نویسنده: دکتر حسین عظیمی

متن کامل مقاله را در ادامه مطلب مطالعه کرده و یا کپی کنید.


 توسعه و دولت*

هدف بنده در این سخنرانی این است که به سه سئوال زیر پاسخ دهم:

1-     توسعه چیست؟

2-     دولت بر فرآیند توسعه چه تأثیری دارد؟

3-     تأثیر توسعه بر دولت چیست؟

بنابراین اولین سئوال این است که توسعه به واقع چیست؟ آیا آنگونه که مطرح می‌شود می‌توانیم از توسعه مفاهیم متفاوتی داشته باشیم؟ و در آن صورت آیا این مفهوم‌، مفهومی علمی است؟ آیا دچار مشکل روش‌شناسی در نگرش به این مسئله هستیم و اگر دچار این مشکل هستیم باید دید که این مشکل چگونه قابل حل است؟ امروزه در جامعه ما لغت یا اصطلاح توسعه کاربرد عام پیدا کرده و روزی نمی‌گذرد که این اصطلاح را نشنویم و یا نخوانیم. رسانه‌های گروهی، رادیو، تلویزیون، روزنامه‌ها مدام از این زائده استفاده می‌کنند ولی وقتی انسان در مفهوم موردنظر آنها از این واژه، دقت می‌‌کند به نظر می‌آید مفاهیم مختلفی از این واژه مورد نظر آنان است. یک بررسی ساده در این زمینه نشان می‌دهد که حداقل 9 مفهوم در ادبیات مرسوم توسعه‌ای کشور به کار گرفته شده است.

این مفاهیم عبارتند از افزایش تولید، افزایش کارایی، ایجاد اشتغال، حذف فقر، حذف وابستگی، ایجاد رفاه، آزادی، پیشرفت و تعالی. آیا واقعاٌ برخورد علمی با مسئله توسعه تا این حد انعطاف‌پذیر است
که ما از یک طرف از توسعه معنی محدود افزایش تولید و از طرف دیگر مفهوم بسیار گسترده‌ای مانند تعالی را در نظر داشته باشیم؟ علت اصلی اختلاف و تنوع در مفهوم توسعه در ادبیات ذیربط در ایران چیست؟ به نظر می‌رسد که این علت را باید در اختلاط مباحث در دو حوزه کاملاٌ متمایز از بررسیهای مربوط به ‹‹معرفت انسانی›› جستجو کرد.

حوزه
اول مربوط به ‹‹علوم اجتماعی تجربی›› و حوزه دوم مربوط به معرفت و دانش در حوزه ‹‹فلسفه اخلاق و الهیات›› است به عبارت دیگر به نظر می‌رسد که ما در بحث توسعه نگرشهای مربوط به بررسی علوم اجتماعی تجربی را با نگرش‌های مربوط به بررسی‌های فلسفی اخلاقی و الهیات و ... در هم‌آمیخته‌ایم در حالیکه این دو حوزه در هر حال قابل آمیزش نیستند و لذا طبیعتاٌ به ابهام در مفهوم توسعه رسیده‌ایم. به علاوه بعد از آنکه در دام این ابهام گرفتار آمده‌ایم به تدریج به توجیه این اختلافات از دیدگاهی غیرعلمی پرداخته‌ایم.

اگر این تشخیص صحیح باشد، پس باید برای رفع مشکل یعنی یافتن معنی و مفهوم واقعی توسعه از دیدگاه علوم اجتماعی تجربی، به روش تحقیق و بررسی در این علوم توسل جست.

می‌دانیم که در این علوم، مفاهیم دارای عینیت ملموس خارجی می‌باشند و اگر اختلافی بر سر درک معنی و مفهوم واژه‌ای وجود داشته باشد نمی‌توان این اختلاف را با بحث‌های ذهنی در اطاقهای دربسته و بدون ارتباط با واقعیتهای ذیربط حل و فصل نمود. برای رفع این گونه اختلافها در علوم تجربی باید به واقعیتهای عینی ذیربط مراجعه کرد باید این واقعیتها را با تفصیل و دقت بیشتر مطالعه نمود؛ این مطالعه و بررسیِ تفصیلیِ مجددِ
واقعیاتِ ملموسِ ذیربط است که می‌تواند در جهت حل اختلاف در مفاهیم کمک نماید. اکنون باید از خود سئوال کنیم که واقعیت بیرونی و عینی و ملموس چیست؟ آیا جز این است که واقعیت مزبور جوامعی هستند که تحت عنوان جوامع توسعه یافته شناخته شده‌اند؟ آیا این جوامع همان کشورهای آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، سوئد، سوئیس، ژاپن، بلژیک، هلند و تعداد محدودی کشور مشخص شده دیگر نیستند؟ آیا ما به عنوان محقق علوم تجربی حق داریم در توسعه یافته بودن یا نبودن این جوامع تردید کنیم؟
چنین تردیدی، اگر محقق فلسفه، اخلاق یا الهیات بودیم جای طرح و بررسی داشت ولی در حوزه علوم اجتماعی تردیدی وجود ندارد که جوامع مورد بحث جوامع توسعه یافته می‌باشند. تردید ما از توسعه یافته بودن یا نبودن این جوامع از اینجا آغاز شده است که فکر می‌کنیم توسعه یافته، الزاماٌ به معنی متعالی است. همچنین در ذهن خودمان چهارچوب‌هایی برای تمیز و تشخیص متعالی از غیرمتعالی داریم و بر این اساس ممکن است روال زندگی در جامعه‌ای را نپسندیم و در نتیجه جامعه را متعالی و توسعه یافته ندانیم. اما باید دقت داشت که در تمامی عرصه‌های علوم تجربی، کار محقق مطالعه واقعیت بیرونی است نه تحمیل نظرات خویش بر این واقعیت‌ها، لذا مشخص است که بحث توسعه، به بررسی واقعیت ملموسِ بیرونی، یعنی، به بررسی جوامع توسعه یافته و جوامع توسعه نیافته می‌پردازد.
اگر این نکته را فراموش کنیم و بخواهیم مسائل توسعه را از این دیدگاه بنگریم که توسعه را معادل تعالی قلمداد می‌کند، باید توجه داشته باشیم که دیگر نخواهیم توانست توسعه را در حوزه علوم تجربی و در حوزه علم اقتصاد مطالعه کنیم. پس اگر بگوئیم چون جامعه آمریکا، یا جامعة انگلیس و یا جامعة آلمان و ... چنین و چنان هستند، پس این جوامع توسعه یافته نیستند خود را از حوزه بررسی‌های علوم تجربی خارج کرده‌ایم و اگر چنین کرده‌ایم دیگر محقق علم اقتصاد نیستیم و نمی‌توانیم این مفهوم خاص را در چهارچوب بررسیهای علوم تجربی اجتماعی و علوم اقتصادی بفهمیم و بررسی کنیم.
باز هم تأکید کنم که اگر به بحث‌های فلسفی و اخلاقی از مفهوم توسعه بپردازیم، چون در این حوزه‌های معرفت انسانی با مفاهیم ”ذهنی“ سروکار داریم، می‌توانیم در توسعه یافتگی یا توسعه نیافتگی این یا آن جامعه، بر اساس معیارهای ذهنی خود و نه بر اساس برداشت‌های مرسوم از واقعیت بیرونی، تردید
کنیم.

پس تا اینجای بحث خود به این نکته پرداختیم که بررسی ما از توسعه در چهارچوب علوم تجربی اجتماعی صورت می‌گیرد، که توسعه در این چهارچوب مفهومی است دارای عینیتِ ملموسِ خارجی، که عینیت‌های ملموس مورد بحث جوامعی هستند مانند آمریکا،‌ انگلیس، فرانسه، ژاپن که بر اساس برداشت‌های مرسوم توسعه یافته تلقی می‌شوند، که در چهارچوب علوم اجتماعی نمی‌توانیم در توسعه یافتگی این جوامع تردید نمائیم.

