29- (مقاله تمام متن) توسعه و دولت

 توسعه و دولت*

هدف بنده در این سخنرانی این است که به سه سئوال زیر پاسخ دهم:

1-     توسعه چیست؟

2-     دولت بر فرآیند توسعه چه تأثیری دارد؟

3-     تأثیر توسعه بر دولت چیست؟

بنابراین اولین سئوال این است که توسعه به واقع چیست؟ آیا آنگونه که مطرح می‌شود می‌توانیم از توسعه مفاهیم متفاوتی داشته باشیم؟ و در آن صورت آیا این مفهوم‌، مفهومی علمی است؟ آیا دچار مشکل روش‌شناسی در نگرش به این مسئله هستیم و اگر دچار این مشکل هستیم باید دید که این مشکل چگونه قابل حل است؟ امروزه در جامعه ما لغت یا اصطلاح توسعه کاربرد عام پیدا کرده و روزی نمی‌گذرد که این اصطلاح را نشنویم و یا نخوانیم. رسانه‌های گروهی، رادیو، تلویزیون، روزنامه‌ها مدام از این زائده استفاده می‌کنند ولی وقتی انسان در مفهوم موردنظر آنها از این واژه، دقت می‌‌کند به نظر می‌آید مفاهیم مختلفی از این واژه مورد نظر آنان است. یک بررسی ساده در این زمینه نشان می‌دهد که حداقل 9 مفهوم در ادبیات مرسوم توسعه‌ای کشور به کار گرفته شده است.

این مفاهیم عبارتند از افزایش تولید، افزایش کارایی، ایجاد اشتغال، حذف فقر، حذف وابستگی، ایجاد رفاه، آزادی، پیشرفت و تعالی. آیا واقعاٌ برخورد علمی با مسئله توسعه تا این حد انعطاف‌پذیر است
که ما از یک طرف از توسعه معنی محدود افزایش تولید و از طرف دیگر مفهوم بسیار گسترده‌ای مانند تعالی را در نظر داشته باشیم؟ علت اصلی اختلاف و تنوع در مفهوم توسعه در ادبیات ذیربط در ایران چیست؟ به نظر می‌رسد که این علت را باید در اختلاط مباحث در دو حوزه کاملاٌ متمایز از بررسیهای مربوط به ‹‹معرفت انسانی›› جستجو کرد.

حوزه
اول مربوط به ‹‹علوم اجتماعی تجربی›› و حوزه دوم مربوط به معرفت و دانش در حوزه ‹‹فلسفه اخلاق و الهیات›› است به عبارت دیگر به نظر می‌رسد که ما در بحث توسعه نگرشهای مربوط به بررسی علوم اجتماعی تجربی را با نگرش‌های مربوط به بررسی‌های فلسفی اخلاقی و الهیات و ... در هم‌آمیخته‌ایم در حالیکه این دو حوزه در هر حال قابل آمیزش نیستند و لذا طبیعتاٌ به ابهام در مفهوم توسعه رسیده‌ایم. به علاوه بعد از آنکه در دام این ابهام گرفتار آمده‌ایم به تدریج به توجیه این اختلافات از دیدگاهی غیرعلمی پرداخته‌ایم.

اگر این تشخیص صحیح باشد، پس باید برای رفع مشکل یعنی یافتن معنی و مفهوم واقعی توسعه از دیدگاه علوم اجتماعی تجربی، به روش تحقیق و بررسی در این علوم توسل جست.

