30- (مقاله تمام متن) توسعه سیاسی و توسعه جامع

 توسعه سیاسی و توسعه جامع* 

در ابتدای بحث بنا بر ضرورت‌ این گفتگو اشاره‌ای خواهیم داشت به معنا و مفهوم جامع توسعه از دیدگاه علوم تجربی، ‌هرچند که که این معنا و مفهوم را بارها مورد اشاره قرار داده‌ام. واژة توسعه از جمله واژه‌هایی است که در زندگی روزمره کاربرد زیادی دارد و هر روز در رسانه‌های گروهی به کار گرفته می‌شود. ولی در عین حال ابهامات فراوانی در مورد معنا و مفهوم آن وجود دارد. به ویژه اینکه در علوم تجربی و در سایر علوم و در بحثهای ارزشی، اخلاقی و فلسفی مورد استعمال است و تعداد زیادی معنا می‌توان برای آن در نظر گرفت، از این نظر ابهامات زیادی برای این مفهوم وجود دارد، یعنی در جامعة ما تعداد زیادی معنا می‌توان برای توسعه داشت و منظور این است که تمام این معانی را دارد و در رسانه‌های گروهی ما معانی زیادی برای آن وجود دارد، پیشرفت، ایجاد رشد اقتصادی، ایجاد اشتغال، رفع محرومیت در کشور، حذف شکاف عقب ماندگی، حصول استقلال و ... را در کاربردهایمان داریم اما باید توجه داشت که اگر این واژه در علوم تجربی به کار گرفته می‌شود پس نمی‌تواند این همه تنوع معنا و مفهوم داشته باشد و اگر این همه تنوع وجود دارد نتیجه می‌گیریم که مشکلاتی هستند که این همه تنوع را در معنای توسعه جامعه ما ایجاد کرده است و علت این تنوع، از اعتبار افتادن علوم اجتماعی در جامعه است. اگر در چهارچوب علوم تجربی به توسعه نگاه کنیم، توسعه را می‌توانیم یک فرآیند که جامعه را از یک دوران تاریخی به دوران تاریخی دیگر می‌رساند تعریف کنیم.

مفهوم
توسعه:
در علوم تجربی به
معنای گذر تاریخی است و ما هم می‌خواهیم قانونمندیهایش را ببینیم و بشناسیم. جامعه
بشری در قرن 15 و 16 کاملاً با جامعه کنونی متفاوت بوده و حالا دورانی است که با
بکارگیری قانونمندیها توانسته‌ایم بر طبیعت فائق
بیاییم و تولید را با سیستمهای تازه سامان داده‌ایم. طبقه‌بندی اجتماعی امروز نیز
با گذشته فرق می‌کند یعنی یک تحول بنیانی اتفاق افتاده و توسعه در علوم تجربی به
همین مفهوم تحول است و چیز دیگری نیست. ما تعدادی کشور را به عنوان توسعه یافته می‌شناسیم
مانند سوئیس،‌آلمان، ژاپن و کشورهای دیگر که توسعه یافته‌اند و اشتراک تمام این
کشورها در این است که تمام ساختارهای زندگی را نوسازی کرده‌اند و منظور ما هم تنها
مقدار درآمد سرانه، فرهنگ، منابع طبیعی یا حجم جمعیت نیست بلکه
اشتراکشان در این است که شیوه‌های زندگی را متحول کرده‌اند مثلاً در هیچکدام از
این کشورها در تولید اقتصادی، اسمی
از صنایع دستی به عنوان صنعت تولیدی، نیست. چون این صنایع دستی جزء فعالیت جمعی دوران
سنتی است ولی در کشورهای توسعه نیافته اینطور نیست.