اما اکنون برای شناخت عینی و ملموس مفهوم توسعه باید به سراغ مطالعه جوامع توسعه یافته رفت و در این مطالعه است که نکات و ویژگیهای خاصی توجه محقق را جلب خواهد کرد. اولاً دقت کنیم که اصطلاح ”توسعه یافته“ و نه ”در حال توسعه“ برای این جوامع به کار می‌رود. آیا این نکته دلالت بر این امر ندارد که توسعه هرچه هست دارای نقطه پایان است. آیا جز این است که ”توسعه“ در این جوامع محقق شده و تمام شده است؟ همین مسئله نشان می‌دهد که توسعه دقیقاً معادل تغییر و تحول نیست، چرا که جوامع در حال تغییر و تحولند، ولی بعضی توسعه یافته‌اند و بعضی توسعه نیافته‌اند. از طرف دیگر دقت در ادبیات توسعه‌ای مشخص می‌سازد که بشر در سراسر طول تاریخ خود، این مفهوم را با همین معنی به کار نبرده است. واژه توسعه به مفهوم جدیدش در همین یکی دو قرن اخیر به کار گرفته شده است. پس ملاحظه می‌کنیم که پدیده توسعه، پدیده‌ای است که نه تنها دارای نقطه پایانی است، بلکه دارای آغاز و شروع تاریخی هم می‌باشد. لذا مشخص است که یک مفهوم ازلی ـ ابدی نیست. مفهوم توسعه در زمانی مشخص وارد ادبیات زیربط شده است و در زمانی مشخص، جوامع به پایان فرآیند توسعه رسیده‌اند و توسعه یافته شده‌اند. مطالعه تفصیلی این پدیده نشان می‌دهد که مفهوم توسعه، مفهومی است که همراه و همزاد با پدیده انقلاب صنعتی و تکوین دوران تاریخی جدید در زندگی انسانی است. در توضیح این مطلب لازم است که نگاهی کوتاه و بسیار کلی بر سیر تحول جوامع بشری در طی چند قرن اخیر داشته باشیم. این نگاه و این مطالعه را باید از اوائل قرن چهارده میلادی یعنی زمانی که به نظر مورخان ریشه‌های پیدایش جامعه صنعتی قابل کشف است شروع کرد.

به نظر می‌رسد که جهان در قرن 14 میلادی در کلیت خود از اجتماعات بسته، عمدتاً محلی و منطقه‌ای و جوامعی که از نظر تقسیم‌بندی انسانها متکی بر گروههای اجتماعی نجبا ـ عامه بودند، تشکیل شده بود. ساختارهای سیاسی این جوامع نیز متکی بر گروههای برگزیده با ویژگیهای اقتدار مطلق، انحصار قدرت و اصالت حاکم بود و اقتصاد آنها متکی بر کشاورزی معیشتی و همراه با فقر عامه مردم و بیسوادی عمومی بود. (طبیعی است که در این حد تجرید، به نکات محوری توجه می‌کنیم وگرنه جوامع آن زمان هم اختلافات و تفاوتهای زیادی داشتند ولی در مجموع به نظر می‌آید که جهان در آن زمان دارای ویژگیهای کلی مورد اشاره بود.)

طی سالهای 1400 تا 1800 میلادی به نظر می‌آید که شکافی در جهان ایجاد می‌شود، در بخشی از جهان جوانه‌های جامعه نو شروع به پیدایش و در بقیه جهان وضعیت قبلی تداوم پیدا می‌کند. این جوانه‌های جامعه نو در تمامی ابعاد زندگی بخش درگیر با نوسازی از جمله در تحولات اقتصادی، در پرسازی علمی و فرهنگی، در ساماندهی‌های سیاسی، و در ساماندهی‌های اجتماعی دیده می‌شود. در قرن 19 و اوایل قرن 20 این شکاف و این تغییر دورانی تاریخی، در بخشی که این تحول را شروع کرده به این می‌انجامد که نظام نوینی حاکم می‌شود که ما آن را تحت عنوان ”نظام سرمایه‌داری ـ کلاسیک ناب یا خالص“ می‌شناسیم و دنیای کهن شروع به افول می‌کند.
در نظام نو و در جامعة نو، طبقة سرمایه‌دار و طبقة کارگر ایجاد می‌شود. ویژگیهایی همچون، اصالت اقتصاد و سرمایه، محدودیت قدرت دولت، گسترش شدید تولید، تکوین امپراتوری‌های جدید، ارتقاء سطح تکنولوژی، گسترش فقر عمومی، انباشت شدید سرمایه، گسترش عدم تعادل در توزیع، بحران‌های اجتماعی و بحران‌های سیاسی به وجود می‌آید. در این دوره، در جوامع مورد بحث، هم تولید گسترش پیدا می‌کند و هم فقر، و این همان دوره‌ای است که ”مارکس“ مفهوم ”پرولتر“ خودش را از آن دریافت و به درستی مطرح کرد ولی بعداً به اشتباه از آن استفاده شد. ”پرولتر مارکس“ کسی است که از جامعه سنتی قدیم حرکت کرده و به شهر آمده اما نه پولی همراه داشته و نه تخصصی که به درد دنیای مدرن بخورد.

بنابراین ”پرولتری“ است که هیچ نداشته است. (در زبان انگلیسی یکی از لغاتی که معنای کارگر را می‌دهد و در آن دوره به کار می‌رفته، هند (Hand) یعنی دست می باشد که بیان کننده همین مفهوم از کارگر است یعنی کسی که در فرآیند تولید فقط ”نیرو و انرژی“، تأمین می‌کند نه سرمایه‌ای دارد و نه تخصصی“.

به هر حال در اثر تحولات دوره 1800-1400 ، نظام نوینی در بخشی از جهان پدیدار می‌شود و در بخش دیگر جهان که هنوز تحت سیطره قانونمندیهای جهان قدیم زندگی می‌کند، دنیای کهن شروع به افول می‌کند، تهاجم دنیای جدید به این جوامع، استعمار و استثمار آنان، فروپاشی تعادلهای جمعیتی، سکونتی و تولیدی، ایجاد و گسترش بریدگی‌ها و سردرگمی‌های فرهنگی، تشدید فقر و تضعیف، انباشت سرمایه، مقولاتی می‌شوند که از ویژگی‌های دنیای کهن در حال افول در آن زمان می‌گردند. فرآیند تحولات مورد بحث باز هم ادامه پیدا می‌کند و در اواسط و اواخر قرن بیستم به وضعیت‌های تازه‌ای از ساماندهی زندگی می‌انجامد. دنیای کهن به ”جامعه گذرا“ و دنیای نو به ”جامعه صنعتی و دولت رفاه“ تبدیل می‌شود. شکوفایی دموکراسی بر پایة ”اصالت فرد“ یکی از ویژگیهای دنیای مدرن است و اصالت فرد بر خلاف تصوری که ما داریم به معنی خودخواهی و خودپرستی نیست. جامعه صنعتی و دولت رفاه جامعه‌ای است که در آن جامعه برخلاف جامعه سنتی، انسانها به صرف اینکه انسان هستند دارای اعتبار می‌شوند و به این معنی، فرد فردِ انسانها اصالت انسانی می‌یابند. حال آنکه در جامعة سنتی قدیم انسان‌هایی دارای اعتبار بودند که دارای شرف و اصالت خانوادگی بودند، اشراف‌زاده شده بودند و بر اساس خون، رنگ، نژاد و ... جزء نجبا بودند. در اینجا اصالت انسانی به اشراف‌زادگی او بود و نه به انسان بودن او. اصالت فرد که از ویژگی‌های جوامع نوین در تاریخ معاصر بشری است بیان اصالت یافتن فرد فرد انسان‌ها به اعتبار انسان بودن است و معنی خودخواهی و خودپرستی انسان‌ها را ندارد. به هر حال دموکراسی بر پایه اصالت فرد، ایجاد ساختارهای غیرحکومتیِ کنترلِ قدرتِ انحصاریِ دولت، گسترش طبقه متوسط، گسترش مسئولیت دولت برای حفظ اشتغال و رشد اقتصادی، ایجاد نهادهای جامع حمایتی برای عامه مردم، و ارتقاء چشمگیر علوم و تکنولوژی، از ویژگیهای این جامعه نو است. 

از طرف دیگر ویژگی اصلی جوامع ”گذرا“ یا ”ناپایدار“ این است که آنچه در این جوامع وجود دارد در حال تغییر است و قطعاً تغییر خواهد کرد و تغییر اساسی خواهد کرد. به هر حال جامعه ”گذرا“ به این مفهوم ویژگیهایی دارد که عبارتند از: انفجار جمعیت، تشدید بریدگیهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و ... ساماندهیهای تازه اقتصادی سیاسی و بحران‌های دائمی.

