بررسی دلایل توسعه جامع با تاکید بر محوریت توسعه فرهنگی از دیدگاه دکتر حسین عظیمی

نویسنده: خسرو نورمحمدی

 متن کامل مقاله را در ادامه مطلب مطالعه و یا کپی نمایید:


عظیمی به عنوان یک اقتصاددان، ظرفیت توسعه اقتصادی کشور را به طور عمده در ایجاد همتاهای غیر اقتصادی شامل عوامل، فضاها و نهادهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ... می‌داند که شکوفا کننده و تضمین کننده خلاقیت تک‌تک انسان‌های جامعه باشد تا اقتصاد نیز بتواند کارکرد صحیح خود را بیابد. به عبارت روشن‌تر عظیمی ضوابط و شاخص‌هایی برای هر یک از ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تبیین می‌کند تا بتوانند در تحقق توسعه و تمدن جدید نقش خود را ایفا نمایند. داستان توسعه اقتصادی، داستان تحول تاریخی است، بنابراین نباید توسعه را با شاخص‌هایی مانند درآمد سرانه و شکاف بین تولید کشورهای توسعه نیافته و توسعه یافته تعریف کرد. توسعه‌نیافتگی به تحول دوران تاریخی بشر مربوط می‌شود، یک تحول جدید و یک دوران تاریخی جدید به وجود آمده است. آنان که توانسته‌اند در گذر به دوره جدید موفق باشند، توسعه یافته‌اند و آنان که نتوانسته‌اند این توفیق را به دست آورند، به اندازه یک دوران تاریخی از حرکت بشریت عقب مانده‌اند. پس توسعه‌نیافتگی را نمی‌توان در کمی تولید و درآمد سرانه، یا شکاف تولید بین توسعه یافته‌ها و توسعه نیافته ها خلاصه کرد. مگر شکاف و تفاوت تولید بین توسعه یافته‌ها وجود ندارد؟[1] حال متخصصین اقتصاد بخش تحول اقتصادی این تمدن جدید، متخصصین سیاسی بخش تحول سیاسی، مدیران بخش تحول مدیریتی، صنعتگران بخش تحول صنعت و  ... را بر عهده خواهند داشت و در این فرآیند و تا تحقق توسعه و تمدن جدید، به دلیل سامان نیافتن و عدم ثبات ساختارها، ارتباط میان این علوم و متخصصان آن باید زیاد باشد. از همین رو علم اقتصاد و سایر علوم در این فرآیند به شناخت از یکدیگر وابسته تر خواهند بود. تا بتوانند تمام نیازهای انسانی جامعه (تأمین، هویت و امنیت) را فراهم سازند. مقالات مختلف این کتاب به روشن کردن این مفاهیم و ارایه شاخص‌های ذی‌ربط اختصاص دارد.

عظیمی اثبات می‌کند که تحول فرهنگی اصلی‌ترین عامل توسعه سریع و همراه با آرامش خواهد بود؛ لذا ایجاد اجزای فرهنگی مناسب توسعه و تلاش برای حفظ هویت مستقل فرهنگی هر کشور اصلی‌ترین و مهم‌ترین عامل است. انسان‌ها در طول فراز و نشیب تاریخ خود، فرهنگ را برای آرامش و سرو سامان دادن به زندگی‌شان می‌سازند و از آن جدا نمی‌شوند.[2] به عبارت روشن‌تر ما نباید و نمی‌توانیم از سنت‌هایمان جدا شویم. ریشه هر انسان و جامعه ای در فرهنگ اوست. حال این فرهنگ خود منبعث از مذهب، علم، شرایط طبیعی و جغرافیایی، وضعیت تاریخ سیاسی اجتماعی و ... است؛ لذا چنانچه مطرح می‌کنیم که باید تحول فرهنگی در کشور صورت گیرد از یک‌طرف به این معنا است که دو ریشه جدید (علم محوری و انسان‌محوری) را برای جبران عقب‌ماندگی تاریخی یا دستیابی به توسعه باید در بطن فرهنگی جامعه ایجاد، تقویت و مسلط کرد و از طرف دیگر مواظب بود که سایر محورهای فرهنگی که با این دو ریشه متضاد هستند، تضعیف شوند و از طرف دیگر همین دیدگاه به ما می‌گوید که ریشه های دیگر فرهنگی همانند خداباوری، بهداشت و ... را می‌توان بدین طریق در جامعه ایجاد کرد. در این راستا باید توجه داشت که اساساً جامعه بی‌فرهنگ (بی ریشه) نمی‌تواند به زندگی‌اش ادامه دهد؛ لذا نباید اجازه داد با فرهنگ سنتی خود احساس بیگانگی کنیم و از طرف دیگر باید انسان محوری و علم محوری را به این فرهنگ تزریق کنیم. فرهنگ متعلق به ما و جزئی از وجود ماست. هیچ کشوری بدون داشتن هویت مستقل فرهنگی توسعه پیدا نکرده است. علت هم این است اگر انسان‌ها را از فرهنگ تهی کنید مثل درختی می‌شوند که ریشه‌اش قطع شده باشد. این درخت نمی‌تواند روی پا بایستد و ریشه‌ای جدید هم فوراً ایجاد نمی‌شود.[3] شاید برای ایجاد، پرورش و تقویت هر ریشه جدید در شرایط مناسب به حداقل یک تا دو دهه دو دهه زمان نیاز باشد. فشار برای حذف بخشی از فرهنگ جامعه به همراه عدم توان ساختن فرهنگ جایگزین جامعه را در بخش‌هایی مختلف در وضعیت فرهنگ - بی فرهنگی قرار خواهد داد و آثارش را بر همه ابعاد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به صورت بحران‌های دائمی و فزاینده حداقل برای دو دهه خواهد گذاشت. طبق این نظریه، راه حل مشکل افزایش بحران‌های اجتماعی کشور را می‌توان در این ناحیه جستجو کرد. باید توجه داشت که هیچ جامعه ای را نمی‌توان صرفاً با توسل به قانون به آزادی کشانید. قانون متنی نوشته شده روی قطعه ای از کاغذ است، که تحول فرهنگی انسان‌ها به آن معنا می‌بخشد و این تحول از آموزش ابتدایی شروع می‌شود و در همین دوره نهادی می‌شود. پلیس و قوه مجریه صرفاً برای برخورد با بخشی کوچک از جامعه معنادار خواهد بود؛ لذا ضمانت اجرایی قانون را باید در فرهنگ دید.

