توسعه سخت افزارانه - باب آشنایی با دکتر حسین عظیمی و آداب انسان بودن

نویسنده دکتر پرویز پیران

 

برای مطالعه متن به ادامه مطلب مراجعه نمایید:


• باب آشنایی و آداب انسان بودن
    پاییز سال ۱۳۶۷ بود. سه ماهی می شد که بیشتر وقتم در خانه می گذشت. در اتاقم از بام تا شام می خواندم و گاه و بی گاه برای بایگانی کردن می نوشتم. تصور قطعی ام این بود که برای همیشه از خانه دوم ام رانده شده ام و خانه نشین گشته ام. فکر می کردم که با معلمی باید برای همیشه وداع کنم. ظاهراً قرار بود که کار دیگری هم به من محول نشود. کار دیگری را نیز دوست نداشتم. وقتی معلمی کرده باشی آن هم در زمانی که معلمی به سماع در میدان مین شبیه بود چگونه دل و دماغ کار دیگری برایت باقی می ماند؟ فکر غربتی مجدد آن هم از سر ناچاری آزارم می داد. گرچه سال ها در خارج از ایران زندگی و از قضای روزگار معلمی کرده بودم لیکن حتی برای لحظه ای تصور اقامت در خارج از کشور آن هم برای همیشه به ذهنم خطور نکرده بود. کم کم ارتباطم با دیگران نیز کم و کمتر و شمار تلفن های روزانه اندک و اندک تر می شد که این نیز رسم زمانه ما است. مثل کالایی که تاریخ مصرفش گذشته است و به انتظار خریدار مدتی در مغازه ها می ماند تا بالاخره به دور ریخته شود. جالب آنکه کسانی را می دیدی که در شرایط عادی از آن سوی خیابان هم که بودند با اشتیاق بدین سوی می آمدند تا سلام و تعارفی کنند، اما حالا خود را به ندیدن می زدند و روی برگردانده رد می شدند. در یکی از روزهای آن پاییز وقتی که برای چندمین بار زوربای یونانی اثر ماندگار شده نیکوس کازانتزاکیس را می خواندم، زنگ تلفن رشته افکارم را پاره کرد. صدای خانمی از آن سوی آگاهم کرد که دکتر حسین عظیمی می خواهد با من صحبت کند. گرچه او را به اسم می شناختم و اینجا و آنجا چند مصاحبه و مقاله از او خوانده بودم، اما با او آشنایی رویاروی نداشتم و او را هرگز ندیده بودم. جالب آنکه خواندن همان چند مصاحبه و مقاله سبب شده بود که نامش به روشنی در ذهنم بماند و این تصور که او از جنس دیگری است نقش بسته بود. پس از تعارفات متداول این جامعه عجیب با مردمانی عجیب تر خیلی آرام برایم از برنامه هایش در مرکز آموزش سازمان برنامه و بودجه نقل کرد و از اینکه آ رزومند تربیت نسلی از کارشناسان است که ضمن داشتن درد توسعه مملکت عمیق فکر کنند و از تخصص لازم در حیطه خاص و محدودی برخوردار باشند. به شوخی گفتم پس شما هم طالب آن اقیانوس هایی که چند سانتی متر عمق دارند، نیستی؟ پاسخ داد این مسئله را درد این کشور می دانم. به هر تقدیر علت تلفن کردن خود را ارائه سلسله دروس آزاد برای علاقه مندان عنوان کرد و تاکید بر این امر که تصمیم دارند تا درس برنامه ریزی پیشرفته را برای مدیران و کارشناسان بخش های عمومی و خصوصی ارائه کنند و مایل است که تدریس آن را برعهده گیرم. تصور کردم که از حال و روزم باخبر نیست. لذا برایش توضیح دادم، حرف مرا برید و متوجه شدم که از همه چیز باخبر است و در دورانی که خیلی ها دیگر حتی مایل به سلام و علیک با من نبودند، برایم کلاس پیش بینی کرده بود. بعدها فهمیدم که معیارهای انسان بودن را می شناسد و می کوشد پاسدار آنها باشد. پذیرفتم و در اولین فرصت به دیدارش رفتم. آن کلاس باعث آشنایی من با مدیران و کارشناسان ارشد بسیاری شد که تا به امروز ادامه دارد و در مورد شماری به دوستی پایداری تبدیل شده است.
