حسین عظیمی در آینه­ی موج­های پنج­گانه­ نظریه های توسعه

نویسنده: محمد مالجو

(درج شده در روزنامه آرمان)

آقای محمد مالجو در این مقاله به نقد اندیشه دکتر حسین عظیمی پرداختند که آقای علی دینی ترکمانی در مقاله ای که در پست شماره 66 این وبلاگ به آدرس developmentazimi.persianblog.ir/post/72 درج شده، به این مقاله پاسخ داده اند.

برای مطالعه مقاله به ادامه مطلب مراجعه نمایید:


در این یادداشت می­خواهم چند فرضیه­ی مقدماتی را درباره­ی مناسبات فکری حسین عظیمی با علم اقتصاد توسعه مطرح کنم. برای این منظور ابتدا می­کوشم نوعی طبقه‌بندی در زمینه­ی مراحل اساسی نظریه­های توسعه­ی اقتصادی ارائه کنم و سپس با تقریر چند فرضیه به ارزیابی جایگاه حسین عظیمی در مقام اقتصاددان کوشایی بپردازم که می­کوشید از میراث اندیشه­ی اقتصاد توسعه در زمینه­ی مسائل اقتصاد ایران بهره‌برداری کند.

جریان­های اصلی نظریه­پردازی در علم اقتصاد توسعه را از بدو پیدایش در سالیانِ بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم تا اولین سال­های سده­ی بیست­و­یکم می­توان در قالب پنج موج فکری طبقه­بندی کرد. موج اول که در دهه­های چهل و پنجاه میلادی شکل گرفت و در دهه­ی شصت نیز بر اندیشه­ی توسعه غلبه داشت پیشگامان نظریه­ی اقتصاد توسعه را دربرمی­گیرد که مالامال از خوش­بینی درصدد شناسایی علل عقب­افتادگی کشورهای توسعه­نیافته بودند و هر یک به­نوبه­ی­خود می­خواستند چرخ توسعه را با یک حرکت قاطع راه­ بیاندازند، با یک استراتژی مناسب، با یک نظریه­ی جامع. از میان مهم­ترین نظریه­پردازان در اولین موج می­توان به اقتصاددانانی چون پل روزنشتاین­رودن، ویلیام آرتور لوئیس، گونار میردال، راگنار نرکس، تیبور سیتوفسکی، آلبرت هیرشمن، الکساندر گرشنکرون، جان کنت گالبرایت، رائول پربیش، هاروی لیبنشتاین، و والت ویتمن روستو اشاره کرد. این دسته از اقتصاددانان توسعه به­رغم تفاوت­های چشمگیری که در نوع استراتژی اقتصادی پیشنهادی­شان با هم داشتند حداقل در دو زمینه با هم شبیه بودند. در دوره­ای به نظریه‌پردازی در زمینه­ی توسعه­ی اقتصادی مشغول بودند که زبان ریاضی هنوز به ساحت علم اقتصاد توسعه­ی نوپا وارد نشده بود و ازاین­رو عمدتاً زبانی غیرریاضی را برای ادای مقصود پیشه می­کردند. هم­چنین جملگی با توصیه­ی سیاستی اقتصاددانان نئوکلاسیک وقت که می­گفتند برای حل معضلات توسعه فقط باید به دست نامرئی بازار تکیه کرد یکسره مخالف بودند و در عوض بر دست مرئی دولت تکیه می­کردند. اما دهه­ی هفتاد میلادی که رسید بر همگان آشکار شده بود که علم اقتصاد توسعه به روایتی که پیشگامان ارائه­اش کرده بودند با شکست مواجه شده بود. اذعان می­شد که اجرای استراتژی­های گوناگون اقتصادی در کشورهای جهان سوم حتی در مواردی که رشد چشمگیر اقتصادی به بار آورده بود به­هیچ­وجه نتوانسته بود اژدهای عقب­ماندگی را بکشد. رشد اقتصادی البته به وقوع پیوسته بود اما توزیع درآمد رو به وخامت گذاشته بود. موج دوم نظریه­پردازی­ها در این مقطع پدیدار شد.