مشکلات
کشاورزی ایران نیز حتی امروز هم با نیرو و قدرت دست انسان و حیوان است. در کشاورزی
ما مرحله کاشت، داشت و برداشت داریم، کاشت ماشینی است داشت به طور کامل انسانی است
و در برداشت هم تا حد زیادی نیروی انسانی استفاده می‌شود. در صنعت قالی‌بافی نیز در ایران چند میلیون نفر داریم
که از این راه تأمین معیشت می‌کنند در حالی که در دنیای مدرن وضعیت صنعت اینگونه
نیست و صنعت کفپوش کارخانجاتی دارد که مثلاً موکت، پارکت، پلاستیک و کفپوشهای
متعدد دیگر را می‌سازد. در یک مقطعی تحقیق کردم
و دیدم که 30 نفر سال، نیروی کار صرف شده در قالی را صادر می‌کنیم و در مقابل 16
نفر ساعت کار ژاپنی را وارد می‌کنیم. دنیای مدرن دنیایی است که تمام وجوه آن از ‌جمله وجوه اقتصادی را متحول کرده و مثلاً
در اقتصاد مبنای انرژی تولیدی و مهارتها را زیرورو کرده است و انگیزه فعالیت را زیرورو
کرده و در دنیای سیاسی و فرهنگی نیز همین تحولات پنهانی را صورت داده است. در واقع تأکید روی این است که توسعه
عبارتست از یک تحول تاریخی، یعنی «تحول از یک دوران تاریخی به یک دوران تاریخی
دیگر و یا از دوران سنتی زندگی به دوران صنعتی زندگی.» این فرآیندی است که توسعه امروز را به معنای جامع در
علوم تجربی می‌سازد. لذا چند جمله را برای رفع ابهام می‌گویم: اولاً توسعه الزاماً
به معنی توسعه و پیشرفت عالی در حوزه‌های فلسفی و روانی نیست. ممکن است باشد یا
نباشد و برای جلوگیری از ابهام باید این نگرش را از ذهن دور کرد و پذیرفت که خود
توسعه یک تحول تاریخی است چه خوب باشد چه بد. و ما طبق معیارهای خودمان بعداً
نتیجه می‌گیریم که توسعه خوب یا بد است ولی برای قضاوت نباید فکر کنیم که توسعه
یعنی پیشرفت یعنی تعالی و بعد معیارهایی اخلاقی برای این دو معانی داشته باشیم و
بعد برگردیم بگوییم ژاپن پیشرفته نیست.

چون
این استدلال نقص غرض است، یعنی با یک مفهوم عینی و خارجی شروع می‌کنیم بعد این را
می‌آوریم در ذهن و انکارش می‌کنیم، به
جای اینکه آنرا
بشناسیم. یعنی توسعه
به معنی پسرفت یا پیشرفت نیست بلکه یک تحول همه جانبه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی
جامعه است. در این مفهوم، توسعه به معنی همسان شدن
جوامع نیست. در کشور ما بعضی‌ها فکر می‌کنند توسعه یعنی غربی شدن. اصلاً غربی شدن
یعنی چه؟ مسلماً توسعه یافتن به معنی وفاق اجتماعی بین ملل جهان است ولی به معنی
یکسان شدن آنها نیست. مثلاً کشورهای ژاپن، آمریکا، انگلیس و غیره توسعه یافته‌اند،
اما از لحاظ نحوه رفتاری، غذا، لباس و آداب و رسوم یکی نیستند دارای تشابه‌های
قابل توجه هستند، اما به این معنی نیست که
اگر ما توسعه پیدا کنیم باید مثل فرانسه و انگلیس و آمریکا و ژاپن بشویم. چون ما
بعضی ارزشهای آنها را قبول نداریم. توسعه در محورهایی کشورها را به هم نزدیک می‌کند
و در همین حد باقی می‌ماند و البته تفاوتهایی هم بین این کشورها می‌تواند باقی
بماند. همینطور که تجارب به ما نشان می‌دهد که یکسان ‌سازی معنی ندارد همانطور نشان می‌دهد که توسعه یافتن
در دوران جدید الزام است.