به طور خلاصه نکته این است که جهان وارد دوران تازه‌ای از ساماندهی‌های تولیدی شده است (عصر صنعتی). این تحول از حدود قرن 15 میلادی شروع می‌شود و هنوز ادامه دارد. محور این تحولات را در سه دوره می‌توان از هم جدا کرد. در دوره 1750-1400 محور تحولات، تحول فرهنگی بوده است، در دوره 1950-1750 محور تحولات، تحول سرمایه‌ای بوده است، و در دوره 1950 به بعد محور تحولات، استفاده از مواهب مادی این تحول در زندگی جاری و روزمره بوده است. این توضیح مختصر و این انتزاع بسیار وسیع را به این دلیل انجام دادم تا عرض کنم که توسعه فرآیندی است که طی آن جامعه از یک دوران تاریخی به یک دوران تاریخی دیگر منتقل می‌شود. یعنی اگر به مفهوم تجربی و علمی توسعه، در چارچوب علوم اجتماعی برگردیم، توسعه با این مفهوم، همراه با این تحول دوران تاریخی ایجاد شد. جوامع توسعه یافته امروز جوامعی نیستند که از نظر درآمد سرانه یکسان باشند (بین این جوامع از 6 هزار تا بالای 20 هزار دلار درآمد سرانه داریم) این جوامع، جوامعی نیستند که در کلیت فرهنگی‌شان یکسان باشند و تفاوتهای عمده‌ای دارند. این جوامع، جوامعی نیستند که از نظر منابع طبیعی غنی باشند و ... تنها ویژگی مشترک بین جوامع توسعه یافته که در عین حال در جوامع توسعه نیافته وجود ندارد این است که جوامع توسعه یافته جوامعی هستند که توانسته‌اند انقلاب صنعتی را درونزا کنند. این تنها ویژگی مشترک است و به محض اینکه یک جامعه به این امر توفیق پیدا کند، بلافاصله اسم توسعه یافته می‌گیرد. اگر ما نخواهیم ذهنیت خودمان را روی این واقعیت منعکس و تحمیل کنیم، و اگر نخواهیم توسعه را بر اساس معیارهای ذهنی و اخلاقی خود تعریف کنیم، چاره‌ای نخواهیم داشت جز آنکه بپذیریم که توسعه عبارت است از نوسازی همه جانبه جامعه، و توسعه عبارت است از درونی کردن انقلاب صنعتی در جامعه. در همین راستاست که باید نتیجه گرفت تمام جوامعی که تحت عنوان توسعه نیافته، در حال توسعه و جهان سوم نام برده می‌شوند، این ویژگی مشخص را دارند که نتوانسته‌اند انقلاب صنعتی را دورنزا کنند و به عبارتی در حاشیه دوران تاریخی جدید جهانی قرار گرفته‌اند. جوامع توسعه یافته جوامعی هستند که در متن این دوران تاریخی هستند انقلاب صنعتی یا در خود این جوامع اتفاق افتاده یا این جوامع انقلاب صنعتی را در جامعه خود درونزا کرده‌اند. لذا توسعه چنین فرآیندی است و از این نظر است که باید دقت کنیم که توسعه در حقیقت مجموعه‌‌ای از تغییرات و تحولات است که به مفهوم مرگ نظام کهن و تولد جامعه نو است،‌ توسعه یک تولد تاریخی است و شاید به این علت است که مانند هر تولد دیگری، جامعه‌ای که در جریان این تولد و زایش قرار می‌گیرد، جامعه‌ای بحران زده، ملتهب، ناآرام و سرگردان است.

همچنین، متأسفانه اینچنین نیست که نهایتاً وقتی که این بحران و این درد و رنج و زحمت تحمیل شد الزاماً تولد سالم و زنده باشد؛ گاه تولد مرده است؛ گاه تولد ناقص و باعث پیدایش موجود ناقص الخلقه است. به هر حال توسعه عبارت از مرگ نظام کهن و تولد و رشد نظام تازه است پس توسعه یک تحول تاریخی است و ابعاد بسیار فراوانی دارد. ابعاد اقتصادی این تحول است که توسعه اقتصادی را شکل می‌دهد، ابعاد فرهنگی آن توسعه فرهنگی را شکل می‌دهد، ابعاد سیاسی آن توسعه سیاسی را شکل می‌دهد، ابعاد اجتماعی دارد که توسعه اجتماعی را شکل می‌دهد و ...

اکنون اگر با توجه به نظریه فوق به دنیای امروز نگاه کنیم سه نوع جامعه اصلی را برای بررسی و مطالعه خواهیم یافت یعنی: جامعة ماقبل صنعتی، جامعة صنعتی، و جامعة ناپایدار.

جامعة ماقبل صنعتی همان جامعة توسعه نیافته است. ما اصطلاح جامعة توسعه یافته را واقعاً نمی‌توانیم با دقت علمی برای جوامعی مثل خودمان بکار بگیریم، چون جوامع توسعه نیافته از تاریخ حذف شده‌اند، جوامع توسعه نیافته مقولات موزه‌ای و کتابخانه‌ای هستند. اگر کسی مایل است که جوامع توسعه نیافته را مطالعه کند، باید توجه کند که امروزه هیچ عینیت بیرونی از این جوامع وجود ندارد و باید برای مطالعه این جوامع به کتابخانه و موزه مراجعه و بررسی کرد که این جوامع چگونه بوده‌اند. جوامع صنعتی، همان جوامع توسعه یافته هستند که در متن دوران معاصر تاریخی هستند و جامعه ناپایدار، جوامع غیرصنعتی در دوران معاصر هستند که در حاشیه دوران معاصر تاریخی قرار دارند. به علاوه جوامع ناپایدار الزاماً در حال توسعه نیستند، این جوامع می‌توانند در حال توسعه و یا در حال اضمحلال باشند. لذا جوامع در حال توسعه از این دیدگاه تحلیلی آن دسته از جوامع ناپایدارند که در مسیر حرکت صنعتی شدن و درونی نمودن انقلاب صنعتی گام برمی‌دارند در حالیکه بخشی از جوامع توسعه نیافته امروز، در چنین مسیری نیستند.

انوع جوامع از دیدگاه مطالعات توسعه‌ای به شرح زیر می‌باشد:

-      جامعة توسعه یافته

-    جامعة توسعه نیافته

-    جامعة گذرای در حال توسعه

-    جامعة گذرای در حال اضمحلال

برای اینکه این جوامع چندگانه را کمی بهتر بشناسیم فقط در مورد چهار ویژگی محوری این جوامع توضیح مختصری می‌دهم. این چهار ویژگی عبارتند از ”فرهنگ، هدف فعالیت اقتصادی، معیار قشربندی اجتماعی و ساختار سیاسی“. به نظر می‌رسد که فرهنگ جامعه ماقبل صنعتی با باورهای رفتاری این جوامع متکی بر یک اصل اساسی بوده‌ است و آن اصل، اعتقاد به ”دخالت تفصیلی، جزئی و روزمره نیروهای ماوراءالطبیعه در امور زندگی“ است یعنی اگر قرار باشد که محصولی کاشته شود همراه با مراسمی است که به نوعی نیروهای ماوراءالطبیعه را درگیر می‌کند. اگر قرار باشد که محصول درو شود باز وضع همین است و ... می‌توان به اعتباری چنین اشاره کرد که در جوامع توسعه نیافته یعنی در جوامع غیرصنعتی قدیم علاوه بر انسانها که در جامعه زندگی می‌کردند هزاران ”روح“ و ”بت“ سرگردان نیز در جامعه بودند و همه چیز را بر وفق مراد خویش می گردانند، همه جا قضا و قدر این چنین حاکم بود و لذا انسان درمانده و بیچاره باید برای انجام هر کاری یک یا چند روح را ارضاء می‌کرد ...

اما در جامعة صنعتی، محور باورهای رفتاری بر ”علم و روش علمی“ استوار می‌شود (تأکید می‌کنم که بحث بنده خوبی یا بدی این نگرش‌ها و درستی یا نادرستی این روش‌ها نیست بحث طبقه‌بندی و سعی در ”درک مفهوم“ است). در جامعة صنعتی این نیست که ”تقدیرگرایی“ وجود نداشته باشد ولی محور ”علم و روش علمی“ است.

از مدیر یک کارخانة اتومبیل سازی آمریکایی که پیشرفتهایی را در مقابل ژاپن داشت در مصاحبه‌ای سئوال می‌کردند که چگونه به این توفیق دست یافتی؟ و جواب مدیر کارخانه این بود که مشکلاتی را دیدم،‌ به کتابخانه رفتم لیست متخصصین ذیربط را گرفتم به آنها مراجعه کردم و با استفاده از نظرات آنان مشکلات را حل کردم. در یک جامعة ناپایدار مدیر یک کارخانه اتومبیل‌سازی اگر مشکلی داشته باشد، احتمالاً صبح تا شب فکر می‌کند و زحمت می‌کشد و شب هم به خانه می‌آید و به اعضای خانواده می‌گوید مزاحم نشوید که من خیلی کار دارم و تا صبح بیدار می‌نشیند و فکر می‌کند و زحمت می‌کشد که راهی برای حل مشکل پیدا کند.

این
رویه جامعه سنتی است و کار با تجربه و خطا پیش می‌رود. هنوز در این جوامع به «علم و روش علمی» اعتقاد پیدا نشده و این مسئله درک نشده است که قبلاً خیلی‌ها این مشکلات را داشته‌اند و به آن فکر کرده‌اند و آزمایشگاهها و کتابخانه‌ها بوده و هست.
هرکس باید در چهارچوب تخصصی خود برای زمانی محدود کار کند، باید اجازه داد تا متخصصین مشکلات فنی و ... را حل کنند. پس اولین محور تفاوت بین دو جامعه ماقبل صنعتی و صنعتی در این محور سازنده ”باورهای فرهنگی“ است.

