گزارش: منتخبی از اندیشه های  مرحوم دکتر حسین عظیمی

تهیه و تنظیم: خسرو نورمحمدی

ویرایش اول:

تاریخ تهیه: 18 اردیبهشت 1392

 کلید واژه ها و سرفصل مطالب: ویژگی های شخصیتی دکتر حسین عظیمی- نکاتی در مورد اقتصاددان- علم اقتصاد- تعاریف توسعه- اشتباهات در تعریف توسعه- اقتصاد ایران- مسیر توسعه- دولت و توسعه- دولت و توسعه- برنامه ریزی جامع- فرهنگ و توسعه- آموزش و پرورش و توسعه- دین و توسعه و الگوی تمدن اسلامی- اندیشه و تفکر

 برای دریافت فایل مقاله به لینک زیر مراجعه نمایید:

http://noormohamadi2004.persiangig.com/document/montakhab-azimi.doc

برای مطالعه گزارش به ادامه مطلب مراجعه نمایید:


 منتخبی از اندیشه های

 مرحوم دکتر حسین عظیمی

 

تهیه کننده:

خسرو نورمحمدی

 

ویرایش اول:

 

تاریخ تهیه: 18 اردیبهشت 1392

 

(منابع و ماخذ گزارش در نسخه بعدی تکمیل می گردد)

 

 

فهرست مطالب

                                          

ویژگی های شخصیتی دکتر حسین عظیمی. 3

نکاتی در مورد اقتصاددان. 6

علم اقتصاد 10

تعاریف توسعه. 14

اشتباهات در تعریف توسعه. 19

اقتصاد ایران. 22

مسیر توسعه. 35

دولت و توسعه. 35

دولت و توسعه. 45

برنامه ریزی جامع. 62

فرهنگ و توسعه. 64

آموزش و پرورش و توسعه. 69

دین و توسعه و الگوی تمدن اسلامی. 72

اندیشه و تفکر 76

 

 

 

ویژگی های شخصیتی دکتر حسین عظیمی

 

  • با توجه به علاقه به حل مسائل جامعة ایران است که سال‌های طولانی از عمر خود را به تحقیق و بررسی در مسائل اقتصادی کشور گذرانده‌ام و هیچ‌گاه نیز ”علم برای علم“ برایم مطرح نبوده است. هنوز هم حداقل برای من، اگر علمی با نام علم اجتماعی ( اقتصاد) هست، این علم به خاطر اجتماع است و بس[1]
  • اعتقاداتی که در تلاش پژوهشی خود طی چند دهة گذشته برایم شکل گرفته، بر این باورم می‌دارد که حداقل در علوم اجتماعی بحث ”پیگیری علم به خاطر علم“ بحثی سازنده نیست. علم اجتماعی، اگر علم باشد، برای اجتماع است.[2]
  • من همیشه با عشق کار می کردم. نه دنبال پول بودم نه چیزهای دیگر. الان که اینجا(موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی) آمده ام کار من ده برابر شده است. درآمدم هم یک سوم شده است. ولی عشقش هست. [3]
  • داستان اقتصاد ایران نه تنها برای این نگارنده، بلکه برای بسیاری از نویسندگان معاصر ایرانی، داستان تلاش پرمشقت مردمان این سرزمین و بازدهی محدود این تلاشهاست. همه ما، بارها و بارها به این نکته اندیشیده‌ایم که چرا به رغم این همه گفتگو و به رغم این همه تلاش و زحمت، هنوز توان آن را نداریم که برای فرزندان این مرز و بوم شغل مناسب، درآمد مطلوب، زندگی آسوده، احساس امنیت اقتصادی و آینده نسبتاً مطمئنی را فراهم آوریم. به راستی همین نگرانیها است که تفکر و اندیشه ما در باب اقتصاد کشور را به خود مشغول داشته و ما را بر آن می‌دارد که به رغم همه مشکلات و ناملایمات، باز هم در حد توان خود هر کوره راهی را بپیماییم به این امید که راه رستگاری اقتصادی جامعه خود را بیابیم.[4]
  • به عنوان یک محقق و به عنوان یک معلم وظیفه ما مبارزه با مفاهیم غلط است. وظیفه ما تلاش در جهت روشن کردن مفاهیم ودرگیری‌ با مفاهیم است وظیفه ما کوشش در جهت گسترش بینش علمی در سطح جامعه است.[5]
  • علم اجتماعی (اقتصاد)، برای اجتماع است و در ارتباط با وقایع و پدیده‌های اجتماعی شکل می‌گیرد. پس باید ]به خاطر جامعه[ خطر لغزش را پذیرفت و در مواقع حساس نباید با وسوسة پاکدامنی علمی از ورود به صحنه سیاست عملی دورماند.[6]
  • به هر حال علم اقتصاد یک علم اجتماعی است و نهایت ارزیابی ما اقتصاددانها از کار خودمان باید این باشد که آیا توانسته‌ایم در اینکه زندگی اقتصادی مردم بهتر شود مشارکت کنیم یا نه.[7]
  • جزو اولین کسانی بودم که کتاب‌های اقتصادسنجی را ترجمه کردم و ریاضیات را در آموزش اقتصاد به کار گرفتم اما یادمان باشد که کار اصلی ما بازشناسی و باز‌سازی واژه‌ها و مفاهیم اجتماعی و اقتصادی و توجه به خرده فرهنگ‌هاست و تنها با فرمول ریاضی و تئوری‌های اقتصاد نمی‌توان رابطه بین شاخص‌های اقتصاد و اجتماع را تعریف کرد و انتظار معجزه داشت. باید نهادگرایی و ایجاد مطبوعات آزاد، قوه قضائیه کارآمد و سریع و ارزان، دولت با تدبیر، کوچک، مقتدر و کارآمد، احزاب سیاسی قدرتمند که کار اصلی‌شان انسان‌سازی و تربیت نیرو برای دستگاه‌های دولتی و بخش خصوصی است و... مورد توجه باشد وگرنه علم به تنهایی و سیاست و فرهنگ به تنهایی راه به جایی نخواهند برد. [8]
  • متن نامه دکتر حسین عظیمی در پاسخ به دانشجویانش (آقایان هادی سیدی – علی دهقانی )

دوستان عزیز، آقایان هادی سیدی – علی دهقانی

کارت تبریک نوروزی و نامه سراپا محبت شما مدتی است بدستم رسیده است. این نامه و کارت بویژه از دو جهت برایم ارزشمند بوده و هست. اولاً از جنبه شخصی که بهر حال گویای محبت صمیمانه ایست که نسبت به یکی از معلمان خود روا داشته اید. و مگر معلم می تواند چیزی ارزشمندتر از محبت دانشجویان خود داشته باشد؟

ثانیاً، از جنبه ای عمومی تر، نامه پر محبت شما گویای این نکته نیز بود که خوشبختانه، مشعل خدمت به محرومان هنوز در قلب نسل جوان ما با همهء گرمی و حرارت نورافشانی می کند. در این زمینه باید توجه داشت که انسان موجودی عجیب است و سرنوشتی عجیب تر داشته است. در برق محبت، و صفایی که در چشم کودکانمان و کودکان همه جهان هست برای لحظه ای بنگریم؟ و لحظه ای دیگر به جنگها، به خشونت ها، به ...

 امیدوارم که در معدود زمانی که به عنوان معلم در خدمتتان بوده ام بیشتر از همه چیز موفق شده باشم که گرایش محبت به انسانها و بویژه محبت به انسانهای محروم را در اذهان جوان، فعال و تلاشگرتان تقویت کرده باشم. کشور ما نیازمند تلاش و کوششی فراوان برای بازسازی و سالم سازی " اندیشه" است و در نهایت اندیشه است که کشور و زندگی را به راه توسعه و آبادانی می کشاند و یا آنرا به مسیر فلاکت و ادبار می اندازد. اندیشه ای می تواند کشور و زندگی را به ساحل سلامت رهنمون گردد که متکی بر حفظ حرمت تک تک انسانها باشد و چنین اندیشه ای برای بارورشدن قطعاً نیازمند آزادی و آزادگی است، و صد البته که آزاده بودن به سادگی قابل حصول نیست ولی می باید در حصول آن با تمام توان کوشید. هدف اول نظام آموزشی در کشورهایی چون ایران باید کمک به باورکردن همین اندیشه آزادی و آزادگی باشد. امیدوارم که در این راه بسیار سخت موفق باشیم.

  • انسان در بیان عظمت و شکوه همت، تلاش، قناعت و مناعت طبع این مردمان که در طی قرن ها دل خاک را شکافته اند تا قطره قطره آب را بر بیابان های کشور جاری سازند و از زلال آب، صفای زندگی بخش سبزه ی درختان را به آبی عمیق آسمان پیوند زنند، در می ماند. ایشان چه متواضعانه خواهند گفت (که خوبی کشاورزی در آن است که نه تنها انسان را، بلکه تمام موجودات جاندار خدا را نیز قوتی برای زنده مانده می رساند) و چه آسوده می توان این گفته را به زبان مدرن ترجمه کرد که همت و تلاش این مردمان سختکوش و قانع، پایه و اساس حفظ حیات برای هزاران سال بوده است. آیا نمی توان و نباید شکوه و زیبایی هر تک درخت کویری را معیار سنجش زیبایی مناره های بلند و کاشی کاری شده ی شهر های کشور دانست؟
  • مدیر مدرسه ی ما همیشه در کنار تنبیه بدنی با شلاق چرمی مشهورش، هدیه های زیبای مدادرنگی و دفتر و کاغذ را آماده داشت. پیرمرد نازنینی که در مواردی که شیطنت های ما به عذابش می آورد و تنبیه مان می کرد، نمی توانست اشک های کودکانه مان را تحمل کند و لذا با هدیه ی یک مداد رنگی ، یک دفترچه ، یک خط کش دوباره لبخند را بر لبانمان می نشاند. هیچ گاه نخواسته ام از زندگی این مرد پر محبت چیزی بیش از این بدانم چون همیشه نگران بوده ام که نکند غبار واقعیت های سخت زندگی، این خیال زیبای کودکانه را که از اولین روزهای مدرسه در ذهن مانده است در هم شکند. و بعد معلم دیگرمان که همیشه می کوشید همه ی کوتاهی ها و تقصیرهای ما را خود به گردن گیرد تا نکند بچه های عزیزش اندوهگین باشند و یا تنبیه شوند. آیا آنها محیط پرورشی مدرسه را بهتر از ما می فهمیدند؟ آیا تعلمیات عمدتاً مکتب خانه ای آنها که متکی بر شاهکارهای الهی، عرفانی و ادبی فرهنگ ما بود کارایی بیشتری از تعلمیات متکی بر (بابا نان داد) داشت؟ در هر صورت ذخایر بی پایان مهربانی و محبت این مردان به همراه سلوک عارفانه شان بود که هر چند با دست های خالی و امکانات مادی ناچیز تلفیق شده بود کتاب را برای ما دوست داشتنی، علم را برای ما وسیله حل مشکلات و محبت و گذشت و دوست داشتن را برای ما سازنده ی محیط اجتماعی ساخت. یادشان به خیر.
  • دوره دوم دبیرستان را در شهر کاشان در خدمت معلمانی بودیم که با تلاش فراوان و همتی بلند به آموزش علمی ما پرداختند و واقعاً چه شایستگی ها که در این آموزش نشان دادند. معلمانی که اکثراً با دوچرخه هایشان به مدرسه می آمدند و تا آنجا که ما می فهمیدیم، بیش از هر چیز به شخصیت و احترام معنوی معلمی می اندیشیدند و به تربیت شایسته شاگردهایشان دل بسته بودند. چه خاطره های شیرینی که از این معلمان برجسته در ذهن مان مانده است. رشته تحصیلی ما ریاضی بود با این همه در همین دوره بود که منش عارفانه و عمیق اندیشه های معلم ادبیات مان را به دنیای پر رمز و راز شعر و ادب هدایت کرد. یکی از این روزها (داش آکل) را در کلاس خواندیم و هیچ گاه خشم و عصیان ناشی از ناتوانی در مقابله با ظلمی که بر داش آکل رفته بود از تفکرمان رخت بر نبست. در همین دوره برایمان توضیح دادند که چگونه باید این بیت را فهمید که (بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد). و یا تفاوت سی مرغ و سیمرغ در منطق الطیر چیست و یا چگونه کثرت به وحدت می گراید، و...
  • در این میان و در این میدان مبارزة ناعادلانة انسان و ناملایمت، هر یک از ما شهروندان این کشور کهن، فرهنگ خاصی در زمینة کار و تلاش و در زمینة زندگی برای خود ساخته‏ایم. فرهنگی که اساساً جامعه گریز است و عملاً انسجام جامعه را در هم ریخته و زخم‏هایی دردناک و عمیق بر چهرة اقتصاد کشور برجای گذارده است. در این فرآیند است که گویا هر یک از ما ایرانیان به “جامعه‏ای مستقل” تبدیل گردیده‏ایم! جامعه‏ای که ریاست مطلقة آن بر عهدة شخص ما و شهروندانش محدود به چند عضو خانواده است، و یا محفل‏های کوچکی ساخته‏ایم و به دور این “جامعة مستقل” و یا این “محفل کوچک”، حصاری حصین از رفتار و اعتقاد کشیده‏ایم و زندگی در اجتماع را برای خود نه یک “اصل” که یک ضرورت نامطلوب تشخیص داده‏ایم. به این اعتبار، نه یک جامعة ایرانی که صدها هزار و میلیون‏ها “جامعة مستقل ایرانی” در سرزمین ما زندگی می‏کنند. در همین راستاست که دولت در جامعة ایرانی نه از آن ماست، نه مورد احترام و اعتمادمان؛ به قوانین این دولت و حکومت نه حساسیم و نه اهمیت می‏دهیم؛ هر قانونی را اگر بخواهد اجرا شود ظلمی و دخالتی بی‏جا در امور “جامعة مستقل” خود می‏بینیم‎؛ دیگر مردمان تا جایی که مزاحم ما نباشند حق زندگی دارند و اگر دستمان رسید بیش ازآن برایشان “تره هم خود نخواهیم کرد”؛ فقط خانة ما همان “چاردیواری، اختیاری” ماست و بیرون خانه مملو از افرادی است که یا دشمن ما هستند و یا مزاحم جامعة مستقلمان و … شاید همین خصلت است که در معماری مدرن شهرهای بزرگ و کوچک ماهم رخنه کرده: هر ساختمان ما بالااستقلال ساختمان قابل تحملی است ولی هر ساختمان در کنار ساختمان‏ دیگر وصله‏ای ناهماهنگ و ناموزون است. به عبارت دیگر ساختمان‏هایی که می‏سازیم هم “جامعه‏پذیر” نیستند و لذا مجموعة آنها نه تنها یک شهر را – که محل پرورش جامعة مدنی است – بوجود نمی‏آورند، بلکه تصویری دل‏آزار در پیش چشمانمان می‏گسترند و اگر سبزی درختان نبود، چه فضای وحشتناکی برایمان می‏ساختند. بی‏خود نیست که خیابان‏های شهرهای ما فقط در شب‏ها و در دل تیرگی و ظلمت زیباست!
  • در چنین وضعیتی است که از صبح تا شام می‏کوشیم تا لقمه نانی برای“جامعة مستقل” خود تأمین کنیم و آسایش و رفاهی داشته باشیم و … طبیعتاً توفیق زیادی هم نداریم. در نهایت ممکن است تعداد محدودی از ما پول و ثروتی هم فراهم آورد ولی از آسایش و رفاه، از امنیت، از فضای اجتماعی مطلوب، و از بسیاری از مواهب دیگر طبیعت و زندگی دور می‏مانیم.[9]
  • سوال از دکتر عظیمی: دوست دارید جای کدام اقتصاددان باشید؟ امروز برایم مطرح نیست که جای دیگری باشم، بلکه دوست دارم نوشته تازه‌ای داشته باشم و بتوانم راهی بیابم که چگونه می‌توان این همه ظرفیت خدادادی اقتصادی جامعه را تبدیل به واقعیت تولیدی کرد و به این وسیله امکان حل و فصل مسایل فقر و محرومیت و آسیب‌پذیری اقتصادی مردم را از بین برد.
  • "دوره لیسانس را با نمرات عالی گذراندیم و سردرگم شدیم! ... شاید روش آموزش علوم اجتماعی همین باشد که باید از مفاهیمی ناآشنا و نامفهوم شروع کرد و در مسیری دایره‌ای پیش رفت و به نقطه اول بازگشت و مطالعه را با عمقی و ماهیتی تازه شروع کرد. شاید ... به هر حال دوره‌های بعدی دانشگاهی یکی پس از دیگری سپری شد. بارها به نقطه اول رسیدم و از نو خواندم. "[10]

 

نکاتی در مورد اقتصاددان

 

  • نظریه‌پرداز اقتصادی نمی‌تواند با واقعیات جامعه محل زندگی خود از نظر پژوهشی و تحقیقی بیگانه باشد. نظریه‌پرداز اقتصادی کسی است که نه تنها به واقعیات زندگی اقتصادی اطراف خود (جامعه خویش و جامعه جهانی) توجه دارد، بلکه به مطالعه مستقل این واقعیات، به فرضیه‌سازی در زمینه این واقعیات، به آزمون این فرضیه‌ها در جامعه و به کاربرد نتایج حاصله در امور جامعه به شدت وابسته است. البته نظریه‌پرداز اقتصادی، برای سرعت و سهولت کار، باید از طریق آموزش‌های قبلی در جریان مفاهیم، قضایا و نظرات اقتصادی مطرح شده قبلی قرار گرفته باشد؛ لذا هر نظریه‌پرداز شروع کننده یک علم نیست، ولی شرط اصلی برای نظریه پردازی برخورد علمی با واقعیات جامعه و جوامع است و نه مسلط بودن بر مفاهیم و قضایا و نظریه‌های قبلی در یک علم.[11]
  • ·        ”علم اقتصاد در دنیای صنعتی همگام و همپای تحول صنعتی جامعه شکل گرفته است و طبیعی است که اقتصاددان‌هایشان به مسائل خودشان فکر کرده‌اند و بسیار طبیعی است که قوانینی را کشف کرده‌اند و به جامعه‌شان خدمت کرده‌اند. لذا مسائل جامعه ما برای آن اقتصاددان‌ها اصلاً مطرح نبوده و ]اساساً[ تا سال 1950 مسائل کشورهای در حال گذار مطرح نبوده و از سال 1950 به بعد در واقع مسائل کشورهایی مثل ما شروع شده است. به عنوان مثال مارکس، ریکاردو، آلفرد مارشال، اسمیت و ... به عنوان نظریه‌پرداز به مشکلات جامعه خودشان فکر می‌کرده‌اند. بحث توسعه بعد از جنگ دوم جهانی شروع شد و به این دلیل شروع شد که کشورهایی مثل ما در معادلات جهانی مهم شدند و لذا تعدادی از اقتصاددانان آنها نیز به مشکلات کشورهایی مثل ما نیز پرداختند و مثلاً میردال، لوئیس، شولتز، و ... شروع به مطالعاتی در این زمینه کردند و میردال در جامعه هند شروع به مطالعه کرد و بحثهایی را مطرح کرد. فراموش نکنیم که ما خودمان باید رشته توسعه را گسترش و توسعه دهیم چون ما در آزمایشگاه این علوم ]شرایط در حال گذار[ قرار داریم و نمی‌توانیم در ایران نظریه‌پرداز اقتصاد کلان بشویم. چون آزمایشگاه اقتصاد کلان در اینجا وجود ندارد، ولی اقتصاد توسعه به گونه‌ای است که آزمایشگاهش را داریم.“.[12]
  • ”حوزه‌های بررسی علوم اجتماعی تجربی را الزاماً باید اختلاطی از هنر و علم دانست ]لذا[ اهمیت نسبی نظریه‌پرداز و دانشمند در علوم اجتماعی تجربی در مقایسه با سایر متخصصان این علوم به مراتب بیشتر از سایر علوم است. فراموش نکنیم که در زمینه‌های هنری، شخصیتی و هویتی هنرمند بیشتر از تکنیک کار هنری بر آثار هنرمند مؤثر است. به عبارت دیگر هزاران تکنسین عالی هنری هم ممکن است قادر به خلق یک شاهکار نباشند، حال آنکه هنرمند واقعی حتی در شرایط نقص نسبی تکنیک هم می‌تواند محتملاً به خلق آثار مهم موفق شود.[13]
  • "داستان اقتصاد ایران نه تنها برای این نگارنده، بلکه برای بسیاری از نویسندگان معاصر ایرانی، داستان تلاش پرمشقت مردمان این سرزمین و بازدهی محدود این تلاشهاست. همه ما، بارها و بارها به این نکته اندیشیده‌ایم که چرا به رغم این همه گفتگو و به رغم این همه تلاش و زحمت، هنوز توان آن را نداریم که برای فرزندان این مرز و بوم شغل مناسب، درآمد مطلوب، زندگی آسوده، احساس امنیت اقتصادی و آینده نسبتاً مطمئنی را فراهم آوریم. به راستی همین نگرانیها (در باب عدالت اجتماعی) است که تفکر و اندیشه ما در باب اقتصاد کشور را به خود مشغول داشته و ما را بر آن می‌دارد که به رغم همه مشکلات و ناملایمات، باز هم در حد توان خود هر کوره راهی را بپیماییم به این امید که راه رستگاری اقتصادی جامعه خود را بیابیم".[14]
  • به هر حال علم اقتصاد یک علم اجتماعی است و نهایت ارزیابی ما اقتصاددانها از کار خودمان باید این باشد که آیا توانسته‌ایم در اینکه زندگی اقتصادی مردم بهتر شود مشارکت کنیم یا نه.[15]
  • به عنوان یک محقق و به عنوان یک معلم وظیفه ما مبارزه با مفاهیم غلط است. وظیفه ما تلاش در جهت روشن کردن مفاهیم ودرگیری‌ با مفاهیم است وظیفه ما کوشش در جهت گسترش بینش علمی در سطح جامعه است[16]
  • علم اجتماعی (اقتصاد)، برای اجتماع است و در ارتباط با وقایع و پدیده‌های اجتماعی شکل می‌گیرد. پس باید )به خاطر جامعه( خطر لغزش را پذیرفت و در مواقع حساس نباید با وسوسة پاکدامنی علمی از ورود به صحنه سیاست عملی دورماند.[17]
  • جزو اولین کسانی بودم که کتاب‌های اقتصادسنجی[18] را ترجمه کردم و ریاضیات را در آموزش اقتصاد به کار گرفتم اما یادمان باشد که کار اصلی ما بازشناسی و باز‌سازی واژه‌ها و مفاهیم اجتماعی و اقتصادی و توجه به خرده فرهنگ‌هاست و تنها با فرمول ریاضی و تئوری‌های اقتصاد نمی‌توان رابطه بین شاخص‌های اقتصاد و اجتماع را تعریف کرد و انتظار معجزه داشت. باید نهادگرایی و ایجاد مطبوعات آزاد، قوه قضائیه کارآمد و سریع و ارزان، دولت با تدبیر، کوچک، مقتدر و کارآمد، احزاب سیاسی قدرتمند که کار اصلی‌شان انسان‌سازی و تربیت نیرو برای دستگاه‌های دولتی و بخش خصوصی است و... مورد توجه باشد وگرنه علم به تنهایی و سیاست و فرهنگ به تنهایی راه به جایی نخواهند برد. [19]
  • برای متخصصان تنها جناح بندی مطلوب ،جناح بندی طرفداران علم و محاربان با علم است.
  • معیار صحت سیاست اقتصادی آن نیست که این‌ سیاست با مکتب اقتصادی مورد قبول سیاستگذار تطبیق داشته‌ باشد؛ صحت سیاست اقتصادی وقتی تایید می‌شود که در نهایت، رضایت نسبی بیشتر مردم و جامعه را فراهم کند.
  • کار اصلی ما بازسازی و بازتعریف شاخص‌ها و مفاهیم و تعاریف است در حوزه‌های اجتماع، دولت، اقتصاد و سیاست داخلی و خارجی و ...
  • در زمینه تعیین حدود و قلمرو مطالعات اقتصادی از مجموعه مطالعات اجتماعی به دست آورد. در این زمینه و در تعریف علم اقتصاد، نحوه‌های بیان متعدد و متفاوتی ارائه گردیده است. از جمله این نکته مطرح گردیده که علم اقتصاد، علم تخصیص بهینه منابع است. اما این تعریف همان گونه که خواهیم دید، ضمن صحت، تأکید لازم را بر محور اصلی مطالعه در این علم در حد گسترش فعلی قلمرو آن نمی‌گذارد.[20]
  • اقتصاد یعنی کشف و بکارگیری قانونمندیهای علمی به نحوی که ضمن حفظ آزادی و هویت تک تک افراد انسانی، بتوان حداکثر نفع اجتماعی را از عمل آزادانه افراد در زمینة تولید اقتصادی و توزیع متناسب و عادلانه مواهب توسعه به دست آورد. [21]
  • "سؤال: آیا این عامل که جنابعالی اشاره کردید به نگرش‌هایی"وبری[22]"نزدیک نیست که عامل تحول را بیشتر فرهنگی می‌داند؟ پاسخ دکتر عظیمی: تصور بنده این است که باید در این نوع بحث‌ها در حد ممکن از ذکر اسامی اشخاص احتراز کرد. بنده در اکثر بحث‌هایی که با رسانه‌های گروهی عمومی یا تخصصی دارم کمتر به اسامی دانشمندان اشاره می‌کنم و برای این کار دلایلی هم دارم. البته باید اشاره کنم که در تفکرات علمی همه انسان‌ها وابسته به گذشتگان می‌باشند... اگر اشاره می‌کنم که شاید بهتر باشد در مقطع فعلی به اسم دانشمندان زیاد متکی نشویم، نه به این معنی است که دِینی را که به متفکران قبلی داریم، نباید ادا کنیم... اولاًٌ در دهه‌های اخیر در جامعه ما نگرشی پیدا شده که بر اساس آن، طرح نظریه علمی موقعی قابل قبول است که حتماً با یک اسم خارجی همراه باشد... فرضاً در زمینه تدریس دانشگاهی ممکن است این ایده وجود داشته باشد که چون آخرین مدل ماشین بهترین است، آخرین کتاب چاپ شده در فرنگ هم بهترین کتاب است و باید آن را یافت و تدریس کرد... واقعاً جای تأسف است که اگر یک استاد ایرانی نظریه‌ای را مطرح می‌کند باید حتماً برای اعتبار بخشیدن به حرف‌هایش بگوید که فلان استاد خارجی هم همین حرف‌ها را زده‌اند و آن وقت حرف استاد ایرانی قابل شنیدن شود و آن وقت می‌شود بحث را جدی گرفت. شاید همین روحیه است که در خیلی از زمینه‌ها اجازه نداده به کنه و اساس مطلب پی ببریم و مسئله را بفهمیم و شاید به این دلیل است که در اکثریت موارد فقط محملی شده‌ایم برای انتقال غیر پویای ایده‌های خارجیان. نه به علم آن‌ها را پی برده‌ایم و نه توانسته‌ایم خودمان به دستاوردهای علمی برسیم. در این زمینه گاهی به دوستان به شوخی عرض می کنم که شاید بهتر باشد وقتی کتب خارجی را به فارسی ترجمه می کنیم، اسامی نویسندگان کتاب را نیز ترجمه کنیم. مثلاٌ به جای آن که در روی جلد کتاب ترجمه شده اسم خارجی مولف را بنویسیم و مثلاً بگوییم که کتاب نوشته آقای بلک، براون، اسمیت  و ...است، بنویسم کتاب نوشته آقای "سیاه"، "قهوه ای"، "آهنگر" و ...است. این نکته به این مفهوم نیست که ما برای دانشی که در خارج از ایران ایجاد شده و توسعه پیدا کرده ارزش قائل نشویم، قطعاً باید اندیشه و شناخت علوم را ارج گذاریم. دانش یک پدیده جهانی و انسانی است. دانش مرزجغرافیایی نمی شناسد، ولی روحیه فوق روحیه غیرعلمی است. روحیه ای است که اسم خارجی می دهد و لذا اگر اسم را ترجمه می کردیم حالا اسامی فوق قابل مقایسه با اسامی ایرانی مثلاً با اسامی جورابچی، صابون چی، ساعتچی، و ... خواهد شد. تازه خواهیم فهمید که آن ها هم مثل ما هستند و هاله تقدس به اسم آن ها متصل نیست. علم و شناخت علمی به زحمت، تلاش، صبر و حوصله و آشنایی و تسلط به روش علمی وابسته است، نه به اسم و نه به محل جغرافیایی خاص... اما دلیل دوم احتراز اسم دانشمندان مربوط می شود به این که معمولا ما شناخت تفصیلی و دقیقی از آراء و اندیشه های علمای مغرب زمین نداریم و بدون آشنایی دقیق به اسامی اشاره می کنیم. در حالی که، این اسامی برای افراد مختلف معانی مختلفی دارند، لذا با اشاره به آن ها در حقیقت به ابهامات دامن می زنیم. به عبارت دیگر، هرکس به اعتبار برخی شنیده ها و خوانده های نامنظم، اندیشه ای دارد که مثلاً وبر این طور گفته و یا مارکس آن طور گفته و یا کانت[23] این چنین مطرح کرده، متاسفانه اکثر این تصورات بر نظیات واقعی این دانشمندان متکی نیست. در این وضعیت، وقتی می گوییم که وبر درباره فلان چیز مثلاً بحثی منطقی ارایه کردهاست، معلوم نیست شنونده ما کدام وبر را می شناسد. مثال های بسیار ساده و مشهوری را می توان در این زمینه ذکر کرد. برای نمونه تقریباً همه کتاب خوان های علاقمند به مسائل اجتماعی ایران می دانند که مارکس در جایی گفته است که " مذهب تریاک و تدخیرکننده توده هاست". حتی در همین مورد ساده هم کم تر دقت کرده اند که مارکس در همان جمله ای که این بحث را مطرح کرده به نکته دیگری هم اشاره کرده است. در حقیقت جمله مارکس این است که " مذهب آه توده های ستمدیدگان، و تریاک توده هاست" این جمله به چه معنی است؟ ... آیا تمام کسانی که با گفته مارکس آشنا هستند تمام این نکات را به دقت خوانده اند؟  . ...به هر حال به نظر می‌رسد که به خصوص در گفتارها و نوشتارهایی که مخاطبینی وسیع‌تر از تعدادی استاد و محقق دانشگاهی دارد، بهتر است که بحث را بدون ذکر نام ]خارجیان[پیش ببریمتا اذهان عمومی منحرف نشود. در عین حال باید بکوشیم که نظرات ارایه شده را در حد ممکن با زبان ساده و با تفصیل بیان کنیم تا محتوای بحث روشن شود. "[24]

