134- گزارش منتخبی از اندیشه های مرحوم دکتر حسین عظیمی

 منتخبی از اندیشه های

 مرحوم دکتر حسین عظیمی

 

تهیه کننده:

خسرو نورمحمدی

 

ویرایش اول:

 

تاریخ تهیه: 18 اردیبهشت 1392

 

(منابع و ماخذ گزارش در نسخه بعدی تکمیل می گردد)

 

 

فهرست مطالب

                                          

ویژگی های شخصیتی دکتر حسین عظیمی. 3

نکاتی در مورد اقتصاددان. 6

علم اقتصاد 10

تعاریف توسعه. 14

اشتباهات در تعریف توسعه. 19

اقتصاد ایران. 22

مسیر توسعه. 35

دولت و توسعه. 35

دولت و توسعه. 45

برنامه ریزی جامع. 62

فرهنگ و توسعه. 64

آموزش و پرورش و توسعه. 69

دین و توسعه و الگوی تمدن اسلامی. 72

اندیشه و تفکر 76

 

 

 

ویژگی های شخصیتی دکتر حسین عظیمی

 

  • با توجه به علاقه به حل مسائل جامعة ایران است که سال‌های طولانی از عمر خود را به تحقیق و بررسی در مسائل اقتصادی کشور گذرانده‌ام و هیچ‌گاه نیز ”علم برای علم“ برایم مطرح نبوده است. هنوز هم حداقل برای من، اگر علمی با نام علم اجتماعی ( اقتصاد) هست، این علم به خاطر اجتماع است و بس[1]
  • اعتقاداتی که در تلاش پژوهشی خود طی چند دهة گذشته برایم شکل گرفته، بر این باورم می‌دارد که حداقل در علوم اجتماعی بحث ”پیگیری علم به خاطر علم“ بحثی سازنده نیست. علم اجتماعی، اگر علم باشد، برای اجتماع است.[2]
  • من همیشه با عشق کار می کردم. نه دنبال پول بودم نه چیزهای دیگر. الان که اینجا(موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی) آمده ام کار من ده برابر شده است. درآمدم هم یک سوم شده است. ولی عشقش هست. [3]
  • داستان اقتصاد ایران نه تنها برای این نگارنده، بلکه برای بسیاری از نویسندگان معاصر ایرانی، داستان تلاش پرمشقت مردمان این سرزمین و بازدهی محدود این تلاشهاست. همه ما، بارها و بارها به این نکته اندیشیده‌ایم که چرا به رغم این همه گفتگو و به رغم این همه تلاش و زحمت، هنوز توان آن را نداریم که برای فرزندان این مرز و بوم شغل مناسب، درآمد مطلوب، زندگی آسوده، احساس امنیت اقتصادی و آینده نسبتاً مطمئنی را فراهم آوریم. به راستی همین نگرانیها است که تفکر و اندیشه ما در باب اقتصاد کشور را به خود مشغول داشته و ما را بر آن می‌دارد که به رغم همه مشکلات و ناملایمات، باز هم در حد توان خود هر کوره راهی را بپیماییم به این امید که راه رستگاری اقتصادی جامعه خود را بیابیم.[4]
  • به عنوان یک محقق و به عنوان یک معلم وظیفه ما مبارزه با مفاهیم غلط است. وظیفه ما تلاش در جهت روشن کردن مفاهیم ودرگیری‌ با مفاهیم است وظیفه ما کوشش در جهت گسترش بینش علمی در سطح جامعه است.[5]
  • علم اجتماعی (اقتصاد)، برای اجتماع است و در ارتباط با وقایع و پدیده‌های اجتماعی شکل می‌گیرد. پس باید ]به خاطر جامعه[ خطر لغزش را پذیرفت و در مواقع حساس نباید با وسوسة پاکدامنی علمی از ورود به صحنه سیاست عملی دورماند.[6]
  • به هر حال علم اقتصاد یک علم اجتماعی است و نهایت ارزیابی ما اقتصاددانها از کار خودمان باید این باشد که آیا توانسته‌ایم در اینکه زندگی اقتصادی مردم بهتر شود مشارکت کنیم یا نه.[7]
  • جزو اولین کسانی بودم که کتاب‌های اقتصادسنجی را ترجمه کردم و ریاضیات را در آموزش اقتصاد به کار گرفتم اما یادمان باشد که کار اصلی ما بازشناسی و باز‌سازی واژه‌ها و مفاهیم اجتماعی و اقتصادی و توجه به خرده فرهنگ‌هاست و تنها با فرمول ریاضی و تئوری‌های اقتصاد نمی‌توان رابطه بین شاخص‌های اقتصاد و اجتماع را تعریف کرد و انتظار معجزه داشت. باید نهادگرایی و ایجاد مطبوعات آزاد، قوه قضائیه کارآمد و سریع و ارزان، دولت با تدبیر، کوچک، مقتدر و کارآمد، احزاب سیاسی قدرتمند که کار اصلی‌شان انسان‌سازی و تربیت نیرو برای دستگاه‌های دولتی و بخش خصوصی است و... مورد توجه باشد وگرنه علم به تنهایی و سیاست و فرهنگ به تنهایی راه به جایی نخواهند برد. [8]
  • متن نامه دکتر حسین عظیمی در پاسخ به دانشجویانش (آقایان هادی سیدی – علی دهقانی )