تفاوت دوم در ”هدف از فعالیت‌های اقتصادی“ است هدف فعالیت اقتصادی جامعه ماقبل صنعتی، تأمین معیشت است. به این دلیل است که علم اقتصاد اصلاً در جامعه معیشتی معنا ندارد و به وجود نمی‌آید. چون علم اقتصاد مربوط به کارآیی است و هدف کارآیی مربوط به جامعه صنعتی است. هدف فعالیت اقتصادی در جامعه صنعتی ”کارآیی تولید“ است در حالیکه در جامعه معیشتی، هدف فعالیت اقتصادی، ”تأمین حداقل معیشت“ است، فراموش نکنیم که در جوامع سنتی، اساساً کار کردن اشراف را بد می‌دانستند، گروه برهمن هند، لردهای انگلیسی و ... نباید کار تولیدی می‌کردند کار تولیدی را اکثریت عامه‌ای می‌کرد که به هر حال برای زنده ماندن و حداقل معیشت کار می‌کرد. محور سوم ”معیار قشربندی اجتماعی“ است. در جامعه ماقبل صنعتی در کلیت خودش انسان به محض تولد به علت خون، نژاد، رنگ و غیره طبقه‌بندی می‌شد بخشی جزو اشراف و نجبا می‌شدند و بخشی جزو عامه می‌شدند و البته شکلهای تفضیلی این مسئله در جوامع مختلف فرق می‌کرد در یک جامعه پنج گروه می‌شد و در یک جامعه دو گروه می‌شد و ... ولی این تفکیک اساسی وجود داشت. انسانها در بدو تولد طبقه‌بندی می‌شدند و این طبقه‌بندی مربوط به عقل و هوش و زیبایی و ... نبود مربوط به این بود که شخص در چه خانواده‌ای به دنیا آمده است‌؟در دنیای صنعتی به نظر می‌رسد که معیار طبقه‌بندی اجتماعی عواملی است که کارآیی تولیدی را سامان می‌دهد یعنی منزلت اجتماعی افراد بر این اساس تعیین می‌شود که در فرآیند این کارآیی تولیدی چه نقشی دارند، قدرت و مدیریت و سازماندهی خوبی دارند، متفکر علمی یا تکنولوژیست بالایی هستند، صاحب سرمایه  هستند و ... .

به عبارت دیگر در دنیای نو و در جهان صنعتی این باور حاصل آمده است که ”انسانها در بدو تولد برابرند“؛ هیچ کس بر هیچ کس در بدو تولد دارای ”شرف و برتری“ نیست؛ هیچ کس به هیچ دلیل در بدو تولد شهروند درجه یک یا درجه دو نیست؛ تفاوتها بعداً به وجود می‌آید و این تفاوتها به عواملی برمی‌گردد که مربوط به کارآیی تولیدی و اقتصادی است ...

محور چهارم عبارت است از "وضعیت ساختار سیاسی"، در جامعه ماقبل صنعتی اصل بر ”حکومت مطلقه متکی بر اشراف و نخبه‌گرایی“ است. اگر معتقد باشیم که بخشی از افراد جزو اشراف و نجبا و نخبه‌ها هستند و بخشی جزو عامه هستند ”طبیعی“ است که حکومت مربوط به اشراف و نخبه‌ها است، در حالیکه در جامعه صنعتی محور در حکومت و ساختار سیاسی ”دموکراسی“ است. تعریف بنده از دموکراسی بر اساس ملاحظات شخصی و مطالعاتی است که از روند حرکت در جامعه نو دارم. بر اساس این مطالعات به نظر می‌رسد که دموکراسی نظامی است که در آن مشروعیت ساختار سیاسی سنتی که متکی بر اشراف بوده به دو مشروعیت تفکیک می‌شود، ”مشروعیت علم در امور علمی و مشروعیت آراء عمومی در امور غیرعلمی“. اگر به این مفهوم توجه کنیم خواهیم دید که صندوق رأی و پارلمان و ... ابزارهای دموکراسی است. در پارلمان علی‌الاصول کوشش بر این نیست که تصمیم علمی گرفته شود چون تصمیم علمی در حوزه علم اتخاذ می‌شود و اصلاً کاری به پارلمان ندارد. پارلمان در امور غیرعلمی محق به تصمیم‌گیری است. چرا؟ به دلیل اینکه تصمیم اکثریت، اجرا را تسهیل می‌کند و به این دلیل نیست که اکثریت، تصمیم درست می‌گیرد! ممکن است در دوره بعد اکثریت تغییر کند و تصمیم دیگری گرفته شود. از نظر درستی یا نادرستی، این تصمیم جدید به همان اندازه‌ای که تصمیم قبلی درست بود یا غلط بود، این تصمیم جدید هم درست یا غلط خواهد بود چون اگر معیار علمی برای این تصمیم وجود داشت اصلاً مسائل به پارلمان کشیده نمی‌شد. به هر حال ساختار سیاسی جامعه صنعتی بر دموکراسی به مفهومی که گفته شد، متکی است در حالیکه این مشروعیت در جامعه ماقبل صنعتی بر اشرافیت و نخبه‌گرایی متکی بود.

تا اینجا به مطالعه تطبیقی ویژگیهای محوری در دو جامعه صنعتی (توسعه یافته) و ماقبل
صنعتی (توسعه نیافته) پرداختیم. اکنون بحث را به حوزه کشورهای گذرا گسترش می‌دهیم.
ویژگی اساسی جامعه ناپایدار این است که زیر مجموعه‌های زندگی در جوامع ناپایدار
التقاطی هستند به این معنا که عناصری از این زیر مجموعه‌ها از دوران تاریخ ماقبل صنعتی و عناصری از دوران تاریخی بعدی می‌آید که با هم چفت و بست می‌شوند و طبیعتاً یک زیرمجموعه ناکارآمد، ملتهب،‌ درحال بحران و در حال انفجار را می‌سازد. یک نمونه ساده و آشنا برای ما، زیرمجموعه جمعیتی است، زیرمجموعه جمعیتی در جامعه ماقبل صنعتی دارای ویژگی‌های نرخ زاد و ولد بالا، نرخ مرگ و میر بالا  نرخ رشد جمعیت کم است، زیرمجموعه جمعیتی در جامعه صنعتی دارای ویژگیهای نرخ زاد و ولد پائین، مرگ و میر پائین و باز هم نرخ رشد جمعیت کم است. در جامعه ناپایدار زادوولد از دوران سنتی گرفته می‌شود که بالا است، مرگ و میر از دوران مدرن گرفته می‌شود که پائین است و نتیجه عمل، ”انفجار“ جمعیت و بحرانهای جمعیت و اشتغال در این جوامع است.

اساساً در جوامع ناپایدار که ممکن است در حال توسعه و یا در حال اضمحلال باشند زیرمجموعه‌های زندگی تماماً التقاطی است و حالت ماشینی را دارد که موتور بنز و ترمز گاری و چرخ زمان هخامنشی دارد و انسان 300 سال پیش راننده آن است. این ماشین راه می‌رود اما اجزای هماهنگ ندارد و مشکل‌زا است و ... به همین دلیل است که اسم ”ناپایدار“ را برای این جوامع انتخاب کرده‌ام یعنی در این جوامع آنچه هست ماندنی نیست.

پس در این بخش از بحث ملاحظه کردیم که توسعه عبارت است از درونی کردن انقلاب صنعتی، مرگ نظام کهن، تولد نظام تازه، و تحول اساسی و همه جانبه در تمامی ابعاد زندگی. به علاوه روشن شد که در بحث علمی چهار جامعه را می‌توان از هم تمیز داد. جامعه توسعه یافته (صنعتی)، جامعه توسعه نیافته (سنتی ـ کهن)، جامعه گذرای در حال توسعه، و جامعه گذرای در حال اضمحلال.

