسی اجتماعی و ... است؛ لذا چنانچه مطرح می‌کنیم که باید تحول فرهنگی در کشور صورت گیرد از یک‌طرف به این معنا است که دو ریشه جدید (علم محوری و انسان‌محوری) را برای جبران عقب‌ماندگی تاریخی یا دستیابی به توسعه باید در بطن فرهنگی جامعه ایجاد، تقویت و مسلط کرد و از طرف دیگر مواظب بود که سایر محورهای فرهنگی که با این دو ریشه متضاد هستند، تضعیف شوند و از طرف دیگر همین دیدگاه به ما می‌گوید که ریشه های دیگر فرهنگی همانند خداباوری، بهداشت و ... را می‌توان بدین طریق در جامعه ایجاد کرد. در این راستا باید توجه داشت که اساساً جامعه بی‌فرهنگ (بی ریشه) نمی‌تواند به زندگی‌اش ادامه دهد؛ لذا نباید اجازه داد با فرهنگ سنتی خود احساس بیگانگی کنیم و از طرف دیگر باید انسان محوری و علم محوری را به این فرهنگ تزریق کنیم. فرهنگ متعلق به ما و جزئی از وجود ماست. هیچ کشوری بدون داشتن هویت مستقل فرهنگی توسعه پیدا نکرده است. علت هم این است اگر انسان‌ها را از فرهنگ تهی کنید مثل درختی می‌شوند که ریشه‌اش قطع شده باشد. این درخت نمی‌تواند روی پا بایستد و ریشه‌ای جدید هم فوراً ایجاد نمی‌شود.[3] شاید برای ایجاد، پرورش و تقویت هر ریشه جدید در شرایط مناسب به حداقل یک تا دو دهه دو دهه زمان نیاز باشد. فشار برای حذف بخشی از فرهنگ جامعه به همراه عدم توان ساختن فرهنگ جایگزین جامعه را در بخش‌هایی مختلف در وضعیت فرهنگ - بی فرهنگی قرار خواهد داد و آثارش را بر همه ابعاد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به صورت بحران‌های دائمی و فزاینده حداقل برای دو دهه خواهد گذاشت. طبق این نظریه، راه حل مشکل افزایش بحران‌های اجتماعی کشور را می‌توان در این ناحیه جستجو کرد. باید توجه داشت که هیچ جامعه ای را نمی‌توان صرفاً با توسل به قانون به آزادی کشانید. قانون متنی نوشته شده روی قطعه ای از کاغذ است، که تحول فرهنگی انسان‌ها به آن معنا می‌بخشد و این تحول از آموزش ابتدایی شروع می‌شود و در همین دوره نهادی می‌شود. پلیس و قوه مجریه صرفاً برای برخورد با بخشی کوچک از جامعه معنادار خواهد بود؛ لذا ضمانت اجرایی قانون را باید در فرهنگ دید.

بر همین اساس است که در الگوهای توسعه، هویت مستقل فرهنگی جامعه عامل محوری و تعیین‌کننده است و نهایتاً مردم توسعه را به نتیجه خواهند رساند نه دولت‌ها. دولت های غیرتوسعه ای بجای گسترش رفاه و ثروت عادلانه، حداکثر فقر را عادلانه توزیع خواهند کرد. دولت‌ها، باید الگو و شرایط را متناسب با خواست فرهنگی مردم و توان موجود فراهم ‌کنند؛ لذا به جای تغییرات وسیع و با مبنای ضعیف علمی که ممکن است نتیجه‌اش به جای ایجاد فرهنگ، بریدگی و بی‌فرهنگی باشد، هر جا که فرهنگمان اجازه شکوفایی هویت‌های فردی انسان‌هایمان و علم (انسان‌محوری و علم محوری) را نمی‌دهد و به هویت مستقل انسانی تک‌تک انسان‌هایمان و علم حمله می‌کند، باید اصلاحش کرد. باید بتوانیم فرهنگ و به تعبیر عمومی اخلاق را به دور انسان‌هایمان و علم بتنیم. «در تمدن جدید اصل بر برابری، آزادی و اصالت فرد است و هویت یگانه هیچ انسانی نباید مورد تهاجم قرار گیرد. اگر این تهاجم صورت گیرد، تمدن جدید قابل ساخته شدن نیست. ظرفیت تمدن جدید متکی بر تک‌تک انسان‌هاست. یعنی اگر ما بتوانیم شرایط شکوفایی تک‌تک انسان‌هایمان را فراهم کنیم، توسعه در کشور ما هم اتفاق خواهد افتاد و اگر نتوانیم، اتفاق نخواهد افتاد.»[4]