دوستان عزیز، آقایان هادی سیدی – علی دهقانی

کارت تبریک نوروزی و نامه سراپا محبت شما مدتی است بدستم رسیده است. این نامه و کارت بویژه از دو جهت برایم ارزشمند بوده و هست. اولاً از جنبه شخصی که بهر حال گویای محبت صمیمانه ایست که نسبت به یکی از معلمان خود روا داشته اید. و مگر معلم می تواند چیزی ارزشمندتر از محبت دانشجویان خود داشته باشد؟

ثانیاً، از جنبه ای عمومی تر، نامه پر محبت شما گویای این نکته نیز بود که خوشبختانه، مشعل خدمت به محرومان هنوز در قلب نسل جوان ما با همهء گرمی و حرارت نورافشانی می کند. در این زمینه باید توجه داشت که انسان موجودی عجیب است و سرنوشتی عجیب تر داشته است. در برق محبت، و صفایی که در چشم کودکانمان و کودکان همه جهان هست برای لحظه ای بنگریم؟ و لحظه ای دیگر به جنگها، به خشونت ها، به ...

 امیدوارم که در معدود زمانی که به عنوان معلم در خدمتتان بوده ام بیشتر از همه چیز موفق شده باشم که گرایش محبت به انسانها و بویژه محبت به انسانهای محروم را در اذهان جوان، فعال و تلاشگرتان تقویت کرده باشم. کشور ما نیازمند تلاش و کوششی فراوان برای بازسازی و سالم سازی " اندیشه" است و در نهایت اندیشه است که کشور و زندگی را به راه توسعه و آبادانی می کشاند و یا آنرا به مسیر فلاکت و ادبار می اندازد. اندیشه ای می تواند کشور و زندگی را به ساحل سلامت رهنمون گردد که متکی بر حفظ حرمت تک تک انسانها باشد و چنین اندیشه ای برای بارورشدن قطعاً نیازمند آزادی و آزادگی است، و صد البته که آزاده بودن به سادگی قابل حصول نیست ولی می باید در حصول آن با تمام توان کوشید. هدف اول نظام آموزشی در کشورهایی چون ایران باید کمک به باورکردن همین اندیشه آزادی و آزادگی باشد. امیدوارم که در این راه بسیار سخت موفق باشیم.