بر همین اساس است که در الگوهای توسعه، هویت مستقل فرهنگی جامعه عامل محوری و تعیین‌کننده است و نهایتاً مردم توسعه را به نتیجه خواهند رساند نه دولت‌ها. دولت‌ها الگو و شرایط را متناسب با خواست فرهنگی مردم و توان موجود فراهم می‌کنند؛ لذا به جای تغییرات وسیع و با مبنای ضعیف علمی که ممکن است نتیجه‌اش به جای ایجاد فرهنگ، بریدگی و بی‌فرهنگی باشد، هر جا که فرهنگمان اجازه شکوفایی هویت‌های فردی انسان‌هایمان و علم (انسان‌محوری و علم محوری) را نمی‌دهد و به هویت مستقل انسانی تک‌تک انسان‌هایمان و علم حمله می‌کند، باید اصلاحش کرد. باید بتوانیم فرهنگ و به تعبیر عمومی اخلاق را به دور انسان‌هایمان و علم بتنیم. «در تمدن جدید اصل بر برابری، آزادی و اصالت فرد است و هویت یگانه هیچ انسانی نباید مورد تهاجم قرار گیرد. اگر این تهاجم صورت گیرد، تمدن جدید قابل ساخته شدن نیست. ظرفیت تمدن جدید متکی بر تک‌تک انسان‌هاست. یعنی اگر ما بتوانیم شرایط شکوفایی تک‌تک انسان‌هایمان را فراهم کنیم، توسعه در کشور ما هم اتفاق خواهد افتاد و اگر نتوانیم، اتفاق نخواهد افتاد.»[4] بر اساس همین انسان‌محوری است که هر کشوری باید الگوی منحصربه‌فرد توسعه خودش را داشته باشد و در نتیجه می‌بینیم کشورها بعد از توسعه نیز به لحاظ فرهنگی با یکدیگر متفاوتند، ژاپنی هنوز ژاپنی است و آلمانی، آلمانی و... بر این اساس، تمام کشورها امکان توسعه را به صرف داشتن جمعیتی قابل توجه و حداقلی از امکانات دارند و این ساختار سیاسی است که باید بتواند الگوی مناسب تمدن سازی جدید را فراهم کند. ظرفیت دوران جدید تاریخی متکی بر ذهن و خلاقیت انسان و علم و فن است و اساساً متکی بر منابع طبیعی نیست. مطالعات بانک جهانی نشان می‌داد که اولاً در کل جهان حدود 64 درصد از کل ثروت موجود، ثروتی است که در انسان‌ها ذخیره شده (سرمایه انسانی) و جالب‌تر آنکه در کشورهایی مانند آلمان، ژاپن و سوئیس که بالاترین میزان‌های سرمایه‌گذاری فیزیکی را دارند، باز هم در نسبت و در مقایسه، سرمایه انسانی این کشورها حدود 80 درصد از ذخایر ثروتی جامعه را در خود ذخیره کرده است."[5]