علم اقتصاد

 

  • اقتصاد یعنی کشف و بکارگیری قانونمندیهای علمی به نحوی که ضمن حفظ آزادی و هویت تک تک افراد انسانی، بتوان حداکثر نفع اجتماعی را از عمل آزادانه افراد در زمینة تولید اقتصادی و توزیع متناسب و عادلانه مواهب توسعه به دست آورد.“عظیمی علم توسعه را در مسیر پیشرفت علم اقتصاد می‌داند و این شاخه از علم اقتصاد را برای حل جوامع در حال توسعه همانند کشور خودمان ”ایران“ مناسب می‌داند.
  • بحث علم اقتصاد برخلاف تصوری که در جامعه ایران ایجاد شده است، این نیست که ما صرفاً منابع مادی خرج می‌کنیم یا نمی‌کنیم. علم اقتصاد، علم تکنیکی نیست که صرفاً بخواهد تخصیص منابع را بهینه کند. بلکه علم اقتصاد یک علم اجتماعی است که در اساس، هدفش معطوف به بهبود وضعیت زندگی مردم است. بر این اساس است که بارها در تعریف علم اقتصاد اشاره کرده‌ام که در واژه‌شناسی این علم باید دقت بیشتری کنیم. [25]
  • ”نباید علم اقتصاد را صرفاً یک فن و یک تکنیک تلقی کنیم که بر اساس آن همیشه تولید ملی تابعی از مقدار سرمایه‌گذاری و میزان تخصص در یک جامعه است. نباید فکر کنیم که چنین فرمولی در همه کشورهای جهان و تحت هر شرایط صادق است، این طور نیست. در مقطعی که تحقق جامعه مدنی دچار گیرهای اساسی است و در عین حال جامعه پیشرفتهای عظیمی در فرآیند نوسازی داشته است. در این شرایط دیگر تولید اساساً در گرو سرمایه‌گذاری و تخصص نیست. بلکه حجم تولید به نحو چشمگیر در گرو تحقق نهادسازی‌های مربوط به جامعه مدنی است ... در این مقطع تاریخی، انجام سرمایه‌گذاری اضافی باعث رشد محدودی در تولید ملی کشور می‌شود ولی رشد عمده‌تر اقتصاد ما در گرو نهادینه شدن جامعه مدنی است. در غیر این صورت ما نیروی متخصص می‌توانیم تربیت کنیم ولی نمی‌توانیم از آنها استفاده کنیم. در این شرایط، انسانی که هزینه‌های آموزشی او توسط جامعه پرداخت شده، نه تنها بازده لازم اقتصادی را نخواهد داشت. بلکه همین آموزشهای اضافی می‌تواند موجب تشنج اجتماعی شود. دقت کنیم که این فرد سالها زحمت کشیده و در رشته‌ای فارغ‌التحصیل شد ولی وقتی وارد جامعه می‌شود، وقتی می‌خواهد به انجام کار مشغول شود، چه در بخش خصوصی، چه در بخش دولتی دچار مشکل و مسأله می‌شود. مشکل در رابطه با نحوه استفاده از تخصص او در جامعه و به این صورت نه تنها از تخصص این شخص استفاده لازم نمی‌شود بلکه خود او هم ناراضی می‌شود و در شرایطی قرار می‌گیرد که به جای این که کمک بکند به شکوفایی اقتصاد، در حقیقت تبدیل می‌شود به عنصری که می‌تواند حتی باعث کند شدن روند تحول اقتصادی و تحول اجتماعی مطلوب جامعه شود.“[26]
  • علم اقتصاد، یک علم تجربی ـ اجتماعی، مولود انقلاب صنعتی، پرورش یافته در دامان عصر نوین تاریخی و در سیر پیشرفت خود همگام با تحول در جامعه صنعتی است. ]البته[ تعریف علم اقتصاد بر اساس روش تحقیق در این علم تعریفی خواهد بود که سایر علوم اجتماعی مانند جامعه‌شناسی و علم سیاست را نیز در بر خواهد گرفت.[27]
  • به عنوان مثال فرض کنید، اقتصاددانی جدیدترین کتاب در زمینة اقتصاد خرد در یک جامعة صنعتی را که حتی بهترین کتاب اقتصاد خرد در آن جامعه هم باشد انتخاب نماید و آن را به عنوان متن درسی در دانشگاههای ایران تدریس کند. به علاوه فرض کنید که این اقتصاددان به صورت صریح یا ضمنی مطالب و قضایای مطرح شده در این کتاب را برای حل و فصل مسائل اقتصادی در سطح خرد در جامعة ایران دارای کاربرد وسیع بداند و برای حل مسائل ذیربط سعی کند از این قضایا کمک بگیرد. در شرایطی که قالب اجتماعی ذیربط در ایران متفاوت باشد، مسلم است که کاربرد این قضایا در جامعة ما همان نتایجی را که کاربرد آنها در جامعة صنعتی به بار می‌آورد، نخواهد داشت. حال، آیا قضایای مطرح شده در کتاب مزبور اشتباه و غیرعلمی است یا مسئله این است که اقتصاددان موردبحث دچار اشتباه شده است و قضایایی را که مربوط به یک قالب ویژه اجتماعی است در قالبی متفاوت به کار می‌گیرد و صد البته نتایج مورد انتظار را به دست نمی‌آورد؟ آیا این اقتصاددان را باید یک نظریه‌پرداز اقتصادی تلقی کرد؟ یا باید او را شخصی دانست که قضایایی را آموخته و حتی به خوبی آموخته و صرفاً این آموخته‌ها را منتقل می‌سازد؟ در این راستا باید تأکید کرد که تفاوت است بین اقتصاددان به مفهوم نظریه‌پرداز و محقق اقتصادی، و اقتصاددان به مفهوم، فرهنگ، مفاهیم، قضایا و نظریات اقتصادی و منتقل کننده صرف این مقولات به دیگران. [28]
  • مساله اصلی ما محدود بودن امکانات نیست؛مشکل ما اشتباه نگرش در"انتخاب اقتصادی‌"است.
  • ·        ”علم اقتصاد در دنیای صنعتی همگام و همپای تحول صنعتی جامعه شکل گرفته است و طبیعی است که اقتصاددان‌هایشان به مسائل خودشان فکر کرده‌اند و بسیار طبیعی است که قوانینی را کشف کرده‌اند و به جامعه‌شان خدمت کرده‌اند. لذا مسائل جامعه ما برای آن اقتصاددان‌ها اصلاً مطرح نبوده و ]اساساً[ تا سال 1950 مسائل کشورهای در حال گذار مطرح نبوده و از سال 1950 به بعد در واقع مسائل کشورهایی مثل ما شروع شده است. به عنوان مثال مارکس، ریکاردو، آلفرد مارشال، اسمیت و ... به عنوان نظریه‌پرداز به مشکلات جامعه خودشان فکر می‌کرده‌اند. بحث توسعه بعد از جنگ دوم جهانی شروع شد و به این دلیل شروع شد که کشورهایی مثل ما در معادلات جهانی مهم شدند و لذا تعدادی از اقتصاددانان آنها نیز به مشکلات کشورهایی مثل ما نیز پرداختند و مثلاً میردال، لوئیس، شولتز، و ... شروع به مطالعاتی در این زمینه کردند و میردال در جامعه هند شروع به مطالعه کرد و بحثهایی را مطرح کرد. فراموش نکنیم که ما خودمان باید رشته توسعه را گسترش و توسعه دهیم چون ما در آزمایشگاه این علوم ]شرایط در حال گذار[ قرار داریم و نمی‌توانیم در ایران نظریه‌پرداز اقتصاد کلان بشویم. چون آزمایشگاه اقتصاد کلان در اینجا وجود ندارد، ولی اقتصاد توسعه به گونه‌ای است که آزمایشگاهش را داریم.“.[29]
  • ”حوزه‌های بررسی علوم اجتماعی تجربی را الزاماً باید اختلاطی از هنر و علم دانست ]لذا[ اهمیت نسبی نظریه‌پرداز و دانشمند در علوم اجتماعی تجربی در مقایسه با سایر متخصصان این علوم به مراتب بیشتر از سایر علوم است. فراموش نکنیم که در زمینه‌های هنری، شخصیتی و هویتی هنرمند بیشتر از تکنیک کار هنری بر آثار هنرمند مؤثر است. به عبارت دیگر هزاران تکنسین عالی هنری هم ممکن است قادر به خلق یک شاهکار نباشند، حال آنکه هنرمند واقعی حتی در شرایط نقص نسبی تکنیک هم می‌تواند محتملاً به خلق آثار مهم موفق شود.[30]
  • "یک بررسی ساده نشان می‌دهد که حداقل 9 مفهوم در ادبیات مرسوم توسعه‌ای ایران به کار گرفته می‌شود. این مفاهیم عبارتند از: افزایش تولید، افزایش کارایی،‌ ایجاد اشتغال،‌ حذف فقر،‌ حذف وابستگی،‌ ایجاد رفاه،‌ آزادی، پیشرفت و تعالی. ولی آیا واقعاً برخورد علمی با مسئله توسعه تا این حد انعطاف‌پذیر است که ما از طرفی از توسعه معنی محدود افزایش تولید و از طرف دیگر مفهوم بسیار گسترده‌ای مانند تعالی را در نظر بگیریم؟ علت اصلی اختلاف و تنوع در مفهوم توسعه در ادبیات ذی‌ربط در ایران چیست؟ به نظر می‌رسد که این علت را باید در اختلاط مباحث در سه حوزه کاملاً متمایز از بررسی‌های مربوط به"معرفت انسانی"یعنی عرفان، فلسفه و معرفت تجربی جست و جو کرد. دوران جدید یا توسعه از روزی شکل گرفت که انسان درک کرد در کنار معرفت عرفانی و فلسفی و اخلاقی می‌تواند از معرفت تجربی نیز به شدت استفاده کند و در نتیجه ظرفیت عظیمی بدست آورد. کشف اولیه مربوط به سال 1400 میلادی است و حدود 350 سال طول کشید تا دنیا این پدیده را پذیرفت و درونی کرد. یعنی از سال 1750 میلادی سازگاری فکری نهادها و سازمان‌ها با این تمدن و اندیشه و بصیرت جدید آغاز شد... به عبارت دیگر به نظر می‌رسد که ما در بحث توسعه نگرش‌هایی مربوط به بررسی علوم اجتماعی تجربی را با نگرش‌هایی مربوط به بررسی‌های فلسفی، اخلاقی، الهیات و ... در هم آمیخته‌ایم. در حالی که، این دو حوزه در هر حال قابل آمیزش نیستند، پس به ابهام در مفهوم توسعه رسیده‌ایم... لذا به عنوان یک محقق و به عنوان یک معلم وظیفه ما تلاش در جهت روشن کردن مفاهیم و درگیری با مفاهیم است. وظیفه ما کوشش در جهت گسترش بینش علمی در سطح جامعه است."[31]
  • عظیمی تاکید دارد: برای حل مشکلات جوامع صنعتی شاخه‌های مختلف اقتصادی همچون خرد، کلان، اقتصاد سنجی، مالیه و ... ایجاد شده‌اند ولی شاخه اقتصاد توسعه صرفاً برای شناخت و حل مشکلات جوامع توسعه‌نیافته همچون ایران ایجاد شده است.
  • در جامعه انگلیس و جوامع صنعتی، مشهور است که اگر مثلاً سه اقتصاددان برجسته کشور با سیاستی مخالفت کنند، محال است که دولت بتواند به سراغ اجرای آن برود. به همین دلیل دولت قبل از اینکه سیاست مهمی را اعمال کند به سراغ دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی معتبر می رود و بحث و گفتگو می کند.
  • علوم اجتماعی تجربی را نمی توان صرفاً در حوزه علوم محض تجربی مانند شیمی طبقه بندی نمود. حوزه های بررسی علوم اجتماعی تجربی را الزاماً باید اختلاطی از "هنر" و "علم" دانست. شاید به این دلیل است که در درجات علمی دانشگاهی در حوزه های علوم اجتماعی عمدتاً بر "هنر" بودن این علوم تأکید می شود. حال آنکه در حوزه های علوم اجتماعی تجربی غیر اجتماعی بر "علم" بودن تاکید می شود. مثلا،‌معمولا در حوزه های علوم اجتماعی تجربی برای مدرک کارشناسی، مدرک B.A. ( یعنی Bachelor of Art ) اعطا می شود حال آنکه برای مدرک کارشناسی مثلاً در رشته شیمی مدرک BSC یعنی (Science  Bachelor of) اعطا می گردد.[32]
  • اهمیت نسبی نظریه پرداز و دانشمند در علوم اجتماعی تجربی در مقایسه با سایر متخصصین این علوم به مراتب بیشتر از اهمیت نسبی نظریه پرداز و دانشمند در سایر علوم می باشد. فراموش نکنیم که در زمینه های هنری، شخصیت و هویت هنرمند بیشتر از تکنیک کار هنری بر آثار هنرمند مؤثر است. به عبارت دیگر هزاران تکنسین عالی هنری هم ممکن است قادر به خلق یک شاهکار نباشند. حال آنکه هنرمند واقعی حتی در شرایط نقص نسبی تکنیک هم می تواند محتملاً به خلق آثار مهم موفق شود. نکته اخیر به ویژه بر این مسأله تأکید دارد که آموزش علوم تجربی اجتماعی بدون آموزش متون نوشته شده توسط نظریه پردازان بزرگ این علوم بسیار ناقص خواهد بود. حال آنکه ممکن است این وضعیت در علوم تجربی غیر اجتماعی با این شدت برقرار نباشد.[33]
  • علم اقتصاد، مانند همه علوم تجربی دیگر از خصلتی انسانی که همان کوشش در یافتن راه حل مشکلات موجود در زندگی انسانهاست نشأت می گیرد. اگر فقر هست، برای رفع فقر در نهایت چاره ای جز افزایش تولید نیست، چگونه می توان به تولید اضافه تر دست یافت و معضلات فقر و بیکاری را حل کرد؟ تمامی علوم به این مفهوم از زمره اصیل ترین و شریف ترین فعالیت های انسانی می باشند. به علاوه علوم نشان دادند در عمل نیز می توانند موثرترین وسایل در اختیار انسان برای حل معضلات زندگی باشند. بدین صورت است که در شرافت فعالیت علمی نمی توان تردید کرد، هر چند تجارب موجود نشان می دهد که در تناسب ظرفیت های بشر برای استفاده شرافتمندانه از دستاوردهای علمی تردید قابل توجهی وجود دارد. با این همه باید دقت داشت که مسلط شدن به قوانین علمی، نهایتاً انسان را در وضعیتی قرار می دهد که قدرت دخالت در پدیده های طبیعی را می یابد و به اعتباری گویی تسلط بیشتر و بیشتر در مبانی علمی، همان "رخنه و نفوذ روح خالق است در جسم خاکی ما انسان ها". [34]

تعاریف توسعه

 