    از آن زمان گاه و بی گاه ملاقاتی دست می داد تا بیماری لعنتی فرا رسید. پس از معالجه در خارج دوباره او را دیدم. با همان اشتیاق همیشگی از برنامه هایش یاد می کرد. شبی هم در زاهدان هم اتاقی شدیم و تا پاسی از شب گذشته گپ و گفت وگویی داشتیم. دغدغه همیشگی اش توسعه سرزمینی بود که «چراغ مان در آن می سوزد». خوشحال بودم که معالجه او ثمر داده است تا آنکه مسئولیت موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی را قبول کرد. باز هم روزی این بار در زمستانی تلفن زد که مایل است سر راه به موسسه به دنبالم بیاید و با هم به موسسه برویم که با اشتیاق پذیرفتم. در راه پیشنهاد کرد که مسئولیتی را برعهده گیرم که نپذیرفتم اما قول دادم که اگر کاری از من برمی آید دریغ نکنم. ساعتی در دفتر کارش باز هم از دغدغه هایش یاد کرد و از ضرورت بازشناسی چالش های اقتصاد ایران سخن گفت. در نظر داشت که شناخت چالش ها مبنای تدوین بودجه شود و به تدریج نگاه بخشی و غلبه بودجه نویسی بر برنامه ریزی جای خود را به جامع نگری دهد. از همایشی یاد کرد که شاید آخرین کار او بود تا اینکه خبر شدم در بیمارستان است و به رغم درک این امر که به پایان راهش رسیده بر روی تخت نیز پیگیر مسائل کاری موسسه است و حتی از کارهای کوچک باقی مانده یاد می کند و سپس خبر تلخ مرگ نابهنگام او. بزرگ مردی بود، مردانه زیست و مردانه مرد، این است پایان کار مردان. گرچه آشنایی من با دکتر حسین عظیمی محدود بود لیکن عناصری از انسان بودن را هر بار در او می یافتم که غنیمتی بزرگ است. خوشحالم که دوستان قدرشناسی هنوز از او یاد می کنند. پس اجازه دهید به مطلبی هر چند گذرا اشاره کنم که دغدغه دکتر حسین عظیمی نیز بود. باشد که روزی توسعه انسان مدار و طبیعت دوست این سرزمین گرانقدر را شاهد باشیم.
    • توسعه سخت افزارانه
    موضوع اصلی بحث حاضر که سخت گذرا طرح خواهد شد مسئله غلبه نگاه سخت افزارانه به توسعه است که سبب شرطی شدن مصرف کنندگان طرح های توسعه سخت افزاری یعنی مردم عادی کوی و برزن نیز شده است. در این رابطه به توسعه اجتماع محور و مشارکتی نیز اشاره ای خواهد شد.
    نگاه سخت افزارانه که سال ها بر فرآیند توسعه جهان سوم غلبه داشته است نگاهی است که توسعه را به جنبه های سخت افزاری تقلیل می دهد. بدین دلیل نگاه یاد شده تقلیل گرایانه نیز محسوب می شود. عامیانه ترین وجه این نگاه خلاصه کردن توسعه در ساختمان سازی، ایجاد و توسعه زیرساخت های فیزیکی است. پیروان این نگاه برای دهه ها بر این تصور پای فشرده اند که چنانچه زیرساخت های فیزیکی رشدی چشمگیر به خود بیند، شبکه راه ها به اقصی نقاط سرزمین راه یابد، برق، تلفن، گاز در همه جا دامن بگستراند و شمار چشمگیری مدرسه و درمانگاه ساخته شود، توسعه تحقق یافته است و کشورهای عقب مانده در راه توسعه گام نهاده اند. تردیدی نیست که بدون زیرساخت های فیزیکی، توسعه تحقق نمی یابد. اما جنبه های سخت افزاری، وسیله توسعه است. ابزاری است برای هدف دیگری که همانا توسعه است. چنانچه نگاه سخت افزارانه خود به هدف تبدیل شود، مشکل از اینجا آغاز می شود. در چنین شرایطی زیرساخت های فیزیکی می تواند به توسعه شکلی غیرطبیعی بخشد و به ده ها مسئله منفی دیگر جان دهد. به هنگامی که نگاه سخت افزارانه هدف می شود، فساد نیز از راه می رسد. وقتی توسعه روستایی در راه های روستایی خلاصه شود، امکان مهاجرت تشدید