موج دوم نظریه­پردازی در دهه­ی هفتاد میلادی متعاقبِ شکستِ الگوهای گوناگون توسعه­ی اقتصادی شکل گرفت که به مبارزه با فقر در چارچوب استراتژی تأمین نیازهای اساسی اهمیت بیشتری می­داد تا رشد اقتصادی. از میان مهم­ترین نظریه­پردازان در دومین موج می­توان به اقتصاددانانی چون آمارتیا سن، محبوب­الحق، پل استریتن و آجیتا سینگ اشاره کرد. تکیه­ی نظریه­پردازان دومین موج نیز بر دست مرئی دولت بود اما تأکیدشان بر نقش دولت از قضا در برهه­ای هر چه پررنگ­تر شده بود که شکست­های نهاد دولت در اقتصاد هر چه عیان­تر شده بود. وانگهی، چنین تأکیدی بر نقش دولت دقیقاً در زمانه­ای صورت می­گرفت که اقتصادهای سرمایه­داری به فاز جدیدی از معضل انباشت سرمایه وارد شده بودند و راه خروج از بن­بست معضله­ی انباشت سرمایه را از جمله در پروژه­ی عمیقاً سیاسی جهانی­سازی سرمایه می­جستند، راهی که در بستر کشورهای در­حال­توسعه به شکل­گیری سومین موج از نظزیه­پردازی­های اقتصاد توسعه انجامید: موج اجماع واشنگتنی.

موج سوم نظریه­های اقتصاد توسعه در دهه­ی هشتاد با ظهور نولیبرالیسم توأم شد و گسترش سازوکار بازار را در چارچوب سیاست­های تعدیل ساختاری و اجماع واشنگتنی به چشم یگانه راه توسعه­ی اقتصادی نگریست. از میان مهم­ترین نظریه­پردازان در سومین موج می­توان به اقتصاددانانی چون جان ویلیامسون، دیپاک لل و آنا کروگر اشاره کرد. زبان ریاضی به­ویژه از این مقطع بود که بخش­های مهمی از علم اقتصاد توسعه را بیش از پیش فتح کرد. سومین موج از نظریه­های اقتصاد توسعه بود که سیاست­های آزادسازی اقتصادی را به پروژه­ی اقتصادیِ غالب در کشورهای درحال­توسعه بدل کرد و گسترش مکانیسم بازار هم­چون شیوه­ای برای سازماندهیِ اقتصادِ جامعه را یگانه راه برون­رفت از بحران اقتصادی و کارآمدترین شیوه­ی راه­اندازی چرخ­های توسعه­ی اقتصادی جلوه داد و نقش گسترده­ی نهاد غیربازاریِ دولت را اصلی­ترینِ مانع توسعه­ی اقتصادی. نتایج فاجعه‌بار چنین پروژه­ی کلانی در بعضی کشورهای آفریقایی و آسیایی و آمریکای لاتینی خیلی زودتر از آن­چه منتقدان می­گفتند جلوه­گر شد.

تجدیدنظر در این زمینه از سوی اقتصاددانان لیبرال به شکل­گیری موج چهارم نظریه­های توسعه­ی اقتصادی در دهه­ی نود انجامید که ذیل عنوان اجماع پساواشنگتنی شناخته می­شود و دولت و بازار را دو نهاد مکمل می­داند نه جانشین. از میان مهم­ترین نظریه‌پردازان در چهارمین موج می­توان به اقتصاددانانی چون جوزف استیگلیتز، پل کروگمن، داگلاس نورث، و دنی رودریک اشاره کرد. این موج از نظریه­پردازان توسعه­ی اقتصادی نیز به طرزی وسیع از زبان و مدل­های ریاضی در نوشته­های توسعه­ای خویش بهره می­برده­اند. این دسته از اقتصادانان توسعه غالباً اقتصاددانانی دوچهره بوده­اند. یک چهره­شان در حقیقت چهره­ی خادم نظریه­ی اقتصادی سنتی نئوکلاسیک بوده است، چهره­ی دیگرشان اما چهره­ی ناقد سیاست­های اقتصادی نولیبرالیستی، با همان اهداف ولی با ابزارهایی متفاوت. چهره­ی ناقدشان هرچند منتقد سیاست­های بازارگرایانه­ی افراطی بوده است، باری، معارض نبوده، رادیکال نبوده، با خادمان وضع موجود فقط در ابزارها اختلاف­نظر داشته نه در هدف­ها. در سال­های اخیر غالباً جایزه­ی نوبل اقتصاد به چهره­ی خادم­شان تعلق گرفته است نه به چهره­ی ناقدشان. طیف موافقان این دسته از نظریه­پردازان در قلمرو اندیشه­ی اقتصادی از راست­کیشان تا دگراندیشان را دربرمی­گیرد، هم­چنان­که طیف مخالفان­شان نیز، خصلتی بس شگفت­آور. راست­کیشان با نظریه­پردازان چهارمین موج هم هم­دل­اند و هم ناهم­دل: هم­دل­اند چون پروژه­ی فکری این دسته از نظریه­پردازان در قلمرو نظریه­ی اقتصادی محض چیزی نیست مگر بسط برنامه­ی پژوهشی اقتصاد خرد نئوکلاسیک؛ و ناهم­دل­اند چرا که سیاست­های اقتصادی موردنظر این دسته از نظریه­پردازان توسعه در عرصه­ی سیاست­گذاری به واقع زمینه­های تعویق سیاست­های آزادسازی اقتصادی را تمهید می­کند و از آن بدتر این گناه نابخشودنی که ضرورت نهادهای غیربازاری چون دولت را بازگو می­سازند. دگراندیشان نیز آرای اقتصادی این دسته از اقتصاددانان را هم­زمان هم نعمت می­شمارند و هم نکبت: نعمت می­شمارند چرا که کیست بهتر از اینان میان اقتصاددانان جریان غالب که عمق فاجعه­ی سیاست­های اقتصادی نولیبرال را در کشورهای اتحاد جماهیر شوروی سابق و اروپای شرقی و جنوب شرقی آسیا تبیین کند؛ و نکبت می­شمارند چون مگر نه این که اینان نیز در تحلیل نهایی عمیقاً مدافع سرسخت بازار و مالکیت خصوصی هستند و دل در گروِ همان آرمان­شهری دارند که با آدام­ اسمیت طراحی شد، با لئون والراس بیانی به­اصطلاح علمی پیدا کرد، و با کنت آرو و ژرار دبرو به خیال­آباد فانتزی تمام­عیار لیبرالیسم بدل گشت.