خوشبختانه "فرهنگ ایران در خیلی از زمینه‌ها بالاتر از فرهنگ پیشرفته امروزی است. ما ملتی هستیم با سرزمینی بزرگ، جمعیتی قابل توجه، منابع و میراث فرهنگی عظیم و پایگاه‌های علمی و فرهنگی در حال سامان و ... و تنها نیاز داریم که از اندیشه بهره ببریم. در 80 سال اخیر، ایران دوره‌هایی داشته است که در آن‌ها نوعی بی‌تفاوتی نسبت به فرهنگ و تمدن به وجود آمده است. ولی خوشبختانه بازگشت به مقوله‌هایی چون فرهنگ و تمدن دوباره ایجاد شده است. "مارک توین بی" شرق‌شناس معروف می‌گوید: اروپایی‌ها نحوه اداره امپراتوری‌های بزرگ را از ایرانی‌ها یاد گرفتند.

"بیش از صد سال قبل یک فیلسوف ژاپنی، این سؤال اساسی را برای جامعه‌ی ژاپن آن زمان مطرح می‌کند که به لحاظ فرهنگی آیا باید از غرب تقلید کنیم یا سنت‌های ژاپنی را حفظ کنیم، کدام یک از این دو، ما را به توسعه می‌رساند؟ جوابی که داده بود و ژاپنی‌ها به کار گرفته‌اند، جوابی است که هم آن زمان درست بوده و هم‌اکنون. جواب این است که: نباید مقلد غرب باشیم و همچنین نباید به سنت‌های خودمان بچسبیم. ما باید روح تمدن جدید را در کالبد فرهنگ ژاپنی تزریق کنیم. از دید او این روح تمدن جدید همان مفاهیمی است که مورد اشاره ما نیز هست یعنی علم باوری و انسان باوری، یعنی ما باید به دنبال علم باوری و انسان باوری در فرهنگمان باشیم اگر چیزی را در این راستا باید تغییر داد، تغییر بدهیم و اگر چیزی را نباید تغییر داد، تغییر ندهیم. اگر این کار را بکنیم خواهیم دید که علی‌رغم همه‌ی مشکلات، در مسیر توسعه قرار گرفته‌ایم."[6]

از نظر عظیمی، باورهای عمده فرهنگی مناسب توسعه که می‌توانند علم محوری و انسان محوری را درونی کنند، عبارتند از:"1- حاکمیت نگرش علمی بر باورهای فرهنگی جامعه، 2- باور فرهنگی به برابری انسان‌ها، 3- باور فرهنگی به لزوم احترام به حقوق دیگران، 4- باور فرهنگی به لزوم نظم‌پذیری جمعی، 5- باور فرهنگی به آزادی سیاسی، 6- باور فرهنگی به لزوم توجه معقول به دنیا و مسائل مادی مربوط به آن "[7] و این باورها را بر اساس علم روانشناسی عمدتاً می‌توان در سنین 5 تا 15 سالگی (دوران ابتدایی و راهنمایی) درونی، فرهنگی و به اصطلاح اخلاقی کرد. از این‌رو عظیمی بر نقش اصلی آموزش و پرورش تاکید می‌کند: روزی توسعه ایران شروع خواهد شد که از آموزش ابتدایی برای فرهنگ‌سازی باورهای لازم توسعه‌ای فوق، کارمان را آغاز کنیم.

"بچه های ما همان‌طور که همه می‌دانیم کودکان به صورت فطری بسیار کنجکاو هستند و آنقدر ما را در خانه سؤال پیچ می‌کنند که خسته می‌شویم. اگر آموزش ابتدایی این کنجکاوی را"خفه" کند این نوع آموزش ضد توسعه است. باید کنجکاوی فطری کودک را به کنجکاوی علمی تبدیل کرد. هدف در آموزش ابتدایی این است که این ویژگی‌ها را به صورت شخصیت درآورد. برای این کار اساس آموزش ابتدایی بر استفاده از شیوه های غیر مستقیم استوار است... لذا شیوه معلم محوری برای آموزش ابتدایی معنا ندارد. در عین حال معلم ابتدایی برای ارایه صحیح این آموزش‌ها  باید دوره های تخصصی ویژه را گذرانده باشد... باید بتوان از وسایل کمک آموزشی استفاده وسیع کرد. مدرسه ابتدایی را باید به مثابه یک جامعه نمونه مورد توجه قرار داد، یعنی مدرسه باید یک جامعه نمونه باشد و در این جامعه نمونه ترس نباید باشد، مسئولیت پذیری علمی باید تقویت شود، حسابگری باید تقویت شود، ارزش واقعی کار باید درک شود، برابری واقعی انسان‌ها باید آموزش داده شود، ضرورت رعایت حقوق دیگران باید یاد داده شود و ... وقتی می‌گوییم آموزش ابتدایی، از این واژه مفهوم "بدوی"، "ساده" و "اولیه" به ذهنمان می‌رسد، در حالی که باید اسم این آموزش‌ها مفاهیمی مانند " اجتماعی شدن"، "بنیان"، "محور"، "اساس" و "پایه" و ... را به ذهنمان برساند... ما باید مدارس پایه را تبدیل به محیط‌هایی کنیم که وقتی بچه واژه‌هایی مثل معلم، مدرسه، کتاب، علم و ... را می‌شنود مثل این است که واژه‌هایی مانند گل، بهار، طراوت، زیبایی و مادر را می‌شنود."[8] عظیمی می‌گوید: "در آکسفورد استاد دانشگاه بودم. آن‌ها عنوان می‌کردند که شما استاد دانشگاه هستید ولی اگر بخواهید معلم ابتدایی بشوید باید آموزش‌های ویژه ای ببینید چرا که دوران ابتدایی اصلاً دنیای دیگری است.[9] باید از این ذهنیت که اهمیت تحصیل از مدارس متوسطه شروع می‌شود، خارج شویم. عظیمی آموزش کنونی کشور را ضد توسعه می‌داند و معتقد است اگر مدارس ابتدایی کشور را می‌بستیم، هرچند مشکلات اجتماعی به وجود می‌آمد ولی فرآیند توسعه کشور تسریع می‌شد.