ما
بعد از 300-200 سال از اتفاق ملموس انقلاب صنعتی می‌بینیم
که جهان تحولات وسیعی را پشت سر گذاشته، تولید صنعتی جهان از 1750 به بعد در حدود
3000 برابر افزایش پیدا کرده، دنیای صنعتی،
یعنی دنیای نوین، یک دنیای بین‌المللی است
و همانطور که کشورهای سنتی تحت تأثیر قرار گرفته‌اند، در آینده هم تحت تأثیر قرار
خواهند گرفت.

اگر
خیلی ساده به مکانیزمهای روزمره نگاه کنید می‌بینیم که واکسیناسیون و آنتی‌بیوتیک‌ها
مربوط به دنیای توسعه یافته است و وقتی که کشف می‌شود ما مایلیم و باید استفاده
کنیم و می‌کنیم این مکانیزمها از ساده‌ترین مکانیزمهایی است که دنیای جدید را بین‌المللی
می‌کند. استفاده از همین مراقبتهای بهداشتی، این نتیجه را می‌دهد که کشوری مانند
ایران دچار انفجار جمعیت می‌شود. یعنی ما در حقیقت باروری را از دنیای گذشته می‌گیریم
و از دنیای جدید داروهای آنتی‌بیوتیک و غیره را استفاده می‌کنیم و مرگ و میر  را به شدت پایین می‌آوریم. وقتی دچار انفجار
جمعیت شدیم اگر در شیوه‌های تولید دنیای گذشته باقی بمانیم، تولید لازم را برای دنیای جدید ارائه نخواهد داد، معنی این حرف این است که اگر در این دنیای
جدید منابع تازه ایجاد بشود حاشیه‌نشین دنیای جدید می‌شویم و دچار امراض می‌شویم.

ایران
ما که حدود 90 سال پیش 10 میلیون جمعیت داشت، امروز 60 میلیون جمعیت دارد و این
افزایش جمعیت بر اثر کاربرد میوه‌های دنیای نوین است. این جمعیت فرزندان ما و خود ماست. ولی به وسیله این
نفت و تکنولوژی و بازارش که در همین دنیای جدید است و با درآمدهای آن است که می‌توانیم
زندگی را در سطح خودش نگه داریم و در همین یکی دو سال که بازار جهانی ما دارای نقص
کوچکی شد دیدیم که چه مشکلاتی در اقتصاد ایجاد شد. در دنیای جدید فارغ از اینکه
توسعه را بپسندیم یا نه الزام داریم توسعه پیدا کنیم. اگر ما بخواهیم جامعه ما
دوام و بقا پیدا کند باید بدانیم که جامعه 60 میلیونی امروز ایران و جامعه‌ای که
تا آخر قرن شمسی 130 میلیون جمعیت خواهد داشت دو سرنوشت بیشتر ندارد. توسعه پیدا
کند و نیاز مادی افرادش را تا حدی تأمین کند تا حاشیه نشین دنیای توسعه یافته
نشویم و یا باید ببینیم که میلیونها نفر در آلونک‌ها زندگی می‌کنیم.

دنیای
صنعتی دنیای بین‌المللی است و بنا به ذات و تعریف، وقتی که شروع شد و 300-200 سال از تحولات آن گذشت الزاماً با مکانیزم
خودش که برای ما هم جالب است (مثل فروش نفت) با آن مکانیزمها همه جهان را به طرف
خودش می‌کشد و در اختیار ما نیست که وارد
بشویم یا نشویم، اختیار ما این است که فعالانه وارد شویم یا منفعل وارد
شویم. یعنی از قانونمندیهای این دنیا و به کار گرفتن این قانونمندی آگاه شویم.
برای اینکه بتوانیم انقلاب صنعتی را
که اتفاق افتاده در جامعه خودمان درونی بکنیم. گاهی من توسعه را «درونی کردن انقلاب صنعتی» تعریف می‌کنم،
جامعه توسعه نیافته در فرآیند تولید شیوه‌هایی را بکار می‌گیرد که در آن زمان و
هزینه، بسیار و تولید، کم خواهد داشت و در دنیای جدید شیوه تولید به نحوی
جابجا می‌شود که تولید به شدت زیاد و مشقت بسیار کم است و لذا توسعه نیافتگی
عبارتست از «مشقت زیاد و تولید کم» و توسعه یافتگی عبارتست از «مشقت کم و تولید زیاد».