اکنون برای پیشگیری از ایجاد بعضی از ابهامات بد نیست مختصراً اشاره کنیم که چه پدیده‌هایی توسعه نیست؟ مثلاً توسعه ممکن است معادل و مساوی ”تعالی“ باشد و ممکن است با ”تعالی“ مساوی نباشد. به عبارت دیگر در بحث تجربی مفهوم توسعه، به هیچ وجه ادعا نداریم که توسعه معادل تعالی است و توسعه ممکن است که معادل ”پیشرفت“ به مفهوم ”فقدان مشکل“ باشد یا نباشد و حتی توسعه ممکن است به مفهوم‌ ”پرشدن شکاف درآمدی و فنی“ و ... در بین کشورها باشد یا نباشد. گاهی سئوال می‌شود که فرض کنیم توسعه ایران راه افتاد اما کشورهای توسعه یافته که متوقف نمی‌شوند و باز هم ما با آنها فاصله خواهیم داشت. جواب این است که مگر کشورهای توسعه یافته فعلی با یکدیگر فاصله ندارند؟ توسعه به مفهوم شکاف بین این دو دسته کشورها نیست. توسعه به مفهوم اختلاف نحوة زندگی در دو دوران تاریخی است. به زبان ریاضی و در یک دستگاه مختصات سه بعدی مثل این است که ما در سطحی از فضا زندگی می‌کنیم و کشورهای توسعه یافته در سطح دیگری از فضا زندگی می‌کنند. اگر توسعه مورد نظرمان باشد ابتدا باید از این سطح به سطح بعدی حرکت کرد، زمانی که به سطح توسعه یافتگی برسیم آن وقت است که تفاوتها مطرح می‌شود. پس باید این ابهام را برطرف کرد و توجه داشت که توسعه الزاماً به مفهوم تعالی و پیشرفت  ... نیست اینکه توسعه معادل پیشرفت هست یا نه، بستگی به معیارهای ارزشیابی و قضاوت ما دارد یعنی ممکن است که ما توسعه را مساوی با تعالی و یا آنرا مغایر تعالی بدانیم ولی این مسئله تغییری در ”مفهوم توسعه“ ایجاد نمی‌کند. در اینجا نکتة اساسی دیگری را خوب باید بدانیم باید دقت داشته باشیم که توسعه برای بقای جامعه الزامی است. مثال توسعه برای جامعه در دوران مدرن تاریخی مانند قلب برای بدن انسان است. قلب برای زنده ماندن لازم است حالا این قلب قشنگ است، زشت است، کثیف است، خوب است، بد است و ... در هر صورت نمی‌توان موجود زنده را بدون قلب تصور کرد. وقتی که دوران تاریخی جدید به وجود آمد تحولاتی را ایجاد می‌کند. با توجه به این که تحولات این دوران الزاماً بین‌المللی است در نتیجه جوامع متعلق به دوران تاریخی قبلی دو راه بیشتر ندارند یا توسعه پیدا می‌کنند و یا مضمحل می‌شوند. اضمحلال این جوامع
ناشی از همان زیرمجموعه‌های ناپایدار و بحرانهای دائماً فزاینده‌ای است که این جوامع را دربر گرفته است. اگر این جوامع گذرا و التقاطی در فرآیند توسعه قرار نگیرند و به سرعت کافی حرکت نکنند، این بحرانها مدام تشدید می‌شوند و نهایتاً هویت سیاسی این جوامع را در هم می‌ریزد. تحولات گذشته جهانی در جلو چشم ماست. می‌توان سئوال کرد که آیا ایران امروز با ایران 200 سال پیش یکی است؟ قطعاً یکی نیست. ایران 200 سال پیش آرام آرام در جریان این تحول تاریخی قرار گرفت و امروزه به چند کشور تبدیل شده است، نمونه‌های دیگری از این قبیل هم وجود دارد. به نظر بنده بحران شوروی سابق، بحران اخیر یوگسلاوی سابق، مسائل اخیر رواندا و موارد دیگر از این قبیل را نیز می‌توان در همین چهارچوب فهمید. در این چهارچوب است که جوامع صنعتی (توسعه یافته) گرایشی به پیوستگی و جمع شدن و جوامع ناپایدار گرایش به خرد شدن و گسستگی دارند.

در هر حال این نکتة اساسی را نباید فراموش کرد که به نظر می‌رسد فارغ از این که توسعه یا درونی کردن انقلاب صنعتی را خوب قضاوت بکنیم یا بد قضاوت بکنیم و فارغ از اینکه آنرا مطلوب یا نامطلوب بدانیم این نکته بسیار مهم را باید درک کنیم که اگر به بقای جامعه علاقمندیم توسعه را باید الزامی بدانیم.

حال پس از تشریح معنی و مفهوم توسعه از دید علوم تجربی اجتماعی به محور دوم بحث، یعنی دولت و رابطه آن با توسعه بپردازیم. در ابتدای این بحث به نظر لازم است اشاره‌ای به یک تحلیل رسمی دانشگاهی بنمایم. دنیای اکسیوماتیک جهان صنعتی که همراه با اسمیت پایه‌گذاری شد بر دو اکسیوم اساسی متکی بود که عبارت بودند از: خواست و تمایل افراد به پیگیری نفع شخصی در مبادلات اقتصادی و لزوم و ضرورت رقابت در بازار؛ نتیجه این بود که آزادی عمل فردی لازم است و هدایت ساختاری جامعه توسط دولت لازم نیست. دنیای اکسیوماتیک در جوامع ناپایدار کنونی دنیایی است که در آن ”چهار اکسیوم“ وجود دارد نه دو تا. به عبارت دیگر در وضعیت فعلی جهان برای جوامع گذرا به علت تغییر و تحولات چند قرن اخیر دو آکسیوم جدید که عبارتند از: وجود ”سلطه
فنی شدید خارجی“ و ”حساسیت زمان“ اضافه شده است. اگر ما در تحلیل اکسیوماتیک این چهار اصل بدیهی پیش برویم نتیجه‌ای که خواهیم گرفت درست عکس نتیجه اسمیت است. به عبارت دیگر عدم کفایت آزادی فردی در دوران گذر و ضرورت هدایت ساختاری جامعه توسط دولت، دو نتیجه‌ای است که از تلفیق این ”چهار اکسیوم“ حاصل می‌شود.

این تغییر و تکمیل یک اصل علمی مسئله تازه‌ای نیست که فقط در اینجا و در علم اقتصاد
صورت گیرد. در روش علمی در علوم تجربی ما همیشه به واقعیاتی که محاط بر ما نیستند توجه داریم لذا گاهی عواملی را می‌بینیم و گاهی در تحلیل‌های علمی خود عواملی را نمی‌بینیم و بر این اساس به تدریج نظریات علمی خود را کامل می‌کنیم. بر این اساس است که در زمان و دوره جدید که سلطه فنی به شدت مطرح گردیده و حساسیت زمان مهم شده است، در تحلیلهای آکسیوماتیک خود باید هر چهار آکسیوم را در نظر بگیریم. ولی اگر از این چهار آکسیوم سلطه فنی صفر باشد و حساسیت زمان صفر باشد ما به زمان کلاسیک‌ها برمی‌گردیم و باز همان نتیجه را می‌گیریم.
منظور این است که نظریه جدید فعلی تکمیل شده نظریه کلاسیک است و متضاد با آن نیست. بنابراین ”بحث هدایت“ مطرح می‌شود و طبیعی است که مفهوم دولت به طور اساسی معنی پیدا می‌کند. سؤال اساسی در جوامع ناپایدار این است که ”آیا هدایت کشور در جهت صنعتی شدن ممکن است؟“ تحلیلهای توسعه به ما می‌گوید که دو جواب ”آری“ و ”نه“ وجود دارد و الزاماً این طور نیست که هدایت ممکن باشد و یا این طور نیست که ”هدایت“ غیرممکن باشد. امکان یا عدم امکان هدایت در جهت صنعتی شدن کشور به یک دسته عوامل تحت عنوان عوامل اولیه وابسته است، این عوامل اولیه شش عاملند، سه عامل داخلی‌ و سه عامل خارجی‌اند. عوامل داخلی اساساً به ساختار سیاسی برمی‌گردد و طبیعی است که اگر ساختار سیاسی، تناسب با هدایت توسعه‌ای نداشته باشد، جواب ”نه“ خواهیم گرفت.
این ساختار سیاسی بر ساختار اجتماعی و ساختار فرهنگی جامعه متکی است، از آن طرف وابستگی ذاتی جوامع ناپایدار به دنیای توسعه یافته یا صنعتی بر وضعیت نظم جهانی، موقعیت ژئوپلیتیک کشور و درجه وابستگی کشور تأثیر شدید می‌گذارد و روی تناسب ساختار سیاست داخلی، در جهت اینکه هدایت را
ممکن بکند یا غیرممکن بکند تأثیر می‌گذارد. تلفیق این شش عامل جهت حرکت جامعه را تعیین می‌کند. اگر جهت حرکت مثبت باشد یعنی هدایت توسعه‌ای امکان‌پذیر باشد، جامعه در جهت درونی کردن انقلاب صنعتی و توسعه حرکت می‌کند.

در این صورت سرعت حرکت توسعه‌ای مطرح می‌شود و اینجاست که عوامل مرسوم اقتصادی وارد عمل می‌شوند و ”سرعت حرکت توسعه‌ای“ جامعه را تعیین می‌کند. به عبارت دیگر وضعیت تشکیل سرمایه، نیروی انسانی متخصص، مدیریت و قدرت سازماندهی و اجرایی و وضعیت علمی جامعه، متغیرهای مرسومی هستند که ما در مدلهای اقتصاد کلان تولید به کار می‌بریم تا سرعت حرکت اقتصادی یک جامعه را تعیین کنیم.
در اینجا هم تفاوت تحلیل اقتصاد کلان توسعه‌ای یا تحلیل اقتصاد کلان در جوامع صنعتی، به همین صورت است و این نکته است که در جوامع صنعتی، عوامل سیاسی و عوامل بین‌المللی، یعنی عوامل اولیه، تا حد زیادی تثبیت شده‌اند و تأثیر عمده‌ای در تغییرات تولید ندارند. این عوامل اولیه در جوامع صنعتی به پارامترهای ثابت الگو تبدیل شده‌اند، ولی در جوامع گذرا این عوامل اولیه در حال تغییر می‌باشند و تغییرات آنها اثر تعیین کننده بر اقتصاد دارد، لذا اگر جامعه ناپایدار موفق به توسعه شود و قادر باشد که عوامل ساختاریش را به پارامترهای ثابت الگو تبدیل کند، اقتصادِ آنرا از آن زمان به بعد با به کارگیری مدلهای کلان مرسوم اقتصادی که کاری به عوامل اولیه ندارند تجزیه و تحلیل خواهیم کرد.