  • انسان در بیان عظمت و شکوه همت، تلاش، قناعت و مناعت طبع این مردمان که در طی قرن ها دل خاک را شکافته اند تا قطره قطره آب را بر بیابان های کشور جاری سازند و از زلال آب، صفای زندگی بخش سبزه ی درختان را به آبی عمیق آسمان پیوند زنند، در می ماند. ایشان چه متواضعانه خواهند گفت (که خوبی کشاورزی در آن است که نه تنها انسان را، بلکه تمام موجودات جاندار خدا را نیز قوتی برای زنده مانده می رساند) و چه آسوده می توان این گفته را به زبان مدرن ترجمه کرد که همت و تلاش این مردمان سختکوش و قانع، پایه و اساس حفظ حیات برای هزاران سال بوده است. آیا نمی توان و نباید شکوه و زیبایی هر تک درخت کویری را معیار سنجش زیبایی مناره های بلند و کاشی کاری شده ی شهر های کشور دانست؟
  • مدیر مدرسه ی ما همیشه در کنار تنبیه بدنی با شلاق چرمی مشهورش، هدیه های زیبای مدادرنگی و دفتر و کاغذ را آماده داشت. پیرمرد نازنینی که در مواردی که شیطنت های ما به عذابش می آورد و تنبیه مان می کرد، نمی توانست اشک های کودکانه مان را تحمل کند و لذا با هدیه ی یک مداد رنگی ، یک دفترچه ، یک خط کش دوباره لبخند را بر لبانمان می نشاند. هیچ گاه نخواسته ام از زندگی این مرد پر محبت چیزی بیش از این بدانم چون همیشه نگران بوده ام که نکند غبار واقعیت های سخت زندگی، این خیال زیبای کودکانه را که از اولین روزهای مدرسه در ذهن مانده است در هم شکند. و بعد معلم دیگرمان که همیشه می کوشید همه ی کوتاهی ها و تقصیرهای ما را خود به گردن گیرد تا نکند بچه های عزیزش اندوهگین باشند و یا تنبیه شوند. آیا آنها محیط پرورشی مدرسه را بهتر از ما می فهمیدند؟ آیا تعلمیات عمدتاً مکتب خانه ای آنها که متکی بر شاهکارهای الهی، عرفانی و ادبی فرهنگ ما بود کارایی بیشتری از تعلمیات متکی بر (بابا نان داد) داشت؟ در هر صورت ذخایر بی پایان مهربانی و محبت این مردان به همراه سلوک عارفانه شان بود که هر چند با دست های خالی و امکانات مادی ناچیز تلفیق شده بود کتاب را برای ما دوست داشتنی، علم را برای ما وسیله حل مشکلات و محبت و گذشت و دوست داشتن را برای ما سازنده ی محیط اجتماعی ساخت. یادشان به خیر.
  • دوره دوم دبیرستان را در شهر کاشان در خدمت معلمانی بودیم که با تلاش فراوان و همتی بلند به آموزش علمی ما پرداختند و واقعاً چه شایستگی ها که در این آموزش نشان دادند. معلمانی که اکثراً با دوچرخه هایشان به مدرسه می آمدند و تا آنجا که ما می فهمیدیم، بیش از هر چیز به شخصیت و احترام معنوی معلمی می اندیشیدند و به تربیت شایسته شاگردهایشان دل بسته بودند. چه خاطره های شیرینی که از این معلمان برجسته در ذهن مان مانده است. رشته تحصیلی ما ریاضی بود با این همه در همین دوره بود که منش عارفانه و عمیق اندیشه های معلم ادبیات مان را به دنیای پر رمز و راز شعر و ادب هدایت کرد. یکی از این روزها (داش آکل) را در کلاس خواندیم و هیچ گاه خشم و عصیان ناشی از ناتوانی در مقابله با ظلمی که بر داش آکل رفته بود از تفکرمان رخت بر نبست. در همین دوره برایمان توضیح دادند که چگونه باید این بیت را فهمید که (بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد). و یا تفاوت سی مرغ و سیمرغ در منطق الطیر چیست و یا چگونه کثرت به وحدت می گراید، و...