نه فقط مخالفت با چهارمین موج از نظریه­های اقتصاد توسعه بلکه نگاه عمیقاً انتقادی به کل پروژه­ی توسعه از قضا به پنجمین موج از نظریه­پردازی­های توسعه منجر شده است: اندیشه­ی پساتوسعه. موج پنجم نظریه­پردازی­ها که عمدتاً از دهه­ی نود بدین سو آغاز شده است اصولاً نوعی واکنش رادیکال به بن­بست در نظریه و سیاست­گذاری توسعه است که پروژه­ی توسعه را نوعی گفتمان قدرت می­انگارد و نظریه­های توسعه را با نگاهی پست­مدرنیستی به تیغ نقد می­کشد و درصدد است تا گفتمان خودمخرب توسعه را از سر راه بردارد. از میان مهم­ترین نظریه­پردازان در پنجمین موج می­توان به محققان برجسته­ای چون جیمز فرگوسن، آرتورو اسکوبار، مجید رهنما، آشیش ناندی، و واندانا شیوا اشاره کرد. برنامه­ی پژوهشی این دسته از نظریه­پردازان به­مراتب جدی­تر از آن است که در چارچوب زبان ریاضی قرار گیرد. از جمله مهم­ترین برنامه­های این نظریه­پردازان عبارت است از مقابله با جهانی­سازی سرمایه، همبستگی اقشار فرودست در سطوح محلی و ملی و بین­المللی، دفاع از جنبش ضدجنگ، دفاع از جنبش ضدنژادپرستی، دفاع از جنبش رهایی­بخش زنان، دفاع از دموکراسی مشارکتی رادیکال، مقابله با کالایی­شدن خدمات دولتی، و به طور کلی مخالفت بنیادی با نظام بازار.

حال با اتکا بر این تقسیم­بندی از مراحل اساسی گسترش علم اقتصاد توسعه می­توان مناسبات حسین عظیمی با نظریه­ی توسعه را ذیل چهار فرضیه­ی ذیل مورد شناسایی قرار داد. اولاً، زبان و روش­شناسی و ایدئولوژی و تفکر اقتصادی حسین عظیمی از اولین موج نظریه­پردازی توسعه در دهه­های چهل تا شصت میلادی اخذ شده بود، از پیشگامان علم اقتصاد توسعه. ثانیاً، عظیمی عمدتاً با همین میراث فکری­ در زمینه­ی مسائل اقتصادی ایران به ارزیابی انتقادی سومین موج نظریه­های توسعه­ی اقتصادی می­پرداخت، یعنی انتقاد از اجماع واشنگتنی که متعلق به دهه­ی هشتاد میلادی بدین سو بوده است. ثالثاً، گرچه سیاست­های اقتصادی موردنظر عظیمی در اقتصاد ایران با سیاست‌های اقتصادی پیشنهادیِ نظریه­پردازان سومین موج نظریه­های اقتصاد توسعه (یعنی اجماع پسا­واشنگتنی) از جهات عدیده­ای شباهت دارند اما نوشته­­ها و مصاحبه­ها و سخنرانی­های عظیمی به­هیچ­وجه از اشراف او بر روش­شناسی و زبان مورد استفاده­ی موج اجماع پساواشنگتنی حکایت نمی­کنند. سرانجام نیز این که عظیمی شاید به واسطه­ی بی­اطلاعی کاملاً از بصیرت­ها و آورده­های ارزش­مند پنجمین موج نظریه­پردازی در علم اقتصاد توسعه غافل بود.