  1. یک بررسی ساده نشان می‌دهد که حداقل 9 مفهوم در ادبیات مرسوم توسعه‌ای ایران به کار گرفته می‌شود. این مفاهیم عبارتند از: افزایش تولید، افزایش کارایی،‌ ایجاد اشتغال،‌ حذف فقر،‌ حذف وابستگی،‌ ایجاد رفاه،‌ آزادی، پیشرفت و تعالی. ولی آیا واقعاً برخورد علمی با مسئله توسعه تا این حد انعطاف‌پذیر است که ما از طرفی از توسعه معنی محدود افزایش تولید و از طرف دیگر مفهوم بسیار گسترده‌ای مانند تعالی را در نظر بگیریم؟ به نظر می‌رسد که این علت اصلی اختلاف و تنوع در مفهوم توسعه در ادبیات ذی‌ربط در ایران را باید در اختلاط مباحث در سه حوزه کاملاً متمایز از بررسی‌های مربوط به"معرفت انسانی"یعنی عرفان، فلسفه و معرفت تجربی جست و جو کرد. دوران جدید یا توسعه از روزی شکل گرفت که انسان درک کرد در کنار معرفت عرفانی و فلسفی و اخلاقی می‌تواند از معرفت تجربی نیز به شدت استفاده کند و در نتیجه ظرفیت عظیمی بدست آورد. کشف اولیه مربوط به سال 1400 میلادی است و حدود 350 سال طول کشید تا دنیا این پدیده را پذیرفت و درونی کرد. یعنی از سال 1750 میلادی سازگاری فکری نهادها و سازمان‌ها با این تمدن و اندیشه و بصیرت جدید آغاز شد... به عبارت دیگر به نظر می‌رسد که ما در بحث توسعه نگرش‌هایی مربوط به بررسی علوم اجتماعی تجربی را با نگرش‌هایی مربوط به بررسی‌های فلسفی، اخلاقی، الهیات و ... در هم آمیخته‌ایم. در حالی که، این دو حوزه در هر حال قابل آمیزش نیستند، پس به ابهام در مفهوم توسعه رسیده‌ایم...
  2. توسعه یافتگی این نیست که به فرض ساختمانهای بلند داریم یا نداریم، توسعه یافتگی و عقب ماندگی درفرهنگ جامعه است. در باورهای جامعه و در ساز و کارهای جامعه است. وگرنه ممکن است کشوری پر باشد از ساختمانهای بلند و کارخانه و البته توسعه یافته هم نباشد. به فرض اگر به کشور کویت تشریف ببرید، ‌می بینید که ساختمانهای زیبا و خیلی چیزهای دیگری دارد اما یک کشور توسعه یافته نیست. کشور کویت در آمد سرانه خیلی بالایی دارد چرا که نفت دارد اما هیچ کس به کویت نمی گوید یک کشور توسعه یافته، به عربستان نمی گوید یک کشور توسعه یافته درحالی که درعربستان جنس فراوان است، ارزان است، ‌ساختمانها و اتوبان آنچنانی دارد، سطح رفاه نیز در آن بالاست. توسعه یافتگی در ساز و کارهای جامعه و در فرهنگ جامعه است.  جامعه ای که به      COMMAND و TRADITION معتقد است یک جامعه توسعه نیافته است.
  1. داستان توسعه اقتصادی، داستان تحول تاریخی است، بنابراین نباید توسعه را با شاخص‌هایی مانند درآمد سرانه و شکاف بین تولید کشورهای توسعه نیافته و توسعه یافته تعریف کرد. توسعه‌نیافتگی به تحول دوران تاریخی بشر مربوط می‌شود، یک تحول جدید و یک دوران تاریخی جدید به وجود آمده است. آنان که توانسته‌اند در گذر به دوره جدید موفق باشند، توسعه یافته‌اند و آنان که نتوانسته‌اند این توفیق را به دست آورند، به اندازه یک دوران تاریخی از حرکت بشریت عقب مانده‌اند. پس توسعه‌نیافتگی را نمی‌توان در کمی تولید و درآمد سرانه، یا شکاف تولید بین توسعه یافته‌ها و توسعه نیافته ها خلاصه کرد. مگر شکاف و تفاوت تولید بین توسعه یافته‌ها وجود ندارد؟ حال متخصصین اقتصاد بخش تحول اقتصادی این تمدن جدید، متخصصین سیاسی بخش تحول سیاسی، مدیران بخش تحول مدیریتی، صنعتگران بخش تحول صنعت و  ... را بر عهده خواهند داشت و در این فرآیند و تا تحقق توسعه و تمدن جدید، به دلیل سامان نیافتن و عدم ثبات ساختارها، ارتباط میان این علوم و متخصصان آن باید زیاد باشد. از همین رو علم اقتصاد و سایر علوم در این فرآیند به شناخت از یکدیگر وابسته تر خواهند بود. تا بتوانند تمام نیازهای انسانی جامعه (تأمین، هویت و امنیت) را فراهم سازند.
  2. تمدن عبارت است از کلیه دستاوردهای مادی و معنوی انسانی در جریان تلاش او برای تأمین نیازهایش که این دستاوردها طبیعتاً هم مادی است و هم معنوی.
  3. توسعه به معنی همسان شدن جوامع نیست. در کشور ما بعضی‌ها فکر می‌کنند توسعه یعنی غربی شدن. اصلاً غربی شدن یعنی چه؟ مسلماً توسعه یافتن به معنی وفاق اجتماعی بین ملل جهان است ولی به معنی یکسان شدن آن‌ها نیست. مثلاً کشورهای ژاپن، آمریکا، انگلیس و غیره توسعه یافته‌اند، اما از لحاظ نحوه رفتاری، غذا، لباس و آداب و رسوم یکی نیستند دارای تشابه‌های قابل توجه هستند، اما به این معنی نیست که اگر ما توسعه پیدا کنیم باید مثل فرانسه و انگلیس و آمریکا و ژاپن بشویم. چون ما بعضی ارزش‌های آن‌ها را قبول نداریم. توسعه در محورهایی کشورها را به هم نزدیک می‌کند و در همین حد باقی می‌ماند و البته تفاوت‌هایی هم بین این کشورها می‌تواند باقی بماند. همین طور که تجارب به ما نشان می‌دهد که یکسان سازی معنی ندارد همان طور نشان می‌دهد که توسعه یافتن در دوران جدید الزام است.
  4. توسعه به مفهوم اختلاف نحوه زندگی در دو دوران تاریخی است.
  5. توسعه عبارت است از نوسازی همه جانبه جامعه
  1. افزایش بازدهی
  2. با اتکا بر واقعیات تاریخی باید در تبیین پدیده توسعه از دیدگاه اقتصادی چنین گفت که توسعه‏ اقتصادی، فرآیندی است که طی آن‏ ظرفیتهای تولیدی یک جامعه با تکیه بر گسترش، بکارگیری و درون‏زا نمودن‏ دستاوردهای مدرن علمی-فنی افزایش‏ می‏یابد. لذا مشخص است که توسعه‏ اقتصادی پدیده‏ای است که در اساس متکی‏ بر تفاوت‏های اساسی بین جوامع، در گسترش و به کارگیری علوم و فنون مدرن در فرآیندهای‏ اقتصادی است. به‏ عبارت‏ دیگر توسعه‏ اقتصادی مفهومی است که در اساس بیان‏ کننده سطح علم و فن در یک جامعه می‏باشد.
  3. بازسازی تمامی نهادهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی یک جامعه بر اساس یک اندیشه و بصیرت محوری جدید. برای مثال (در دوران های گذشته) بعد از حمله (خارجیان)، مردم شروع به ساختن دوباره جامعه ایران کردند، ولی همان چیزهایی را می ساختند که قبلا داشتند، لذا این یک تمدن جدید نبود.
  4. تضاد میان نهادهای قدیم و جدید یک جامعه به شرط آنکه نهادهای جدید توفق بیابند و تولید مدرن را افزایش دهند. این تضاد و درگیری تا جایی پیش می رود که نهادهای جدید بر قدیم تسلط یابند. اگر چنین شود ظرفیت های فردی امکان شکوفایی خواهد یافت در غیر اینصورت توسعه و نوآوری های اقتصادی، اجتماعی، فنی و ... محدود خواهد شد.
  5. تغییر بنیان‌های یک جامعه از محوریت سنت و فرمان به محوریت علم باوری و انسان باوری.
  6. تفاوت اصلی مفهوم رشد اقتصادی با مفهوم‏ توسعه اقتصادی در این مسئله نهفته است که‏ رشد اقتصادی مفهومی است که صرفا بیان‏ کننده افزایش‏های کلی تولید در یک جامعه‏ است، درحالیکه توسعه اقتصادی فرآیندی‏ پویا را در نظر دارد که در این جریان تنها آن‏ قسمت از افزایش‏های تولید و ظرفیت تولیدی‏ را که متکی بر گسترش مبانی است، مورد توجه و عنایت قرار می‏دهد.در این راستا است‏ که مثلا افزایش محصول ملی را در کشوری‏ مانند ایران در زمینه‏هائی همچون افزایش‏ تولید نفت، افزایش سطح زیر کشت و افزایش‏ تعداد واحدهای تولیدی، در صورتیکه این‏ افزایش‏ها در راستای تعمیق مبانی علمی- فنی جامعه نباشد، نمی‏توان به حساب توسعه‏ اقتصادی جامعه منظور کرد. درحالیکه‏ هر تحول، حتی کوچکترین تحول در مبانی‏ علمی-فنی تولید می‏تواند گامی بلند در جهت‏ توسعه اقتصادی باشد.
  7. تمدن جدید متکی است بر این که انسان‌ها برابرند و چون برابرند آزادند و این آزادی یعنی رعایت قانون، یعنی مردم مقید به رعایت قانونند نه مقید به رعایت فرمان. اصالت فرد به این معنی است که در دوران قبلی کسی که نجیب‌زاده بود انسان بود، بقیه به هر حال رعایا بودند، ولی در دوران جدید انسان به اعتبار زاده شدن از انسان، دارای اصالت و هویت است. برای نمونه چنانچه فرانسه آزادترین کشور جهان نام گرفته بدین معناست که بیشترین میزان رعایت قانون در این کشور انجام می‌شود نه اینکه هرکس، هرکاری خواست می‌تواند در این کشور انجام دهد و چنانچه کشور دیگری به دیکتاتوری معروف است بدین معناست که میزان رعایت قانون در آن کشور کم است.
  1. توسعه افزایش تولید سرانه نیست، بلکه قابلیتی برای رسیدن به ظرفیت تاریخی است که کسب این قابلیت، خود را در تولید سرانه نشان می‌دهد. بنابراین توسعه، منابع فیزیکی نیست بلکه دانش و توانایی است.
  2. توسعه بر خلاف تصور عمومی یک فرآیند دائمی نیست بلکه یک پروژه است که از زمانی آغاز و در زمانی خاتمه می یابد. یعنی وقتی جامعه ای توانست بنیان های خود را تا حدی بر مبنای علم محوری و انسان محوری قرار دهد تا بتواند از ظرفیت های خود استفاده نماید، توسعه یافته است.
  1. توسعه به مفهوم اختلاف نحوه زندگی در دو دوران تاریخی است.
  1. توسعه در حقیقت عبارت است از به دست آوردن توانایی استفاده معقول از ظرفیت تاریخی
  2. توسعه در هیچ کشوری اتفاق نمی‌افتد مگر آنکه در آن کشور مبانی اندیشه‌ای و سازمانی دنیای قدیم، دچار تحول و نوسازی شود.
  3. توسعه دقیقاً معادل تغییر و تحول نیست، چرا که جوامع در حال تغییر و تحولند، ولی بعضی توسعه یافته‌اند و بعضی توسعه نیافته‌اند. از طرف دیگر دقت در ادبیات توسعه‌ای مشخص می‌سازد که بشر در سراسر طول تاریخ خود، این مفهوم را با همین معنی به کار نبرده است. واژه توسعه به مفهوم جدیدش در همین یکی دو قرن اخیر به کار گرفته شده است. پس ملاحظه می‌کنیم که پدیده توسعه، پدیده‌ای است که نه تنها دارای نقطه پایانی است، بلکه دارای آغاز و شروع تاریخی هم می‌باشد. لذا مشخص است که یک مفهوم ازلی ـ ابدی نیست. مفهوم توسعه در زمانی مشخص وارد ادبیات زیربط شده است و در زمانی مشخص، جوامع به پایان فرآیند توسعه رسیده‌اند و توسعه یافته شده‌اند. مطالعه تفصیلی این پدیده نشان می‌دهد که مفهوم توسعه، مفهومی است که همراه و همزاد با پدیده انقلاب صنعتی و تکوین دوران تاریخی جدید در زندگی انسانی است.
  4. توسعه عبارت از مرگ نظام کهن و تولد و رشد نظام تازه است. پس توسعه ابعاد بسیار فراوانی دارد. ابعاد اقتصادی این تحول است که توسعه اقتصادی را شکل می‌دهد، ابعاد فرهنگی آن توسعه فرهنگی را شکل می‌دهد، ابعاد سیاسی آن توسعه سیاسی را شکل می‌دهد، ابعاد اجتماعی دارد که توسعه اجتماعی را شکل می‌دهد و ...
  5. توسعه عبارت است از بازسازی کامل یک جامعه به‌ویژه از دیدگاه ایجاد نهادهای تازه‌ای که متناسب با بصیرت و اندیشه‌های مهم جدید باشند. در جریان این بازسازی و این نهادسازی جدید، تمدنی تازه ایجاد می‌شود و نتیجه حاصله، جامعه‌ای توسعه‌یافته است.
  6. توسعه عبارت است از فرآیند درون‌زا کردن شیوه‌های کسب و انتقال علم و فن از شیوه سنتی به مدرن در پروسه تولید
  1. توسعه فرایندی است که طی آن باورهای فرهنگی، نهادهای اجتماعی، نهادهای اقتصادی و نهادهای سیاسی به صورت بنیادی متحول می‌شوند تا متناسب با ظرفیت‌های شناخته شده جدید شوند و طی این فرآیند، سطح رفاه جامعه ارتقاء می‌یابد.
  2. توسعه فرآیندی است که طی آن جامعه را از یک دوران تاریخی به دوران تاریخی بعدی منتقل می‌کنیم.
  3. توسعه مشروط به سه قدم است. این اقدامات نسبت به هم اولویت زمانی ندارند و در صورت تحقق آن‌ها تمدن جدید شکل می‌گیرد:
  • درک و هضم اندیشه‌ها و بصیرت‌های دنیای مدرن
  • تفصیلی کردن این اندیشه‌ها و باز هضم آن‌ها
  • ساختن نهادهای مربوط به آن اندیشه‌ها پس از تفصیلی شدن آن‌ها.
  1. توسعه یافتگی یعنی کار و مشقت کم و بازدهی زیاد و توسعه نیافتگی یعنی کار و مشقت زیاد و بازدهی کم.
  2. توسعه یعنی حداکثر استفاده از زمان
  3. توسعه یعنی حرکت جامعه از یک مرحله تاریخی و توفیق آن به ورود همه جانبه به مرحله ای دیگر از تاریخ.
  4. توسعه یعنی درونی کردن انقلاب صنعتی
  5. توسعه یعنی مرگ نظام کهن تاریخی و تولد نظامی نو.
  6. توسعه یک فرآیند تحول بنیانی تاریخی است که جامعه‌ای را از یک وضعیت تاریخی به وضعیت تاریخی تازه می‌رساند یعنی در بطن خودش مرگ نظام کهن و شکوفایی جامعه نو را همراه دارد.
  1. توسعه یک فرآیند علمی است و قانونمندی‌های علمی آن برای شرق و غرب یکسان ولی الگو و روش‌هایش برای هر کشور متفاوت است. همه کشورهای توسعه‌یافته در دو خصیصه مشترکند که ما هم برای توسعه، باید در این زمینه‌ها با آن‌ها مشترک باشیم، اولاً فرهنگشان علم محور است ثانیاً فرهنگشان انسان محور است؛ و بحث توسعه اساساً جایگزینی این اندیشه‌ها است، نه چیز دیگر. عامل اصلی توسعه این دو محور است و ساختارهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و ... ما باید بر اساس این دو محور بازسازی شوند. (عظیمی بعداً دو محور توسعه پایدار و آینده‌نگری را با توجه به واقعیت‌های جدیدجهانی مطرح می‌کند، البته هنوز تصویر و تأثیر این دو محور بر تمدن جدید مشخص نیست، حتی ممکن است بسیاری از دستاوردهای تمدن جدید صنعتی را زیر سؤال ببرند و مفاهیم و مسیرهای جدیدی تبیین شود)
  2. توسعه یک فرآیند علمی است و قانون مندیهای علمی آن برای شرق و غرب یکسان است ولی روشهایش متفاوت است.
  3. جوامع توسعه یافته جوامعی هستند که توانسته‌اند انقلاب صنعتی را درون زا کنند.
  4. در جوامع ناپایدار که ممکن است در حال توسعه و یا در حال اضمحلال باشند اساساً زیرمجموعه‌های زندگی تماماً التقاطی است و حالت ماشینی را دارد که موتور بنز و ترمز گاری و چرخ زمان هخامنشی دارد و انسان 300 سال پیش راننده آن است. این ماشین راه می‌رود اما اجزای هماهنگ ندارد و مشکل‌زا است و ... به همین دلیل است که اسم ”ناپایدار“ را برای این جوامع انتخاب کرده‌ام یعنی در این جوامع آنچه هست ماندنی نیست.
  5. دو مسیر اصلی قابل تصور برای پیمودن فرآیند توسعه:
  1. جامعه توسعه نیافته جامعه ای است که سیستم های آن براساس فرمان و سنت حرکت می کند و هرجامعه ای توسعه نیافته تلقی می شود مگر آنکه این دو را (فرمان و سنت را ) با عقل گرایی، تدبیر و علم جایگزین نماید. طبیعی است که جایگزین این دو محور، نهادها، سازمانها و همه سیستم را تغییر می دهد چرا که اینها فونداسیون (STRUCTUER) یا ساخت بنا محسوب می شوند .
  2. جامعه توسعه یافته جامعه ای است که علم محوری و انسان محوری، محور و مبنای تحول آن جامعه می شود.
  1. در جامعه صنعتی اصل بر بدعت و نوآوری است. یعنی در این جامعه همواره بدنبال این هستند که راه تازه ای بیابند نه آنکه (صرفاً) سنت قدیمی را حفظ کنند. پس جامعه توسعه یافته جامعه ای است که دو محور  COMMAND وTRADITION در آن تغییر می یابد و به تدبیر و عقل گرایی تبدیل می شود. البته ممکن است این جامعه نوین، جامعه بدی باشد، پرآشوب باشد، پر تنش باشد و ممکن است جامعه قبلی خیلی راحت تر و آرام تر باشد...
  • محوریت تحول فرهنگی (حکومت اندیشه و کلام)
  • محوریت تحول فیزیکی (حکومت سرمایه)
  1. تمدن جدیدی که در جهان کنونی هست (توسعه‌یافتگی) متکی است به چند اندیشه اساسی؛
  • این تمدن از دیدگاه ایدئولوژیک متکی است بر برابری، آزادی، اصالت فرد و هویت یگانه انسان‌ها
  • از دیدگاه معرفت شناسی و شناخت تمدن جدید متکی بر استفاده و کاربرد دانش تجربی یا علم است.
  1. فارغ از اینکه در مورد توسعه قضاوت شخصی یا گروهی کنیم این نکته مهم را باید درک کنیم که اگر به بقای جامعه علاقمندیم، توسعه را باید الزامی بدانیم.
  2. جامعه توسعه نیافته جامعه ای است که یک دوران از دوران تاریخی خود عقب مانده است.
  3. فرآیند کشف و بومی‌کردنِ توانایی انسان ها را برای استفاده از ظرفیت تاریخی را توسعه گویند.
  4. کشورهای توسعه یافته علیرغم تفاوت های زیاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همگی توسعه یافته هستند و کشورهای توسعه نیافته نیز علیرغم همه تفاوت هایشان با یکدیگر هنوز توسعه نیافته اند. لذا تفاوت ها توسعه را نمی آفریند بلکه تفاوت در علم محوری و انسان محوری است که وضعیت توسعه و استفاده از ظرفیت های یک جامعه را رغم می زند و این مفهوم علمی است که ساختار سیاسی ما هنوز آن را نپذیرفته است.
  5. کشوری مثل ایران، هند، پاکستان و غیره اگر بخواهند جریان توسعه را به نهایت برسانند، باید این مفهوم را بپذیرند که یک نظام کهنی وجود دارد که لازم است حتماً حذف شود و یک نظام جدیدی جایگزین آن شود.
  6. گاهی توسعه‏ را معادل افزایش تولید تلقی کرده‏ایم، گاهی‏ معادل افزایش سرمایه‏گذاری، گاهی معادل‏ ایجاد درآمد بهتر و گاهی توسعه را معادل‏ تحول فنی در تولید انگاشته‏ایم و همهء این‏ مفاهیم در حقیقت گوشه‏هایی بسیار جزئی‏ از مفهوم اصلی توسعه هستند.
  7. یا ...

 

 

اشتباهات در تعریف توسعه

 

  • یک بررسی ساده نشان می‌دهد که حداقل 9 مفهوم در ادبیات مرسوم توسعه‌ای ایران به کار گرفته می‌شود. این مفاهیم عبارتند از: افزایش تولید، افزایش کارایی،‌ ایجاد اشتغال،‌ حذف فقر،‌ حذف وابستگی،‌ ایجاد رفاه،‌ آزادی، پیشرفت و تعالی. ولی آیا واقعاً برخورد علمی با مسئله توسعه تا این حد انعطاف‌پذیر است که ما از طرفی از توسعه معنی محدود افزایش تولید و از طرف دیگر مفهوم بسیار گسترده‌ای مانند تعالی را در نظر بگیریم؟ علت اصلی اختلاف و تنوع در مفهوم توسعه در ادبیات ذی‌ربط در ایران چیست؟ به نظر می‌رسد که این علت را باید در اختلاط مباحث در سه حوزه کاملاً متمایز از بررسی‌های مربوط به"معرفت انسانی"یعنی عرفان، فلسفه و معرفت تجربی جست و جو کرد. دوران جدید یا توسعه از روزی شکل گرفت که انسان درک کرد در کنار معرفت عرفانی و فلسفی و اخلاقی می‌تواند از معرفت تجربی نیز به شدت استفاده کند و در نتیجه ظرفیت عظیمی بدست آورد. کشف اولیه مربوط به سال 1400 میلادی است و حدود 350 سال طول کشید تا دنیا این پدیده را پذیرفت و درونی کرد. یعنی از سال 1750 میلادی سازگاری فکری نهادها و سازمان‌ها با این تمدن و اندیشه و بصیرت جدید آغاز شد... به عبارت دیگر به نظر می‌رسد که ما در بحث توسعه نگرش‌هایی مربوط به بررسی علوم اجتماعی تجربی را با نگرش‌هایی مربوط به بررسی‌های فلسفی، اخلاقی، الهیات و ... در هم آمیخته‌ایم. در حالی که، این دو حوزه در هر حال قابل آمیزش نیستند، پس به ابهام در مفهوم توسعه رسیده‌ایم... لذا به عنوان یک محقق و به عنوان یک معلم وظیفه ما تلاش در جهت روشن کردن مفاهیم و درگیری با مفاهیم است. وظیفه ما کوشش در جهت گسترش بینش علمی در سطح جامعه است.
  • توسعه یافتگی این نیست که به فرض ساختمانهای بلند داریم یا نداریم، توسعه یافتگی و عقب ماندگی درفرهنگ جامعه است. در باورهای جامعه و در ساز و کارهای جامعه است. وگرنه ممکن است کشوری پر باشد از ساختمانهای بلند و کارخانه و البته توسعه یافته هم نباشد. به فرض اگر به کشور کویت تشریف ببرید، ‌می بینید که ساختمانهای زیبا و خیلی چیزهای دیگری دارد اما یک کشور توسعه یافته نیست. کشور کویت در آمد سرانه خیلی بالایی دارد چرا که نفت دارد اما هیچ کس به کویت نمی گوید یک کشور توسعه یافته، به عربستان نمی گوید یک کشور توسعه یافته درحالی که درعربستان جنس فراوان است، ارزان است، ‌ساختمانها و اتوبان آنچنانی دارد، سطح رفاه نیز در آن بالاست. توسعه یافتگی در ساز و کارهای جامعه و در فرهنگ جامعه است.  جامعه ای که به COMMAND   و TRADITION معتقد است یک جامعه توسعه نیافته است.
  • داستان توسعه اقتصادی، داستان تحول تاریخی است، بنابراین نباید توسعه را با شاخص‌هایی مانند درآمد سرانه و شکاف بین تولید کشورهای توسعه نیافته و توسعه یافته تعریف کرد. توسعه‌نیافتگی به تحول دوران تاریخی بشر مربوط می‌شود، یک تحول جدید و یک دوران تاریخی جدید به وجود آمده است. آنان که توانسته‌اند در گذر به دوره جدید موفق باشند، توسعه یافته‌اند و آنان که نتوانسته‌اند این توفیق را به دست آورند، به اندازه یک دوران تاریخی از حرکت بشریت عقب مانده‌اند. پس توسعه‌نیافتگی را نمی‌توان در کمی تولید و درآمد سرانه، یا شکاف تولید بین توسعه یافته‌ها و توسعه نیافته ها خلاصه کرد. مگر شکاف و تفاوت تولید بین توسعه یافته‌ها وجود ندارد؟ حال متخصصین اقتصاد بخش تحول اقتصادی این تمدن جدید، متخصصین سیاسی بخش تحول سیاسی، مدیران بخش تحول مدیریتی، صنعتگران بخش تحول صنعت و  ... را بر عهده خواهند داشت و در این فرآیند و تا تحقق توسعه و تمدن جدید، به دلیل سامان نیافتن و عدم ثبات ساختارها، ارتباط میان این علوم و متخصصان آن باید زیاد باشد. از همین رو علم اقتصاد و سایر علوم در این فرآیند به شناخت از یکدیگر وابسته تر خواهند بود. تا بتوانند تمام نیازهای انسانی جامعه (تأمین، هویت و امنیت) را فراهم سازند.
  • به نظر بنده مهم ترین و اساسی ترین مشکل در فرایند گذار توسعه ای ایران مشکل نگرشی، تفکری و اندیشه ای است. برای روشن شدن مسئله اجازه دهید بحث را با یک تمثیل یل تشبیه شروع کنم. آن چه در فرآیند توسعه ما پیش آمده شبیه به این است که کسی در جایی درختی را می بیند، به هر دلیل، از این درخت خوشش می آید و تمایل پیدا می کند که نمونه این درخت را در حیاط خانه خود داشته باشد، اما این شخص آن قدر مسحور مظاهر این درخت می شود که فراموش می کند، این درخت یک شی مکانیکی نیست، یک موجود زنده است. به هر حال، این شخص با دقت به مطالعه ظواهر درخت می پردازد که مثلاً چند متر ارتفاع دارد، تنه درخت چه شکلی است و ... پس از این مطالعات برای کاشتن این درخت در حیاط خانه خود، با زحمت زیاد به دنبال این می رود که تنه مشابه تنه این درخت را در جایی پیدا کند، شاخ و برگ مشابه این درخت را در جایی بیابد، ...شخص مورد بحث همه این اجزا را پیدا می کند و به خانه خود می برد و به هم می چسباند و نهایتاً می بیند که تصویری از درخت به دست آمده، ولی خود درخت در حیاز او پیدا نشده است. این امری طبیعی است، چرا که در این مثال شخص مورد نظر ما به این درخت به صورت یک شی مکانیکی نگاه کرده، در حالی که درخت، یک موجود زنده و یک ارگانیسم است.

این نکته در مثال ما نادیده گرفته شده، یعنی فرض شده که درخت هم مثل تلویزیون است که اگر قطعات مجزای آن را پیدا کردید و روی هم درست سوار کردید، تلویزیون درست می شود. در حالی که درخت یک موجود زنده است، نمی شود آن را همانند تلویزیون دانست. لذا شخصی که درخت و تلویزیون را یکسان ببیند، هیچ گاه صاحب درخت نمی شود.

توسعه و فرآیند توسعه نیز همین حالت را دارد. کشورهایی مثل ما متاسفانه دچار این مشکل بوده اند که فرایند توسعه را فرایندی مکانیکی دیده اند. لذا دیده اند که کشورهای توسعه یافته کارخانه، دانشگاه، مدرسه، شهر، خیابان، ساختمان جدید، اتومبیل، راه آهن، فرودگاه، نیروی برق و ... دارند، فکر کرده اند که اگر این اجزا را در کنار هم قرار دهند توسعه حاصل خواهد شد....

مشکل اصلی فرایند توسعه ایران این است که مسئله را اشتباه دیده ایم. به عبارت دیگر، عینکی که روی چشم داریم مسئله را درست نشان نمی دهد. این عینک همان نگرش ذهنی ما ایرانی ها به مسئله توسعه است، مفهومی که در ادبیات به عنوان "پارادایم" از آن نام می برند. به عبارت دیگر، ما مجموعه ای از نگرش های ذهنی در باب توسعه نیافتگی داریم و از دریچه این مجموعه به واقعیت بیرون نگاه می کنیم. بنابراین، اولین نکته اساسی که باید در فرایند توسعه ایران فهمیده شود، این است که ما هنوز بذری را که ایجاد کننده آن درخت است، نیافته ایم.بعد هم نمی دانیم که حتی اگر بذر را یافتیم و کاشتیم چگونه باید به این بذر رسید، چگونه به آن آب و کود و هوا و آفتاب رساند تا این درخت رشد کند. این گونه است که تلاش می کنیم که از طریق شبیه سازی ظواهر، آن "درخت" را به دست آوریم. فرآیند توسعه ایران با این مشکل اصلی مواجه است که هنوز نیروی بالنده توسعه را نیافته و تا موقعی که این نیروی بالنده یافت نشود، توسعه اتفاق نخواهد افتاد. در این شرایط فرق نمی کند که بخش نفت داشته باشیم یا نه! تولید و فروش نفت زیاد باشد یا کم! در این وضعیت هر چه نفت بیش تری بفروشیم، درخت های بیش تر و بزرگ تری به صورت مکانیکی و سبیه سازی درست خواهیم کرد، ولی هیچ وقت صاحب یک درخت واقعی نخواهیم بود... جامعه ما در فرآیند تحول تاریخی معاصر خود به توسعه به مثابه یک فرایند مکانیکی نگاه کرده و لذا به دنبال ایجاد کارخانه، را، مدرسه، دانشگاه، پارلمان و ... بوده و فکر کرده که این ها توسعه است. حال می بیند که این ها توسعه نیستند و کشور به رغم وجود همه این ظواهر هنوز توسعه نیافته است. مثلاً ما به یک معنی صاحب صنعت یعنی کارخانه شده ایم، ولی جامعه ای صنعتی نشده ایم.

  • در کشور ما به نظر می‏رسد که واقعا جامعه در شرایطی است که پیش شرط های‏ مادی و فیزیکی توسعه اقتصاد ملی ‏اش را به مراتب بیش از پیش شرطهای غیرملموس‏ توسعه اقتصاد ملی درک می‏کند. یعنی در جامعه ما بدون تردید درک شده است که‏ برای توسعه حتما باید سرمایه‏ گذاری کرد. یا فرض کنید برای توسعه باید نیروی‏ متخصص تربیت کرد ولی متأسفانه در زمینه‏ های فکری و اندیشه‏ای که اساس کار است به نظر می‏آید هنوز ضرورت فکری‏ آن مورد قبول نیست. نخست این است که حل و فصل این‏ مسئله بسادگی و در زمان کوتاه ممکن‏ نیست. علتش این است که حل و فصل این‏ مشکل در گرو اولا تحول رفتاری در یکایک‏ افراد جامعه است یعنی تحول فرهنگی، و دوم در گرو نظام‏سازی متناسب یعنی تحول‏ سازمانی. تحول فرهنگی و سازمانی هم در هیچ جامعه‏ای در سطح جهانی نه ساده‏ است نه فوری قابل وصول است.
  • هر سازمان و نهاد و مفهومی (در فرآیند توسعه) باید به اصل خود برگردد زیرا بسیاری از تعاریف، مفهوم خود را از دست داده و بی‌معنا شده است. به‌عنوان مثال مفهوم آزادی به معنای اصیل خود، احترام به حقوق فرد نیست(بلکه به معنای رعایت قانون است). مدارس ابتدایی جایی برای گرفتن نمره 20 و یادگیری مطالبی شده است که کنجکاوی فطری بچه‌های ما را می‌کشد و آنها یاد می‌گیرند که دائما نظر دیگران را به‌صورت دستور بپذیرند و تحولی را در زندگی ایجاد نکنند. سازمان برنامه که قرار بود کار عمران و سازندگی انجام دهد و پول نفت را تنها در عمران و توسعه خرج کند به دستگاهی که وظیفه‌اش تقسیم پول نفت به بودجه دستگاه‌های دولتی شده تبدیل شده و عمران هم تعریف خود را از دست داده و به جای توسعه زیربناهای آموزشی و اقتصادی، به کار ساخت پادگان، فرودگاه و ساختمان‌سازی تبدیل شده است.
  • کار اصلی ما بازسازی و بازتعریف شاخص‌ها و مفاهیم و تعاریف است در حوزه‌های اجتماع، دولت، اقتصاد و سیاست داخلی و خارجی و ...
  • گاهی توسعه‏ را معادل افزایش تولید تلقی کرده‏ایم، گاهی‏ معادل افزایش سرمایه‏گذاری، گاهی معادل‏ ایجاد درآمد بهتر و گاهی توسعه را معادل‏ تحول فنی در تولید انگاشته‏ایم و همه این‏ مفاهیم در حقیقت گوشه‏هایی بسیار جزئی‏ از مفهوم اصلی توسعه هستند.
  • توسعه یک فرآیند علمی است و قانون مندیهای علمی آن برای شرق و غرب یکسان است ولی روشهایش متفاوت است.