می‌دانیم که در این علوم، مفاهیم دارای عینیت ملموس خارجی می‌باشند و اگر اختلافی بر سر درک معنی و مفهوم واژه‌ای وجود داشته باشد نمی‌توان این اختلاف را با بحث‌های ذهنی در اطاقهای دربسته و بدون ارتباط با واقعیتهای ذیربط حل و فصل نمود. برای رفع این گونه اختلافها در علوم تجربی باید به واقعیتهای عینی ذیربط مراجعه کرد باید این واقعیتها را با تفصیل و دقت بیشتر مطالعه نمود؛ این مطالعه و بررسیِ تفصیلیِ مجددِ
واقعیاتِ ملموسِ ذیربط است که می‌تواند در جهت حل اختلاف در مفاهیم کمک نماید. اکنون باید از خود سئوال کنیم که واقعیت بیرونی و عینی و ملموس چیست؟ آیا جز این است که واقعیت مزبور جوامعی هستند که تحت عنوان جوامع توسعه یافته شناخته شده‌اند؟ آیا این جوامع همان کشورهای آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، سوئد، سوئیس، ژاپن، بلژیک، هلند و تعداد محدودی کشور مشخص شده دیگر نیستند؟ آیا ما به عنوان محقق علوم تجربی حق داریم در توسعه یافته بودن یا نبودن این جوامع تردید کنیم؟
چنین تردیدی، اگر محقق فلسفه، اخلاق یا الهیات بودیم جای طرح و بررسی داشت ولی در حوزه علوم اجتماعی تردیدی وجود ندارد که جوامع مورد بحث جوامع توسعه یافته می‌باشند. تردید ما از توسعه یافته بودن یا نبودن این جوامع از اینجا آغاز شده است که فکر می‌کنیم توسعه یافته، الزاماٌ به معنی متعالی است. همچنین در ذهن خودمان چهارچوب‌هایی برای تمیز و تشخیص متعالی از غیرمتعالی داریم و بر این اساس ممکن است روال زندگی در جامعه‌ای را نپسندیم و در نتیجه جامعه را متعالی و توسعه یافته ندانیم. اما باید دقت داشت که در تمامی عرصه‌های علوم تجربی، کار محقق مطالعه واقعیت بیرونی است نه تحمیل نظرات خویش بر این واقعیت‌ها، لذا مشخص است که بحث توسعه، به بررسی واقعیت ملموسِ بیرونی، یعنی، به بررسی جوامع توسعه یافته و جوامع توسعه نیافته می‌پردازد.
اگر این نکته را فراموش کنیم و بخواهیم مسائل توسعه را از این دیدگاه بنگریم که توسعه را معادل تعالی قلمداد می‌کند، باید توجه داشته باشیم که دیگر نخواهیم توانست توسعه را در حوزه علوم تجربی و در حوزه علم اقتصاد مطالعه کنیم. پس اگر بگوئیم چون جامعه آمریکا، یا جامعة انگلیس و یا جامعة آلمان و ... چنین و چنان هستند، پس این جوامع توسعه یافته نیستند خود را از حوزه بررسی‌های علوم تجربی خارج کرده‌ایم و اگر چنین کرده‌ایم دیگر محقق علم اقتصاد نیستیم و نمی‌توانیم این مفهوم خاص را در چهارچوب بررسیهای علوم تجربی اجتماعی و علوم اقتصادی بفهمیم و بررسی کنیم.
باز هم تأکید کنم که اگر به بحث‌های فلسفی و اخلاقی از مفهوم توسعه بپردازیم، چون در این حوزه‌های معرفت انسانی با مفاهیم ”ذهنی“ سروکار داریم، می‌توانیم در توسعه یافتگی یا توسعه نیافتگی این یا آن جامعه، بر اساس معیارهای ذهنی خود و نه بر اساس برداشت‌های مرسوم از واقعیت بیرونی، تردید
کنیم.

پس تا اینجای بحث خود به این نکته پرداختیم که بررسی ما از توسعه در چهارچوب علوم تجربی اجتماعی صورت می‌گیرد، که توسعه در این چهارچوب مفهومی است دارای عینیتِ ملموسِ خارجی، که عینیت‌های ملموس مورد بحث جوامعی هستند مانند آمریکا،‌ انگلیس، فرانسه، ژاپن که بر اساس برداشت‌های مرسوم توسعه یافته تلقی می‌شوند، که در چهارچوب علوم اجتماعی نمی‌توانیم در توسعه یافتگی این جوامع تردید نمائیم.