اما اگر جواب به سئوال اصل اولیه، یعنی هدایت پذیری توسعه‌ای جامعه ”نه“ باشد جامعه
الزاماً تحت شرایطی حرکت می‌کند که بی‌نظمی اقتصادی بر آن حاکم می‌شود. اینجاست که جامعه،‌ نیروی انسانی لازم را دارد اما استفاده مطلوب از آن نمی‌نماید، سرمایه دارد، اما استفاده مطلوب نمی‌کند اینجاست که ضریب سرمایه‌ به تولید به شدت بالا می‌رود، اینجاست که سرمایه به تولید انجام می‌شود، ولی تولید به شدت پائین می‌آید و ... اگر جامعه‌ای به علت تلفیق شش عامل اولیه مورد اشاره در جهت ”نه“ قرار گرفت به این معنی نیست که الزاماً در کوتاه مدت فقیر می‌شود و اقتصاد جامعه در شرایط بدی قرار می‌گیرد چون حتی با وجود مدیریت بد اقتصادی، اگر ثروت هنگفتی در جامعه وجود داشته باشد باز هم در کوتاه مدت رفاه وجود خواهد داشت ولی با گذشت زمان نهایتاً جامعه به فقر و به هرج و مرج کشیده می‌شود. ولی اگر هدایت‌پذیری توسعه‌ای در جامعه‌ای به دلیل تلفیق شش عامل اولیه در جهت ”نه“، یعنی در جهت غیرممکن قرار بگیرد و منابعی هم برای فروش نداشته باشد آن وقت است که در کوتاه مدت بحرانها فراگیر جامعه می‌شوند. از طرف دیگر باید دقت داشته باشیم که اگر جامعه در جهت ”آری“ قرار گرفت به این معنی نیست که بلافاصله دارای رفاه خواهد شد. به هر حال جامعه هم می‌تواند در یک دور بسته اضمحلال اقتصادی قرار بگیرد و هم می‌تواند در یک دور بسته توسعه قرار بگیرد.

نکتة دیگر اینکه اگر جامعه در مسیر ”آری“ قرار گرفت الزاماً همیشه در این مسیر نخواهد بود و اگر در مسیر ”نه“ قرار گرفت الزاماً همیشه در آن مسیر باقی نخواهد ماند. علت این است که 6 متغیر اولیه از دو منبع مستقلند اما با هم تأثیر می‌کنند. لذا ممکن است که در مسیر ”آری“ باشیم و مثلاً یک تغییر اساسی در وضعیت نظم جهانی صورت بگیرد و موقعیت جغرافیایی ما به شدت حساس باشد و درجه وابستگی کشور هم بالا باشد و در نتیجه یکباره از مسیر ”آری“ به مسیر ”نه“ منتقل شویم و یا از مسیر ”نه“ به مسیر ”آری“ برویم. به عبارت دیگر سیر تحولات جوامع ناپایدار سیری هموار و یکنواخت نیست، بنابراین مسئله هدایت و لزوم آن بسیار مهم است و لذا دولت و ساختار سیاسی در فرآیند توسعه کشورهای گذرای فعلی از اهمیتی برخوردارند که تعیین کننده و اساسی است. اما کدام ساختار سیاسی مناسب چنین وضعیتی است و کدام ساختار برای توسعه اقتصادی و همه جانبه جامعه مانع و رادع است؟

ویژگیهای اساسی که در ساختار سیاسی مناسب با فرآیند توسعه باید وجود داشته باشد به نظر می‌رسد دو ویژگی است ”یکی ضرورت تمایل و گرایش نوگرایی در ساختار سیاسی و دیگری ضرورت توان حفظ ثبات نسبی“. به نظر می‌آید اگر یک ساختار سیاسی دارای این دو ویژگی باشد توان هدایت جامعه را دارد و برای هدایت مناسب است و می‌تواند جامه را به مسیر ”آزادی“ بکشاند و اگر این دو ویژگی را نداشته باشد به نظر می‌رسد که جامعه به مسیر ”نه“ کشیده خواهد شد. برای اینکه ببینیم که آیا ساختار سیاسی یک جامعه دارای تناسب لازم برای هدایت است یعنی دارای گرایش نوگرایی و دارای توان حفظ ثبات نسبی است، باید به ماهیت اجتماعی حکومت توجه کنیم، شکل و صورت دولت را ببینیم، و مرحله و مقطع ویژه گذر تاریخی در کشور را مطالعه کنیم.

ماهیت اجتماعی حکومت از ماهیت فرهنگی‌اش نشأت می‌گیرد، شکل و صورت دولت از سوابق فنی و اجرایی حکومت سرچشمه می‌گیرد، و مرحله و مقطع ویژه گذر تاریخی از سوابق سرمایه‌گذاری فیزیکی و انسانی با ساختار اقتصادی برمی‌خیزد. براین اساس می‌توان روشن کرد که آیا دولتی مناسب توسعه هست یا نیست؟ از طرف دیگر باید بررسی کرد که توسعه بر دولت چه اثری می‌گذارد، در اینجا به یک مشاهده مهم تاریخی اشاره می‌کنم و آن این است که به نظر می‌رسد که اکثریت دولتهای عامل توسعه، در گذر تاریخی توسعه، سرنگون شده‌اند. این مشاهده تاریخی است، به عبارت دیگر به نظر می‌رسد که در جاهای متعدد دولتهایی که در گذر تاریخی توسعه عامل توسعه کشور شده‌اند، اکثراً سرنگون گردیده‌اند. چرا؟ این تضاد و تناقض از کجا ناشی شده است؟ چرا دولتهایی که در وضعیت گذرایی جوامع عامل توسعه گردیده‌اند سرنگون شده‌اند و خودشان از بین رفته‌اند؟

مطالعه تفصیلی مسئله نشان می‌دهد که احتمالاً علت این پدیده آن است که این دولت‌های سرنگون شده (در گذر تاریخی توسعه) ”انحصارگر قدرت و غیرمشارکتی“ بوده‌اند و البته به دلایلی وارد مسیرهای توسعه شدند اما در کنارش سعی کردند انحصارگری قدرت و غیرمشارکتی بودن را حفظ کنند. تمام مشاهدات تاریخی موجود می‌گوید که در نهایت با چند سال بالا و پایین، تاریخ، سرنگونی این نظام‌ها را به دنبال داشته است و به دنبال دارد. ”معنی این حرف چیست؟“ معنی ین حرف و نتیجه‌ای که گرفته می‌شود این است که هیچ دولت انحصارگر قدرت و غیرمتکی بر نهادهای مشارکتی نمی‌تواند آگاهانه جامعه را در مسیر توسعه قرار دهد و خودش را نفی کند. به نظر می‌آید که ما مشاهده تاریخی‌اش را داریم و مکانیزمهایش را هم می‌توانیم ببینیم و نتیجه بگیریم که دولتهایی که به دلایل فشار اجتماعی و به دلایل قدرت ملی و … وارد حرکتهای تحولی جامعه و حرکتهایی که در مسیر توسعه بوده شدند ولی انحصارگر قدرت باقی ماندند و متکی بر نهادهای مشارکتی نشدند، نهایتاً  سرنگون می‌شوند و یا آگاهانه و ارادی در جهت توسعه گام برنمی‌دارند.

پطر کبیر در سال 1712 آکادمی علوم روسیه را پایه‌گذاری کرد در 1740 روسیه را به 6 حوزه دانشگاهی تقسیم کرد و دانشگاه و مؤسسات تحقیقاتی و .. ایجاد کرد در آمارها آمده که در 1713 روسیه 14800 کتابخانه عمومی، روستایی و … داشت. یعنی در دورانی که می‌گویند پطر کبیر روسیه را از افراد روس بیشتر دوست داشت در کنارش خشونت هم داشت دیکتاتوری هم داشت و به دلایلی که خودش قبول داشت حرکاتی را هم شروع کرد که حرکات تحول توسعه‌ای در جامعه روسیه بود اما نهایتاً حکومتش سرنگون شد. این گونه مشاهدات در سایر نقاط جهان تکرار شده و وجود دارد و به نظر می‌رسد
که حرکت توسعه‌ای و توسعه یک جامعه با انحصار قدرت و فقدان نهادهای مشارکتی سازگار نیست و از هیچ دولت ”انحصارگر قدرت و غیرمتکی بر نهادهای مشارکتی و نهادهای غیرحکومتی“ انتظار کنترل قدرت دولت و کوشش آگاهانه و ارادی در جهت توسعه را نمی‌توان داشت.

فرصتی برای بحث اضافی باقی نمانده است. لذا علیرغم آنکه نکات گفتنی فراوانی باقی مانده است بحث را در اینجا خاتمه می‌دهیم و فقط اجازه می‌خواهم قبل از طرح سئوالات، خلاصه‌‌ای کوتاه از آنچه را عرض کردم مطرح نمایم.