از همین رو ما در جایی هستیم که در آن خواست و تقاضای ابراز هویت فردی در میان بخش عمده مردم عمومی شده است. در این مرحله است که افراد به سادگی حاضر نمی شوند که بدون استدلال و اقناع منطقی به دستور و فرمان دیگران گردن نهند، یعنی در این مرحله، آن ها هویت فردی خود را محترم می شمارند.

بر اساس همین انسان‌محوری است که هر کشوری باید الگوی منحصربه‌فرد توسعه خودش را داشته باشد و در نتیجه می‌بینیم کشورها بعد از توسعه نیز به لحاظ فرهنگی با یکدیگر متفاوتند، ژاپنی هنوز ژاپنی است و آلمانی، آلمانی و... ( البته جوامع صنعتی گرایشی به پیوستگی و جمع شدن و جوامع توسعه نیافته و ناپایدار، علیرغم تلاش فراوان، گرایش به خرد شدن و گسستگی دارند.) بر این اساس، تمام کشورها امکان توسعه را به صرف داشتن جمعیتی قابل توجه و حداقلی از امکانات دارند و این ساختار سیاسی است که باید بتواند الگوی مناسب تمدن سازی جدید را فراهم کند. ظرفیت دوران جدید تاریخی متکی بر ذهن و خلاقیت انسان و علم و فن است و اساساً متکی بر منابع طبیعی نیست. مطالعات بانک جهانی نشان می‌داد که اولاً در کل جهان حدود 64 درصد از کل ثروت موجود، ثروتی است که در انسان‌ها ذخیره شده (سرمایه انسانی) و جالب‌تر آنکه در کشورهایی مانند آلمان، ژاپن و سوئیس که بالاترین میزان‌های سرمایه‌گذاری فیزیکی را دارند، باز هم در نسبت و در مقایسه، سرمایه انسانی این کشورها حدود 80 درصد از ذخایر ثروتی جامعه را در خود ذخیره کرده است."[5]

خوشبختانه "فرهنگ ایران در خیلی از زمینه‌ها بالاتر از فرهنگ پیشرفته امروزی است. ما ملتی هستیم با سرزمینی بزرگ، جمعیتی قابل توجه، منابع و میراث فرهنگی عظیم و پایگاه‌های علمی و فرهنگی در حال سامان و ... و تنها نیاز داریم که از اندیشه بهره ببریم. در 80 سال اخیر، ایران دوره‌هایی داشته است که در آن‌ها نوعی بی‌تفاوتی نسبت به فرهنگ و تمدن به وجود آمده است. ولی خوشبختانه بازگشت به مقوله‌هایی چون فرهنگ و تمدن دوباره ایجاد شده است. "مارک توین بی" شرق‌شناس معروف می‌گوید: اروپایی‌ها نحوه اداره امپراتوری‌های بزرگ را از ایرانی‌ها یاد گرفتند.