اما اکنون برای شناخت عینی و ملموس مفهوم توسعه باید به سراغ مطالعه جوامع توسعه یافته رفت و در این مطالعه است که نکات و ویژگیهای خاصی توجه محقق را جلب خواهد کرد. اولاً دقت کنیم که اصطلاح ”توسعه یافته“ و نه ”در حال توسعه“ برای این جوامع به کار می‌رود. آیا این نکته دلالت بر این امر ندارد که توسعه هرچه هست دارای نقطه پایان است. آیا جز این است که ”توسعه“ در این جوامع محقق شده و تمام شده است؟ همین مسئله نشان می‌دهد که توسعه دقیقاً معادل تغییر و تحول نیست، چرا که جوامع در حال تغییر و تحولند، ولی بعضی توسعه یافته‌اند و بعضی توسعه نیافته‌اند. از طرف دیگر دقت در ادبیات توسعه‌ای مشخص می‌سازد که بشر در سراسر طول تاریخ خود، این مفهوم را با همین معنی به کار نبرده است. واژه توسعه به مفهوم جدیدش در همین یکی دو قرن اخیر به کار گرفته شده است. پس ملاحظه می‌کنیم که پدیده توسعه، پدیده‌ای است که نه تنها دارای نقطه پایانی است، بلکه دارای آغاز و شروع تاریخی هم می‌باشد. لذا مشخص است که یک مفهوم ازلی ـ ابدی نیست. مفهوم توسعه در زمانی مشخص وارد ادبیات زیربط شده است و در زمانی مشخص، جوامع به پایان فرآیند توسعه رسیده‌اند و توسعه یافته شده‌اند. مطالعه تفصیلی این پدیده نشان می‌دهد که مفهوم توسعه، مفهومی است که همراه و همزاد با پدیده انقلاب صنعتی و تکوین دوران تاریخی جدید در زندگی انسانی است. در توضیح این مطلب لازم است که نگاهی کوتاه و بسیار کلی بر سیر تحول جوامع بشری در طی چند قرن اخیر داشته باشیم. این نگاه و این مطالعه را باید از اوائل قرن چهارده میلادی یعنی زمانی که به نظر مورخان ریشه‌های پیدایش جامعه صنعتی قابل کشف است شروع کرد.

به نظر می‌رسد که جهان در قرن 14 میلادی در کلیت خود از اجتماعات بسته، عمدتاً محلی و منطقه‌ای و جوامعی که از نظر تقسیم‌بندی انسانها متکی بر گروههای اجتماعی نجبا ـ عامه بودند، تشکیل شده بود. ساختارهای سیاسی این جوامع نیز متکی بر گروههای برگزیده با ویژگیهای اقتدار مطلق، انحصار قدرت و اصالت حاکم بود و اقتصاد آنها متکی بر کشاورزی معیشتی و همراه با فقر عامه مردم و بیسوادی عمومی بود. (طبیعی است که در این حد تجرید، به نکات محوری توجه می‌کنیم وگرنه جوامع آن زمان هم اختلافات و تفاوتهای زیادی داشتند ولی در مجموع به نظر می‌آید که جهان در آن زمان دارای ویژگیهای کلی مورد اشاره بود.)

طی سالهای 1400 تا 1800 میلادی به نظر می‌آید که شکافی در جهان ایجاد می‌شود، در بخشی از جهان جوانه‌های جامعه نو شروع به پیدایش و در بقیه جهان وضعیت قبلی تداوم پیدا می‌کند. این جوانه‌های جامعه نو در تمامی ابعاد زندگی بخش درگیر با نوسازی از جمله در تحولات اقتصادی، در پرسازی علمی و فرهنگی، در ساماندهی‌های سیاسی، و در ساماندهی‌های اجتماعی دیده می‌شود. در قرن 19 و اوایل قرن 20 این شکاف و این تغییر دورانی تاریخی، در بخشی که این تحول را شروع کرده به این می‌انجامد که نظام نوینی حاکم می‌شود که ما آن را تحت عنوان ”نظام سرمایه‌داری ـ کلاسیک ناب یا خالص“ می‌شناسیم و دنیای کهن شروع به افول می‌کند.
در نظام نو و در جامعة نو، طبقة سرمایه‌دار و طبقة کارگر ایجاد می‌شود. ویژگیهایی همچون، اصالت اقتصاد و سرمایه، محدودیت قدرت دولت، گسترش شدید تولید، تکوین امپراتوری‌های جدید، ارتقاء سطح تکنولوژی، گسترش فقر عمومی، انباشت شدید سرمایه، گسترش عدم تعادل در توزیع، بحران‌های اجتماعی و بحران‌های سیاسی به وجود می‌آید. در این دوره، در جوامع مورد بحث، هم تولید گسترش پیدا می‌کند و هم فقر، و این همان دوره‌ای است که ”مارکس“ مفهوم ”پرولتر“ خودش را از آن دریافت و به درستی مطرح کرد ولی بعداً به اشتباه از آن استفاده شد. ”پرولتر مارکس“ کسی است که از جامعه سنتی قدیم حرکت کرده و به شهر آمده اما نه پولی همراه داشته و نه تخصصی که به درد دنیای مدرن بخورد.