  • در این میان و در این میدان مبارزة ناعادلانة انسان و ناملایمت، هر یک از ما شهروندان این کشور کهن، فرهنگ خاصی در زمینة کار و تلاش و در زمینة زندگی برای خود ساخته‏ایم. فرهنگی که اساساً جامعه گریز است و عملاً انسجام جامعه را در هم ریخته و زخم‏هایی دردناک و عمیق بر چهرة اقتصاد کشور برجای گذارده است. در این فرآیند است که گویا هر یک از ما ایرانیان به “جامعه‏ای مستقل” تبدیل گردیده‏ایم! جامعه‏ای که ریاست مطلقة آن بر عهدة شخص ما و شهروندانش محدود به چند عضو خانواده است، و یا محفل‏های کوچکی ساخته‏ایم و به دور این “جامعة مستقل” و یا این “محفل کوچک”، حصاری حصین از رفتار و اعتقاد کشیده‏ایم و زندگی در اجتماع را برای خود نه یک “اصل” که یک ضرورت نامطلوب تشخیص داده‏ایم. به این اعتبار، نه یک جامعة ایرانی که صدها هزار و میلیون‏ها “جامعة مستقل ایرانی” در سرزمین ما زندگی می‏کنند. در همین راستاست که دولت در جامعة ایرانی نه از آن ماست، نه مورد احترام و اعتمادمان؛ به قوانین این دولت و حکومت نه حساسیم و نه اهمیت می‏دهیم؛ هر قانونی را اگر بخواهد اجرا شود ظلمی و دخالتی بی‏جا در امور “جامعة مستقل” خود می‏بینیم‎؛ دیگر مردمان تا جایی که مزاحم ما نباشند حق زندگی دارند و اگر دستمان رسید بیش ازآن برایشان “تره هم خود نخواهیم کرد”؛ فقط خانة ما همان “چاردیواری، اختیاری” ماست و بیرون خانه مملو از افرادی است که یا دشمن ما هستند و یا مزاحم جامعة مستقلمان و … شاید همین خصلت است که در معماری مدرن شهرهای بزرگ و کوچک ماهم رخنه کرده: هر ساختمان ما بالااستقلال ساختمان قابل تحملی است ولی هر ساختمان در کنار ساختمان‏ دیگر وصله‏ای ناهماهنگ و ناموزون است. به عبارت دیگر ساختمان‏هایی که می‏سازیم هم “جامعه‏پذیر” نیستند و لذا مجموعة آنها نه تنها یک شهر را – که محل پرورش جامعة مدنی است – بوجود نمی‏آورند، بلکه تصویری دل‏آزار در پیش چشمانمان می‏گسترند و اگر سبزی درختان نبود، چه فضای وحشتناکی برایمان می‏ساختند. بی‏خود نیست که خیابان‏های شهرهای ما فقط در شب‏ها و در دل تیرگی و ظلمت زیباست!
  • در چنین وضعیتی است که از صبح تا شام می‏کوشیم تا لقمه نانی برای“جامعة مستقل” خود تأمین کنیم و آسایش و رفاهی داشته باشیم و … طبیعتاً توفیق زیادی هم نداریم. در نهایت ممکن است تعداد محدودی از ما پول و ثروتی هم فراهم آورد ولی از آسایش و رفاه، از امنیت، از فضای اجتماعی مطلوب، و از بسیاری از مواهب دیگر طبیعت و زندگی دور می‏مانیم.[9]
  • سوال از دکتر عظیمی: دوست دارید جای کدام اقتصاددان باشید؟ امروز برایم مطرح نیست که جای دیگری باشم، بلکه دوست دارم نوشته تازه‌ای داشته باشم و بتوانم راهی بیابم که چگونه می‌توان این همه ظرفیت خدادادی اقتصادی جامعه را تبدیل به واقعیت تولیدی کرد و به این وسیله امکان حل و فصل مسایل فقر و محرومیت و آسیب‌پذیری اقتصادی مردم را از بین برد.
  • "دوره لیسانس را با نمرات عالی گذراندیم و سردرگم شدیم! ... شاید روش آموزش علوم اجتماعی همین باشد که باید از مفاهیمی ناآشنا و نامفهوم شروع کرد و در مسیری دایره‌ای پیش رفت و به نقطه اول بازگشت و مطالعه را با عمقی و ماهیتی تازه شروع کرد. شاید ... به هر حال دوره‌های بعدی دانشگاهی یکی پس از دیگری سپری شد. بارها به نقطه اول رسیدم و از نو خواندم. "[10]