 

اقتصاد ایران

 

  • مشکل ما در کمبود سرمایه به شکلی که بحث می کنند و نیز در کمبود منابع نیست، مشکل ما در مسایل جهان ( به شکل عمده ) نیست . ضمن این که در حل مسایل جهان بسیار مشکل داریم . مشکل اساسی و اولیه ما روی فکر و اندیشه و دانش و دانایی ملی است؛ نهادها و سازمان های ما هستند : نظریه ها ، مکاتب توسعه ای و پندارهای غلطی است که داریم. به نظر من اگر بشود نوعی سازماندهی کرد که بتوان براساس آن یک برنامه کوتاه مدت حل و فصل بحران تعریف کرد، که بحران اقتصادی به بحران اجتماعی و سیاسی تبدیل نشود و چند مسأله اساسی در آن دیده شود و درکنارش برنامه هسته های خط دهنده توسعه تعریف و نهادسازی آغاز شود، ما به سرعت می توانیم تولید سرانه را رشد بدهیم و از طریق این رشد بسیاری از مشکلات خود را حل کنیم.[35]
  • نباید علم اقتصاد را صرفاً یک فن و یک تکنیک تلقی کنیم که بر اساس آن همیشه تولید ملی تابعی از مقدار سرمایه‌گذاری و میزان تخصص در یک جامعه است. نباید فکر کنیم که چنین فرمولی در همه کشورهای جهان و تحت هر شرایط صادق است، این طور نیست. در مقطعی که تحقق جامعه مدنی دچار گیرهای اساسی است و در عین حال جامعه پیشرفتهای عظیمی در فرآیند نوسازی داشته است. در این شرایط دیگر تولید اساساً در گرو سرمایه‌گذاری و تخصص نیست. بلکه حجم تولید به نحو چشمگیر در گرو تحقق نهادسازی‌های مربوط به جامعه مدنی است ... در این مقطع تاریخی، انجام سرمایه‌گذاری اضافی باعث رشد محدودی در تولید ملی کشور می‌شود ولی رشد عمده‌تر اقتصاد ما در گرو نهادینه شدن جامعه مدنی است. در غیر این صورت ما نیروی متخصص می‌توانیم تربیت کنیم ولی نمی‌توانیم از آنها استفاده کنیم. در این شرایط، انسانی که هزینه‌های آموزشی او توسط جامعه پرداخت شده، نه تنها بازده لازم اقتصادی را نخواهد داشت. بلکه همین آموزشهای اضافی می‌تواند موجب تشنج اجتماعی شود. دقت کنیم که این فرد سالها زحمت کشیده و در رشته‌ای فارغ‌التحصیل شد ولی وقتی وارد جامعه می‌شود، وقتی می‌خواهد به انجام کار مشغول شود، چه در بخش خصوصی، چه در بخش دولتی دچار مشکل و مسأله می‌شود. مشکل در رابطه با نحوه استفاده از تخصص او در جامعه و به این صورت نه تنها از تخصص این شخص استفاده لازم نمی‌شود بلکه خود او هم ناراضی می‌شود و در شرایطی قرار می‌گیرد که به جای این که کمک بکند به شکوفایی اقتصاد، در حقیقت تبدیل می‌شود به عنصری که می‌تواند حتی باعث کند شدن روند تحول اقتصادی و تحول اجتماعی مطلوب جامعه شود.[36]
  • آنچه در باب اقتصاد ایران در مقدمه این نوشته مطرح گردید تصویر خاصی از اقتصاد ایران را ارائه می کند. این تصویر شبیه وضعیت شخصی است که دچار ضربه مغزی شده و در کما و بیهوشی به سر می برد. وضعیت این بیمار چگونه است؟ مسلما این بیمار نیازمند همه گونه تیمار و نگهداری است. باید در بیمارستان مناسبی بستری شود، مداوما از طریق تزریق وریدی و عضلانی انواع غذا و دارو را دریافت کند، همه گونه نظارت و کنترل در زمینه ارگان های مختلف حیاتی را در دسترس داشته باشد، مرهم های مختلف برای بهبود زخم های ناشی از بی حرکت بودن طولانی در روی تخت بیمارستان برایش فراهم شود و ... به طور خلاصه اطرافیان بیمار الزاما باید تلاش و زحمت فراوان و هزینه های بسیار را بپذیرند و متخصصان برجسته باید وضعیت بیمار را تحت نظر داشته باشند تا بیمار زنده بماند، اما آیا این همه باعث می شود که بیمار مورد بحث ما شکوفایی، شادابی، طراوت و فعالیت انسانی داشته باشد؟ مسلما نه. بیمار ما زنده است ولی در شرایط بیهوشی و کمای مغزی است و در این شرایط هیچکس انتظار بروز فعالیت های عاقلانه انسانی را از این بیمار ندارد. اکنون سوال این است که آیا اقتصاد ایران در این وضعیت نیست؟[37]
  • به تعبیر من اقتصاد کشور ضربه مغزی شده است. اولویت اول پژوهشی ما درک و فهم علت و علل این ضربه مغزی شدن اقتصاد ایران و یافتن راه حل هایی است که بتوان آن را از این وضعیت خارج کرد. اقتصاد ایران به هر دلیلی از اقتصاد مولد به سوی اقتصاد دلالی حرکت کرده و بخشهای تولیدی در حال رکود است.
  • اقتصاد ایران مانند کسی است که دچار ضربه مغزی شده است در این حالت شخص زنده است ولی هیچ حرکتی ندارد یا حرکت آگاهانه‌ای ندارد یعنی در حالت بیهوشی قرار دارد.
  • طی 30 سال گذشته، هزار میلیارد دلار از بخش نفت به‌ اقتصاد کشور تزریق شده است که بخشی از آن، صرف مصارف‌ داخلی و بخشی دیگر صادر شده است، در حالی که در تمام این‌ مدت، تولید سرانه در کشور رشد نکرده است.
  • اگر در مقیاس توسعه در نقطه پایینی قرار داریم، دلیل اصلی این ناشکوفایی در این واقعیت نهفته است که نتوانسته ایم این استعدادهای بالقوه را شکوفا سازیم. در این راستا است که مسئله مشارکت وسیع مردم برای تحقق فرایند توسعه از قانونمندی های اساسی زندگی و از ضروریات اصلی است. پس، بر اساس این قانون اصلی، کشور ما، همانند تمامی جوامع امروزی، جز از طریق تقویت مشارکت فراگیر تک تک اعضای جامعه امکان تحقق توسعه را به دست نخواهد آورد و در چنین شرایطی به صورت جامعه ای وابسته، متزلزل، بحران زده و دور از آرامش و آسایش انسانی باقی خواهد ماند.
  • موضوع دیگر بحث ارز است. شما اگر بر اساس یک نهادسازی غلط نرخ ارز را یکسان کنید، مملکت ضرر می کند. حال نهاد درست در ارز چیست؟ ببینید در ایران بانک مرکزی اصلاً نباید مسوول خرید و فروش ارز باشد! کجای دنیا چنین اتفاقی می افتد؟ بانک های مرکزی دنیا خرید و فروش ارز می کنند، ولی باید دید به چه منظور؟ برای حفظ ارزش پول داخلی، یک بانک مرکزی را در بین کشورهای صنعتی پیدا کنید که اصلاً حق داشته باشد کل یا 90 درصد ارز کشور را خرید و فروش کند. این وظیفه بانک مرکزی نیست. تا روزی که وظیفه خرید و فروش ارز حاصل از نفت را از بانک مرکزی نگیرند، پول ملی تقویت نمی شود. چون بانک مرکزی وظیفه اصلی اش حفظ ارزش پول ملی است ؛ ایجاد پولی ملی برای گردش درست کارهاست ؛ تأمین اعتبارات و تقویت پس انداز است ، نه خرید و فروش ارز. در خرید و فروش ارز بانک باید خودش نقش مشتری را ایفا کند و بیاید در بازار ارز بخرد و بفروشد ، در حالی که بنده مدت ها پیش گفتم که ما باید یک سازمان بازیافت منابع نفتی داشته باشیم . نمایندگان ارز نفت را هر طوری که مایل هستند ، در مجلس تصویب کنند، مثلاً 200 تومان حق حاکمیت از آن بگیرند و آن را در بودجه حاکمیت بیاورند. ارز حاصل را در آن سازمان بازیافت بگذارند و بودجه ریالی هم به آن ندهند و آن سازمان وظیفه اش این باشد که ارز نفت را به ازای هر دلار 100 یا 200 تومان به دولت بدهد، نه این که آن را در بازار ارزان بفروشد و پول حاصل صرف مثلاً بیست کار مشخص شود؛ شبکه راه های کشور درست شود؛ منابع آبی مهار شود و ... این ثروت ملی ارز که در بودجه بحران به وجود نیاید . بهتر است به ازای هر دلار 300 تومان به حساب بودجه واریز شود . بعد اگر بر فرض نرخ ارز 1000 تومان شد، می دانیم و مطمئنیم که اختلاف موجود صرف کارهای مثبت و موارد مشخص توسعه ای کشور شده و فسادی شکل نگرفته است .
  • اصل وحدت بودجه معنی اش این نیست که هر درآمدی را دولت می تواند بگیرد و در بودجه بریزد. بحث این است که تک تک درآمدها از نظر ضوابط فنی باید مبتنی بر استدلال باشند و بر اساس استدلال معلوم باشد که درآمدها کجا هزینه می شوند. برای مثال، اگر از ورود کالایی به کشور مالیات بگیریم، باید حساب کنیم که این مالیات را برای چه منظوری وضع کرده ایم؟ آیا برای حاکمیت وضع کرده ایم ؟ یعنی چون دولت حاکم است و خرج دارد، بنابراین مالیات وضع می کند؟ البته میزان مالیات حاکمیت مشخص است، که بیش از 5 درصد 10 درصد یا 15 درصد نیست، که این مالیات باید مستقیماً وارد بودجه دولت شود؛ ولی میزان مالیات بیش از 15 درصد است، لابد تصمیمات دیگری مدنظر است؛ برای مثال، اگر می خواهید اقتصاد را حمایت کنید، مثلاٌ می خواهید یک صنعت نوپا را حمایت کنید یا حمایت های دیگر مورد توجه شماست، نباید این درآمد را به بودجه حاکمیت اختصاص دهید؛ چون اگر این درآمد به بودجه حاکمیت رفت و در بودجه ریزی یک درآمد ثابت فرض شد، روزی که آن دلیل برطرف شود دیگر نمی توان آن را حذف کرد. لذا باید تکلیف این نوع درآمد ها را در بودجه روشن ساخت. همین امسال که بحث واردات خودرو مطرح بود، یکی از نگرانی هایم این بود که حقوق و عوارض گمرکی واردات مستقیماً به بودجه وارد شود. اتفاقاً به یکی از مسوولان وزارت صنایع گفتم که اگر قرار است این کار بشود، این را بحث کنید که با این درآمد چه کار می خواهید بکنید. این درآمد را وارد بودجه نکنید، بلکه در صندوق بازسازی صنعتی بگذارید و برای آن صندوق ضوابط تعیین کنید: همان کاری که کره ای ها کردند.[38]
  • اولین مفهوم در اقتصاد ایران ایجاد اشتغال است. من این را در جاهای مختلف عنوان کرده ام و فکر می کنم مسأله مهمی باشد. در زمینه ایجاد اشتغال اولین فکر غلط در ایران این است که تا صحبت از اشتغال می شود، ذهن ها به سمت تولید کالا، کارخانه و کشاورزی معطوف می شود. در کارخانجات و کشاورزی، معیار فقط بازدهی است. با توضیحی که بعداً خواهم داد، اگر می خواهیم اشتغال کامل در جامعه داشته باشید، باید سعی کنید که در کارخانه ها و در کشاورزی اشتغال به حداقل برسد؛ یعنی باید در کارخانجات و مزارع کشاورزی فقط به این فکر کرد که بازدهی را بالا برد. اگر بشود یک کارخانه درست کرد که فقط یک نفر در آن کار کند. البته اگر بشود. برای ایجاد اشتغال کامل باید چنین کارخانه ای را طراحی کرد. این یک فکر غلط است که شغل در کارخانه و امثال آن است. این طرز تلقی جلوی ایجاد اشتغال را می گیرد. خط زنجیره های تولید کالایی باید بالاترین فناوری ممکن و بالاترین بازدهی را داشته باشد. اشتغال کجا ایجاد می شود؟ اشتغال بین خط زنجیره هاست که ایجاد می شود سه دسته فعالیت اشتغال ایجاد می کنند: خدمات پشتیبانی تولید، خدمات حاکمیتی و خدمات رفاهی. متوسط کشورهای صنعتی که بالاترین نرخ اشتغال و کم ترین نرخ بیکاری را دارند، حدود 70 درصد شاغلان را در این سه بخش به کار گمارده اند و بقیه یعنی 30 درد شاغلین به طور متوسط در کارخانجات و مزارع کشاورزی مشغول هستند. در ایران 46 درصد اشتغال در بخش خدمات و 54 درصد در تولید کالایی است. یعنی حدود 5/3 میلیون شغل در کشاورزی ، حدود 5/2 میلیون شغل در صنعت و 5/5 میلیون شغل در تولید این دو بخش داریم. برای حل این مسأله باید مقرراتی در تسهیل خدمات وضع کرد و از طرف دیگر باید به دنبال افزایش بازدهی در تولید این دو بخش داریم. برای حل این مسأله باید مقرراتی در تسهیل خدمات وضع کرد و از طرف دیگر باید به دنبال افزایش بازدهی در تولید خدمات وضع کرد و از طرف دیگر باید به دنبال افزایش بازدهی در تولید کالایی رفت. در جامعه ایران مدام نیروی کار، ارزان و سرمایه گران شده است. نظریه قیمت های نسبی می گوید که شما از تجهیزات تکنولوژی استفاده نکنید، بلکه از نیروی کار استفاده کنید. در نتیجه ، تکنولوژی ضعیف می شود. چرا ایران قبرستان ماشین آلات از رده خارج کشورهای دیگر شده است؟ این سیاست ها اشتباه است که با تبعیت از نظریه قیمت های نسبی، تولید را به طرف افزایش استفاده از نیروی کار ارزان بوده ایم. این سیاست ضد اشتغال است. ما باید راهی پیدا کنیم تا مقررات را در جهت افزایش بازدهی آسان کنیم. این کار با استفاده از امکانات قانون اساسی ممکن است چون این مقررات که اکثراً هم در هیأت دولت به تصویب رسیده، به قدری پیچیده شده است که اگر یک نفر هم بخواهد آن ها را اصلاح کند، چند سال طول می کشد تا یک مصوبه را از هیأت دولت بگیرد یا آن را لغو کند. اگر بخواهیم اشتغال ایجاد کنیم، باید اختیارات ویژه قانون اساسی را که هیأت دولت برای برخی کارهای ویژه می تواند. [39]
  • به تصور من نظام انگیزشی و نهاد‌های اجرایی در کشور‌ دچار ضعف شده‌اند و در کنار این دو عامل، فشار نظم بین‌المللی بر اقتصاد کشور‌ نیز بسیار قابل توجه است. جامعه اقتصادی ایران درمواجهه با این سه عامل دچار وضعیت نا‌مطلوبی شده و از شکوفایی لازم برخوردار نیست. لذا تدوین برنامه توسعه کشور‌ باید به طرف حل این مشکلات از طریق سیستم علمی، عقلانی و انسانی با توجه به شرایط موجود پیش‌رود.
  • در این شرایط، من به عنوان یک متخصص ایرانی از این تعجب نمی‌کنم که سرمایه‌گذاری کم انجام می‌شود بلکه از این تعجب می‌کنم که همین میزان سرمایه‌گذاری کم هم که انجام می‌شود، چگونه انجام می‌شود؟!‌تنها توجیه این است که بالاخره افرادی هستند که عرق ملی دارند و دل کندن از این سرزمین برایشان ساده نیست و یا امکان و راه دیگری برای خرج پولشان نمی‌شناسند و یا سرمایه‌گذاری برای آنها بهانه است برای استفاده از مزیتهای دیگر کشور و ... [40]
  • نگاه کنید به سیستم‌ها و نهادهای ایران و به اتلاف منابعی که همه جا هست. نهادها، همه نهادها اعم از نهادهای قضایی، آموزشی، رسانه‌های گروهی، همه مسائل خاص خودشان را دارند. بهتر است با مثالی موضوع را روشن‌تر کنم. حکایت ایران جماعتی است که از فراز یک قله با یک چشم‌انداز به سوی دامنه‌ها روان شدند. در جریان این حرکت آنها بر سرعت خود افزودند اما خستگی و مشکلات آن چشم‌انداز را خیلی تیره و تار کرده؛ ابتدا، چون چشم‌اندازی در کار بود معطل نکردن و سرعت گرفتن معقول به نظر می‌رسید و سرعت، شاخص پیش رفت بود؛ ولی آرام آرام چشم‌انداز مخدوش شد و سرعت از دستشان خارج شد و حالا هم اصلاً فرصت ندارند بایستند و فکر کنند که مثلاً این سرعت خوب است یا بد. این سرعت به جایی رسیده که ممکن است آنها را به زمین پرتاب کرده و حتی بکشد.

بحث من با همکارانم در مؤسسه(موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی) این بود که می‌خواهم برخلاف هر مدیری بگویم آقا کمی بنشینید! من اصلاً نمی‌خواهم کار بکنید، می‌خواهم یک مقدار دور هم بنشینیم. بگذارید یک خرده بنشینیم. به قول سهراب سپهری چشم‌ها را باید شست جور دیگر باید دید. بیایید قدری با هم فکر کنیم. اگر دیدیم همین مسیر را باید بدویم خوب یک مقدار ناراحت خواهیم بود که ندویده‌ایم ولی شاید هم به نتایج دیگری رسیدیم. چرا که مشاهدات نشان می‌دهد که طی 23 سال اخیر تولید سرانه کشور 20 الی 30 درصد پایین آمده و در همین دوران آموزش عالی 14 برابر شده است. اینها یعنی چه؟ اینها یعنی همان دویدنی است که ما را به هیچ کجا نمی‌رساند.[41]

  • در سالهای دهة شصت مقررات و نظام‌نامه‌ای درهم نوشته شد، ساختارهای تشکیلاتی بدون تخصص به هم ریخت. مفاهیم در هم ریخت، این پروسه سالهاست ادامه دارد. در ابتدای انقلاب این کارها توجیه حفظ انقلاب داشت، اما به تدریج این به حفظ منافع تبدیل شد. امروز نظام اداری ایران به هم ریخته، حجم فساد قابل توجه است، معلوم نیست در این نظام اداری کدام کار را بدون توسل به پول یا رابطه می‌توان انجام داد. انگیزه‌های کار بسیار ضعیف شده و پرداختی‌ها محدود است. این هم به شخص مربوط نیست، بلکه یک نظام اداری در حال فروپاشی است. در این شرایط کارکرد اقتصاد جز به کندی، مقدور نیست. نکته اینجاست که وقتی نظام اداری فروپاشید، دیگر خوب یا بد بودن برنامه آنقدرها تفاوتی نمی‌کند. به عبارت دیگر برنامه خوب هم فقط در شرایطی قابل اجرا است که نظام بوروکراسی کشور دارای کارآیی لازم باشد. فرض کنید در یک روز تابستانی قصد می‌کنید که برای هواخوری به فیروزکوه بروید، برنامه مفصل و دقیقی هم برای این کار تنظیم می‌کنید، اما نکته‌ای که به آن توجه نمی‌کنید، وسیله نقلیه در اختیار شماست که مثلاً سرعتش بیشتر از بیست کیلومتر در ساعت نیست. در شرایط طبیعی باید دو ساعته به نقطه مورد نظر برسید، اما با وسیله نقلیة شما، این مسیر هشت ساعت طول می‌کشد و این زمان بیش از حد طولانی است. لذا بعد از این که حرکت کردید، ناچار می‌شوید به وسیلة نقلیه خود فشار بیاورید و مثلاً یک ساعت با سرعت 50 کیلومتر حرکت می‌کنید بعد موتور اتومبیل شما می‌سوزد ... بعد تمام برنامه‌های خوب شما از بین می‌رود و در همین نقطه متوقف می‌شوید.

این ”وسیله نقلیه“ در تمثیل ما همان نظام اداری و اجرایی است. اگر این نظام اداری و اجرایی فروپاشیده باشد، بهترین برنامه‌ها هم نمی‌تواند کارساز باشد. وقتی این اتفاق بیفتد، اجباراً حرکت اقتصادی جامعه کند می‌شود، و در شرایطی قرار می‌گیرد که رکود و تورم توأم می‌شود. دولت پول به جامعه تزریق می‌کند اما چرخهای اقتصاد نمی‌چرخد. فساد باعث می‌شود پولها متمرکز و تورم ایجاد شود اما رونق اقتصادی به وجود نمی‌آید.[42]

  • از دیدگاه تحلیل جامعه‌شناسی سیاسی، وقتی نظام بوروکراسی در کشوری فرو می‌پاشد متأسفانه راه‌حلهای ساده‌ای برای اصلاح آن وجود ندارد. این نظام عبارت است از مقرراتی که وضع می‌شود، تشکیلات سازمانی و رویه‌ها. شورای عالی اداری برای تغییر ساختار اداری تأسیس شد، اما به اعتراف مسئولان هیچ توفیقی نیافت. از نظر سیاسی، چنانچه این جریان ادامه یابد، فضا برای ایجاد دیکتاتوری فراهم می‌شود. در شرایط فروپاشی نظام اداری، به دلیل ناکارآیی نهادهای اقتصادی فقر تشدید می‌شود، فقر منجر به ناامنی می‌شود و در شرایط تشدید فقر و ناامنی زمینه برای ظهور دیکتاتوری فراهم می‌شود.[43]
  • در شرایط ایران رانت ها که حجم آنها هم خیلی بالاست، اساساً‌ در اختیار دولت است. به همین علت است که اگر ما بخواهیم ثروت بادآورده‌ای را در اقتصاد و جامعه ایران جستجو کنیم اول باید برویم سراغ دولت و سیاستهای آن؛ هر نوع ثروت بادآورده‌ای در ایران ریشة اصلی‌اش در یک دستگاه دولتی است، زیرا رانتها در اقتصاد ایران در اختیار دولت است. این درآمدهای بادآورده‌ که تحت اصطلاح رانت مورد بحث قرار می‌گیرند در اقتصاد ما ناشی از چند منبع مهم می‌باشند.1- اولین منشاء این درآمد بادآورده در بخش نفت است و 2-منشاء دوم مربوط به اعتبارات بانکی است که باز حجم عظیمی دارد و 3- منشاء سوم مربوط به مجوزهایی است که به صور‌ت‌های گوناگون داده می‌شود. یعنی، بخش عمده رانتها از این سه حوزه خارج نیست، که هرسه حوزه هم از نظر تصمیم‌گیریهای اولیه در اختیار دولت است. [44]
  • البته بنده مورخ نیستم، ولی وقتی سعی کردم اقتصاد کشور را بفهمم دیدم با عوامل اقتصادی صرف نمیتوانم مسائل اقتصادی کشور را درک کنم. پس تا حدودی از حوزه تخصصی خود خارج شدم و اجباراً به مطالعه عوامل تاریخی، اجتماعی، سیاسی و... در حد امکان پرداختم.[45]
  • مدیریت کشور ما سوء نیت ندارد، تلاش بسیاری هم به خرج می‌دهد و مدیران تحصیلات کافی هم دارند و مشکل ناشی از این مسایل نیست، ضعف مدیریت ما ناشی از یک مشکل نهادی است که همان عدم پذیرش تکثر سیاسی است. یعنی مدیریت عمومی جامعه تکثر سیاسی را نپذیرفته است. وقتی تکثر سیاسی را نپذیرفتیم اجباراً به طرفی می‌رویم که در نهایت ساختار سیاسی "دولت سالار" می‌شود. زمانی که ساختار سیاسی، "دولت سالار" شد دیگر رقابتهایی که باید بین افراد برای اصلاحات بیشتر و عمیق‌تر وجود داشته باشد از بین می‌رود و از اینجاست که در ضعف های مدیریت آغاز می‌شود و انگیزه‌ها هم، شکل و ماهیت خاصی پیدا می‌کند. به نظر می‌رسد در جامعه ما مشکل واقعی همین است. به ویژه در این مقطع که انتخابات مهم ریاست جمهوری به تدریج مطرح می‌شود واقعاً باید به خودمان این فرصت را بدهیم که در شرایط واقعی تکثر آرا و تشکیلات سیاسی به مسئله مهم و اساسی انتخابات بپردازیم و از همین مسیر به تعیین دولت و معرفی آن به مجلس و ... برسیم.

باید این اعتماد را داشته باشیم که نظام جمهوری اسلامی ایران، قدرتمندتر از آن است که در شرایط تکثر سیاسی ضربه ای بپذیرد. باید این اجازه را داد که در چارچوب قانون اساسی تکثر سیاسی فراهم آید و معنای واقعی خودش را بیابد. تنها در این وضعیت است که بخش قابل توجهی از مشکلات مدیریت کشور حل می‌شود، تأکید می‌کنم که بخش قابل توجهی نه همه آن، چون اگر این مقوله تحقق یابد از آن سه محور استراتژیک توسعه (انسان باوری، علم باوری و آینده‌باوری) نهایتاً ”انسان باوری“ پدید خواهد آمد.