بنابراین ”پرولتری“ است که هیچ نداشته است. (در زبان انگلیسی یکی از لغاتی که معنای کارگر را می‌دهد و در آن دوره به کار می‌رفته، هند (Hand) یعنی دست می باشد که بیان کننده همین مفهوم از کارگر است یعنی کسی که در فرآیند تولید فقط ”نیرو و انرژی“، تأمین می‌کند نه سرمایه‌ای دارد و نه تخصصی“.

به هر حال در اثر تحولات دوره 1800-1400 ، نظام نوینی در بخشی از جهان پدیدار می‌شود و در بخش دیگر جهان که هنوز تحت سیطره قانونمندیهای جهان قدیم زندگی می‌کند، دنیای کهن شروع به افول می‌کند، تهاجم دنیای جدید به این جوامع، استعمار و استثمار آنان، فروپاشی تعادلهای جمعیتی، سکونتی و تولیدی، ایجاد و گسترش بریدگی‌ها و سردرگمی‌های فرهنگی، تشدید فقر و تضعیف، انباشت سرمایه، مقولاتی می‌شوند که از ویژگی‌های دنیای کهن در حال افول در آن زمان می‌گردند. فرآیند تحولات مورد بحث باز هم ادامه پیدا می‌کند و در اواسط و اواخر قرن بیستم به وضعیت‌های تازه‌ای از ساماندهی زندگی می‌انجامد. دنیای کهن به ”جامعه گذرا“ و دنیای نو به ”جامعه صنعتی و دولت رفاه“ تبدیل می‌شود. شکوفایی دموکراسی بر پایة ”اصالت فرد“ یکی از ویژگیهای دنیای مدرن است و اصالت فرد بر خلاف تصوری که ما داریم به معنی خودخواهی و خودپرستی نیست. جامعه صنعتی و دولت رفاه جامعه‌ای است که در آن جامعه برخلاف جامعه سنتی، انسانها به صرف اینکه انسان هستند دارای اعتبار می‌شوند و به این معنی، فرد فردِ انسانها اصالت انسانی می‌یابند. حال آنکه در جامعة سنتی قدیم انسان‌هایی دارای اعتبار بودند که دارای شرف و اصالت خانوادگی بودند، اشراف‌زاده شده بودند و بر اساس خون، رنگ، نژاد و ... جزء نجبا بودند. در اینجا اصالت انسانی به اشراف‌زادگی او بود و نه به انسان بودن او. اصالت فرد که از ویژگی‌های جوامع نوین در تاریخ معاصر بشری است بیان اصالت یافتن فرد فرد انسان‌ها به اعتبار انسان بودن است و معنی خودخواهی و خودپرستی انسان‌ها را ندارد. به هر حال دموکراسی بر پایه اصالت فرد، ایجاد ساختارهای غیرحکومتیِ کنترلِ قدرتِ انحصاریِ دولت، گسترش طبقه متوسط، گسترش مسئولیت دولت برای حفظ اشتغال و رشد اقتصادی، ایجاد نهادهای جامع حمایتی برای عامه مردم، و ارتقاء چشمگیر علوم و تکنولوژی، از ویژگیهای این جامعه نو است. 