نتیجه:

توسعه یک مفهوم ملموس تاریخی، تجربی و ملّی در حوزه‌های علوم اجتماعی دارد که این مفهوم را نباید با مفاهیم فلسفی و اخلاقی آن در هم آمیخت، چرا که در غیر این صورت دچار ابهام خواهیم شد. توسه الزاماً به معنی پیشرفت، تعالی و … نیست، توسعه برای بقاء جوامع ناپایدار الزامی است، توسعه تحول دوران تاریخی و به معنی درونزا کردن انقلاب صنعتی است. این توسعه در چارچوب 6 عامل اولیه (ساختار فرهنگی، ساختار سیاسی، ساختار اجتماعی،‌ درجه وابستگی کشور، موقعیت ژئوپلیتیک و وضعیت نظم جهانی) شکل می‌گیرد، این توسعه در گرو هدایت ساختاری دولت است و دولتهایی می‌توانند توسعه‌گرا باشند که دارای دو خصلت نوگرایی و تمایل به دنیای نوین و قدرت حفظ ثبات نسبی باشند. اگر جهت حرکت توسعه‌ای در جامعه مثبت باشد عوامل مرسوم اقتصادی، سرعت حرکت توسعه‌ای را می‌سازد و جامعه در مدار و دایره توسعه قرار می‌گیرد و اگر نامناسب باشد بحرانها فزاینده می‌شوند و جامعه ناپایدار در مدار شوم و بسته اضمحلال قرار می‌گیرد.

توسعه، دولتهای انحصارگر قدرت را سرنگون می‌کند و هیچ دولت انحصارگرِ قدرتی، به اقدامات آگاهانه در جهت توسعه دست نخواهد زد، البته عواملی وجود دارد که گاهی ممکن است دولتی انحصارگر را در نظام مدرن و جهان مدرن به سوی فعالیتهای توسعه‌ای پیش ببرد ولی این حرکت اجباری این چنین دولتی است و در نهایت به سرنگونی آن منجر می‌شود.

 

اشاره: آنچه در ادامه آمده است پاسخهای دکتر حسین عظیمی به پرسشهای حاضران
در سخنرانی ایشان تحت عنوان دولت و توسعه است که در تاریخ 21/2/73 در دانشکده
اقتصاد دانشگاه علامه طباطبائی ایراد گردیده است.

 

پرسش و پاسخ

n با توجه به بحث سرنگونی حکومتهای تمرکزگرا و غیرمشارکتی لطفاً تحلیل خود را در مورد کشور چین بفرمائید.

  • o نباید مسئله را تنها در یک زمان کوتاه دید و نباید کوتاه‌نگر باشیم؛ چگونه ممکن است چین هم حکومتش غیرمشارکتی باشد هم توسعه‌اش را دنبال کند و هم مانع سرنگونی حکومتش شود؟ باید کمی صبر کنیم تا ببینیم که تجربه چه نشان خواهد داد در مورد شوروی هم خیلی بحثها بود و یکباره به هم ریخت. به یوگسلاوی زمان ‹‹تیتو›› هم باید دقت کرد. من نطفه تحولات شوروی سابق و یوگسلاوی سابق را در تمامی جوامع ناپایدار از جمله ایران هم می‌بینیم و تجربیات تاریخی نشان داده است که جوامع ناپایدار بر تعادلهای بسیار شکننده‌ای استوارند و ضمن اینکه نمود بیرونی با اثباتی را از خود نشان می‌دهند در درونشان التهاب و انفجار نهفته است. بحران جوامع ناپایدار در تمثیل همانند استخری است که خیلی بزرگ است و گیاهی در آن کاشته شده است که در هر روز دو برابر می‌شود و استخر را در سی روز پر می‌کند بدین ترتیب بحران در روز سی‌ام خود را نشان می‌دهد چرا که حتی در روز بیست و هشتم نیز گیاه تنها یک ربع استخر را پوشانده است و در روز بیست و نهم هنوز نصف استخر پر شده است و در مواقع بحران در روز سی‌ام به شدت و یکباره خود را نشان می‌دهد و روز سی‌ام است که استخر پر می‌شود بدین ترتیب جوامع ناپایدار هنوز در آغاز بحرانها هستند.

امروز کشور چین با یک ثباتی و با یک تمرکزی پیش می‌رود و توسعه هم در آنجا اتفاق می‌افتد اما مشاهداتی وجود دارد که امکان تداوم توسعه چین را در شرایط تمرکزگرایی و
غیرمشارکتی باقی ماندن ساختار سیاسی، مورد تردید قرار می‌دهد.

 n گفتید که حکومتهای غیرمشارکتی نهایتاً سقوط خواهند کرد آیا این مسئله به القاء یک بینش محافظه‌کارانه نمی‌انجامد؟ و آیا به این معنی نیست که ما کاری نکنیم و به انتظار بنشینیم؟

o چرا باید چنین نتیجه‌ای از سخن بنده گرفته شود؟ آنچه بنده اشاره کردم این است که حکومت غیرمشارکتی در صورت توفیق فرآیند توسعه الزاماً پایدار نمی‌ماند و سقوط می‌کند. ولی چرا این نکته به معنی تلقین بینش محافظه‌کارانه باشد؟ چگونه از این سخن نتیجه می‌گیریم که ما نباید کاری بکنیم و حکومت غیرمشارکتی خود به خود ساقط خواهد شد؟

اصلاً مگر می‌شود کاری نکرد؟ زندگی در اجتماع در شرایط گذر تاریخی الزاماتی دارد، انسانها برای خود هدفهایی دارند و در جهت حصول این اهداف کوشش می‌کنند؛ در مرحله گذر تاریخی، تقریباً تمامی ابعاد فکری و علمی، سیاسی می‌شود و … و اینها همگی به معنی این است که مردم، چه ما به خواهیم چه نخواهیم ”کاری می‌کنند“ و این کار یعنی ”اثر گذاشتن“ بر ساختار سیاسی.

 

n اگر دولت مانع شود چه باید کرد و در ایران چه می‌توان کرد؟

  • o اگر دولت مانع شود فرآیند توسعه دچار مشکل می‌شود البته وقتی که مانع ایجاد شد علی‌الاصول مردم خودشان شروع به فعالیتهایی می‌کنند ممکن است گروهی از مردم در فرآیند برخورد خود با ساختار سیاسی به دلایل متعدد، از جمله به دلایل شکست سیاسی، دچار نوعی بی‌تفاوتی زودگذر در ارتباط با مسائل سیاسی شوند. اگر این گروه از نظر تخصصی مهم باشند، بی‌تفاوتی آنها باعث می‌شود که کارآیی دستگاه اجرایی و اداری کشور به شدت محدود شود. در این وضعیت در حقیقت نوعی مقاومت منفی توسط این گروه به کار گرفته شده است. گروهی دیگر از مردم سعی می‌کنند با تفاهم دولت را دعوت به اصلاح کنند و گروهی از مردم نیز سعی می‌کنند به مبارزه فعالتر بپردازند. اینکه در چنین شرایطی ”چه باید کرد“، مسئله‌ای بسیار پیچیده است که در فرصتهای کوتاه موجود نمی‌تواند مورد بحث و بررسی منسجم قرار گیرد. ولی حداقل مشخص است که این ”چه باید کرد“ها با  شرایط ویژه افراد گروههای اجتماعی مرتبط است و لذا یک ”چه باید کرد“ کلی، برای همه وجود ندارد. اما ”چه باید کرد“ برای یک معلم و یک محقق چیست؟ به عنوان یک محقق و به عنوان یک معلم وظیفه ما مبارزه با مفاهیم غلط است. وظیفه ما تلاش در جهت روشن کردن مفاهیم و درگیری با مفاهیم است، وظیفه ما کوشش در جهت گسترش بینش علمی در سطح جامعه است.