"بیش از صد سال قبل یک فیلسوف ژاپنی، این سؤال اساسی را برای جامعه‌ی ژاپن آن زمان مطرح می‌کند که به لحاظ فرهنگی آیا باید از غرب تقلید کنیم یا سنت‌های ژاپنی را حفظ کنیم، کدام یک از این دو، ما را به توسعه می‌رساند؟ جوابی که داده بود و ژاپنی‌ها به کار گرفته‌اند، جوابی است که هم آن زمان درست بوده و هم‌اکنون. جواب این است که: نباید مقلد غرب باشیم و همچنین نباید به سنت‌های خودمان بچسبیم. ما باید روح تمدن جدید را در کالبد فرهنگ ژاپنی تزریق کنیم. از دید او این روح تمدن جدید همان مفاهیمی است که مورد اشاره ما نیز هست یعنی علم باوری و انسان باوری، یعنی ما باید به دنبال علم باوری و انسان باوری در فرهنگمان باشیم اگر چیزی را در این راستا باید تغییر داد، تغییر بدهیم و اگر چیزی را نباید تغییر داد، تغییر ندهیم. اگر این کار را بکنیم خواهیم دید که علی‌رغم همه‌ی مشکلات، در مسیر توسعه قرار گرفته‌ایم."[6]

از نظر عظیمی، باورهای عمده فرهنگی مناسب توسعه که می‌توانند علم محوری و انسان محوری را درونی کنند، عبارتند از:"1- حاکمیت نگرش علمی بر باورهای فرهنگی جامعه، 2- باور فرهنگی به برابری انسان‌ها، 3- باور فرهنگی به لزوم احترام به حقوق دیگران، 4- باور فرهنگی به لزوم نظم‌پذیری جمعی، 5- باور فرهنگی به آزادی سیاسی، 6- باور فرهنگی به لزوم توجه معقول به دنیا و مسائل مادی مربوط به آن "[7] و این باورها را بر اساس علم روانشناسی عمدتاً می‌توان در سنین 5 تا 15 سالگی (دوران ابتدایی و راهنمایی) درونی، فرهنگی و به اصطلاح اخلاقی کرد. از این‌رو عظیمی بر نقش اصلی آموزش و پرورش تاکید می‌کند: روزی توسعه ایران شروع خواهد شد که از آموزش ابتدایی برای فرهنگ‌سازی باورهای لازم توسعه‌ای فوق، کارمان را آغاز کنیم.

"بچه های ما همان‌طور که همه می‌دانیم کودکان به صورت فطری بسیار کنجکاو هستند و آنقدر ما را در خانه سؤال پیچ می‌کنند که خسته می‌شویم. اگر آموزش ابتدایی این کنجکاوی را"خفه" کند این نوع آموزش ضد توسعه است. باید کنجکاوی فطری کودک را به کنجکاوی علمی تبدیل کرد. هدف در آموزش ابتدایی این است که این ویژگی‌ها را به صورت شخصیت درآورد. برای این کار اساس آموزش ابتدایی بر استفاده از شیوه های غیر مستقیم استوار است... لذا شیوه معلم محوری برای آموزش ابتدایی معنا ندارد. در عین حال معلم ابتدایی برای ارایه صحیح این آموزش‌ها  باید دوره های تخصصی ویژه را گذرانده باشد... باید بتوان از وسایل کمک آموزشی استفاده وسیع کرد. مدرسه ابتدایی را باید به مثابه یک جامعه نمونه مورد توجه قرار داد، یعنی مدرسه باید یک جامعه نمونه باشد و در این جامعه نمونه ترس نباید باشد، مسئولیت پذیری علمی باید تقویت شود، حسابگری باید تقویت شود، ارزش واقعی کار باید درک شود، برابری واقعی انسان‌ها باید آموزش داده شود، ضرورت رعایت حقوق دیگران باید یاد داده شود و ... وقتی می‌گوییم آموزش ابتدایی، از این واژه مفهوم "بدوی"، "ساده" و "اولیه" به ذهنمان می‌رسد، در حالی که باید اسم این آموزش‌ها مفاهیمی مانند " اجتماعی شدن"، "بنیان"، "محور"، "اساس" و "پایه" و ... را به ذهنمان برساند... ما باید مدارس پایه را تبدیل به محیط‌هایی کنیم که وقتی بچه واژه‌هایی مثل معلم، مدرسه، کتاب، علم و ... را می‌شنود مثل این است که واژه‌هایی مانند گل، بهار، طراوت، زیبایی و مادر را می‌شنود."[8] عظیمی می‌گوید: "در آکسفورد استاد دانشگاه بودم. آن‌ها عنوان می‌کردند که شما استاد دانشگاه هستید ولی اگر بخواهید معلم ابتدایی بشوید باید آموزش‌های ویژه ای ببینید چرا که دوران ابتدایی اصلاً دنیای دیگری است.[9] باید از این ذهنیت که اهمیت تحصیل از مدارس متوسطه شروع می‌شود، خارج شویم. عظیمی آموزش کنونی کشور را ضد توسعه می‌داند و معتقد است اگر مدارس ابتدایی کشور را می‌بستیم، هرچند مشکلات اجتماعی به وجود می‌آمد ولی فرآیند توسعه کشور تسریع می‌شد. ولی ما هنوز متوجه هدف مدارس ابتدایی نشده ایم.