 

نکاتی در مورد اقتصاددان

 

  • نظریه‌پرداز اقتصادی نمی‌تواند با واقعیات جامعه محل زندگی خود از نظر پژوهشی و تحقیقی بیگانه باشد. نظریه‌پرداز اقتصادی کسی است که نه تنها به واقعیات زندگی اقتصادی اطراف خود (جامعه خویش و جامعه جهانی) توجه دارد، بلکه به مطالعه مستقل این واقعیات، به فرضیه‌سازی در زمینه این واقعیات، به آزمون این فرضیه‌ها در جامعه و به کاربرد نتایج حاصله در امور جامعه به شدت وابسته است. البته نظریه‌پرداز اقتصادی، برای سرعت و سهولت کار، باید از طریق آموزش‌های قبلی در جریان مفاهیم، قضایا و نظرات اقتصادی مطرح شده قبلی قرار گرفته باشد؛ لذا هر نظریه‌پرداز شروع کننده یک علم نیست، ولی شرط اصلی برای نظریه پردازی برخورد علمی با واقعیات جامعه و جوامع است و نه مسلط بودن بر مفاهیم و قضایا و نظریه‌های قبلی در یک علم.[11]
  • ·        ”علم اقتصاد در دنیای صنعتی همگام و همپای تحول صنعتی جامعه شکل گرفته است و طبیعی است که اقتصاددان‌هایشان به مسائل خودشان فکر کرده‌اند و بسیار طبیعی است که قوانینی را کشف کرده‌اند و به جامعه‌شان خدمت کرده‌اند. لذا مسائل جامعه ما برای آن اقتصاددان‌ها اصلاً مطرح نبوده و ]اساساً[ تا سال 1950 مسائل کشورهای در حال گذار مطرح نبوده و از سال 1950 به بعد در واقع مسائل کشورهایی مثل ما شروع شده است. به عنوان مثال مارکس، ریکاردو، آلفرد مارشال، اسمیت و ... به عنوان نظریه‌پرداز به مشکلات جامعه خودشان فکر می‌کرده‌اند. بحث توسعه بعد از جنگ دوم جهانی شروع شد و به این دلیل شروع شد که کشورهایی مثل ما در معادلات جهانی مهم شدند و لذا تعدادی از اقتصاددانان آنها نیز به مشکلات کشورهایی مثل ما نیز پرداختند و مثلاً میردال، لوئیس، شولتز، و ... شروع به مطالعاتی در این زمینه کردند و میردال در جامعه هند شروع به مطالعه کرد و بحثهایی را مطرح کرد. فراموش نکنیم که ما خودمان باید رشته توسعه را گسترش و توسعه دهیم چون ما در آزمایشگاه این علوم ]شرایط در حال گذار[ قرار داریم و نمی‌توانیم در ایران نظریه‌پرداز اقتصاد کلان بشویم. چون آزمایشگاه اقتصاد کلان در اینجا وجود ندارد، ولی اقتصاد توسعه به گونه‌ای است که آزمایشگاهش را داریم.“.[12]
  • ”حوزه‌های بررسی علوم اجتماعی تجربی را الزاماً باید اختلاطی از هنر و علم دانست ]لذا[ اهمیت نسبی نظریه‌پرداز و دانشمند در علوم اجتماعی تجربی در مقایسه با سایر متخصصان این علوم به مراتب بیشتر از سایر علوم است. فراموش نکنیم که در زمینه‌های هنری، شخصیتی و هویتی هنرمند بیشتر از تکنیک کار هنری بر آثار هنرمند مؤثر است. به عبارت دیگر هزاران تکنسین عالی هنری هم ممکن است قادر به خلق یک شاهکار نباشند، حال آنکه هنرمند واقعی حتی در شرایط نقص نسبی تکنیک هم می‌تواند محتملاً به خلق آثار مهم موفق شود.[13]
  • "داستان اقتصاد ایران نه تنها برای این نگارنده، بلکه برای بسیاری از نویسندگان معاصر ایرانی، داستان تلاش پرمشقت مردمان این سرزمین و بازدهی محدود این تلاشهاست. همه ما، بارها و بارها به این نکته اندیشیده‌ایم که چرا به رغم این همه گفتگو و به رغم این همه تلاش و زحمت، هنوز توان آن را نداریم که برای فرزندان این مرز و بوم شغل مناسب، درآمد مطلوب، زندگی آسوده، احساس امنیت اقتصادی و آینده نسبتاً مطمئنی را فراهم آوریم. به راستی همین نگرانیها (در باب عدالت اجتماعی) است که تفکر و اندیشه ما در باب اقتصاد کشور را به خود مشغول داشته و ما را بر آن می‌دارد که به رغم همه مشکلات و ناملایمات، باز هم در حد توان خود هر کوره راهی را بپیماییم به این امید که راه رستگاری اقتصادی جامعه خود را بیابیم".[14]