اما ”در مورد ایران و اینکه در شرایط تناسب ساختار سیاسی چه می‌توان و چه باید کرد؟“، برای پاسخ باید به الگوی ارائه شده قبلی در همین سخنرانی بازگردیم. در آن الگو ملاحظه کردیم که ده عامل دارای تأثیرات اساسی بر فرآیند توسعه هستند، پس باید در جهت تقویت توسعه‌ای این ده عامل کوشید، ضمناً باید با توجه به محدودیت منابع به اولویت‌بندی سیاست‌ها پرداخت و منابع محدود را در درجه اول به عواملی اختصاص داد که دارای اولویت بیشتر هستند. اما این اولویتها همیشه و در همه مکانها یکسان نیست، اولویت بستگی به شرایط زمانی و مکانی دارد. در اقتصاد ایران نیز باید به تمامی ده عامل توجه نمود. ولی تشخیص بنده این است که در اقتصاد ایران حرکتهای فیزیکی توسعه به مراتب بیش از حرکت‌های فرهنگی توسعه پیش رفته است. در هر دو حوزه فیزیکی و فرهنگی مشکل داریم ولی به طور نسبی سرمایه‌گذاری‌های فیزیکی ما حتی از سرمایه‌گذاری‌های تخصصی یعنی آموزش نیروی انسانی نیز پیش‌رفته‌تر است. اگر این تشخیص درست باشد نقطه آغاز حرکت در مسیر تحول و توسعه ایران در این مقطع تاریخی، تحول فرهنگی است و تحول فرهنگی هم سه خط مشی بسیار اساسی دارد. 1- متحول کردن آموزشهایی که مربوط به شخصیت سازی فرهنگی جامعه می‌شود و اساساً متکی بر تحصیلات دوران ابتدایی است. به نظر بنده تا زمانی که آموزشهای ابتدایی کشور به شدت مشمول بازسازی و تحول قرار نگیرد، مسیر توسعه کشور بسیار ناهموار و سرعت حرکت توسعه‌ای جامعه بسیار کند خواهد بود. لذا اولین خط‌مشیِ حرکت توسعه‌ای جامعه ما، نوسازی و بازسازی نظام آموزش ابتدایی است که به نظر می‌رسد این کار در مجموعه‌های سیاسی امروزه کشور به فراموشی سپرده شده باشد به علاوه که با توجه به فشردگی صنعتی وسیاستهای نامناسب، این آموزش‌ها در شرایط فعلی بسیار نامناسب است. بر این اساس، تصور بنده این است که اگر مدارس ابتدایی کشور را می‌بستیم، هرچند مشکلات اجتماعی می‌داشتیم ولی فرآیند توسعه کشور تسریع می‌شد. باید از خود بپرسیم که چرا فارغ‌التحصیلان ما فارغ از تحصیل می‌شوند؟ چرا ما کتاب را دوست خود نمی‌دانیم، کمتر کتاب می‌خوانیم؟ چگونه است که در جامعه‌ای با 60 میلیون جمعیت یک کتاب خوب دانشگاهی تیراژی بین 1000 تا 5000 دارد؟ آیا علت این نیست که در دوران کودکی و در سنین تحصیلات ابتدایی با کتاب و با علم دوست نشده‌ایم؟ آیا غیر از این است که در همان دوران‌ها از کتاب ترسیده‌ایم؟ در جامعه انگلیس در کلاس اول ابتدایی با اینکه الفبای آنها از الفبای ما کمتر است تمامی الفبا به بچه یاد داده نمی‌شود. اما در سال اول ابتدایی ما به بچه‌ها الفبا یاد می‌دهیم. بچه‌ها خواندن یاد می‌گیرند، نوشتن یاد می‌گیرند. باید نگران این وضعیت بود باید توجه داشت که در یک جامعه توسعه یافته کمیت در نسل مهم نیست، مهم این است که بچه‌ باید عاشق محیط مدرسه شود، باید در مدرسه بیاموزد که آزادی یعنی چه؟ در آنجا باید بیاموزد که احترام به حقوق دیگران یعنی چه؟ چرا باید انسانها را یکسان تلقی کرد؟ و ... به هر حال نقطه شروع حرکت توسعه‌ای جامعه ما در مقطع فعلی در مدرسه ابتدایی است.

اما آیا تحول فرهنگی در جامعه‌ای که خانواده‌های آن یا عمده خانواده‌های آن درگیر مسائل فقر و یا تأمین حداقل معاش باشند دارای سرعت لازم خواهد بود؟ آیا پدران و مادرانی که از صبح تا شب مداوماً و اساساً درگیر این نکته هستند که لقمه نانی برای خود و فرزندان تهیه و تأمین کنند (آن هم در دنیایی که این همه نعمت و فراوانی است) می‌توانند به آموزشهای شخصیتی کودک خود در محیط مدرسه بپیوندند؟ قطعاً جواب این سئوالات منفی است، چه باید کرد؟
در ایران با دسترسی جامعه به نعمت نفت به راحتی می‌توان این مشکل را نیز حل کرد و
باید چنین کرد. پس دومین خط مشی توسعه‌ای در جامعه ایران تلاش در جهت حذف فقر
معیشتی از درون خانواده‌هاست تا خانواده بتواند در این تحول فرهنگی شرکت کند.

سومین خط مشی تحول فرهنگی را باید در ”الگوسازی فرهنگی“ تدوین کرد. باید از طریق الگوسازی‌های عملی به بچه‌ها و به خانواده‌ها نشان داد که جامعه در عمل از چه شخصیت‌هایی استقبال می‌کند. امروز جامعه ما چه الگویی برای فرزندان ارائه می‌دهد؟ آیا الگوهای فعلی الگوهای ”قدرت“، پول، تزویر و مقولاتی از این قبیل نیست؟ کدام شخصیت علمی را در سالیان اخیر محبوب جامعه کرده‌ایم؟ کدام شخصیت آزادی خواه و ضد استبداد را مطلوب مردم ساخته‌ایم؟ کدام شخصیت انسانی را به دنیای رؤیا و آرزوهای کودکان و نوجوانان خود برده‌ایم؟
آیا وسایل این کار را نداریم؟ آیا از تلویزیون، از سینما، از تئاتر،‌ از کتاب، از روزنامه، از مجله محرومیم؟ آیا منابع لازم را برای ایجاد میادین زیبای شهر، کتابخانه‌ها، موزه‌ها، پارکها نداریم و … شاید جواب این باشد که هنوز ایده‌های لازم در این زمینه‌ها را نداریم. به هر حال سومین خط مشی توسعه‌ای کشور باید در همین زمینه، یعنی در زمینه الگوسازی فرهنگی مشاهده، بررسی و تدوین نمود.

پس نقطه آغاز حرکت در مسیر تحول و توسعه ایران در این مقطع تاریخی، تحول فرهنگی است و برای تحول فرهنگی باید سه خط مشی مدنظر باشد توجه به مدرسه ابتدایی، حذف فقر از خانواده‌ها و الگوسازی فرهنگی.

مسئله دیگر علمی کردن سیاست‌گذاری توسعه‌ای و دور کردن فرآیند سیاست‌گذاری از حوزة محض تصمیمات سیاسی است. در اینجا برای روشن شدن مسئله اجازه بدهید به موردی که حدود 70 سال پیش در علم اقتصاد شناخته شده اشاره کنم.

یکی از اقتصاددانان دهه‌های 30/1920 در کمبریج در بررسی‌های خود چنین مطرح می‌کند که مشکل اساسی جهان سوم یا کشورهای توسعه نیافته این است که بخش کشاورزی آنها پویایی لازم برای رشد کافی را ندارد. چرا که توسعه این کشورها نیازمند زیربنا سازی‌های اساسی است، این زیربناسازی‌ها به شدت اشتغال‌زاست، این اشتغال، تقاضا، به ویژه تقاضای مواد غذایی را به شدت رشد می‌دهد، این رشد تقاضا از
طریق عرضه مواد غذایی و اساسی (بخش کشاورزی) قابل تأمین فوری نیست، لذا افزایش قیمت، افزایش دستمزد و یک سیکل تورمی مخرب به دنبال شروع زیربناسازی در جامعه شروع می‌شود و فرآیند توسعه را متوقف می‌کند. می‌بینم که این نکته حدود 70 سال پیش شناخته بوده است. حال کشوری مانند ایران را در نظر بگیریم که با توجه به درآمد نفت امکان خروج از این دور بسته و شوم را دارد. آیا ما چنین سیاستی را پیش گرفته‌ایم؟ یا با توسل به سیاستهای اشتباه باعث شده‌ایم که قیمت مواد اساسی به شدت افزایش یابد. دستمزدها بالا رود، سیکل مخرب تورم دامن جامعه را بگیرد و مجبور شویم فرآیند اساسی تحول را کند کنیم؟ چرا؟ آیا جز این است که سیاستهای تخصصی ما در زمینة اقتصاد، عموماً در حوزه‌های محض غیراقتصادی اتخاذ می‌شود و علمی نیست!‌

به هر حال در بحث «چه باید کرد» مسائل متعددی قابل طرح و بررسی است. این طور نیست که خط مشی‌های توسعه‌ای کشور محدود به چند مورد فوق باشد. علم اقتصادتوسعه، علمی بسیار جوان است، ولی یافته‌های فراوانی دارد که می‌تواند خط‌مشی‌های فراوانی را در زمینه‌های مختلف توسعه‌ای در اختیار کشوری مانند ایران قرار دهد. در اینجا فرصت بحث تفصیلی این خط مشی‌ها وجود ندارد. به علاوه که هیچ متخصصی هم نمی‌تواند ”جامع“ باشد و همه خط‌مشی‌ها را مطرح کند و لذا اگر فرصت هم می‌بود بنده نمی‌توانستم همه چیز را گفته باشم. آنچه مهم است این است که این خط مشی‌ها وجود دارند، باید عزم استفاده از آنها را داشت و باید راه به دست آوردن آنها از طریق مجامع تخصصی را هم دانست. 

 



* ماخذ:

-  سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور ، کارکردهای نظام سیاسی در فرایند توسعه در اندیشه‌های دکتر حسین عظیمی، تهران، انتشارات سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور، 1384.

- روزنامه سلام، سال 73، شمارة 1080، 1071، 1066، 1063، دکتر حسین عظیمی