متخصصین دیگر در رابطه با این نگرش عظیمی اظهار داشته‌اند: " به اعتقاد عظیمی دو اندیشه اساسی لازم برای توسعه و تمدن سازی جدید، علم محوری و انسان‌محوری است که صرفاً از طریق فرهنگ‌سازی قابل انجام است. او با تعابیر مختلف خود همواره بر این نکته بدیهی و مسلم در اندیشه توسعه تاکید می‌کرد "تا زمانی که «علم محوری و انسان‌محوری» در تمامی امور تخصصی فصل‌الخطاب نشود، امکان توسعه در کشور وجود نخواهد داشت."[10] "معتقد بود دبیرانی که در سطوح ابتدایی تدریس می‌کنند باید مطالعه و معلوماتشان خیلی بالاتر از دبیران دبیرستان باشد، چون این‌گونه ذهنیت بچه‌ها با مطالعه اخت می‌شود. از دید ایشان این پایه توسعه کشور محسوب می‌شد."[11] توصیه او استقرار نظام آموزشی بود که بتواند انسان نو و توسعه‌ای تربیت کند. انسان‌هایی با احترام به قانون، احترام به حقوق دیگران، نظم پذیری، روح خلاقیت و نوآوری، مناعت طبع، روح مشارکت طلبی و پرهیز از تک‌روی و دیگر آموزه های توسعه‌ای ...[12] معتقد بود تحقق توسعه مستلزم انسان‌هایی است که ذهن و نگرش آن‌ها متحول شده باشد و این که این انسان متحول شده نیازمند شرایط و تخصص‌های تازه ای است. بدین معنا که این انسان باید تخصص شرکت در جریان نوین تولید را داشته باشد؛ و این از طریق فرهنگ‌سازی ممکن است.[13]

در پایان این قسمت، به بخشی از دیدگاه علمی فرهنگی دکتر عظیمی که با قلمی زیبا بیان داشته‌اند اشاره می‌شود:

"فرهنگ این فرشته نگهبان جامعه قدیم، کم‌کم به حکومتی غیراستدلالی تبدیل می‌شود؛ و چون از نیازهای اساسی و بنیادین زندگی انسانی برخواسته است، حکومتی است بر قلوب و روان انسان‌ها و لذا نه تنها حکومتی است پذیرفتنی، بلکه مطلوب و مورد احترام همگان است. این مجموعه از باورها با قدرت تمام بر زندگی ما انسان‌ها حکومت می‌کند. ولی همین فرهنگ که زمانی فرشته نگهبان جامعه بود، در فرآیند توسعه سدی است محکم در مقابل هر تحول. ]به ویژه در کشورهایی مانند ایران که دارای سابقه دو بار تمدن‌های کهنِ سنتی هستند.[  به این ترتیب در مراحل توسعه هر کشور، که فرآیندی در جهت تغییر اساسی شالوده‌های اصلی زندگی است، فرهنگ شمشیر جدال برمی‌کشد،‌ لشکرها می‌آراید و به مقاومت برمی‌خیزد. در این میان انسان‌های جامعه برای ثبت نام در لشکر این تهاجم فرهنگی فراخوانده می‌شوند تا با شمشیرهای کشیده به مصاف لشکر نوسازی برخیزند. اما صفوف لشکریان نوسازی را نیز همین آدمیان تشکیل داده‌اند! همین است که شمشیر این "تهاجم فرهنگی" شمشیری به واقع دو لبه است. طی این مصاف انسان‌ها خود بر خویش ضربه می‌زنند و درد و زخم حاصل از این ضربات را از طریق سرازیر شدن در مسیر "بریدگی فرهنگی" به اجبار تحمل می‌کنند. بدیهی است که هرچه این سدمحکم‌تر، و به عبارتی هرچه فرهنگ یک جامعه قوی‌تر و غنی‌تر باشد، فرایند توسعه و نوسازی آن جامعه با مقاومت جدی‌تر روبه رو خواهد شد و سرعت حرکت توسعه ای آن جامعه کندتر می‌شود. "[14]