متخصصین دیگر در رابطه با این نگرش عظیمی اظهار داشته‌اند: " به اعتقاد عظیمی دو اندیشه اساسی لازم برای توسعه و تمدن سازی جدید، علم محوری و انسان‌محوری است که صرفاً از طریق فرهنگ‌سازی قابل انجام است. او با تعابیر مختلف خود همواره بر این نکته بدیهی و مسلم در اندیشه توسعه تاکید می‌کرد "تا زمانی که «علم محوری و انسان‌محوری» در تمامی امور تخصصی فصل‌الخطاب نشود، امکان توسعه در کشور وجود نخواهد داشت."[10] "معتقد بود دبیرانی که در سطوح ابتدایی تدریس می‌کنند باید مطالعه و معلوماتشان خیلی بالاتر از دبیران دبیرستان باشد، چون این‌گونه ذهنیت بچه‌ها با مطالعه اخت می‌شود. از دید ایشان این پایه توسعه کشور محسوب می‌شد."[11] توصیه او استقرار نظام آموزشی بود که بتواند انسان نو و توسعه‌ای تربیت کند. انسان‌هایی با احترام به قانون، احترام به حقوق دیگران، نظم پذیری، روح خلاقیت و نوآوری، مناعت طبع، روح مشارکت طلبی و پرهیز از تک‌روی و دیگر آموزه های توسعه‌ای ...[12] معتقد بود تحقق توسعه مستلزم انسان‌هایی است که ذهن و نگرش آن‌ها متحول شده باشد و این که این انسان متحول شده نیازمند شرایط و تخصص‌های تازه ای است. بدین معنا که این انسان باید تخصص شرکت در جریان نوین تولید را داشته باشد؛ و این از طریق فرهنگ‌سازی ممکن است.[13]



[1]   عظیمی، فرهنگ و توسعه.

[2]  یکی از تعاریف علمی، ساده و کاربردی فرهنگ از نظر عظیمی مجموعه آداب و رسوم و سنن اجتماعی است که سه ویژگی عمده زیر را به دست آورده باشد : 1- دائماً تکرار می‌شود 2- برای انجام آن نیاز به هیچ استدلالی نیست.3- ایجاد آن زمان‌بر ولی حذف بخش‌هایی از آن در کوتاه مدت ممکن است. برای شناخت بیشتر مباحق به مقالات عظیمی مراجعه شود.

[3]  پیشین، عظیمی، فرهنگ و توسعه.

[4]حسین عظیمی، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص 51.

[5]  دکتر حسین عظیمی، انسان باوری، خرد باوری، دین باوری، همایش توسعه استان گیلان، 1377.

[6]  ماخذ اصلی: فوکو تساوا یوکیشی، نظریه تمدن، ترجمه چنگیز پهلوان، سوئد، نشرآرش، 1369.

[7]  حسین عظیمی، مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران، نشرنی، چاپ هشتم، 1387.

[8]  دکتر حسین عظیمی، آموزش ابتدایی و آینده توسعه در جامعه ایران، مجموعه مقالات سمپوزیم نقش آموزش ابتدایی و جایگاه مطلوب آن در جامعه، آموزش و پرورش استان اصفهان،  1373.

[9]   مرکز پژوهش های شورای اسلامی، مسائل اقتصاد ایران و راهکارهای اساسی آن سخنرانی آقای دکتر حسین عظیمی در کمیسیون اقتصادی مجلس شورای اسلامی (ویرایش اول)، زمستان 1381.

[10]  دکتر فرشاد مومنی

[11]   بهمن وکیلی

[13]  غلامحسین دوانی