از طرف دیگر ویژگی اصلی جوامع ”گذرا“ یا ”ناپایدار“ این است که آنچه در این جوامع وجود دارد در حال تغییر است و قطعاً تغییر خواهد کرد و تغییر اساسی خواهد کرد. به هر حال جامعه ”گذرا“ به این مفهوم ویژگیهایی دارد که عبارتند از: انفجار جمعیت، تشدید بریدگیهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و ... ساماندهیهای تازه اقتصادی سیاسی و بحران‌های دائمی.

به طور خلاصه نکته این است که جهان وارد دوران تازه‌ای از ساماندهی‌های تولیدی شده است (عصر صنعتی). این تحول از حدود قرن 15 میلادی شروع می‌شود و هنوز ادامه دارد. محور این تحولات را در سه دوره می‌توان از هم جدا کرد. در دوره 1750-1400 محور تحولات، تحول فرهنگی بوده است، در دوره 1950-1750 محور تحولات، تحول سرمایه‌ای بوده است، و در دوره 1950 به بعد محور تحولات، استفاده از مواهب مادی این تحول در زندگی جاری و روزمره بوده است. این توضیح مختصر و این انتزاع بسیار وسیع را به این دلیل انجام دادم تا عرض کنم که توسعه فرآیندی است که طی آن جامعه از یک دوران تاریخی به یک دوران تاریخی دیگر منتقل می‌شود. یعنی اگر به مفهوم تجربی و علمی توسعه، در چارچوب علوم اجتماعی برگردیم، توسعه با این مفهوم، همراه با این تحول دوران تاریخی ایجاد شد. جوامع توسعه یافته امروز جوامعی نیستند که از نظر درآمد سرانه یکسان باشند (بین این جوامع از 6 هزار تا بالای 20 هزار دلار درآمد سرانه داریم) این جوامع، جوامعی نیستند که در کلیت فرهنگی‌شان یکسان باشند و تفاوتهای عمده‌ای دارند. این جوامع، جوامعی نیستند که از نظر منابع طبیعی غنی باشند و ... تنها ویژگی مشترک بین جوامع توسعه یافته که در عین حال در جوامع توسعه نیافته وجود ندارد این است که جوامع توسعه یافته جوامعی هستند که توانسته‌اند انقلاب صنعتی را درونزا کنند. این تنها ویژگی مشترک است و به محض اینکه یک جامعه به این امر توفیق پیدا کند، بلافاصله اسم توسعه یافته می‌گیرد. اگر ما نخواهیم ذهنیت خودمان را روی این واقعیت منعکس و تحمیل کنیم، و اگر نخواهیم توسعه را بر اساس معیارهای ذهنی و اخلاقی خود تعریف کنیم، چاره‌ای نخواهیم داشت جز آنکه بپذیریم که توسعه عبارت است از نوسازی همه جانبه جامعه، و توسعه عبارت است از درونی کردن انقلاب صنعتی در جامعه. در همین راستاست که باید نتیجه گرفت تمام جوامعی که تحت عنوان توسعه نیافته، در حال توسعه و جهان سوم نام برده می‌شوند، این ویژگی مشخص را دارند که نتوانسته‌اند انقلاب صنعتی را دورنزا کنند و به عبارتی در حاشیه دوران تاریخی جدید جهانی قرار گرفته‌اند. جوامع توسعه یافته جوامعی هستند که در متن این دوران تاریخی هستند انقلاب صنعتی یا در خود این جوامع اتفاق افتاده یا این جوامع انقلاب صنعتی را در جامعه خود درونزا کرده‌اند. لذا توسعه چنین فرآیندی است و از این نظر است که باید دقت کنیم که توسعه در حقیقت مجموعه‌‌ای از تغییرات و تحولات است که به مفهوم مرگ نظام کهن و تولد جامعه نو است،‌ توسعه یک تولد تاریخی است و شاید به این علت است که مانند هر تولد دیگری، جامعه‌ای که در جریان این تولد و زایش قرار می‌گیرد، جامعه‌ای بحران زده، ملتهب، ناآرام و سرگردان است.