"در این مصاف که فرهنگ از طرفی و نیروهای نوسازی از سوی دیگر در میدان هستند، نهایتاً باید سرنوشت جنگ تعیین شود. آنچه مشخص است این که در دنیای معاصر نیروهای نوسازی قدرتمندتر از آن هستند که کاملاً مغلوب و از صحنه خارج شوند. اما نیروهای مقاومت فرهنگی نیز می‌توانند به اندازه کافی قدرتمند باشند و به نبردی جانانه بپردازند. ولی در این شرایط و در نهایت این جنگ، هیچ نیروی پیروزی باقی نمی‌ماند. دشت‌های سوخته، آبادی‌های ویران، انسان‌های رنج دیده، مصیبت کشیده،‌ مفلوک و سرگردان تنها یادبود دوران گذشته چنین جامعه‌ای است. به عبارت دیگر، در این شرایط، جامعه کهن منهدم می‌شود ولی جامعه نو شکل نمی‌گیرد. فرایند توسعه همواره در انهدام جامعه قدیم موفق شده است ولی در سازندگی جامعه نو عمدتاً پیروز نیست و اضمحلال و فروپاشی جامعه اجتناب‌ناپذیر است. اما این نابودی نهایی، سرنوشت محتوم تمام جوامع توسعه‌یافته نیست. در برخورد قوای مقاومت فرهنگی جامعه قدیم با نیروهای نوسازی می‌توان شرایطی را نیز در پیش‌رو داشت که به دلایل مختلف"مقاومت فرهنگی جامعه کهن" بسیار ضعیف و سازندگی نیروهای نوسازی به مراتب بیشتر باشد. در این شرایط، فرهنگ قدیم در همان مراحل اولیه به تسلیمی موقرانه برای تزریق خونی جوان بر پیکر فرتوت جامعه تن می‌دهد و حرکت نوسازی جامعه در بستری تازه از تحولات پیش می‌رود. اگرچه در این حالت تسلیم نیروهای فرهنگی نیز، بریدگی‌های فرهنگی و مصیبت‌های ذی‌ربط اتفاق می‌افتد. اما با این همه در انتهای مسیر،‌ جامعه‌ای تازه شکل‌گرفته و مجموعه‌ای تازه از باورهای فرهنگی در انتظار جامعه و مردم است. البته این درگیری می‌تواند طولانی و فرسایشی بشود که نتیجه این حالت جامعه فرسوده و مضمحل است. "[15] این دو گروه با هم دشمن نیستند . اگر بودند مشکل راحت‌تر حل می‌شد بلکه با یکدیگر و زندگی هم بیگانه‌اند و مهم آنکه مفاهیمی مانند دوست، بیگانه و ... را فرهنگ برای ما تعریف می‌کند. به هر حال بین این دو نیروی فرهنگی آنقدر درگیری پیش خواهد رفت تا یکی بر دیگری تسلط فرهنگی بیابد.

از همین رو و در میان این گذر به تمدن جدید "هر یک از ما شهروندان کشور کهن ایران،

/ 0 نظر / 24 بازدید