توسعه
یک فرآیند تحول بنیانی تاریخی است که جامعه‌ای را از یک وضعیت تاریخی به وضعیت
تاریخی تازه می‌رساند یعنی در بطن خودش مرگ نظام کهن و شکوفایی جامعه نو را همراه
دارد. بحث تغییر تدریجی است اما نه اینکه مقوله‌ای به تدریج تغییر کند. این مفهوم جامع از توسعه بدیهی است و معنیش
این است که همه ابعاد زندگی جابجا می‌شود. چون مفهوم توسعه در خودش مرگ نظام کهن
را به همراه دارد پس فرآیند توسعه فرآیند بحران است فرآیند تعادلی نیست و خواهیم
دید که همه جوامع مثل ما که در جریان این گذر تاریخی هستند، الزاماً دچار بحران هستند. در برخورد جوامع سنتی و
مدرن ابتدا چارچوبهای فرهنگی ما دچار شکستگی می‌شود این شکستگی به گسیختگی در
طبقات اجتماعی می‌انجامد و
جامعه به طبقات اجتماعی جدید تقسیم می‌شود. تلفیق این گسیختگی فرهنگی و گسیختگی
اجتماعی ویژگیهای خاصی را به ساختار سیاسی کشور می‌بخشد و این مجموعه مدام در
التهابِ تغییر، از یک بحران به یک بحران دیگر، روان می‌شود، یعنی چه از نظر روانشناسی فردی افراد و
چه جامعه‌شناسی و چه از نظر سیاسی و چه از نظر فعالیتهای اقتصادی، متعادل نیست بلکه دوران پرتب و تابی دارد.
جامعه 90 سال گذشته ایران را در نظر بگیرید که تمام زیربناهای زندگی را تغییر داده
و از دیدگاه تاریخ به طور متوسط هر 5 یا 9 سال یک حادثه مهم اتفاق افتاده است. اینها همه علائم این بحرانها و گذرهای
تاریخی است، انقلاب مشروطه، جنگ اول بدون دخالت ما،
تغییر سلطنت، جنگ دوم، به وجود آمدن احزاب، ملی شدن نفت، کودتای ضد دولت مرحوم
مصدق، انقلاب اسلامی، جنگ، تحولات سیاسی در سال 67 و ... حادثه‌هایی است که بر تمام ابعاد زندگی ما اثر
داشتند و اینها همان نشانه‌های تحول و گذر تاریخی است که تمام کشورهای توسعه
نیافته را درگیر خود کرده است.

دیگر
اینکه جوامعی که ما به نام توسعه نیافته می‌شناسیم دو دسته‌اند، که از نظر ادبیات توسعه‌ای یک دسته در حال
اضمحلال و دسته دیگر در حال توسعه می‌باشند. یعنی اینکه وقتی جامعه‌ای وارد گذر تاریخی شد الزاماً توسعه پیدا نخواهد
کرد. می‌تواند پیدا کند یا نکند، بخشی از اینها مضمحل می‌شوند و بعضی به مسیر
توسعه می‌روند و به دنیای جدید می‌پیوندند.

اضمحلال
یعنی تشدید بحرانهایی که کشور، وحدت
سیاسی‌اش را از دست بدهد. اگر به
کشورهای توسه نیافته امروزی نگاه کنید می‌بینید که از 150-100
سال پیش در حال تبدیل شدن به کشورهای
بیشتری هستند، اما کشورهای توسعه یافته، مثل جامعه اروپا بیشتر دور هم جمع می‌شوند.