”آینده‌باوری“ هم تا حد زیادی در نزد عموم و در میان مدیریت ما به وجود آمده است. مشکلات اساسی ما در دو محور دیگر یعنی در محورهای "انسان باوری" و "علم باوری" است. لازمه حل این مشکلات و به عبارتی پیش شرط حل این مشکلات روی آوردن واقعی به نظام از ساختار سیاسی است که آزادی وسیع و تشکل یافته عقاید و آرای سیاسی در چارچوب بسیار وسیع و قابل انعطاف قانون اساسی کشور را فراهم آورد. تأکید می‌کنم، مدیریت کارا الزاماً باید با "نوآوری" عجین شود و نوآوری جز در شرایط رقابت امکان‌پذیر نیست. تجربه نشان داده است که انسانهای ”خوب“ نیستند که نوآوری می‌کنند. بلکه انسانهایی که در تنگنا و فشار رقابت هستند نوآور می‌شوند. [46]

  • ما باید این ایده را به طور صریح و غیرصریح نپذیریم که خدمات بد است و تولید (یعنی تولید فیزیکی) خوب است. این مفهوم غلط است. این را باید از  ذهن دور کرد تا بتوان به تجزیه و تحلیل درست انجام داد. باید توجه کرد که از دیدگاه استراتژی، حرکت اقتصادی در دنیای مدرن باید به گونه‌ای سیاستگزاری شود که تولید در بخش کارخانه‌ای و مزارع با حداکثر استفاده از تکنولوژی جدید و از ماشین‌آلات صورت گیرد. هرچه اشتغال کشور در این بخش کمتر باشد به نفع مردم است که از کار خسته کننده و یکنواخت کارخانه‌ای دور می‌شوند. در کنار این تکنولوژی قوی در کارخانه و زمین کشاورزی، باید اجازه داد تا بخش خدمات هر چه می‌خواهد و می‌تواند گسترش یابد. شغل ایجاد کند و درآمد و رفاه را توزیع کند. این نکته‌ای بسیار مهم برای کشور و برای سیاستگزاری‌های اقتصادی جامعه است. به نظر بنده اگر این نکته استراتژیک درک شود و مورد عمل واقع شود می‌توان امیدوار بود که ظرفیت بسیار چشمگیر جدیدی برای ایجاد اشتغال جدید در بخش خدمات ایجاد شود و بخش عمده مشکل بیکاری ما حل شود. به علاوه که تولید کارخانه‌ای و کشاورزی با محتوای فنی غنی هم به معنی کارآیی چشمگیر در این بخش از فعالیتهای اقتصادی می‌شود و جامعه جهش قابل توجه در شکوفایی اقتصادی برمی‌دارد، درک این نکته به این سادگی نیست، مسئله بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. حتی خود ما هم به عنوان اقتصاد خوانده‌های این مملکت درمقاطعی در این زمینه اشتباه می‌کردیم که باید اشتباهات را تصحیح کنیم و بعضی‌ها هنوز هم اشتباه می‌کنند که لازم است دوباره به این مسئله بیندیشند، تجارب سایر کشورها را ببینند، تئوریها را دوباره مرور کنند و ببینند که آیا در این زمینه به نتایج تازه می‌رسند. تأکید می‌کنم که خدمات می‌تواند شامل هر نوع فعالیت خدماتی مانند خدمات بهداشتی، آموزشی، تجاری، بانکی، مالی، ایرانگردی، حمل و نقل و ... باشد. حتی سیگارفروشی و روزنامه فروشی سر چهارراه و در گوشه و کنار خیابان که خدمتی را ارائه می‌دهند و تا موقعی که شغل بهتری ایجاد نشده، می‌توانند ایجاد رفاه کنند و به توزیع عادلانه‌تر درآمد هم کمک کنند. خلاصه کنیم، نترسیم که بخش خدمات خیلی بزرگتر از این شود که هست. وقتی خیلی بزرگتر از این شود که هست از این نگران باشیم که محتوای فنی تولید در کارخانه‌ها و در کشاورزی ارتقاء نیابد، آن وقت دچار مشکل جدی خواهیم بود.[47]
  •      "از سال 1353 تا 1359 –طی شش سال- اقتصاد ایران، پنج شوک اساسی را تجربه کرد. شوک اول مربوط است به افزایش شدید درآمدهای نفتی در سال 1353... بطوریکه حتی خرج کردن این درآمد برای آن مرحله از اقتصاد ایران، مساله شده بود، یعنی اقتصاد ما نمی‌توانست این پول را جذب کند...این شوک در واقع دنبال شوک دیگری است که البته شدت آن در اندازه‌ای نبود که کسی چندان متوجه آن شود... این شوک مربوط به تغییر موقعیت استراتژیک ایران در نظام جهانی است که حول و حوش 1350 اتفاق افتاد. آن شوک بسیار آرام بود و جز تحلیل گران و صاحب نظران مباحث سیاسی-اقتصادی، دیگران متوجه آن نبودند و در حقیقت به دنبال نهادینه شدن تز همزیستی مسالمت آمیز میان دو بلوک شرق و غرب ایجاد شد...(به همراه از دست رفتن اعتبار نظریه روستو در مورد اینکه فقر منشا انقلابات کمونیستی است و روند جایگزینی آمریکا به جای انگلیس در خلیج فارس). این شوک در غرب سر و صدایی ایجاد نکرد ولی تغییراتی اساسی(رها کردن نظام برنامه ریزی ایران و ژاندارم کردن ایران برای پرکردن خلاء انگلیس در منطقه) در فضای ایران به وجود آورد. با افزایش شدید درآمدهای نفت، توهم ثروت در جامعه ایجاد شد... در حالی که جامعه ما از نظر تولیدی هنوز در مراحل اولیه توسعه، یعنی آشنا شدن با تکنولوژی مدرن قرار داشت، جامعه یکباره وارد دوران مصرف انبوه شد. این توهم در سران سیاسی کشور و در ذهنیت شخص اول مملکت-شاه- تبدیل شد به دروازه ورود به دوران تمدن بزرگ... که شوک سوم –تورم لجام گسیخته در سال 1356- را به جامعه وارد می‌کند. به عبارت دیگر خیلی زود آثار ریخت و پاش های مربوط به شوک دوم، در تورم لجام گسیخته، فساد بی حد و حصر و نظام فرهنگی که انسجام و تعادل آن به کلی از دست رفته، ظاهر شد... در همین مدت کوتاه، دولت آموزگار سیاست انقباظی را در پیش گرفت و در نتیجه شوک سوم به اقتصاد ایران وارد شد. ولی دیگر مساله از این حرف‌ها گذشته بود، زیرا شوک مهم و بزرگ انقلاب 57 هم در راه بود."[48]
  • از سال 58 (به بعد) که تغییر ساختار شروع شد، بحث بر سر این نبود که ساختار را تغییر دهیم تا تولید را بالا ببریم، بلکه تغییر ساختار اساساً با انقلاب، برای ایجاد قسط و عدالت مورد نظر قرار گرفت یعنی هدف در دورة اول اقتصاد کشور ایجاد قسط و عدالت بود. غرضم این نیست که این اقتصاد، آیا موفق بوده یا خیر بلکه منظورم این است که اگر قرار به ارزیابی ساختار اقتصادی این دوره می‌باشد، نباید از دید تولید به آن نگاه کرد بلکه هدف اقتصاد یعنی ایجاد قسط و عدالت باید مد نظر واقع شود.
  • در این مجموعه از شرایط، انقلاب اسلامی اتفاق افتاده و پرچم «بازپس‏گیری هویت» را برافراشته است و می‏گوید که شما مردم مسلمان، شما نه تنها بدون جهت تحقیر شده‏اید و زمینه‏ای برای تحقیر وجود ندارد بلکه شما از آنان بالاتر هستید. البته انقلاب نمی‏گوید که چون شما پول بیشتر یا علم بیشتر یا تکنولوژی بهتر دارید بالاترید، می‏گوید دسترسی به قدرت لایزالی دارید (خدا) که آن‏ها ندارند... در داخل ایران، همراهی و کمک وسیع مردم با انقلاب، خیلی‏ها را گیج کرده است، چرا که انقلاب باعث شده که قمیت‏ها به شدّت بالا برود، جنگ بر کشور تحمیل شود، شهرها بمباران شوند ولی باز هم مردم به شدت از انقلاب حمایت کرده‏اند، دلیلش این است که اکثریت جمعیت ایرانی که همان احساس تحقیر تاریخی را داشته، آهسته آهسته به کمک انقلاب به این موضع رسید که چرا تحقیر»؟... ما همه انسانیم، می‏توانیم کار کنیم، می‏توانیم همراهی کنیم، می‏توانیم جامعه‏ای آرمانی بنا نهیم، هیچ احتیاجی به کمک خارجی نداریم؟! آنها باید بیایندو از ما درس بگیرند. انقلاب اسلامی قطعاً این حسّ «بازیابی خود» را به اکثریت مردم ایران داده بود و همین باعث حمایت و طرفداری وسیع همین مردم از انقلاب بوده و هست. همین وضعیت در مورد سایر کشورهای مسلمان هم صادق است. این انقلاب همین نوع کشش را برای سایر مسلمانان نیز فراهم می‏آورد. مسلمانان که بخش عمده و اساسی نفت صادراتی جهان، این ماده حیاتی انرژی دنیای صنعتی را در اختیار دارند. بعید می‏دانم دنیای صنعتی که تا این حد وابسته به نفت است، متوجه این مسئله یعنی کشش ایدئولوژیک انقلاب اسلامی نباشد. دنیای صنعتی به احتمال زیاد نگران این نکته است که کشش ایدئولوژیک انقلاب اسلامی باعث تقویت بی‏ثباتی در کشورهای نفت خیز و لذا باعث بی ثباتی در عرضه نفت شود.
  • ... جامعه ما طوری است که جهان خارج نگران این نکته است که ما جامعه خطرناکی هستیم، نه به دلیل این که بترسد که ما در بازار نفتی به بازی خطرناک بپردازیم، بلکه برای کشش ایدئولوژیک انقلاب اسلامی و شرایط منطقه که تلفیق این دو می‏تواند تمامی منطقه را به انفجار بکشاند و این انفجار با تهدید منابع انرژی جهانی می‏تواند دنیا را به سوی تحولات اساسی ببرد. در این شرایط، حفظ انسجام ملی در داخل کشور، بسیار اساسی و مهم است.
  • سرمایه انسانی در 2 گروه اصلی زیر قابل طبقه‌بندی است:

الف- گروه نوآوران و سازمان دهندگان

  1. نوآوران علمی (دانشمندان)
  2. نوآوران فنی (مخترعین)
  3. نوآوران اقتصادی (کارآفرینان)
  4. نوآوران سیاسی (مدیران کارآمد)

ب- گروه بهره برداران

  1. متخصصین سطح بالا
  2. تکنسین‌ها
  3. کارگران ماهر
  4. کارکنان ساده

ما معمولاً در برنامه‌ریزی نیروی انسانی دنبال این هستیم که مثلاً چند وکیل دادگستری می‌خواهیم یا چند طبیب برای بیمارستانها و ... یعنی همه جا به فرآیندهای بهره‌برداری معطوف هستیم و توجه نمی‌کنیم که جامعه، در درجه اول نیازمند نیروی انسانی خلاق و زمینه‌ساز کار بهره‌برداری است.

  1. در این خصوص، در ابتدا نیازمند سیاستمداران برجسته و خبره هستیم تا مدیریت امور عمومی جامعه را به نحوی سازمان دهند که منابع تلف نشود.
  2.  در همین زمینه نیازمند دانشمندانی هستیم که مبانی علمی جامعه را پی‌ریزی کنند،
  3.  نیازمند مخترعانی هستیم که مبانی فنی جامعه را پی‌ریزی نمایند
  4. و نیازمند نوآوران اقتصادی هستیم تا افقهای تازه فعالیت اقتصادی را بر روی جامعه باز کنند.
  • شروع توسعه ایران همزمان با ژاپن است، ولی متاسفانه ما عقب مانده ایم چون تداوم نداریم، چون تغییر فکر داریم. [49]
  • یک مطلب مشهوری که در مورد تفاوت خارجی با ایرانی می گویند این است که وقتی مشکلی برای خارجی یا دولت خارجی پیش می آید،‌ او همواره سعی می کند از حاشیه آن بزند و آن را کوچکش کند تا بتواند با این مشکل برخورد کند. اما برای ما ایرانی ها که مشکلی پیش می آید مثلاً‌ یک مشکل خانوادگی؛ فرض کنید خانم بنده بگوید که چرا این لیوانهای بد و نامناسب را خریدی این گوشت را خریدی و بعد من ادامه می دهم که اصلاً سلیقه تو فلان است و بالاخره این مشکل را آنقدر بزرگش می کنیم که یکدفعه تمام زندگیمان به این لیوان وابسته می شود. بعد که نگاه می کنیم می بینیم که می شود این مشکل را آسانتر هم حل کرد. [50]
  • ما بعد از انقلاب به طور مداوم بر آدم‌های خوب تأکید کردیم ولی فراموش کردیم که آدم‌های خوب نیاز به نهادهای خوب دارند؛ لذا ما بدون شناخت، نهادهای ناقص و ناکارآمدی ساختیم که حافظ و تقویت کننده انسان‌های خوب نیست. در حقیقت واقع‌بین نبوده‌ایم. فکر کرده‌ایم که وقتی آرمان ما خوب است و فکر ما خوب است پس آن کار شدنی است. توجه نکرده‌ایم که رسیدن به هدف خوب نیازمند وسیله و ابزار مناسب است و در صورت عدم توجه به این اصل اولیه، جز ضرر و زیان چیزی حاصل نمی‌شود.
  • اساس آزادی عمل با کشف بسیار اساسی آدام اسمیت در کتاب ( ثروت ملل ) در سال 1779 بصورت سیستماتیک مطرح شد واین بحث هنوز هم در جوامع صنعتی حاکم است. کتاب (ثروت ملل ) در سال 1776 و سپس در سال 1779 چاپ شد. دنیای صنعتی معتقد است که کتاب ثروت ملل اسمیت سنگ بنای جامعه صنعتی را گذاشته است، ‌لذا این کتاب از این دیدگاه، اهمیت فوق العاده بالایی دارد تا جایی که در سال 1976 یعنی دویستمین سال انتشار آن در تمام جوامع صنعتی جشن گرفته شد. من هم به کسانی که به بحث های عمیق اقتصادی علاقمندند توصیه می کنم  این کتاب را علیرغم 200 سال قدمت آن همواره مطالعه کنند. در تمام این  کتاب یک کشف اساسی هست که فلسفه آزادی عمل را آن کشف اساسی مطرح کرده است. اسمیت که نویسنده این کتاب است اساساٌ یک فلیسوف بود و کتابی که قبل از ثروت ملل نوشت کتابی بود با نام ( درسهایی درفلسفه اخلاق ) یا (Lectures in Moral Philosophy ). به عبارتی آقای اسمیت که پایه گذار علم اقتصاد و پدرعلم اقتصاد است و کتابش نیز مشهور است به عنوان بنیانگذار جامعه صنعتی یک فیلسوف و بالاتر از آن فیلسوفی است که درس اخلاق می دهد که خود این موضوع نیز جالب است ، چرا که بسیاری از مردم در ایران فکر می کنند که اقتصاد یعنی به پول اندیشیدن، خسیس بودن، خرج کردن، پول در آوردن و یا ثروتمند شدن. بنابراین پایه گذار علم  اقتصاد فیلسوفی است که اندیشه هایش متبنی بر اخلاقیات است .[51]
  • حسرت‌های پیاپی در زندگی کودک فقیر امروز به او خواهد آموخت که مشکل و مسئله زاده شدن در جامعه و در خانواده‌های محروم را در بیشتر موارد حتی نمی‌توان طی یک نسل برطرف کرد.
  • درست است یعنی این یک واقعیت است که کارشناسان نظریات مختلفی دارند. ولی اگر به مفهوم علمی کارشناس آن هم در حوزة کلان سیاستگذاری که مورد بحث ما بود دقت کنیم خواهیم دید که کارشناسان در واقع بنیانگذاران تحولات فکری هستند. به این مفهوم تعداد کارشناسان در هر جامعه‌ای به ویژه در جامعه ما بسیار بسیار محدودتر از آن است که این همه اختلاف‌نظر کارشناسی در بین باشد. در این مورد بارها تأکید کرده‌ایم که در جامعه‌ ما نظریه‌پردازی یا صورت نمی‌گیرد یا بسیار محدود است و لذا ما دچار ضعف بسیار اساسی در بعد ”کارشناسی“ هستیم. ما متأسفانه هنوز حاضر نشده‌ایم که به این مفاهیم فکر کنیم همه چیز را ساده می‌انگاریم و با سادگی ظاهراً مسایل را حل می‌کنیم. هنوز در جامعه ما، این نکته به درستی درک نشده که بحث دربارة مفاهیم، بحثی بسیار اساسی است. اگر مفاهیم درست درک نشده باشند و روشن نباشند در عمل دچار مشکل اساسی خواهیم بود. در همین زمینه کارشناسی، ما معمولاً اینگونه عمل می‌کنیم که مثلاً تعدادی افراد، حداکثر دارای مدرک دانشگاهی را کنار هم می‌نشانیم (البته اهمیت دادن به تحصیلات دانشگاهی کاری ارزشمند است) و به کیفیت تحصیلی این تحصیل کردگان، تجربه و عمل آنها، علاقه آنها به کارشان و درجه ارشدیت آنها در حوزة علمی خودشان توجه نمی‌کنیم و همه آنها را به عنوان کارشناسی معرفی می‌کنیم. وقتی تعدادی از این افراد که اینگونه انتخاب شده‌اند به عنوان کارشناس در کنار هم قرار بگیرند و دربارة مسایل بحث کنند مشخص است که به تعداد افراد، نظریات هم متفاوت می‌شود. اما آیا باید نتیجه گرفت که نظریات کارشناسی متفاوت است؟ و یا باید این احتمال را بررسی کرد که ممکن است در این مجموعه از افراد تعداد کارشناسان بسیار محدود باشد. اگر به ارشدیتی که در علم مطرح است بها دهیم و علم باوری را تحقق ببخشیم، با توجه به اینکه معیارها و بررسی‌های علمی مشخصند خود علم به ما خواهد گفت کارشناس کیست و چه ویژگی‌هایی دارد.در این صورت، زمانی که به کارشناسان واقعی رجوع کنیم و کار کارشناسی به معنای واقعی کلمه انجام دهیم، خواهیم دید که اختلافات بسیار محدودتر از آن است که به نظر می‌آید .[52]

 

 

 

 

 

 

جدول برخی ویژگی‌های عمده جوامع سنتی، در حال گذر و توسعه یافته

ویژگی‌ها

جامعه سنتی (قدیمی)

جامعه در حال گذر

(در حال توسعه یا در حال اضمحلال) *

جامعه توسعه یافته (نو)

ویژگی اصلی

تعادل معیشتی

عدم تعادل و بحران

تعادل رفاه

ویژگی ساختاری

  • ساختارهای شکل گرفته اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی
  • این جوامع در برخورد با تحولات دنیای نو از بین رفته‌اند.
  • ...
  • ساختارها متشکل از سه بخش هستند. بخش‌هایی به ارث از سنت‌ها رسیده‌اند، بخش‌هایی از دنیای مدرن اخذ شده‌اند و بخش‌هایی در حال شکل‌گیری است.
  • دوگانگی در بخش‌هایی مختلف وجود دارد.
  • بخش عمده از کشورها و جمعیت جهان در این وضعیت قرار دارند و آینده مطمئنی برای اکثر آن‌ها وجود ندارد.

 

  •  
  • ساختارها و نهادهای شکل گرفته اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و ...
  • صرفاً بخش محدودی از کشورها و جمعیت جهان وارد این دنیا شده‌اند.

 

ویژگی روابط میان عوامل و متغیرها

ارتباط مشخص میان ساختارها و عوامل مربوط، بر مبنای سنت‌ها و فرمان جهت حفظ حداقل معیشت جامعه

  • تغییر مداوم ارتباط و اثر گذاری میان ساختارها

ارتباط مشخص میان ساختارها و عوامل مربوط بر مبنای انسان‌محوری و علم محوری در جهت ارتقای مداوم کارایی و بهره‌وری و در نتیجه افزایش مداوم تولید و تعادل رفاه

اندیشه‌ی محوری

محوریت سنت و فرمان

 

  • مبهم-در برخی از حوزه‌ها سنت و فرمان و در برخی حوزه‌ها انسان‌محوری و علم محوری-و در برخی حوزه‌ها تداخل هر دو وجود دارد.
  • به همین دلیل وضعیت ناپایدار و مبهمی از این حیث در همه حوزه‌ها وجود دارد.
  • به دلایل فوق ویژگی اصلی جوامع در حال گذر، عدم تعادل و بحران است.
  • محوریت انسان و علم
  • تضعیف تدریجی سایر محورهای مخالف و معارض با محورهای فوق
 

هدف جامعه

حفظ وضع موجود و عدم تغییر

  • دستیابی به توسعه از طریق درون‌زا کردن دو پایه انسان‌محوری و علم محوری در باورهای فرهنگی
  • تدوین الگوی توسعه و برنامه‌ریزی برای هدایت و متناسب‌سازی ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ... جامعه بر اساس انسان‌محوری و علم‌محوری
  • برنامه ریزی هدایت ساختارها (برنامه‌ریزی جامع و با هدف ایجاد تعادل ممکن نیست)
  • حفظ هویت مستقل فرهنگی جامعه (حفظ و تاکید بر سنت‌ها همراه با ایجاد و تقویت ریشه‌های فرهنگی انسان‌محوری و علم‌محوری)
  • تضعیف ریشه‌های مخالف و معارض با دو اندیشه محوری تمدن سازی جدید
  • ...
  • ارتقاء مداوم کارایی و سطح زندگی
  • درون‌زا کردن محوریت جدید
  • توسعه پایدار
  • آینده‌نگری
  • ...
 

وضعیت انتقال (آموزش) و کسب (تولید) علم و فن

  • انتقال (آموزش) علم و فن: استاد و شاگردی
  • کسب (تولید) علم و فن جدید و مورد نیاز: آزمون و خطا در صحنه تولید
  • مبهم - وابسته به امکانات و شرایط کشورها، تلفیقی از هر دو
  • انتقال (آموزش) علم و فن: دوره‌های مدون و مدرن آموزشی، مراکز آموزشی کارآمد و معتبر جهانی
  • کسب (تولید) علم و فن جدید و مورد نیاز: مراکز کارآمد و معتبر فراوان تحقیقاتی، آزمایشگاه‌ها، کتابخانه‌ها، مرکز در تمام حوزه‌های مورد نیاز
  • حذف آزمون و خطا در صحنه تولید از طریق هدایت آن به بخش‌های تحقیقاتی، کتابخانه‌ای، آزمایشگاهی، R&D، ... و نتیجتاً تولید با حداقل آزمون و خطا
   

*کشورهای در حال گذر به دلیل شرایط دائماً بحرانی و عدم تعادل، دارای تغییرات مداوم و غیرقابل پیش‌بینی هستند، لذا ممکن است هر آن از وضعیت در حال توسعه، به در حال اضمحلال و فروپاشی و بالعکس تبدیل شوند.

تهیه و تنظیم: خسرو نورمحمدی

جدول خلاصه چارچوب روش‌شناسی و تحلیل توسعه‌ای چهارمرحله ای اقتصاد ایران دکتر حسین عظیمی

 

مراحل

روش ها و ...

شناخت دنیای صنعتی و روند تحولات آن

 

1. شناخت نظریه‌های اقتصادی

2. شناخت متغیرهای عمده و تأثیرگذار بر تحولات و قانونمندیها

3. شناخت شرایط و تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی

4. شناخت فلسفه، تاریخ، علوم اجتماعی و روش‌شناسی آن

5. تعریف توسعه و تمدن صنعتی بر مبنای روش‌شناسی

6. شناسایی انسان‌محوری و علم محوری به عنوان مبنای توسعه و تمدن جدیدصنعتی

7. تحلیل شرایط بر اساس محورهای تمدن سازی جدید

8. ...

شناخت اقتصاد ایران و روند تحولات آن

 

1. شناخت شرایط و تحولات اقتصاد ایران

2. شناخت شرایط و تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور و قانونمندیها

3. شناخت متغیرهای عمده و تأثیرگذار بر تحولات اقتصاد ایران

4. تحلیل تحولات فوق بر مبنای تعریف توسعه و تمدن و مبانی آن

5. ...

ارائه تحلیل توسعه‌ای

1-   باز تعریف مفاهیم و تولیدمفاهیم نو در اقتصاد ایران

 

 

2-   دیدگاه توسعه جامع

3-   نحوه ارایه تحلیل

1. واژه شناسی و بازتعریف مفاهیم

  1. 2.  بیان ساده و عامیانه مفاهیم (توجه به عمومی کردن دانش توسعه)

3. استفاده از روش‌شناسی

4. استفاده از الگو و تعریف توسعه

5. یافتن روابط میان عوامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور با توجه به الگوی توسعه

6. باز تعریف عوامل، نهادها و مفاهیم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور بر مبنای روش شناسی و الگوی توسعه

7. ...

شیوه نتیجه‌گیری

1. تحلیل اقتصاد ایران بر مبنای توسعه با توجه به:

  • انسان‌محوری
  • علم محوری
  • (محوریت جدید) آینده محوری
  • (محوریت جدید) توسعه پایدار

2. تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری بر مبنای مکتب فکری خود

3. یافتن و معرفی تحلیل‌های اقتصادی با توجه به تأثیر عوامل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور با توجه به الگوی توسعه

4. معرفی الگوی توسعه و تمدن سازی ایران با استفاده از تجارب جهانی و نگرش‌های انسانی بر مبنای تحول فرهنگی

5. ...

تهیه و تنظیم: خسرو نورمحمدی

 

 

مسیر توسعه

 

  • آینده توسعه کشور می‌تواند پرپیچ و خم باشد (مانند کشورهای اروپایی با حکومت سرمایه) و ما غیر از این، جز تجربیات سریع و همراه با آرامش ژاپن و کره طی چهار الی پنج دهه که با محوریت تحول فرهنگی (حکومت اندیشه و کلام) به سمت توسعه حرکت کرده‌اند، راه دیگری نمی‌شناسیم... معروف است که کشورهای توسعه‌یافته همواره در هر زمینه، بر اساس یک نظریه یا اندیشه محوری حرکت می‌کنند، تا زمانی که اندیشه محوری یا نظریه جدیدی را جایگزین کنند. برای مثال یک اندیشه محوری مثل اندیشه آدام اسمیت حدود 150 سال جامعه صنعتی را اداره کرد. ما نیز باید بر اساس اندیشه های محوری تمدن سازی حرکت کنیم و نهادها و ساختارهای تأمین کننده، تحکیم کننده و شکوفا ساز انسان محوری و علم محوری را ایجاد کنیم.