می شود. تجربه ایران به علت داشتن سرمایه لازم ناشی از فروش نفت مهم ترین تجربه در جهت نشان دادن مسائل منفی ناشی از غلبه نگاه سخت افزارانه است. به زبان دکتر حسین عظیمی نگاه سخت افزارانه می تواند به شکل گیری مدارهای توسعه نایافتگی یاری رساند. از این روی نباید در شگفت شد اگر کسی ادعا کند که چنانچه اقدامات به ظاهر توسعه ای انجام گرفته رخ نمی داد و با شرایط بکر اولیه روبه رو بودیم، حرکت واقعی به سمت توسعه سهل تر می بود. با غلبه نگاه سخت افزارانه در بین مسئولان و کارشناسان و تاکید دائمی بر آن به تدریج مصرف کنندگان پروژه های سخت افزارانه نیز نگاهی سخت افزاری به کف می آورند و به یکی از پارادوکس های توسعه مشارکت مدار و مشارکت محور جان می بخشند که درک آن اهمیتی اساسی دارد. توسعه این نگاه به گروه های هدف سبب زیان های جدی به کشور شده توسعه واقعی را غیرممکن می سازد.
    • پارادوکس مشارکت محوری
    سازمان های جهانی از جمله آژانس های ملل متحد و بانک جهانی پس از سال ها تجربه منفی توسعه از بالا و غلبه نگاه سخت افزارانه به ترویج به دو گرایش در منابع و متون توسعه جان بخشیدند. اولین گرایش کوچک شدن حیطه توسعه در قالب توسعه ناحیه محور (Area Based Development) و توسعه محلی (Community Development) است. گرچه چنین نگرشی نفی کننده توسعه منطقه ای و ملی نیست و بلکه مکمل آن به حساب می آید، به نحوی دم افزون روبه گسترش و پالایش دائمی است. چنین نگرشی به نوعی تداعی کننده شعاری است که دهه های قبل تحت عنوان «کوچک زیبا است» سر می دادند. سازمان های جهانی با گرایش به کوچک اندیشی بر پایه ضرورت ها تدریجاً به مسئله محوری نیز روی آورده اند. بودجه ای محدود در گستره جغرافیایی تعریف شده و کوچک به یکی دو موضوع کلیدی و محوری اختصاص می یابد و این رمز ماجرای توسعه است. در چنین حالتی پروژه ها زودبازده بوده به شکلی ملموس و مشهود در اجتماع محلی حس می شوند و در مصرف کنندگان یا ذی نفع های پروژه ها احساس مالکیت پروژه شکل می گیرد. دومین گرایش تاکید بر مشارکت محوری پروژه ها است. امروزه تقریباً تمامی پروژه هایی که آژانس های سازمان ملل متحد و بانک جهانی و سازمان های توسعه ای گوناگون پیشنهاد، تصویب و اجرا می کنند، باید پیشنهاد گروه های هدف یا گروه های ذی نفع باشد و به شکلی عینی و مستند مشارکتی بودن آنها ثابت شود. پارادوکس مورد اشاره دقیقاً در همین رابطه شکل می گیرد. اجازه دهید تا با مثالی بحث روشن تر شود. نگارنده سال ها است که با موسسات توسعه ای و آژانس های ملل متحد همکاری هایی داشته و دارد. یکی از این تجربه ها طراحی صندوق توسعه محلی است (Local Development Fund). در این پروژه ابتدا براساس مطالعات مفصلی که به تدوین خوشه های فقر استانی، شهرستانی و دهستانی منجر شد، چهل نقطه روستایی و اجتماعات اسکان غیررسمی شهری مورد گزینش قرار گرفت. جالب آنکه مطالعات بعدی به ویژه بررسی های جامع مسئولان محلی صندوق توسعه محلی در پنج استان مورد گزینش یعنی همدان، خوزستان، تهران، خراسان رضوی و خراسان جنوبی به استثنای دو یا سه تغییر بقیه نقاط برگزیده را تایید کرد. قرار بر این بود که پس از نهایی شدن نقاط انتخابی برای اجرای صندوق توسعه محلی، گروه های مطالعاتی با استفاده از فنون کمی و کیفی، پیشنهادهای واقعی اهالی را ثبت و گزارش کند تا دستگاه های اجرایی و مطالعاتی صرفاً به عنوان تسهیل گر