حال به
ایران نگاه کنید، ایران امروز، بخشی از
ایران قدیم است یعنی افغانستان یا بعضی از جمهوریهای شمالی، بخشی از ایران بوده یا
هند چند بار تجزیه شده و حالا بحث روی
کشمیر است ولی وقتی برمی ‌گردیم به گذشته نه هند داریم نه بنگلادش!؟ کشورهای توسعه
نیافته، اگر در شرایط بحرانی خود باقی بمانند و
بحرانها تشدید شود، در مقاطع تاریخی
اتفاقاتی می‌افتد و تجزیه‌هایی در جغرافی سیاسی آنها ایجاد می‌شود کشورهایی مثل
شوروی سابق و یوگسلاوی یا رواندا فراوان دیده می‌شود، به هر حال این تحول جامع که
تحت عنوان توسعه اسم بردیم ابعاد مختلف دارد و تمام وجوه زندگی را متحول می‌کند. این تحول بنیانی در فرهنگ جامعه، توسعه فرهنگی؛ تحول بنیانی در اقتصاد جامعه، توسعه اقتصادی؛ در ساختار سیاسی، توسعه سیاسی؛
در قشربندی جامعه، توسعه اجتماعی است.
یعنی توسعه سیاسی یا هر توسعه دیگر را نمی‌توان به ذات تعریف کرد. این مفاهیم
اجزایی هستند از همان مفهوم ”جامع توسعه“. ما ساختار بزرگی داریم و زیرمجموعه‌ای
از این ساختار داریم که هر کدام از آنها بنا بر اینکه با کدام وجه زندگی انسان کار
دارند قابل تعریف و توضیح‌اند، ولی به طور مستقل اتفاق نمی‌افتند. یعنی ما جامعه‌ای نداریم که توسعه فرهنگی، سیاسی یا اقتصادی اتفاق افتاده باشد و خود
جامعه توسعه یافته نباشد. منظور
این است که توسعه جامعه ضرورتی است برای اینکه توسعه در ابعاد دیگر نیز اتفاق
بیفتد و لذا اگر ما ایجاد توسعه را جداگانه مطالعه می‌کنیم، صرفاً برای یادگیری قانونمندیهاست. برای اینکه حوزه علوم تعریف شده است و
امروزه می‌دانیم که عصری نیست که فیلسوفانی داشته باشیم که در همه علوم سرآمد
باشند، ولی معنی این بحث این نیست که در بحث
اقتصاد بتوانیم جامعه را به سمت توسعه اقتصاد سوق بدهیم بدون توجه به اینکه توسعه
جامع در کشور اتفاق افتاده باشد. حال می‌خواهیم از یک ساختار توسعه یافته سیاسی
صحبت کنیم و ارتباطش را با توسعه جامع بفهمیم.