 

دولت و توسعه

 

  • سخنان من متکی بر بیست سال کار و اندیشه و تعامل مستقیم با جامعه است. این کتاب نیز محصول پاسخ به سوالی است که از ذهن من برخاسته است. سوال این است که چرا داستان ما در ایران همان داستان "بازی با حاصل جمع صفر " است و حاصل تلاش های ما بسیار محدود. کتاب مورد نظر، پاسخ من به این سوال است. به نظر می رسدکه در تمام مکاتب، به هنگام بحث پیرامون توسعه یا توسعه نیافتگی مهره اصلی ساختار حکومت است. البته بر سر این که ساختار حکومت چگونه باید باشد اختلاف نظر وجود دارد؛ ولی کسی تردید ندارد که حکومت مناسب ضرورت توسعه است. ممکن است عده ای بگویند حکومت مناسب آن است که اصلا دخالت نکند و کوچک باشد و دیگری حرفی دیگر داشته باشد؛ ولی هیچکدام در اهمیت ساختار حکومتی برای توسعه و نقشی که در توسعه دارد تردیدی ندارد. در ایران هم کسانی که به شدت مخالف دخالت دولت در اقتصاد هستند استدلال می کنند که دخالت های دولت، توسعه را از بین برده است. به هر حال برای پاسخ به این سوال اصلی ام سال ها درباره دولت و نقش دولت اندیشه کردم و آراء ونظرات دیگران را نیز مطالعه و مورد کند و کاو قرار دادم و به این نتیجه رسیدم که این فقط دولت نیست که باید به آن فکر کرد بلکه باید به خود نهاد دولت نیز فکر کرد"[53]
  • وظیفه و هدف برنامه‌ریزی توسعه به هیچ‌وجه "دولتی کردن" اقتصاد نیست. هدف برنامه توسعه کمک به ایجاد محیط و فضای مناسب برای شکوفایی خلاقیت و نو‌آوری در سطوح مختلف برای اقشار متنوع و متکثر است.
  • برنامه‌ریزی جامع توسعه عملاً نوآوری و خلاقیت را حذف و اقتصاد را دولتی و بازدهی را محدود می‌کند ونهایتاً مانع توسعه می‌شود. آنچه در ادبیات توسعه پیشنهاد ‌می‌گردد "برنامه‌ریزی هسته‌های خط‌دهنده" است که تحت  عنـــوان Core Planning مطرح شده است. قلب برنامه توسعه متکی بر هسته‌های خط دهنده نیز، پروگرام‌های اجرایی است.
  • ما در حوزه مدیریت مشکل مفاهیم داریم. ما هنوز حکومت مقتدر و کارا را (که با درجه کارایی در عملیات سنجیده می‏شود) از حکومت دولت سالار (که با حجم دولت و شیوه‏های دخالت دولت سنجیده می‏شود) از هم جدا نمی‏کنیم و دولت کوچک و بزرگ را به این صورت نمی‏سنجیم. مرز بین اداره و حکومت را درست تشخیص نمی‏دهیم. [54]
  • اگر بخواهیم حکومتی داشته باشیم که از دید نظری بتواند توسعه را سامان دهد؛ باید شش مؤلفه داشته باشد: ثبات ساختاری، امنیت توسعه‌ای، شایستگی اجرایی، نقش‌پذیری علمی، پاسخ‌گویی مدنی و جایگاه مناسب بین‌المللی.
  • کشور دارای احزاب جاافتاده نیست و نمی‌تواند سیاستمدار خبره پرورش دهد، و تصمیماتی که در این حوزه‌ گرفته می‌شود، بازدهی کل جامعه را پایین می‌آورد.
  • مهم ترین نهادی که مانع کار در ایران است، نهاد دولت است. دولت آن چنان مقررات پیچیده ای در اطراف خود ساخته و فرهنگی ایجاد کرده که واقعاً همه جا مانع اصلی بر سر راه توسعه است. بنده در اکثر جاها اشاره کرده ام که آن چه ما واقعاً لازم داریم، دولت مقتدر و در عین حال کارآمد است. این معنی اش یک دولت کوچک است .
  • من شک ندارم اگر دولت اعلام کند قصد دارد به جای حمایت از صنعت از تجارت حمایت کند، بخش بازرگانی دچار رکود خواهد شد، یعنی دولت آنقدر ضابطه می‌گذارد که بخش دچار رکود می‌شود. [55]
  • تجربه توسعه اقتصادی جهان این را نشان می‌دهد که توسعه صنعتی و فرهنگ صنعتی در هیچ کشوری بدون حمایت دولت اتفاق نیفتاده است و استثنایی هم ندارد. گاهی می‌گویند در مراحل اولیه و در جامعه‌ای مانند انگلیس، با تأکید بر آزادی سرمایه‌گذاری و تولید و نفع شخصی، توسعه حاصل شده است. ولی اشتباه می‌کنند و در همان جامعه نیز حمایت اصلی از طریق دولت است و فقط شکل حمایت در جوامع مختلف فرق می‌کند. گاهی من این مثال را می‌زنم که در همان دورانی که علمای اقتصاد انگلیس مثل اسمیت و ریکاردو به صورت پیامبران آزادی عمل کار کرده و از این بحث می‌کردند که همه چیز باید آزاد باشد، در همان موقع دولت انگلیس ورود منسوجات هندی به انگلیس را ممنوع ساخت، در حالی که این منسوجات را کمپانی هند شرقی یعنی یک شرکت انگلیسی در هند خرید و فروش می‌کرد. ولی بحث دولت انگلیس این بود که صنایع نساجی منچستر در مقابل این رقابت لطمه خواهد خورد و متضرر خواهد شد. لذا ورود منسوجات هندی را که در آن زمان می‌توانست با انگلیس رقابت کند ممنوع کردند و گفتند کمپانی هند شرقی خرید و فروش منسوجات هندی را صرفاً در مستعمرات انجام دهد. سیاست‌های دیگری نیز بود که نشان می‌دهد در دوران مورد بحث حمایت اقتصادی وجود داشته و اثبات می‌کند بدون حمایت دولت، امر توسعه و صنعتی شدن اتفاق نمی‌افتد. هیچ جامعه‌ای بدون حمایت مؤثر دولت، توسعه نیافته است. این امر دلیل ساده‌ای دارد: روند توسعه دنیا ناهمگون است. مثلاً ما در حال حاضر در رابطه با کشورهایی قرار گرفته‌ایم که سطح تکنولوژی آنها خیلی بالاتر است و این کاملاً بدیهی است که اگر صنایعی که سطح آنها پائین است حمایت نشوند، هیچ تولیدی را نمی‌توان انجام داد مگر اینکه اجباری در بین باشد. فرض کنیم دو کشور توسعه یافته و توسعه نیافته در کنار یکدیگر باشند. کشور توسعه یافته، با تکنولوژی برتر خود هر کالایی را با کیفیت بهتر و قیمت ارزان‌تر تولید می‌کند.[56]
  •  انتظار نمی‌رود در جوامعی که هنوز بر اساس مبانی دنیای قدیم، یعنی فرمان (Command) و سنت (Tradition) اداره می‌شوند، بتوان شاهد توسعه‌ای واقعی و درخور بود. درعوض، در جوامع توسعه‌یافته شاهد حذف کامل این دو شاخص و جایگزینی آنها با دو مؤلفه‌ی جدید به نام‌های علم(Science)  و عقل(Intellect)  هستیم. بنابراین، نظامی می‌تواند ادعای مردم‌سالار (دموکراتیک) بودن کند که مشروعیت علم را به معنای واقعی کلمه و در تمامی سطوح و آحاد آن پذیرفته باشد. در چنان نظامی، بدیهی است که تنها اخذ تصمیم در مورد موضوعاتی، به حوزه‌ی عمل مجالس قانونگذاری کشیده می‌شود که علم در مورد آنها به نتایج قطعی نرسیده باشد. چه، در مسایل قطعی علمی، رجوع به آرای مردمی، نوعی بی‌خردی معنا می‌شود. در چنین فضایی، دولت بزرگ، دولتی بازدارنده و غیرعلمی به حساب می‌آید. درعوض، دولت کوچک ولی مقتدر که به فضاهای خصوصی و عمومی شهروندانش حرمت می‌نهد؛ دولتی مولد و علمی محسوب می‌شود. این درحالی است که در دنیای قدیم، اساساً دو نوع فضا بیشتر وجود نداشته است: فضای خصوصی و فضای حکومتی. اما در دنیای جدید، دولت‌ها و حکومت‌ها با تفویض اختیارات خود به شوراهای شهری و روستایی، انجمن‌های محلی و تشکل‌های تخصصی یا صنفی، عملاً با محدود کردن فضای حکومتی، به زایش و گسترش فضای جدیدی به نام فضای عمومی کمک کرده‌اند که قوانین آن توسط خود شهروندان تنظیم شده و به اجرا درمی‌آید. این فضا، فضایی مولد و رقابت‌پذیر بوده و به موازات بالندگی و تکامل بیشتر آن، کارایی ملی نیز افزایش می‌یابد. میدان عمل آزادی، به ویژه آزادی‌های اجتماعی نیز در چنین فضایی فرصت بروز و شکوفایی پیدا می‌کند. از این رو، در حکومت‌هایی که ادعای مردم‌سالاری و پایبندی به اصول دموکراسی را مطرح می‌کنند، امّا در عمل مطابق دنیای قدیم اداره شده و اعتقادی به فضای عمومی ندارند، نمی‌توان شاهد رشد و تکامل آزادی و خلاقیت‌های فردی و اجتماعی بود. در کشور ما نیز فارغ از گرایش‌های سیاسی چپ و راست، می‌توان به وضوح مشاهده کرد که منش حکومتی دنیای قدیم و جدید تا چه میزان در روح و شخصیت این گرایش‌ها نفوذ دارد. به بیان دیگر، نه گرایش چپ و به اصطلاح اصلاح‌طلب را می‌توان کاملاً متعلق به دنیای جدید دانست و نه این امکان وجود دارد که گرایش راست یا محافظه‌کار را تماماً در اردوی دنیای قدیم جا داد.
  • ساختار سیاسی توسعه یافته در تصویر نهایی خودش حد مشخصه خیلی ساده‌ای دارد. اولین ویژگی این است که ساختاری متکی بر دموکراسی است امّا باید دید که دموکراسی چیست؟ دموکراسی در نهایت خود نظامی است که حکومت آن نظام از دو مشروعیت سرچشمه می‌گیرد:1- مشروعیت علم 2- مشروعیت آراء عمومی.[57]
  • درست است که در ساختهای سنتی بوروکراسی را از دیگران الگوبرداری کرده‌ایم، این تقلید خوبی است و باید از تجربیات دیگران استفاده کنیم. مشکل در این نیست که ما این نظامها را از جاهای دیگر تقلید کرده‌ایم، باید مشکل را در این حوزه جست‌وجو کنیم که کارکرد خود ما در جریان بنیان نهادن این نظام چه بوده است.[58]
  • تجارب کشورهای دیگر هم این امر را کاملاً نشان می‌دهد. گرچه ممکن است حکومتهای ”دولت سالار“ گاهی در مقطعی از زمان به صورت تصادفی به توسعه یک کشور کمک کرده باشند اما این روند بسیار ناهماهنگ و کوتاه مدت بوده و پس از مدتی باعث بحرانهای عمیق و بی‌شمار شده است. در واقع نتیجه این توسعه که تحت فشار و با زور انجام می‌گیرد، بحرانهای ساختاری است که پس از مدتی خود را نشان می‌دهد و حتی همان نتایج کوتاه مدت توسعه را نیز از بین برده و نابود می‌کند.[59]
  • تاریخ کشورهایی که وارد دنیای جدید شده و توسعه یافته‌اند نشان می‌دهد که ساختار سیاسی آنها همسو با ساختار اقتصادی مناسب با الزامات و دنیای صنعتی و مدرن تغییر یافته است. به هر حال نکته این است که در دوره 56-1335 در ایران حرکت نامتناسب ساختار سیاسی باعث شد که نهایتاً همان فعالیت‌های اقتصادی توسعه‌ای در تضاد با ساختار سیاسی قرار گیرد، انفجار اجتماعی واقع شود و حتی بسیاری از دستاوردهای اقتصادی آن دوره نیز در تحولات بعدی از دست برود. اساساً در تجربه تاریخی جهانی، به نظر نمی‌رسد که بتوانیم شواهد معنی‌دار و قابل توجیهی پیدا کنیم که بر اساس آن بتوان نتیجه گرفت که ساختار سیاسی دولت سالار و تمرکزگرا توانسته باشد به نحوی نمادین و موفقیت‌آمیز با شکوفایی اقتصادی پیوند بخورد. این نکته در تحلیلهای نظری هم قابل تأیید است. البته این طور نیست که نتوان برای مدتی کوتاه مثلاً پنج یا ده سال با حکومت‌های دولت سالار و یا هتک حرمت فرد فرد اعضای جامعه، دستاوردهای اقتصادی خاص به دست آورد، ولی نباید از این نکته نیز غافل ماند که این نوع دستاوردها در نهایت آنچنان عدم تعادلهایی در جامعه ایجاد می‌کند که آشوب‌های اجتماعی، بحرانها و در هم ریختگی‌ها را به دنبال دارد و معلوم نیست خالص سود اقتصادی این چنین وضعیتی مثبت باشد.[60]
  • آن چه مورد تاکید است این است که با توجه به شرایط پیش آمده، متاسفانه باید پذیرفت که ( عملا ) اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان احساس می کنند که در حاشیه (خاکستری) قانون بی قانونی زندگی می کنند، هر لحظه می توانند( مجرم ) تلقی شوند و اگر (مجرم) تلقی شدند به سادگی با استفاده از مجراهای قانونی از این مهلکه نخواهند گریخت و .... متاسفانه در این شرایط انتظار عقلایی آن است که نوآوران جامعه به یکی از راه هایی متوسل شوند: خود و سرمایه شان از کشور خارج شوند، یا خلاقیت خود را معطوف به حوزه های ناسالم اقتصادی - اجتماعی کنند و یا دچار ناهنجاری های روانی شوند.[61]
  • در زمینة نظریه و اندیشة مربوط به نظام و دولت ناب سرمایه‌داری پیشرفت‌های تئوریک قابل توجهی حاصل و به کار گرفته شد. در این زمینه با انجام پاره‌ای اصلاحات، نظام ناب سرمایه‌داری (همانگونه که شومپیتر، یکی از اقتصاددانان و جامعه‌شناسان برجستة جهان صنعتی مطرح و پیش‌بینی کرد) از صحنه گیتی حذف و "دولت و جامعه رفاه" به تدریج جای نظام مورد بحث را گرفت. البته در نظام سیاسی ـ اجتماعی "دولت و جامعه رفاه" برخی از پایه‌های مهم نظام سرمایه‌داری ناب پابرجا ماند و برخی دیگر از ستونهای این نظام اصلاحاتی را پذیرا گردید. از جمله باید تأکید کرد که در این نظام و حکومت جدید نیز پی‌گیری نفع شخصی و مقدس بودن مالکیت خصوصی پابرجا ماند. آنچه مورد اصلاح واقع شد، از یکسو معطوف به نقش و وظیفة دولت بود و از سوی دیگر مربوط به حقوق می‌شد که تحت عنوان "حقوق بشر" تبیین و برخورداری از آنها بدون تکیه بر "فعالیت و دستاوردهای فردی" آحاد جامعه به عنوان حقوق قانونی مردم شناخته شد و پایه‌گذاری نظام جامع تأمین اجتماعی را بر عهده گرفت.
  • پایگاه اول جامعه دمکراتیک ، اقتدار دانش و علم است.
  • انسان دلش به درد می‌آید که چطور ممکن است انسان‌ها از آزادی و دموکراسی صحبت‌کنند ولی زیر بار قانون نروند.
  • گاهی در ایران از آزادی معنی بی بندوباری استنباط می شود. در حالیکه یکی از مدرن ترین تعاریف از آزادی یعنی رعایت قانون. یعنی اگر مثلاٌ می شنویم که فرانسه آزادترین کشور جهان است، یعنی بیشترین میزان رعایت قانون در این کشور انجام می شود. نه اینکه در این کشور هر کس هر کاری دلش خواست انجام می دهد.
  • برای درک بهتر مفهوم جامعة مدنی در ابتدا باید توجه کرد که می‌توان در زندگی هر انسانی، در هر جامعه‌ای، سه فضا یا محیط مختلف را از هم بازشناسی کرد: فضای خصوصی، فضای دولتی، و یک فضای عمومی غیر دولتی. محیط یا فضای خصوصی و محیط یا فضای دولتی را در جامعة ایران به خوبی می‌شناسیم ولی مفهوم درستی از محیط عمومی غیردولتی در ذهن نداریم. چرا که به نظر می‌رسد که در تاریخ سده‌های اخیر ما چنین فضایی در زندگی ما وجود نداشته است و فقط دو فضا یعنی فضای خصوصی و فضای دولتی را لمس کرده‌ایم و در این زندگی نیز آزادی، آسایش، آرامش را فقط در فضا و محیط خصوصی خود جستجو کرده‌ایم چرا که محیط دولتی جز محیط جبر و زور و بی‌ثباتی و بی اعتباری برای ما نبوده است. مسئله تا آن حد ریشه‌ای بوده که حتی به دنیای ضرب‌المثل‌های ما هم کشیده و مثلاً می‌گوییم ”چهار دیواری اختیاری“. به این ترتیب انسانهای ما عادت کرده‌اند که آزادی را فقط در چارچوب منازل خودشان ببینند و هرچه می‌شود این محیط خصوصی را ناشناخته برای دولت و دور از دسترس دولت، که سازنده محیط فضای دوم یعنی محیط فضای دولتی است نگه دارند. فضای عمومی هم که اساساً وجود نداشته و توسط دولت بلعیده شده بود. علاوه بر این در روند زندگی تاریخی ما یک فضای دولتی وجود داشت. اما علیرغم این واقعیت‌های تلخ زندگی در جامعه ایرانی نمی‌توان فراموش کرد که آنچه که جامعة مدنی را می‌سازد در واقع همین فضای عمومی است[62].
  • بلکه ابزار و نهادهایی برای به وجود آمدن جامعه مدنی لازم است، که در این مورد چهار گروه ابزار و نهاد مورد تأکید است. بر اساس آنکه این چهار گروه نهاد و ابزار تا چه حد در اختیار حکومت و تاچه حد در اختیار غیر حکومت باشد مشخص می‌شود که جامعه مورد نظر در چه مرحله از مدنیت است. این چهار دسته ابزار و نهادها به طور خلاصه عبارتند از: اول، نیروهای نظامی و انتظامی، دوم، عوامل اقتصادی، سوم، ایدئولوژی و جهان‌بینی، و چهارم، سازمانها و تشکلها. این چهار گروه از ابزارها و نهادها در بحث جامعه مدنی تعیین کننده هستند و اگر اینها کاملاً در اختیار حکومت باشند، فضای عمومی کاملاً از بین خواهد رفت و جامعة مدنی شکل نخواهد گرفت و اگر کاملاً در اختیار مردم و غیرحکومت باشند، حکومت از هم خواهد پاشید و بی‌نظمی در جامعه حاکم خواهد شد. [63]
  • تئوری توسعه به ما می‌گوید که وقتی شما در این جریانات حرکت می‌کنید آهسته آهسته در جامعه زیرساختهایی ایجاد می‌شود که امکان سازگاری با سیستمهای غیردموکراتیک را ندارند و آن موقع است که شما دیگر نمی‌توانید توسعه را دنبال کنید، مگر آنکه جامعه مدنی‌تان تحقق پیدا کند. در این مقطع دموکراسی برای جامعه اساسی می‌شود و اگر وجود نداشته باشد، اقتصاد نمی‌تواند عمل کند و خودش را نشان دهد. تصور من این است که جامعه ایران از مراحل اولیة گذر توسعه‌ای خودش مدتها پیش گذشته است. جامعه ایران در حال حاضر خیلی پیشرفته‌تر از آن است که نشان می‌دهد. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که سواد به طور گسترده‌ای گسترش یافته و بخش عمده‌ای از این دستاوردها و افتخاراتش مربوط به نظام اسلامی ایران است که در همین 18 تا 20 سال انقلاب انجام شده است. باید به اینها ارزش داد و قدر شناخت. [64]
  • البته ادعا نمی‌کنیم که جامعة ما کاملاً توسعه یافته است، بلکه عرض بنده این است که این جامعه دیگر آن جامعة سنتی چند دهه قبل نیست، بلکه به نظر می‌رسد که جامعه ایران و مبانی اجتماعی و فرهنگی کشور به مرحله‌ای رسیده است که از اینجا به بعد با توجه به شناخت‌های تئوریک موجود به نظر می‌آید که اقتصاد آن بدون تحقق جامعه مدنی قادر نیست شکوفایی لازم و کافی پیدا کند. [65]

هرچند در این مقطع تاریخی، انجام سرمایه‌گذاری اضافی باعث رشد محدودی در تولید ملی کشور می‌شود، ولی رشد عمده‌تر اقتصاد ما در گرو نهادینه شدن جامعه مدنی است. در غیر این صورت ما می‌توانیم نیروی متخصص تربیت کنیم ولی نمی‌توانیم از آنها استفاده کنیم. در این شرایط انسانی که هزینه‌های آموزشی او توسط جامعه پرداخت شد نه تنها بازده لازم اقتصادی را نخواهد داشت بلکه همین آموزش‌های اضافی می‌تواند موجب تشنج اجتماعی شود. دقت کنید که این فرد سالها زحمت کشید و در رشته‌ای فارغ‌التحصیل شده، ولی وقتی وارد جامعه می‌شود، وقتی می‌خواهد به انجام کار مشغول شود (چه در بخش خصوصی، چه در بخش دولتی) دچار مشکل و مسأله می‌شود، مشکل در ارتباط با نحوة استفاده از تخصص او در جامعه است و به این صورت، نه تنها از تخصص این شخص استفاده لازم نمی‌شود بلکه خود او هم ناراضی می‌شود و در شرایطی قرار می‌گیرد که به جای این که کمک کند به شکوفایی اقتصاد، در حقیقت، تبدیل می‌شود به عنصری که می‌تواند حتی باعث کند شدن روند تحول اقتصادی و تحول اجتماعی مطلوب جامعه شود. همان‌طور که قبلاً اشاره کردم ما نباید علم اقتصاد را صرفاً یک ”فن“ و یک تکنیک تلقی کنیم که بر اساس آن همیشه تولید ملی تابعی از مقدار سرمایه‌گذاری و میزان تخصص در یک جامعه است، نباید فکر کنیم چنین فرمولی در همه کشورهای جهان و تحت هر شرایطی صادق است، این طور نیست. در مقطعی که تحقق جامعة مدنی دچار گیرهای اساسی است و در عین حال جامعه پیشرفت‌های عظیمی در فرآیند نوسازی داشته است. در این شرایط دیگر تولید اساساً در گرو سرمایه‌گذاری و تخصص نیست. بلکه حجم تولید به نحو چشمگیر در گرو تحقق نهادسازی‌های مربوط به جامعه مدنی است.