همچنین، متأسفانه اینچنین نیست که نهایتاً وقتی که این بحران و این درد و رنج و زحمت تحمیل شد الزاماً تولد سالم و زنده باشد؛ گاه تولد مرده است؛ گاه تولد ناقص و باعث پیدایش موجود ناقص الخلقه است. به هر حال توسعه عبارت از مرگ نظام کهن و تولد و رشد نظام تازه است پس توسعه یک تحول تاریخی است و ابعاد بسیار فراوانی دارد. ابعاد اقتصادی این تحول است که توسعه اقتصادی را شکل می‌دهد، ابعاد فرهنگی آن توسعه فرهنگی را شکل می‌دهد، ابعاد سیاسی آن توسعه سیاسی را شکل می‌دهد، ابعاد اجتماعی دارد که توسعه اجتماعی را شکل می‌دهد و ...

اکنون اگر با توجه به نظریه فوق به دنیای امروز نگاه کنیم سه نوع جامعه اصلی را برای بررسی و مطالعه خواهیم یافت یعنی: جامعة ماقبل صنعتی، جامعة صنعتی، و جامعة ناپایدار.

جامعة ماقبل صنعتی همان جامعة توسعه نیافته است. ما اصطلاح جامعة توسعه یافته را واقعاً نمی‌توانیم با دقت علمی برای جوامعی مثل خودمان بکار بگیریم، چون جوامع توسعه نیافته از تاریخ حذف شده‌اند، جوامع توسعه نیافته مقولات موزه‌ای و کتابخانه‌ای هستند. اگر کسی مایل است که جوامع توسعه نیافته را مطالعه کند، باید توجه کند که امروزه هیچ عینیت بیرونی از این جوامع وجود ندارد و باید برای مطالعه این جوامع به کتابخانه و موزه مراجعه و بررسی کرد که این جوامع چگونه بوده‌اند. جوامع صنعتی، همان جوامع توسعه یافته هستند که در متن دوران معاصر تاریخی هستند و جامعه ناپایدار، جوامع غیرصنعتی در دوران معاصر هستند که در حاشیه دوران معاصر تاریخی قرار دارند. به علاوه جوامع ناپایدار الزاماً در حال توسعه نیستند، این جوامع می‌توانند در حال توسعه و یا در حال اضمحلال باشند. لذا جوامع در حال توسعه از این دیدگاه تحلیلی آن دسته از جوامع ناپایدارند که در مسیر حرکت صنعتی شدن و درونی نمودن انقلاب صنعتی گام برمی‌دارند در حالیکه بخشی از جوامع توسعه نیافته امروز، در چنین مسیری نیستند.

انوع جوامع از دیدگاه مطالعات توسعه‌ای به شرح زیر می‌باشد:

-      جامعة توسعه یافته

-    جامعة توسعه نیافته

-    جامعة گذرای در حال توسعه

-    جامعة گذرای در حال اضمحلال

برای اینکه این جوامع چندگانه را کمی بهتر بشناسیم فقط در مورد چهار ویژگی محوری این جوامع توضیح مختصری می‌دهم. این چهار ویژگی عبارتند از ”فرهنگ، هدف فعالیت اقتصادی، معیار قشربندی اجتماعی و ساختار سیاسی“. به نظر می‌رسد که فرهنگ جامعه ماقبل صنعتی با باورهای رفتاری این جوامع متکی بر یک اصل اساسی بوده‌ است و آن اصل، اعتقاد به ”دخالت تفصیلی، جزئی و روزمره نیروهای ماوراءالطبیعه در امور زندگی“ است یعنی اگر قرار باشد که محصولی کاشته شود همراه با مراسمی است که به نوعی نیروهای ماوراءالطبیعه را درگیر می‌کند. اگر قرار باشد که محصول درو شود باز وضع همین است و ... می‌توان به اعتباری چنین اشاره کرد که در جوامع

/ 0 نظر / 20 بازدید