ساختار
سیاسی توسعه یافته در تصویر نهایی خودش حد مشخصه خیلی ساده‌ای دارد. اولین ویژگی این است که ساختاری متکی بر
دموکراسی است امّا باید دید که دموکراسی
چیست؟ دموکراسی در نهایت خود نظامی است که حکومت آن نظام از دو مشروعیت سرچشمه می‌گیرد:
1- مشروعیت علم 2- مشروعیت آراء عمومی، برای فهم دموکراسی باید نظام قبل آن را فهمید. نظام قبل دموکراسی نظام حکومت
مطلقه شاهنشاهی و ... است در این نوع حکومتها، مشروعیت بر یک پدیده اسطوره‌ای و افسانه‌ای و نامی در
شرافت خانوادگی است. اسطوره‌هایی وجود دارند که خانواده‌ای و یا خانواده‌هایی
دارای «نجابت» و «اصالت» هستند و این خانواده‌ها حق حکومت دارند، یعنی مشروعیت در نظام نوین جهانی، ناشی از اسطوره‌هاست. شاهنامه ما از این
حرفها پر است یعنی در نظام قبل از نظام نوین است که «فره ایزدی»
در خانه‌ای فرود می‌آید و حاکم و شاه می‌سازد. و حاکم، مالکِ جسم و جان همه است و بقیه رعیتند مشروعیت
در این نظام سیاسی ناشی از اسطورة افسانه نجابت و شرافت است اگر به دنیای اروپایی
دقت کنیم، می‌بینیم که دموکراسی همین طوری ظاهر نشد و ناشی از فکر کسی نبود. در تحول اجتماعی‌ آن، وقتی اسطورة نجابت و اصالت را به هم ریخت اعتقاد جامعه
نسبت به اصالت خانوادگی از دست رفت و سؤال مطرح شد، که حالا کسانی را که
خود اسطوره باشند نداریم پس حالا حکومت چه باشد و مشروعیتش را از کجا بگیرد و در
این قالب، بحث دانشمندان شروع می‌شود، روسو، هابس، مونتسکیو بحث می‌کنند، جامعه در تلاطم تغییرات سیاسی انقلاب
فرانسه می‌افتد، قانون حاکم می‌شود و
حوادث سیاسی و تغییرات سیاسی دو و سه قرن پیش می‌رود تا نهایت می‌رسد به اینکه
یک سری امور هست که علم در مورد آنها حرف دارد. و می‌گویند باید مشروعیت را به علم
بدهیم، لذا اصالتِ علم در اموری که علم
حرفی برای گفتن دارد، مطرح می‌شود. ولی برای چیزهایی که برای جامعه مهم است و
علم حرفی برای گفتن ندارد، در
اینجا می‌گوییم چون به برابری انسانها اعتقاد پیدا کردیم، اصالت را به آراء عمومی می‌دهیم. به این معنا که اکثریت حرف درست خواهد زد، به این معنا که اکثریت حرفی را می‌زند که
اجرایش ساده‌تر است. در دموکراسی کسی راجع به حرفهای علمی رأی گیری نمی‌کند. پس
جایی که از دیدگاه علمی نمی‌دانیم چه چیزی درست است ما سراغ آراء می‌رویم و رأی‌گیری می‌کنیم به همین دلیل در دموکراسی
اکثریت می‌تواند عوض شود و تصمیم تازه بگیرد و این مسئله در بطن دموکراسی نهفته
است.

این
سئوال مطرح است که آیا مجلس برای این است که تصمیم درست از دید علمی بگیرد؟ و پاسخ
این است که خیر!؟ چون تصمیم درست از دید علمی در صنعت و آزمایشگاه اتخاذ می‌شود. نظام دموکراسی اولین و اساسی‌ترین حرفش
تغییر مشروعیت نظام اداری جامعه از «شرافت
و نجابت» به اصالت مشروعیت «علم» در
امور علمی و مشروعیت «آراء عمومی» در اموری است که علم برای آنها حرف برای
گفتن ندارد و برای اداره جامعه مهمند. در کار همین ایده گفته می‌شود که دموکراسی حتماً با عدم تمرکز سروکار دارد، برای اینکه شما در تصمیمات به آراء عمومی
متکی می‌شوید، البته این آراء‌حتماً
درست نیستند، بلکه تسهیل به وجود می‌آورند و به
عبارت دیگر سراغ عدم تمرکز می‌روید، یعنی
مجلس ملی شما تصمیمات خاصی را می‌تواند بگیرد. یعنی عدم تمرکز در قانونگذاری و
اجرا از نهادهای انفکاک ناپذیر دموکراسی هستند.

در
کار، این مسائل است که حالا نهادهایی برای اینکه
این بحث‌ها جامه عمل بپوشد لازم است. احزاب لازم است به این معنی که هر حزب
نمایندگی قشر خاصی را بر عهده دارد.