یعنی اسراف و اتلاف منابع که در جامعه ایران به علت ضعف جامعه مدنی صورت می‌گیرد، زیانهای اقتصادی بیشتری از محدودیت‌های ضعف سرمایه‌گذاری وارد می‌کند و لذا اگر در زمینة تحقق جامعه مدنی کار لازم صورت نگیرد، نخواهیم توانست درصد استفاده از ظرفیت تاریخی را که در جامعه امروز ما حدود 8 درصد است، به 15 یا 20 درصد و یا بیشتر برسانیم، ما در مقطعی هستیم که نوسازی‌های اولیه و اساسی اقتصادی ـ اجتماعی کشور امکان جهش را به اقتصاد ما می‌دهد و این جهش الزاماً در گرو سرمایه‌گذاری و تخصص نیست، بلکه در گرو تقویت مبانی جامعه مدنی است. [66]

  • ·         ما یک قانون اساسی داریم که بایدهای اقتصادی طراحی شده در آن بر پایه‌های متفاوتی از آنچه تاکنون شناخته شده بود، قرار دارد. الگوی اقتصادی که ارائه می‌کند متفاوت است از الگوهایی که تاکنون شناخته شده است و این را در جهانی مطرح می‌کند که گوشه پرقدرت آن، دارای مشکل تئوریک و اندیشه‌ای است که مهمترین مشکل است و یک سری فرآیندهای جهانی شدن وجود دارد که جهانی سازی آن، ممکن است جهان را به خطر جنگ و مسائلی دیگر بکشاند. در هر لحظه آثار آن را در حول و حوش می‌بینیم و نیز در کشوری هستیم که از دیدگاه اقتصادی ضعیف و دارای یک تولید سرانه محدود و یک جمعیت محروم هستیم. حال یک قانون اساسی این چنینی در این شرایط داریم.[67]
  • ما یک قانون اساسی داریم که پایه‌اش بر فرمان الهی است، با آن تفسیری که عرض کردم، متفاوت با سیستم‌های موجود، اصول بدیهی آن کاملاً متفاوت از اصول بدیهی اقتصاد فعلی، حقوقی که برای مردم شناخته شده باز بسیار متفاوت است. از نظر نهادهایی که در قانون اساسی پیش‌بینی شده است، بدون تردید قانون اساسی ‌ما یک دولت قدرتمند را مطرح کرده است. البته انعطاف به دولت داده ولی بدون تردید یک دولت قدرتمند را مطرح نموده. بنابراین نهاد دولتی، نهادی بسیار قوی است و در کنار این بخش دولتی قدرتمند ـ تعارف نکنیم ـ بخش خصوصی در قانون اساسی ایران (بحث درست یا غلط بودن مطرح نیست) مکمل بخش تعاونی و دولتی است و صریحاً ذکر شده است و حال آن را با هر تفسیری تغییر دهیم، به نظر من از نظر علمی قابل قبول نخواهد بود. [68]
  • دلیلی وجود ندارد که رهبر سیاسی متخصص توسعه هم باشد. پس شما به عنوان متخصص توسعه نزد مقام سیاسی می روید و می گویید این پنج مکتب با این ویژگی ها وجود دارند و شما به عنوان نماینده سیاسی ـ اجتماعی جامعه حق انتخاب دارید و حق دارید بگویید که کدامیک از این مکاتب. ولی تنها می توانید یک مکتب را انتخاب کنید. فرض کنید من بحث ساختمان را مطرح می کنم و می گویم ساختمانی هست که بلند است، شیشه ای است، کولر دارد و اینگونه است و ساختمان دیگری که کوچک است و غیره. شما نمی توانید به من بگویید که از ساختمان کوچک فضای بیرونی آن را که بسیار زیباست انتخاب کن چون من نمی توانم از درون اتاق همه درختان را ببینم و از ساختمان بلند طبقه بالایی آن را انتخاب کن چون منظره و چشم انداز خوبی را فراهم می کند. من چگونه  می توانم این دو را تلفیق کنم. بنابراین برای برنامه ریزی ضوابطی هست. مکاتب توسعه اگر قابل حل وفصل بود که آدمها با هم بحث نمی کردند و نهایتاً یک مکتب وجود داشت. اختلافی هم نداریم، ولی در علوم اجتماعی مکاتبی هست. این مکاتب اساساً در ذات علوم اجتماعی است. مثل علم اقتصاد، جامعه شناسی و غیره. بنابراین تصمیم گیری در مورد هدف کیفی در جای خودش صورت می گیرد و من به عنوان یک متخصص این اهداف را تعیین نمی کنم، بلکه گزارشی را تهیه می کنم و می گویم این مکاتب وجود دارد واین کارها در قالب آنها انجام می شود، مکتب اول این است و در این مکتب، توزیع درآمد اینگونه می شود، اشتغال اینگونه می شود، تورم اینگونه می شود، سطح رفاه اینگونه می شود و… مکتب دوم این است، مکتب سوم این است و الی آخر. حالا شما به عنوان نماینده سیاسی ـ فرهنگی ـ اجتماعی جامعه به من بگوئید کدام مکتب؟ این مقام مسئول حق دارد که انتخاب کند. [69]
  • جالب است بگویم در دیگر کشورها مانند ایران، متخصصین بزرگ قدیمی مانند اسمیت معمولاً ادیب هم بودند و اسمیت که پیامبر نظام سرمایه داری است در کتاب ثروت و ملل خود که از نظر ادبی یکی از کتابهای بسیار زیبای انگلیسی است،‌ می گوید در جامعه طبقات مختلفی وجود دارند مثل طبقه سرمایه دار، کارگر و غیره. او در این کتاب به صراحت می گوید منفعت طبقه سرمایه دار ضد منفعت جامعه است،‌ بنابراین مراقب این طبقه سرمایه دار باشید. باید حواستان به آنها باشد چون منافع ایشان برضد منافع اجتماعی است. او نمی گوید اموالشان را مصادره کنید بلکه توضیح می دهد که سرمایه دار خیلی زود می فهمد دنیای رقابت به نفع او نیست و انحصار به نفع اوست. یعنی سرمایه دار، انحصار را دوست دارد اما جامعه،‌ رقابت را می خواهد. اوحتی مثالی می زند و  می گوید محال است که پنج صاحب سرمایه برای عروسی فرزندانشان جمع شوند و درمجلس عروسی حرف و صحبتشان به احتکار و انحصار نیانجامد و ختم نشود. همواره مواظب اینها باشید. ولی مراقب باشید، نه آنکه اعدامشان کنید، اموالشان را مصادره کنید و یا بیرونشان کنید. مراقب باشید که احتکار ایجاد نکنند،‌ انحصار ایجاد نکنند، ولی تشویقشان کنید که به دنبال نفع شخصی بدوند چون وقتی به دنبال نفع شخصی دویدند اتفاقی که می افتد این است که در تولید تلویزیون یا تولیدات دیگر تکنولوژی ایجاد می شود، نوآوری ایجاد می شود، کیفیت ایجاد می شود، قیمت ایجاد می شود، تولید بالا می رود، اشتغال زیاد می شود و الی آخر. به عبارتی یک مارپیچ بازشونده توسعه ایجاد می شود. این مارپیچ بازشونده توسعه اینچنین است ... که یک دستگاه مختصات را در نظر بگیرید. تفاوت این دستگاه بازشونده توسعه این است که یک نقطه صفر دارد و ما تمام نقاط منفی آن را قطع کردیم و وارد یک فضای چهاربعدی شدیم. در علم اقتصاد همه چیز از تقاضا شروع می شود. در این فضا این تقاضای جامعه است، این سرمایه گذاری است،‌ این تولید است و این توزیع است. [70]

 

  • کاری که حزب می کند این است که تمام افرادی را که به سیاست علاقمندند جذب و شروع به پرورش آنها می کند. در این جریان معلوم می شود که یک عده ای نمی توانند و حذف می شوند، یک عده هم شکست می خورند، یک عده دیگر هم به دلایلی دیگر، تا آنجا که حالا ستارگان سیاسی پیدا می شوند. چه اتفاقی می افتد؟ در یک کشور 10 حزب وجود دارد، 10 نفر هستند که سران حزبند و 100 آدم دیگری که از یک تجربه وسیع بیرون آمده اند. معلوم است که این مملکت در میان این 100 نفر اداره خواهد شد. انتخابات بگونه ای است که از میان این حزب و آن حزب انجام می گیرد و هرکی به هرکی نیست یعنی اینطور نیست که فردا بنده چون خوب حرف می زنم و آدم بدی نیستم بروم و برای انتخابات مجلس کاندید شوم. تازه اگر انتخاب هم بشوم حالا گیر می
    کنم و نمی دانم که چه کار باید بکنم. یک بحث دیگر هم هست که نماینده باید متخصص باشد، نه اصلاً اینطور نیست. مگر نمایندگان مجلس آمریکا؛ اقتصاددان بزرگ، سیاست شناسان بزرگ و یا نویسندگان بزرگ هستند. اگر بروید و جزئیات آن را بررسی کنید می بینید داستان فقط این است که نمایندگان مجلس انگلیس یا آمریکا و یا آلمان فقط در سخنرانی های خودبه شدت حرفهای سیاسی می زنند. اما در رای های مهم، محال است که حتی
    در یک مورد بدون مشورت با متخصصین رای دهند. یعنی در اینجا شما مجبورید به هر حرفی که حزب می زند رای دهید. ولی در رای مهمی که جزء‌ برنامه ریزی نیست می توانید رای بدهید و کاری که می خواهید بکنید. پس سیستم هایی وجود دارد که با وجود آنها دیگر بحث اشخاص مطرح نیست. اشخاص در سازمانها هستند. شما در تمام مملکت ایران چه تعداد مؤسسه تحقیقات اقتصادی دارید که مستمر کار می کند، چه تعداد حزب دارید که مستمر کار می کند، چه تعداد برنامه حزبی دارید، چه تعداد مؤسسه نوآوری دارید. این چیزها اصلاً‌ وجود ندارد. [71]
  • درک من از قانون اساسی و نظام اقتصادی طراحی شده در آن، این است که این نظام در عین حال که نظامی سنتی و مربوط به دوران قبلی تاریخ نیست، ولی نظامی است که در دنیای مدرن دارای پیشینة تجربی ـ تا آنجا که من اطلاع دارم ـ نمی‌باشد. در توضیح این نکته باید اشاره کنم که ظاهراً تاحدی که ما در کتابها می‌خوانیم و استفاده می‌کنیم ـ چنانچه دورانهای تاریخی را به دو دوران فعلی و دوران گذشته که به عنوان دوران کشاورزی یا سنتی از آن نام می‌بریم، تقسیم کنیم. ـ به نظر می‌رسد که نظام اقتصادی در دوران قبلی تاریخی، متکی بر دو پایه بوده است که عبارتند از «فرمان اَشرافیت و سنت اجدادی»، به عبارت دیگر امور نظام اقتصادی قبلی، به این صورت سامان می‌یافته است که کسی به عنوان حاکم، ارباب، شاه یا زورمدار و صاحب ثروت، فرمان می‌داده که چه کاری را و چگونه انجام دهند و اگر فرمانی وجود نداشته، سنت اجدادی مشخص کننده بوده است؛ و گویا در همه زمینه‌ها این گونه بوده است. مثلاً در روستا، ارباب و یا حاکم دستور می‌داده که در اینجا فلان کشت صورت بگیرد و اگر دستوری صادر نمی‌شده آنگاه کشاورز به دنبال این بوده که بر اساس آنچه پدرانش انجام می‌داده‌اند انجام دهد و کشت نماید. در آن نظام نه تنها اقتصاد تحت تأثیر این دو پایه بوده بلکه سایر مسایل زندگی نیز همین گونه بوده است، در ازدواج نیز این چنین بوده است و ازدواج یا با «فرمانی» صورت می‌گرفته یا بر اساس «سنت‌های اجدادی». به هر حال یک دوران تاریخی بوده که به قول فرنگی‌ها Command & tradition «فرمان اشرافیت و سنت» پایه‌گذار اقدامات بود. اما در دنیای مدرن این دو پایه کاملاً فروپاشیده و در این دنیا ما چهار محور برای ساماندهی اقتصاد داریم که عبارتند از «پی‌گیری نفع شخصی»، «تکیه بر عقلانیت فردی»، «تکیه بر اقتدار علم» و «نوآوری». به عبارت دیگر دوران جدید در حقیقت به شرایط معکوسی از این پایه‌ها رو آورده است.

لذا سنت اجدادی دیگر مطرح نیست و نوآوری پایه است و اساساً در این دوران، جدید، «فرمان» در امور اقتصادی، قابل فهم نیست در حقیقت در اقتصاد مدرن فرمانی را به جز فرمان بازار نمی‌شناسیم. لذا دیگر نمی‌توان به کشاورز انگلیسی، فرانسوی، ژاپنی، دستور داد و اصلاً برای او قابل فهم و بر اساس عقل نیست؛ او بر اساس پی‌گیری نفع شخصی و عقلانیت به درست یا غلط، به نوعی کشت روی خواهد آورد و هدف او اساساً روشهای تازه و نوآوری است و همواره گریز از سنتهای اجدادی در این دوران مدرن وجود دارد.

حال نکته این است که قانون اساسی ما نظامی را طراحی نموده که در هیچ یک از این دو حوزه نیست در قانون اساسی ما بحثی از اطاعت فرمان اشرافیت و انجام امور بر اساس سنت ها وجود ندارد. لذا به نظر می‌آید که نظام متفاوتی از هر دو نظام قدیم و جدید مورد نظر بوده است. در این نظام محور باز هم فرمان است، ولی «فرمان الهی»، که تفسیر فرمان الهی در دو حوزه و بر اساس قانون اساسی بیان می‌شود. در حوزه امور حکومتی تفسیر فرمان الهی ازطریق ولایت انجام می‌شود ودرسایر حوزه‌ها ـ حوزه‌های غیرحکومتی ـ  تفسیر این فرمان توسط مراجع تقلید ارائه می‌شود. پس به این صورت است که قانون اساسی، اقتصادی را طراحی می‌کند (صرف‌نظر از درست یا غلط بودن) که مسلماً پایگاه‌های اصلی آن، با اقتصاد سنتی و مدرن متفاوت است. این تفاوت را می‌توان در جای جای قانون اساسی به راحتی دید و به همین دلیل اشاره خواهم کرد که اصول بدیهی قانون اساسی «اکسیوم ها» از دید اقتصادی با این دو نظام متفاوت است.[72]

  • هنوز در جامعه جمهوری اسلامی ایران که یکی از شعارهای اصلی آن آزادی است، از هم می پرسیم آزادی یعنی چه؟ در حالیکه دنیا 300 سال است این بحث ها را انجام داده. هنوز خیلی ها در جامعه ما آزادی را قانون جنگل می دانند! و در دنیا سال هاست که آزادی به این معنا که هر کس هر کاری بکند کنار گذاشته شده است. و یکی از بیشترین مفاهیم و تعاریف مورد وثوق علما از آزادی "رعایت کردن قانون است". مثلا وقتی می گویند فرانسه آزادترین کشور دنیاست به این معنی است که بیشترین میزان رعایت قوانین توسط مردم و حکومت (به نسبت سایر کشورها) در این جامعه انجام می شود.
    • بریدگی بین اندیشمندان و سیاستمداران در جامعه ایران همیشه موجود بوده، اما طی دو دهه گذشته روزافزون شده و به مرحله خطرناکی رسیده است؟ به عبارت دیگر به تدریج به مرحله‌ای گام نهاده‌ایم که اندیشمندان خود را به صورت کامل نسبت به سیاستمداران بیگانه می‌بینند و سیاستمداران نیز در گردابی از مسایل و مشکلات قرار گرفته‌اند که نه تنها ضرورت مراجعه به اندیشمندان را انکار کرده‌اند، بلکه هر نوع امیدی را از یافتن راه‌حل در میان این نخبگان جامعه از دست داده‌اند... پر کردن بریدگی و شکاف میان نخبگان فکری و سیاستمداران (امری بسیار مهم) است. در این میانه نمی‌توان انتظار داشت که دانش دانشمندان سازشی را بپذیرد و به سوی سیاستمداران حرکت کند. این امر در تاریخ شناخته شده جهان سابقه ندارد و این بار نیز اتفاق نخواهد افتاد، چرا که این سازش نخبگان را از نخبگی می‌اندازد و اگر چنین باشد اصل مسئله منتفی است. پس آیا راهی جز "بازنگری" در ساختار سیاسی و سیاستمداران هست؟

 

برنامه ریزی توسعه

 

  • وظیفه و هدف برنامه‌ریزی توسعه به هیچ‌وجه "دولتی کردن" اقتصاد نیست. هدف برنامه توسعه کمک به ایجاد محیط و فضای مناسب برای شکوفایی خلاقیت و نو‌آوری در سطوح مختلف برای اقشار متنوع و متکثر است.
  • برنامه‌ریزی جامع توسعه عملاً نوآوری و خلاقیت را حذف و اقتصاد را دولتی و بازدهی را محدود می‌کند ونهایتاً مانع توسعه می‌شود. آنچه در ادبیات توسعه پیشنهاد ‌می‌گردد "برنامه‌ریزی هسته‌های خط‌دهنده" است که تحت  عنـــوان Core Planning مطرح شده است. قلب برنامه توسعه متکی بر هسته‌های خط دهنده نیز، پروگرام‌های اجرایی است.
  • برنامه ریزی توسعه یعنی نهادسازی
  • بحث ما، بحث برنامه ریزی توسعه است، بحث ساختار سازی است. به ایران امروز نگاه کنید،‌ الان سال هاست که بحث اجرای اصل 44 قانون اساسی را داریم . از یکطرف تصویب این قانون سال ها طول کشیده و از طرف دیگر نهادهای لازم را برای اجرا نداریم. تازه فکر می کنیم با این قانون می توانیم مسئله را حل کنیم و بعضا نام آن را انقلاب اقتصادی گذاشته ایم. عملاً‌ خواهیم دید که چنین چیزی محال است چون بحث برنامه ریزی توسعه،‌ بحث نهاد سازی است. یعنی باید ببینیم همراه با این قانون چه نهادهایی را باید درست کنیم و‌ چه اختیاراتی به آنها بدهیم؟ ممکن است بگوئیم ما اصلاً‌ خصوصی سازی و آزاد سازی نمی خواهیم. این بحث دیگری است. اما اگر طالب آن هستیم،‌ دیگر در برنامه ریزی توسعه نمی توانیم فقط یک قانون تصویب کنیم و بگوئیم این یعنی توسعه و برنامه ریزی برای توسعه.
  • اگر قرار است قبل از برنامه توسعه، کاری بشود نهادهایی که مجری برنامه هستند. بسیار اهمیت دارند، اگر آن نهادها متناسب نباشند، هر چه قدر هم برنامه سالم، دقیق و خوب باشد، قابلیت اجرا ندارد .
  • به علاوه ما یک نهاد برای توسعه کشور، که فرایندی گذرا و موقتی است و ممکن است پنچاه سال ادامه داشته باشد ولی اساساً موقتی است، لازم داریم. برنامه های توسعه قبل از انقلاب در سازمان برنامه تصویب می شد. چون معتقد بودند که ماهیت توسعه گذر است. کسی در سازمان برنامه استخدام دایم نبود. بحث توسعه گذر است. کسی در سازمان برنامه استخدام دایم نبود. بحث توسعه این است که یک سری پروژه های ویژه نهادسازی دارید که به تدریج باید کوچک شود. سازمان برنامه یک روز یک سازمان بزرگ است که بعد به تدریج باید کوچک و در نهایت حذف شود. پس یک حاکمیت داریم و یک برنامه که حوزه های آن محدود است و بین این دو بخش غیر دولتی است. هر چه حاکمیت و برنامه موفق تر باشند، امکان شکوفایی بخش غیر دولتی بیش تر است.
  •  بنده از بیست سال پیش نوشته ام که ایده برنامه جامع به محض این که مطرح شود، شکست می خورد. حتی در سال 1966 ، یعنی سی و پنج سال پیش یکی از متخصصان توسعه کتابی به نام برنامه ریزی توسعه درس های تجریه نوشت. در این کتاب، تجربه صد کشور، از جمله ایران در آن زمان مطالعه شده است. در این کتاب به درستی ادعا شده که حتی یک مورد برنامه ریزی جامع توسعه موفق در جهان وجود ندارد. دلایل نظری آن هم روشن است؛ یعنی اگر به دنبال اجرای برنامه جامع توسعه هستید، علم جامع می خواهد که ندارید، اطلاعات تفصیلی بهنگام می خواهید که اگر توسعه یافته باشید. دارید. اگر هم نباشید، ندارید. زمان هم چندان در اختیار ندارید. حداکثر یک سال باید وقت صرف کرد. دستگاه بروکراسی تا راه بیفتد چند ماه زمان می برد. بعد هم که نوبت به هیأت دولت و مجلس می رسد سرجمع پنچ تا شش ماه طول می کشد که یک برنامه جامع توسعه شکل بگیرد. آیا در پنج ماه می شود کار کرد؟ لذا آخر کار به دلیل عدم دقت و ... برنامه هیچ از آب در می آید. برنامه ریزی توسعه برنامه ریزی بر اساس هسته های خط دهنده است؛ یعنی یک بخش و زیر بخش های خط دهنده انتخاب می شوند، که ممکن است در مجموع 20 درصد کل بودجه کشور را در برگیرند . برنامه ریزی توسعه تعداد محدودی کارهای خط دهنده را در بر می گیرند و با فرصت کافی یک بار در مجلس تصویب می شود. پس از تصویب برای چهار تا پنج سال برنامه داریم. بعد هم نوسانات درآمدی به 70،80 درصدی منتقل می شود که مربوط به امور جاری است و امور جاری هم روال خودش را دارد. به عبارت دیگر لازم نیست هیچ تغییر عمده ای دهید. کافی است که یک معاونت توسعه درست کنید تا کارهای خزانه داری را انجام دهد. خلاصه اگر برنامه چهارم توسعه هم برنامه جامع باشد، هیچ یک از زحمات شما قابلیت اجرایی ندارد. این بحث از حدود سی و پنج سال پیش شناخته شده است. آرتورلویز در سیلان در حین کمک به برنامه توسعه، جمله ای مشهور گفته و آن این که برنامه ای که می خواهید برای پنج سال طراحی کنید. بیست سال وقت می خواهد تا خودش تهیه شود. من نیستم خودتان تهیه کنید. در دنیا یک نمونه موفق برنامه جامع پیدا نمی کنید، جامعیت ما را گیر می اندازد.[73]
  • برنامه ریزی هسته ای قلب برنامه ریزی توسعه و متکی بر هسته های خط دهنده و برنامه های اجرایی است. برنامه اجرایی متشکل از هدف و پروژه های مشخص، سازماندهی و تشکیلات اجرایی برای حذف یک مانع توسعه و یا برای ایجاد قطب توسعه است. هیچ برنامه توسعه ای بدون وجود پروژه های مشخص در بطن برنامه های اجرایی قابلیت اجرایی ندارد و در شرایط فقدان این بخش در برنامه توسعه، برنامه مزبور تبدیل به تصویرهای کلی و هر چند مطلوب ولی غیر اجرایی است. به عبارت دیگر ستون فقرات یک برنامه توسعه، برنامه های اجرایی هستند و بدیهی است که هیچ موجودی بدون ستون فقرات قدرت بلند شدن و حرکت ندارد هر چند که طراحی آن بسیار زیبا و خواستنی باشد.
  • در حقیقت می توان ابراز داشت که برنامه ریزی هسته ای به لحاظ اهداف جامع بوده ولی از نظر اجرای برنامه محدود به گلوگاه های اصلی می باشد. در واقع در برنامه ریزی هسته ای برنامه های اجرایی در هر بخش اقتصادی تعیین شده، و به عنوان موتور حرکت و جهش توسعه تمرکز بر آنها صورت می گیرد. از ویژگی ها و مزایای این نوع برنامه می توان به مواردی از جمله: نیاز به نیروی انسانی کمتر، نیاز به آمار و اطلاعات کمتر، زمان کمتر، و قابلیت اجرایی بیشتر اشاره کرد.
  • سیاست‌گذاری اقتصادی کشور‌ را در سازمان‌های سیاست‌گذاری (سازمان برنامه و بودجه بانک مرکزی و وزارت امور اقتصادی و دارایی) از دسترس آنانی که چند سال سیاست‌گذاری می‌کنند و آن‌گاه به تحصیل می‌پردازند دور نگه داریم.
  • هنر برنامه‌ریز توسعه و هدایت کننده جامعه این است که در فرهنگ جامعه خود جستجو کند و اجزای مناسب را بیابد و آنها را تعریف و تقویت نماید و اجزای نامناسب را به تدریج تضعیف کند.
  • برای برخی افراد مشکل از همین جا آغاز می‌شود. چون به محض اینکه سخنی از لزوم برنامه‌ریزی به میان می‌آید، تصور می‌کنند برنامه‌ریزی یعنی تعیین تکلیف برای مردم. پس فکر می‌کنند حکومت باید دولت سالار شود تا توسعه اتفاق بیافتد. یعنی دولت باید برای توسعه و برای مردم تعیین تکلیف کند. این نگرش اساساً و از بنیان غیرعلمی و اشتباه است. نباید فراموش کرد که برنامه‌ریزی یک فعالیت علمی و یک فعالیت هماهنگ کننده است.
  • برنامه‌ریزی برای توسعه به این معنی است که باید کارها را بر اساس پیش‌بینی‌های علمی و به صورتی هماهنگ پیش برد. لذا اگر تکلیفی تعیین می‌شود مانند تکلیفی است که یک پزشک برای مریض تعیین می‌کند و نهایتاً مریض با اراده خود می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد که آن نسخه را عمل کند. پس باید سراغ علم تحول اجتماعی (یعنی مباحث توسعه، جامعه‌شناسی، سیاست، فرهنگ شناسی و ...) رفت و دید در این علوم چه حوزه‌هایی را حوزه دخالت دولت می‌شمارند و چه شیوه هایی را شیوه‌های مجاز دخالت دولتی می‌دانند و اگر کار علمی بشود، آن وقت این نوع دخالتها مجاز خواهد بود.[74]
  • به تصور من نظام انگیزشی و نهاد‌های اجرایی در کشور‌ دچار ضعف شده‌اند و در کنار این دو عامل، فشار نظم بین‌المللی بر اقتصاد کشور‌ نیز بسیار قابل توجه است. جامعه اقتصادی ایران درمواجهه با این سه عامل دچار وضعیت نا‌مطلوبی شده و از شکوفایی لازم برخوردار نیست. لذا تدوین برنامه توسعه کشور‌ باید به طرف حل این مشکلات از طریق سیستم علمی، عقلانی و انسانی با توجه به شرایط موجود پیش‌رود.
  • سیاستگذاری اقتصادی کشور را در سازمان‌های‌ سیاستگذاری(سازمان برنامه و بودجه، بانک مرکزی و وزارت‌ امور اقتصادی و دارایی) از دسترس آنانی که چند سال‌ سیاستگذاری می‌کنند و آنگاه به تحصیل می‌پردازند، دور نگهداریم.
  • ”در شرایط حاضر حتی مفاهیم فنی و تکنیکی نیز در سطوح مختلف اداری ـ اجرایی کشور در هم ریخته است، به عنوان مثال سالهاست که ما هر برنامه‌ای را فارغ از محتوای آن به عنوان برنامه توسعه تلقی می‌کنیم و همه برنامه‌های خود را برنامه‌های توسعه همه جانبه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی می‌دانیم. به برنامه‌هایی که بعد از انقلاب ریخته شده نگاه کنید و ببینید تا چه حد با هم متضادند“.[75]
  • در سالهای دهة شصت مقررات و نظام‌نامه‌ای درهم نوشته شد، ساختارهای تشکیلاتی بدون تخصص به هم ریخت. مفاهیم در هم ریخت، این پروسه سالهاست ادامه دارد. در ابتدای انقلاب این کارها توجیه حفظ انقلاب داشت، اما به تدریج این به حفظ منافع تبدیل شد. امروز نظام اداری ایران به هم ریخته، حجم فساد قابل توجه است، معلوم نیست در این نظام اداری کدام کار را بدون توسل به پول یا رابطه می‌توان انجام داد. انگیزه‌های کار بسیار ضعیف شده و پرداختی‌ها محدود است. این هم به شخص مربوط نیست، بلکه یک نظام اداری در حال فروپاشی است. در این شرایط کارکرد اقتصاد جز به کندی، مقدور نیست. نکته اینجاست که وقتی نظام اداری فروپاشید، دیگر خوب یا بد بودن برنامه آنقدرها تفاوتی نمی‌کند. به عبارت دیگر برنامه خوب هم فقط در شرایطی قابل اجرا است که نظام بوروکراسی کشور دارای کارآیی لازم باشد. فرض کنید در یک روز تابستانی قصد می‌کنید که برای هواخوری به فیروزکوه بروید، برنامه مفصل و دقیقی هم برای این کار تنظیم می‌کنید، اما نکته‌ای که به آن توجه نمی‌کنید، وسیله نقلیه در اختیار شماست که مثلاً سرعتش بیشتر از بیست کیلومتر در ساعت نیست. در شرایط طبیعی باید دو ساعته به نقطه مورد نظر برسید، اما با وسیله نقلیة شما، این مسیر هشت ساعت طول می‌کشد و این زمان بیش از حد طولانی است. لذا بعد از این که حرکت کردید، ناچار می‌شوید به وسیلة نقلیه خود فشار بیاورید و مثلاً یک ساعت با سرعت 50 کیلومتر حرکت می‌کنید بعد موتور اتومبیل شما می‌سوزد ... بعد تمام برنامه‌های خوب شما از بین می‌رود و در همین نقطه متوقف می‌شوید. این ”وسیله نقلیه“ در تمثیل ما همان نظام اداری و اجرایی است. اگر این نظام اداری و اجرایی فروپاشیده باشد، بهترین برنامه‌ها هم نمی‌تواند کارساز باشد. وقتی این اتفاق بیفتد، اجباراً حرکت اقتصادی جامعه کند می‌شود، و در شرایطی قرار می‌گیرد که رکود و تورم توأم می‌شود. دولت پول به جامعه تزریق می‌کند اما چرخهای اقتصاد نمی‌چرخد. فساد باعث می‌شود پولها متمرکز و تورم ایجاد شود اما رونق اقتصادی به وجود نمی‌آید.[76]
  • برای نخستین بار در تاریخ اقتصادی ایران وارد بحرانی شده‌ایم که چندین سال است ادامه دارد، چرا؟ در سالها 74-1373 اقتصاد ایران وارد بحران شد، تاکنون این بحران ادامه یافته و اکنون پنجمین سال این بحران است و هیچ نشانه‌ای هم برای برون رفت از این بحران مشاهده نمی‌شود. چون نظام اداری و اجرایی ما در هم ریخته و این هزینه‌ای است که ما برای 20 سال بازی کردن با این نظام می‌پردازیم. این امر آثار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دارد. شاید مهمترین اثر اجتماعی آن این است که اعتماد مردم از مجموعه نظام اداری سلب شده است، مردم هر روز با عدم کارآیی این نظام مواجهند.
  • از دیدگاه تحلیل جامعه‌شناسی سیاسی، وقتی نظام بوروکراسی در کشوری فرومی‌پاشد متأسفانه راه‌حلهای ساده‌ای برای اصلاح آن وجود ندارد. این نظام عبارت است از مقرراتی که وضع می‌شود، تشکیلات سازمانی و رویه‌ها. شورای عالی اداری برای تغییر ساختار اداری تأسیس شد، اما به اعتراف مسئولان هیچ توفیقی نیافت.
  • ملاحظه می‌کنید که این برنامه‌‌ها( برنامه های توسعه) تا چه حد متفاوتند ولی جالب است که نام همة آنها برنامه توسعه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی جمهوری اسلامی ایران است. با این وضع دیگر کسی نمی‌داند که توسعه یعنی چه و برنامه توسعه چگونه برنامه‌ای است؟[77]
  • در بحث برنامه ریزی توسعه کشور از قدیم دو دیدگاه متضاد اما اساسی وجود دارد. این دو دیدگاه، یک (دیدگاه آزادی عمل است) و دیدگاه مقابل آن (برنامه ریزی کامل دولتی) است.
  • آنچه که در ایران خیلی وقتها فهمیده نشد این است که برنامه ریزی متکی بر تئوری اقتصادی متفاوت است با برنامه ریزی کمونیستی. برنامه ریزی کمونیستی اصلاً یک دنیای دیگری است. آن می گفت که تمام ساخت جامعه را باید به هم بریزیم و دولت به نمایندگی از ملت بیاید و برنامه ریزی بکند تا اتلاف منابع نداشته باشیم و وعده های عجیب و غریبی داد. شعار مشهورشان این بود که جامعه کمونیستی جامعه ای است که در آن هر کسی به فراخور توانش کار می کند. بحث نظام کمونیستی این بود که آدمها جرم می کنند جنایت می کنند چون فقیرند، بدبختند و چون نظام خراب است و تا نظام کمونیستی درست بشود، یک آدم نو متولد می شود،‌ یک آدمی که دیگر بدی ندارد و خودش آن کاری را که می تواند، می کند. از یک طرف این آدم چشم و هم چشمی ندارد پس مصرف پائین می آید و از طرف دیگر هم که تکنولوژی بالا رفته است. بنابراین شعار کمونیستی این بود که از هرکس به اندازه توانش انتظار می رود که کار کند و به هر کس به اندازه نیازش داده می شود. یعنی برنامه ریزی کمونیستی قول می داد که هر کس هر نیازی که دارد تامین شود و هیچ کس هم زورکی کار نکند و هرکسی به اندازه استعدادش برای رشد خود کار کند، و ما عملاً‌ دیدیم که در جوامع کمونیستی چه اتفاقی افتاد. بدین ترتیب،‌ جامعه کمونیستی نیز برنامه ریزی را مبنا قرار داد و این برنامه ریزی آن برنامه ریزی مورد نظر ما نیست. برنامه ریزی مود نظر جامعه کمونیستی، یک برنامه ریزی جامع دولتی است که می گوید مالکیت خصوصی، بی مالکیت خصوصی، مشارکت آدمها، بی مشارکت آدمها و خلاصه در این برنامه ریزی و این جامعه سیستم هایی را داریم بمانند آنچه که دیدید... تئوری کمونیستی در ظاهر تئوری بسیار قشنگی است اما وقتی به کار گرفته می شود نتایج دیگر و دور از انتظاری بدنبال دارد. همانطور که در شوروی هم دیدید، این تئوری برای 60 سال به کار گرفته شد اما اقتصاد آن به غیر از بمب اتم و پیشرفت هسته ای به مانند اقتصاد ما است. [78]
  • برنامه ریزی توسعه بر توزیع مواهب توسعه اصرار می ورزد. البته نه از این حیث که صرفاً توسعه شناسان آدمهای خوبی هستند و یا آدمهای بدی هستند، خیر. بحث اساسی این است که آنها می دانند شما نمی توانید یک آدمی را که مستاصل است و بیچاره است، بیاورید و از او کار خوبی را انتظار داشته باشید. یا بحث نان را در ایران در نظر بگیرید. همه می دانید نان تا زمانی که ارزان بود جلوی آن را می گرفتند اما  حالا که کمی گران شده، کارفرما
    مجبور است برای منافع شخصی خود، ارزانترین کارگران را استخدام کند و ارزانترین کارگر اصلی اصلاً چیزی از بهداشت نمی فهمد. بسیاری از مشکلات بیماری هم در ایران ناشی از این نان بود و هنوز هم هست چون شما کارگری را استخدام می کنید که مزد او روزی سه هزار تومان است و می خواهید روزانه 1500 تومان به او بدهید. این کارگر به دور از بهداشت به شکل خاصی رفتار می کند. اگر آن فرهنگ لازم نباشد، مشکل ایجاد می شود. [79]
  •  برنامه ریزی هسته ای به عنوان برنامه ریزی جزئی مطرح می باشد. نظر به اینکه برنامه ریزی جامع توسعه به دلیل عدم حل تمامی مشکلات در یک بازه زمانی، در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، عملا ناموفق بوده است. و اگر چه برنامه ریزی جامع به لحاظ تئوریک، جذاب و ایده آل است اما امکان اجرا و پیاده سازی آن در عمل بنا به تجربیات کشورهای مختلف و دلایل گوناگون وجود ندارد. همچنین در اجرای برنامه ریزی جامع، آمارها و اطلاعات صحیح اساس و پشتوانه لازم و ضروری است حال آنکه در بسیاری از کشورها از جمله توسعه نیافته ها، فاقد آمار و اطلاعات دقیق و قابل اتکا هستند. و لذا اجرای هرگونه برنامه ای بر مبنای آمار غیر قابل اتکا مشکل زاست. بنابراین در سطح عملیاتی به جای برنامه ریزی جامع توسعه، برنامه ریزی هسته ای یا هسته های کلیدی مطرح گردیده است. و مدافعان این نوع برنامه ریزی بر این ادعا هستند که تهیه و اجرای آن، ساده تر و اثر بخشی آن نیز بیشتر است.
  • بخش های مهم یک برنامه توسعه، با توجه ویژه به اصول یک برنامه توسعۀ مبتنی بر برنامه ریزی هسته ای را می توان بدین صورت بیان نمود :
  1. اصل حفظ و حراست از انگیزه خصوصی و قدرت خلاقیت نوآورانه جامعه: وظیفه و هدف برنامه ریزی توسعه به هیچ وجه دولتی کردن اقتصاد نیست بلکه کمک به ایجاد فضای مناسب برای شکوفایی، خلاقیت و نوآوری در سطوح مختلف برای اقشار متنوع جامعه است.
  2. اصل پایداری حرکت توسعه: توسعه فرآیندی بلند مدت است و نباید انتظار داشت که با یک یا دو برنامه ، فرآیند توسعه پایان یابد و کشور به منتهای مسیر توسعه برسد.
  3. اصل امکان ناپذیری تهیه برنامه جامع و ضرورت تدوین برنامه هسته های خط دهنده: قلب برنامه توسعه باید متکی بر هسته های خط دهنده و نیز برنامه های اجرایی باشد.
  4. اصل ضرورت برنامه های اجرایی در یک برنامه: برنامه اجرایی مجموعه ای متشکل از هدف، پروژه های مشخص، سازماندهی و تشکیلات اجرایی برای حذف یک مانع توسعه و یا برای ایجاد یک قطب توسعه است.
  5. اصل ضرورت استفاده واقعی و مؤثر از اندیشمندان جامعه در تهیه برنامه های توسعه متکی بر هسته های خط دهنده: برای شناسایی مسائل اساسی و اصلی و تهیه پروژه برای حل و فصل مسائل هر بخشی باید از متخصصان واقعی در هر بخش کمک گرفت. متخصصان ترکیبی از محقق دانشگاهی و مدیران پر تجربه و شایسته اجرایی را قطعا در بر می گیرد.
  6. اصل ضرورت برنامه ریزی تفصیلی برنامه های اجرایی: ستون فقرات یک برنامه توسعه، برنامه های اجرایی است.
  7. اصل ضرورت وجود تشکیل متناسب مدیریت امور توسعه: چارچوب حق.قی، سازمانی، تشکیلاتی، پرسنلی، مالی در امور توسعه، کاملا متفاوت از سایر امور مدیریت کلان جامعه است و لذا باید تشکیلات متناسب برای این کار، طراحی و به کار گرفته شود.
  8. اصل ضرورت دور کردن امور توسعه از نوسانات ناگهانی اقتصادی-اجتماعی کشور: در فضاها و محیط های توسعه نیافته، وجود شوک ها، التهاب و نوسانات ناگهانی در ذات فرآیند توسعه نیافتگی آنها وجود دارد. مهم ترین زمینه در این نابسامانی مربوط به منابع مالی در دسترس حکومت است. در سایر زمینه ها نیز نوسانات مهم اقتصادی-اجتماعی می تواند در امور توسعه ای کشور، بی ثباتی ایجاد کند لذا ضروری است که در طراحی مدیریت امور عمرانی با تهیه شرایطی که در ادبیات و تجارب توسعه ای به دست آمده است کوشید تا نوسانات مورد بحث از حوزه توسعه دور و به امور غیر توسعه ای منتقل شود.
  9. اصل ضرورت در اختیار داشتن تصویرهای کلان به منظور اتخاذ خط مشی های استراتژیک: این بخش از برنامه توسعه صرفا جنبه اطلاعاتی و هدایتی دارد. در این حوزه به کارگیری مدل های اقتصادسنجی متکی بر ساختار متناسب و آمار قابل اتکا الزامی است.
  10. اصل تأکید بر نقش بسیار مهم و اساسی دبیرخانه ای سازمان برنامه ریزی: سازمان برنامه ریزی توسعه، نقش بسیار حساس دبیرخانه را بر عهده دارد و نه نقش تهیه کننده نهایی و انحصاری برنامه را، و لذا ضروری است که در تهیه برنامه توسعه از مشارکت وسیع اندیشمندان از یکسو و دستگاه های اجرایی از سوی دیگر به نحو مؤثر و کارآمد استفاده کند.  