گروه های هدف را یاری کنند تا پروژه هایی که خود انتخاب کرده اند را خود به اجرا درآورند و بر فرآیند اجرا نظارت کرده، آن را ارزیابی کنند. تردیدی نیست که قبولاندن این امر که سایر کنشگران یعنی دستگاه های دولتی، مشاوران و غیره تنها تسهیل گرند و گروه های هدف یعنی مردم استفاده کننده از طرح ها، خود باید انتخاب کننده پروژه ها، اجراکننده، نظارت کننده و ارزیابی کننده باشند و در طول پروژه باید برای چنین مراحلی توانمند و مقتدر شوند، کاری کارستان است و در جامعه ای که دره ای هولناک بین حرف و عمل وجود دارد، ظاهراً همه این امر را نپذیرفته در عمل به شیوه قبلی مستبدانه عمل می کنند. اما در جریان مطالعات اولیه به پارادوکسی برخورد شد که ناشی از غلبه نگاه سخت افزارانه بر توسعه است. مشاهده شد که مردم یا گروه های هدف بدون توجه به نیاز محدوده خود و بدون فکر و تأمل کافی فوراً پروژه های سخت افزاری ساده ای چون مدرسه و کلینیک بهداشتی را انتخاب می کنند. در صندوق توسعه محلی این امر در مراحل اولیه و نیازسنجی با این مسئله روبه رو شدیم و در سایر پروژه ها از جمله بهسازی بافت های اجتماعات اسکان غیررسمی در مراحل نهایی انتخاب پروژه با این نوع گزینش روبه رو یند و اتفاقاً در برخی نقاط به مرحله اجرا نیز وارد شده اند. پارادوکس اینجاست که پروژه ها واقعاً طی فرآیندی مشارکتی برگزیده شده اند و مردم طی جلساتی مدرسه و درمانگاه و نظایر آن را اعلام داشته اند، اما از سوی دیگر بررسی های تکمیلی نشان می دهد که مدارس موجود در محل های انتخابی زیر ظرفیت لازم کار می کنند و در مواردی مجبور به تعطیل کردن کلاس هایی یا تجمیع آنها شده اند. از سوی دیگر وزارت آموزش و پرورش و بهداشت در اکثر مواقع عدم تمایل خود را به احداث مدرسه و درمانگاه به دلیل عدم کشش یا تقاضای لازم اعلام می دارد. پاسخ این پارادوکس را پس از بررسی های لازم در صندوق توسعه محلی بدین شکل یافتیم که مردم یا گروه های هدف در برخورد با افرادی که به نوعی به دستگاه های دولتی مربوط اند به طور خودکار و شرطی شده به یاد پروژه های سخت افزاری می افتند. زیرا در ته ذهن باور ندارند که فرآیند واقعاً مشارکتی است و یا اگر هم که باور آورده باشند، هنوز تصور می کنند که این دولتی هایی که مقابل ما نشسته اند و از ما نظر می خواهند که کاری جز احداث راه و ساختمان و آسفالت ندارند، توسعه نیز همین ها است. پس به طور خودکار یکی دو نفر میدان دار و متکلم وحده شده و در پایان مدرسه و درمانگاه به نام پروژه مشارکتی ثبت می شود. بر این اساس در صندوق توسعه محلی دائماً بر ترکیب سخت افزار و نرم افزار تأکید شده است که باز هم کاملاً پاسخگوی مشکل نبوده است. مدت هاست که در حرف همه باور آورده ایم که توسعه انسانی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، فضایی، ضدتبعیض جنسیتی، ضدناهمگونی و نامتعادلی، ضد فقر و طرفدار عدالت اجتماعی و دوستدار طبیعت است. توسعه همه اینها در ترکیبی همگون و هماهنگ است و مدارهای توسعه نایافتگی که حسین عظیمی برایمان تشریح کرده است تنها با چنین نگرشی جای خود را به مدارهای توسعه یافتگی خواهد داد. اما هنوز بین این باور و عمل بدان بر پایه شرایط کهن تاریخی و روانشناسی اجتماعی ایرانیان عزیز دره ای عمیق وجود دارد.
    
    
    
    دکتر پرویز پیران
    
 روزنامه شرق ، شماره 755 به تاریخ 19/2/85، صفحه 21 (یادبود عظیمی)