این
ذهنیت در ایران و در بعضی کشورها جا افتاده که حزب وقتی که درست شد باید نمایندگی
آن طبقه‌ای را که پشتیبان آن هستند نکند. اما باید توجه داشت که معنی این حرف
تقویت دیکتاتوری است یعنی اگر حزبی درست شود ولی بخواهد نمایندگی تمام کشور را
بکند همان دیکتاتوری است. یعنی همان مطلق‌گرایی است. حزب معانی خاصی دارد، یعنی حزب باید حتماً نمایندگی گروههای خاصی را داشته
باشد و نمایندگی طرز فکر خاصی را داشته باشد. یک حزبی از سرمایه‌دار دفاع می‌کند
یک حزبی از کارگر، حزبی از شهری و حزبی از روستایی و یک حزب از کشاورز و ... مسئله
مهم این است که تنوع احزاب وجود داشته باشد. مسئله مهم این است که احزاب آزاد
باشند، برای اینکه حرفهایشان را بزنند و
مسئلة مهم این است که هیچ حزبی حق ندارد دموکراسی را از بین ببرد. یعنی تنها
محدودیت این است که اگر طرز فکری وجود داشته باشد که علی‌الاصول معتقد به دموکراسی
نیست از اول مشخص است که به دنبال حذف این نظام است و هیچ نظام دموکراسی به این
حزب اجازه رشد و نمو نخواهد داد و این حزب فقط با انقلاب می‌تواند نظام را از بین
ببرد. به این دلیل است که حزب نمی‌تواند شاخه نظامی داشته باشد. (در نظامهای
غیردموکراتیک به مفهوم دنیای نوین، رادیو تلویزیون مال دولت است و تحت نظر آنهاست
و روزنامه‌ها هم همین‌طور و یکی از بیانیه‌های دموکراسی این است که شما رسانه‌های
گروهی مستقل از دولت داشته باشید.)

دستگاه
قضایی باید وجود داشته باشد؛ و از همة‌ آنها مهم‌تر رسانه‌ها هستند که باید مستقل از دولت باشد، کارا باشد و در دسترس باشد. و البته در دموکراسی آزادی
کامل به این معنا باید وجود داشته باشد،
که همه آزاد باشند در انتخاب کردن و همه آزاد باشند در انتخاب شدن، و وسایل و
ابزار اطلاعی و نهادی هم وجود داشته باشد. اشاره کنم که ما نمی‌توانیم از توسعه،
مثلاً سیاسی در یک جامعه، به طور مستقل صحبت کنیم بدون اینکه توسعه جامع اتفاق
افتاده باشد. یا از توسعه اقتصادی صحبت کنیم بدون توسعه جامع، یا از توسعه فرهنگی مستقل صحبت کنیم بدون توسعه جامع.
من این بحث سیاسی را به عنوان یک نمونه اشاره کردم، که توسعه یافتگی از دیدگاه سیاسی یعنی عدم تمرکز، یعنی
اینکه تصمیمات عمومی در حد بسیار محدود، یعنی اینکه نهادهایی مثل احزاب متعدد،
نهادهایی مثل قوة قضایی مستقل، رسانه‌های گروهی مستقل و .. .

شما
تصور کنید که معجزه‌ای در یک کشور توسعه نیافته‌ای مثل عراق، هند، ایران و غیره
اتفاق بیفتد و بخش عمده این نهادها درست شود. جای سؤال است که آدمهایی که رفته‌اند
در این دادگاهها و قاضی شدند اگر خودشان فاسد شدند چه؟ اگر خوبها  به
گونه‌ای دیگر عمل کردند چه؟ آیا
باید دستگاه نظارت درست کرد؟ چون اگر قرار باشد دستگاهی درست کنیم و یک ناظر روی
آن قرار دهیم و روی آن نیز یک ناظر، به همین منوال ما دموکراسی نخواهیم داشت ما
جامعه‌ای را پیدا خواهیم کرد که مثلاً جورج اورول د

/ 0 نظر / 8 بازدید