  • به هر حال علم اقتصاد یک علم اجتماعی است و نهایت ارزیابی ما اقتصاددانها از کار خودمان باید این باشد که آیا توانسته‌ایم در اینکه زندگی اقتصادی مردم بهتر شود مشارکت کنیم یا نه.[15]
  • به عنوان یک محقق و به عنوان یک معلم وظیفه ما مبارزه با مفاهیم غلط است. وظیفه ما تلاش در جهت روشن کردن مفاهیم ودرگیری‌ با مفاهیم است وظیفه ما کوشش در جهت گسترش بینش علمی در سطح جامعه است[16]
  • علم اجتماعی (اقتصاد)، برای اجتماع است و در ارتباط با وقایع و پدیده‌های اجتماعی شکل می‌گیرد. پس باید )به خاطر جامعه( خطر لغزش را پذیرفت و در مواقع حساس نباید با وسوسة پاکدامنی علمی از ورود به صحنه سیاست عملی دورماند.[17]
  • جزو اولین کسانی بودم که کتاب‌های اقتصادسنجی[18] را ترجمه کردم و ریاضیات را در آموزش اقتصاد به کار گرفتم اما یادمان باشد که کار اصلی ما بازشناسی و باز‌سازی واژه‌ها و مفاهیم اجتماعی و اقتصادی و توجه به خرده فرهنگ‌هاست و تنها با فرمول ریاضی و تئوری‌های اقتصاد نمی‌توان رابطه بین شاخص‌های اقتصاد و اجتماع را تعریف کرد و انتظار معجزه داشت. باید نهادگرایی و ایجاد مطبوعات آزاد، قوه قضائیه کارآمد و سریع و ارزان، دولت با تدبیر، کوچک، مقتدر و کارآمد، احزاب سیاسی قدرتمند که کار اصلی‌شان انسان‌سازی و تربیت نیرو برای دستگاه‌های دولتی و بخش خصوصی است و... مورد توجه باشد وگرنه علم به تنهایی و سیاست و فرهنگ به تنهایی راه به جایی نخواهند برد. [19]
  • برای متخصصان تنها جناح بندی مطلوب ،جناح بندی طرفداران علم و محاربان با علم است.
  • معیار صحت سیاست اقتصادی آن نیست که این‌ سیاست با مکتب اقتصادی مورد قبول سیاستگذار تطبیق داشته‌ باشد؛ صحت سیاست اقتصادی وقتی تایید می‌شود که در نهایت، رضایت نسبی بیشتر مردم و جامعه را فراهم کند.
  • کار اصلی ما بازسازی و بازتعریف شاخص‌ها و مفاهیم و تعاریف است در حوزه‌های اجتماع، دولت، اقتصاد و سیاست داخلی و خارجی و ...
  • در زمینه تعیین حدود و قلمرو مطالعات اقتصادی از مجموعه مطالعات اجتماعی به دست آورد. در این زمینه و در تعریف علم اقتصاد، نحوه‌های بیان متعدد و متفاوتی ارائه گردیده است. از جمله این نکته مطرح گردیده که علم اقتصاد، علم تخصیص بهینه منابع است. اما این تعریف همان گونه که خواهیم دید، ضمن صحت، تأکید لازم را بر محور اصلی مطالعه در این علم در حد گسترش فعلی قلمرو آن نمی‌گذارد.[20]
  • اقتصاد یعنی کشف و بکارگیری قانونمندیهای علمی به نحوی که ضمن حفظ آزادی و هویت تک تک افراد انسانی، بتوان حداکثر نفع اجتماعی را از عمل آزادانه افراد در زمینة تولید اقتصادی و توزیع متناسب و عادلانه مواهب توسعه به دست آورد. [21]
  • "سؤال: آیا این عامل که جنابعالی اشاره کردید به نگرش‌هایی"وبری[22]"نزدیک نیست که عامل تحول را بیشتر فرهنگی می‌داند؟ پاسخ دکتر عظیمی: تصور بنده این است که باید در این نوع بحث‌ها در حد ممکن از ذکر اسامی اشخاص احتراز کرد. بنده در اکثر بحث‌هایی که با رسانه‌های گروهی عمومی یا تخصصی دارم کمتر به اسامی دانشمندان اشاره می‌کنم و برای این کار دلایلی هم دارم. البته باید اشاره کنم که در تفکرات علمی همه انسان‌ها وابسته به گذشتگان می‌باشند... اگر اشاره می‌کنم که شاید بهتر باشد در مقطع فعلی به اسم دانشمندان زیاد متکی نشویم، نه به این معنی است که دِینی را که به متفکران قبلی داریم، نباید ادا کنیم... اولاًٌ در دهه‌های اخیر در جامعه ما نگرشی پیدا شده که بر اساس آن، طرح نظریه علمی موقعی قابل قبول است که حتماً با یک اسم خارجی همراه باشد... فرضاً در زمینه تدریس دانشگاهی ممکن است این ایده وجود داشته باشد که چون آخرین مدل ماشین بهترین است، آخرین کتاب چاپ شده در فرنگ هم بهترین کتاب است و باید آن را یافت و تدریس کرد... واقعاً جای تأسف است که اگر یک استاد ایرانی نظریه‌ای را مطرح می‌کند باید حتماً برای اعتبار بخشیدن به حرف‌هایش بگوید که فلان استاد خارجی هم همین حرف‌ها را زده‌اند و آن وقت حرف استاد ایرانی قابل شنیدن شود و آن وقت می‌شود بحث را جدی گرفت. شاید همین روحیه است که در خیلی از زمینه‌ها اجازه نداده به کنه و اساس مطلب پی ببریم و مسئله را بفهمیم و شاید به این دلیل است که در اکثریت موارد فقط محملی شده‌ایم برای انتقال غیر پویای ایده‌های خارجیان. نه به علم آن‌ها را پی برده‌ایم و نه توانسته‌ایم خودمان به دستاوردهای علمی برسیم. در این زمینه گاهی به دوستان به شوخی عرض می کنم که شاید بهتر باشد وقتی کتب خارجی را به فارسی ترجمه می کنیم، اسامی نویسندگان کتاب را نیز ترجمه کنیم. مثلاٌ به جای آن که در روی جلد کتاب ترجمه شده اسم خارجی مولف را بنویسیم و مثلاً بگوییم که کتاب نوشته آقای بلک، براون، اسمیت  و ...است، بنویسم کتاب نوشته آقای "سیاه"، "قهوه ای"، "آهنگر" و ...است. این نکته به این مفهوم نیست که ما برای دانشی که در خارج از ایران ایجاد شده و توسعه پیدا کرده ارزش قائل نشویم، قطعاً باید اندیشه و شناخت علوم را ارج گذاریم. دانش یک پدیده جهانی و انسانی است. دانش مرزجغرافیایی نمی شناسد، ولی روحیه فوق روحیه غیرعلمی است. روحیه ای است که اسم خارجی می دهد و لذا اگر اسم را ترجمه می کردیم حالا اسامی فوق قابل مقایسه با اسامی ایرانی مثلاً با اسامی جورابچی، صابون چی، ساعتچی، و ... خواهد شد. تازه خواهیم فهمید که آن ها هم مثل ما هستند و هاله تقدس به اسم آن ها متصل نیست. علم و شناخت علمی به زحمت، تلاش، صبر و حوصله و آشنایی و تسلط به روش علمی وابسته است، نه به اسم و نه به محل جغرافیایی خاص... اما دلیل دوم احتراز اسم دانشمندان مربوط می شود به این که معمولا ما شناخت تفصیلی و دقیقی از آراء و اندیشه های علمای مغرب زمین نداریم و بدون آشنایی دقیق به اسامی اشاره می کنیم. در حالی که، این اسامی برای افراد مختلف معانی مختلفی دارند، لذا با اشاره به آن ها در حقیقت به ابهامات دامن می زنیم. به عبارت دیگر، هرکس به اعتبار برخی شنیده ها و خوانده های نامنظم، اندیشه ای دارد که مثلاً وبر این طور گفته و یا مارکس آن طور گفته و یا کانت[23] این چنین مطرح کرده، متاسفانه اکثر این تصورات بر نظیات واقعی این دانشمندان متکی نیست. در این وضعیت، وقتی می گوییم که وبر درباره فلان چیز مثلاً بحثی منطقی ارایه کردهاست، معلوم نیست شنونده ما کدام وبر را می شناسد. مثال های بسیار ساده و مشهوری را می توان در این زمینه ذکر کرد. برای نمونه تقریباً همه کتاب خوان های علاقمند به مسائل اجتما
/ 0 نظر / 107 بازدید