با توجه به اصول ده گانه مذکور، برنامه توسعه متشکل از چهار بخش می باشد که عبارتند از:

  1.  چشم انداز (10-20 ساله)
  2. تصویر کلان و خط مشی های استراتژیک برنامه پنج ساله که این دو بخش صرفا جنبه اطلاعاتی و هدایت کننده داشته، و به نوعی تفاهم در سطح جامعه و میان مسئولان و مردم را به دنبال دارد و به هیچ صورتی به قانون مصوب مجلس تبدیل نمی شود.
  3. برنامه های اجرایی
  4. مدیریت امور عمران و توسعه

این دو بخش نیز می بایست به صورت تفصیلی و بر اساس ضرورت های برنامه ریزی، هسته های خط دهنده و با مشارکت مؤثر و وسیع متخصصان و اندیشمندان تهیه شده و به قانون تبدیل شود. [80]

  • در این وضعیت(برنامه ریزی قبل از انقلاب) است که، به تعبیری، مردم حالت اشباح را پیدا میکنند، که هستند ولی در امور دخالتی ندارند، چیزی را میبینند ولی نمیدانند چیست، چون مشارکتی در این امور ندارند. مردم میبینند که عدهای از آدمها میآیند که لباس خاصی پوشیدهاند، اسامی و رفتار خاصی دارند، یک کارهایی میکنند، آهن میآورند، سیمان میآورند، ساختمان میسازند و... بعد برق به روستا یا شهر میآید، جاده میآید، ... ولی این کارها ناشی از مشارکت اقشار وسیع مردم نیست; مردم بیشتر همان حالت اشباح را دارند. آنها نمیدانند اصلاحات ارضی چیست، و چرا باید باشد، و چرا اتفاق افتاده؟ کسی از ایشان نپرسیده که آیا خوب است چنین اتفاقی بیفتد یا نه؟ بگذریم از رفراندومها و همه پرسیهای آنچنانی; مردم چگونه میتوانستند بدانند که مثلا اصلاحات ارضی چیست؟ آنها میدیدند که عدهای یک روز میآیند و مثلا زمینی را به کسی تحویل میدهند و روز بعد زمین را میگیرند. یک روز شرکت سهامی زراعی درست میکنند، روز بعد بحث کشت و صنعت مطرح میشود و روزی دیگر بحثی دیگر. آنها چگونه میتوانستند بدانند که قرار است با معرفی اصلاحات ارضی، بافت روستایی کشور و همه ابعاد روستایی و شهری کشور تغییر کند. مثلا یکی از آثار اصلاحات ارضی این بود که بخش کشاورزی کشور امکان مییافت تا مقداری از نیروی کار خود را آزاد کند و این نیرو به شهر بیاید، و از طرف دیگر امکان ورود ماشین آلات به کشور نیز فراهم شود.[81]
  • مشکل اساسی اقتصاد ایران بینش، تفکر و اندیشه است و در تدوین برنامه‌های توسعه باید این مفاهیم را در اولویت قرار داد.
  • صحنه اقتصادی جامعه را به هیچ وجه به آزمایشگاه برخی سیاست‌ها تبدیل نکنیم.
  • در سازمان برنامه و بودجه‌ای مانند سازمان برنامه و بودجه ایران، صرفاً مسائل تکنیکی و فنی تخصیص بهینه منابع بین مصارف مختلف مطرح نیست.
  • سازمان برنامه ایران الزاماً باید یک سازمان تفکر اجتماعی و تفکر توسعه‌ای باشد. چنین سازمان برنامه‌ای باید دسترسی فعال به مجموعه‌ای از متفکران اجتماعی داشته باشد. متفکرانی که مسائل اقتصادی جامعه را با ابعاد بسیار فراتر از تکنیک اقتصادی ببینند و تصمیم بگیرند.
  • به عنوان نمونه‌ای دیگر از مسائل ظاهراً اقتصادی صرف، اجازه دهید مسئله انرژی و قیمت انرژی در ایران را مطرح کنم ـ درجامعه ما چند سالی است که بحث می‌شود که انرژی (قیمت برق، نفت، بنزین، گازوئیل، گاز، ...). ارزان است. بارها و بارها در سمینارها بحث شده که ما نفت و گاز و برق و ... را ارزان می‌فروشیم، که البته بحث درستی است.

به دنبال این نکته بحث ”اتلاف انرژی“ مطرح می‌شود و گفته می‌شود که چون انرژی در ایران ارزان است، مردم صرفه‌‌جویی لازم را نمی‌کنند و انرژی تلف می‌شود و سرمایه‌گذاری هنگفتی در ایجاد نیروگاه، در ایجاد پالایشگاه و ... بر جامعه تحمیل می‌شود که این هم درست است. این بحث در نهایت به این نتیجه می‌رسد که باید انرژی را گران کرد تا مصرف آن معقول شود و از بین نرود که این نتیجه‌گیری به نظر درست نمی‌آید، چرا؟ علت این است که این نتیجه‌گیری در صورتی درست است که فقط بحث‌های تکنیکی عرضه و تقاضا مطرح باشد و بحث جامعه مدنی و اثر آن بر کارآیی اقتصادی مورد توجه قرار نگیرد.برای روشن شدن بحث اجازه دهید بحث را پی بگیریم و ببینیم به کجا می‌رسیم.

خب، گفتیم انرژی ارزان است فرض کنید بخواهیم انرژی را گران کنیم. لابد خواهیم گفت، همین طور که بارها در سمینارها گفته شده، هر بشکه نفت خام حدود 20 دلار قیمت دارد ولی از همان ابتدا نمی‌شود تمام این پول را از مردم گرفت. در مرحلة اول مثلاً 5 دلار از آنرا بگیریم و مثلاً هر دلار را به 300 تومان بفروشیم. پس به ازای هر بشکه نفتی که به پالایشگاه می‌دهیم تا تبدیل به بنزین و گازوئیل و ... شود 1500 تومان دریافت کنیم. این پول را به بودجه دولت اضافه کنیم، هم دولت پول بیشتری به دست می‌آورد که خرج کند و هم قیمت انرژی کمی زیاد می‌شود و مصرف آن معقول شود. اما یادمان می‌رود که معنی این حرف این است که داریم دوباره از نفت یک درآمد هنگفت تازه‌ای به طرف بودجه دولت سرازیر می‌کنیم و ساختار بودجه را بیشتر به سمت دولتی کردن می‌بریم. پس در اینجا دو اتفاق خواهد افتاد: یکی این است که انرژی کمی گران خواهد شد و این باعث معقول شدن مصرف انرژی خواهد بود و دیگر اینکه بودجه دولت به طرف غیرمردمی شدن خواهد رفت و در این شرایط جامعه مدنی تضعیف و باعث کاهش کارآیی کل اقتصاد خواهد شد. در همین جا تأ‌کید کنیم که درهر جامعه‌ای با شرایط امروز ایران اگر جامعه مدنی تقویت نشود، کارآیی اقتصاد در مجموع پایین می‌آید. پس نتیجه خالص افزایش قیمت انرژی در ایران چه خواهد شد؟ نتیجه خالصی که به دست خواهد آمد حاصل جمع دو نتیجه فرعی خواهد بود: یکی نتیجة مثبت در کارآیی یعنی معقول شدن مصرف انرژی و یکی نتیجة منفی یعنی ضعف بیشتر کارآیی کل اقتصادی به علت اینکه جامعه مدنی در کشور بیشتر تضعیف خواهد شد، به نظر بنده این نتیجه کلی به طور خالص منفی خواهد بود و لذا بنده بارها به عنوان یک معلم اقتصاد و یک محقق جامعه با گران شدن انرژی در ایران در شرایطی که ساختار فعلی بودجه کشور حاکم است مخالفت کرده‌ام. در این رابطه بارها اشاره کرده‌ام که برای تصمیم‌گیری درباره گران شدن انرژی در ایران  نباید صرفاً و انحصاراً به بحث کارآیی مصرف انرژی در اثر گران شدن آن تکیه کرد. این بحث در حقیقت به معنی دیگری است که عبارت است از نوعی رقابت بین ملت و دولت، به این صورت که ملت اکنون از نفت خودش مستقیم استفاده می‌کند و در شرایط گران شدن، دولت می‌گوید که شما مستقیم استفاده نکن، من پولش را از تو می‌گیرم و بعد به نمایندگی از طرف تو خرج می‌کنم.

  • در مورد بحث خصوصی کردن مؤسسه برنامه ریزی(موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی) که در گذشته مطرح بود، نظر من این بود که خصوصی کردن مؤسسه مثل این است که بخواهید بک کلانتری را خصوصی کنید! مؤسسه برنامه ریزی ایران پشتیبان فکری نظام برنامه ریزی است و قرار نیست خصوصی شود . اگر خیلی به خصوصی سازی فکر می کنید، چند مؤسسه خصوصی درست کنید! حاکمیت باید در انحصار دولت باشد و دولت هم باید کوچک و مقتدر باشد .
  • در جنگ جهانی دوم با تحولاتی که پیش آمد برنامه ریزی توسعه با ویژگی های خود مطرح شد و شاخه هایی مانند اقتصاد توسعه، جامعه شناسی توسعه، جامعه شناسی توسعه سیاسی، توسعه فرهنگی و از این قبیل را در علوم ایجاد کرد. پس یک قانونمندیهایی پیدا شد و برنامه ریزی توسعه رامطرح کرد. این برنامه ریزی از دید عمومی نگری،‌ فراگیر است. [82]
  • یک روز در یکی از کلاسهای دانشگاهی، دانشجویان اصرار داشتند که بگویند خارجی ها به انگیزه استعمار نفوذ می کنند. ولی من گفتم که خارجی کار خودش را می کند و مثالی زدم،‌ گفتم؛ بنده ایرانی هستم، هم معلم هستم و ظاهراً‌ هم آدم بدی نیستم، ولی وقتی به مغازه ای می روم تا پیراهنی بخرم به مغازه دار می گویم این پیراهن چند است؟ مثلاً‌ می گوید پنج هزار تومان. آیا من به او می گویم که آقای مغازه دار من استاد دانشگاه هستم و درآمد من نسبت به کارگری که این را بافته یا دوخته است خیلی بهتر است، ممکن است این پیراهن را به جای پنج هزار تومان، هفت هزار تومان حساب کنید؟ آیا من با او اینگونه رفتار می کنم؟ یا نه، شروع می کنم به چانه زنی و می گویم چرا پنج هزار تومان؟ پارسال یا نه اصلاً‌ همین دو ماه پیش این پیراهن را چهار هزار تومان یا سه هزار تومان خریدم و حالا این پیراهن را با قیمت پائین تری می خواهم و آن را با قیمت کمتری حساب کن. من به عنوان یک ایرانیِ مثلاً‌ خوب، دارم اینگونه رفتار می کنم حالا شما از خارجی چه انتظاری دارید اینکه بیاید و بگوید چون شما آدم های خوبی هستید و ما پول و ثروت زیادی داریم پس به جای 15 دلار آن را از شما 45 دلار می خرم. باید دید چه اتفاقی می افتد که پیراهن دوز خارجی مثل پیراهن دوز ایرانی نیست و ایرانی باید در منطقه باب همایون از صبح تا شب پشت این چرخ بنشیند و در آخر هم نتواند نانی بدست آورد و نانی بخورد. یا مثلاً وضعیت در کوره آجرپزی آنگونه باشد و غیره. [83]
  • این نکته (شکست برنامه ریزی جامع)سال هاست که در ادبیات توسعه شناخته شده و بارها در کتاب های مهم توسعه ای حتی در چند دهه پیش آمده است . به عنوان مثال در کتاب بسیار ارزنده آقای واترستون، تحت عنوان برنامه ریزی توسعه درس هایی از تجربه[84] که اولین چاپ آن حدود 37 سال پیش صورت گرفته و در این کتاب تجربه بیش از 100 کشور جهان در برنامه ریزی توسعه ( از جمله ایران) بررسی شده به صراحت آمده است که در عمل حتی یک تجربه موفق برنامه ریزی توسعه در سطح جهان وجود ندارد و برنامه ریزی جامعه توسعه عملاً نوآوری و خلاقیت را حذف و اقتصاد دولتی و بازدهی را محدود می کند و نهایتاً مانع توسعه می شود. بر این اساس آنچه در ادبیات توسعه پیشنهاد می شود برنامه ریزی هسته های خط دهنده است که تحت عنوان در ادبیات مطرح شده است . قلب برنامه توسعه متکی بر هسته های خط دهنده نیز پروگرام های اجرایی است. [85]

سی وهفت سال پیش واترستون همین نتیجه را می گیرد و توضیح می دهد که به چه دلایلی برنامه ریزی جامع توسعه اصلاً‌ موفق شدنی نیست، عملیاتی شدنی نیست. منظور آن است که این پدیده در آن زمان هم شناخته شده بود. اما اینکه چرا این امر در ایران حداقل در حد توسعه شناسان شدنی نیست، علت این است که علم اقتصاد همانند علم پزشکی است، مثل سایر علوم است و رشته های تخصصی دارد. هر اقتصاددانی ممکن است این پدیده را نداند و نشناسد، همانطوریکه ممکن است مثلاً چشم پرشک چیزهایی را بداند که جراح قلب نداند مسئله ای که در ایران وجود دارد آن است که اقتصاددانان توسعه بسیار محدودند به علاوه دلایل ویژه دیگری هم در مملکت وجود دارد. [86]

  • در سال 1327 اولین برنامه توسعه ایران تصویب می شود. این برنامه به ملی شدن صنعت نفت، دولت دکتر
    مصدق، کودتا و غیره برخورد می کند. بیشتر این تجربه تا سالهای 36-35 یعنی در حدود 6  الی 7 سال از آن بی حاصل سپری می شود. از سالهای 36-35 به بعد مقدمات برنامه ای که تا سال 51-50 ادامه دارد، فراهم می شود که یک دوره منسجم برنامه ریزی و یک دوره 13-14 ساله است و فوق العاده هم دستاورد اقتصادی دارد. از سالهای 51-50 به بعد شاه ایران یکدفعه برنامه ریزی را به هم ریخت  که سوابق آن هنوز موجود است. برنامه پنجم که تهیه شد، جلسه ای در سازمان برنامه تشکیل شد که شاه در آن بودجهِ برنامه را یکدفعه سه برابر کرد. در آن دوره، یکی از معاونین سازمان، آقای دکتر مجلومیان که هنوز هم زنده است و در ایران است و مسیحی هم هست، در آن جلسه بلند شد و با جرات گفت که برنامه اینطوری نمی شود. با پول نمی شود این کار را کرد. و شاه هم در آن جلسه ظاهراً‌ یک جمله تاریخی گفت که اقتصاددانان نفهمند و نمی فهمند و اینها سوابقش موجود است. پس برنامه ریزی ایران از سال 51 به هم ریخت تا سال 61 و ده سال دیگر هم در اینجا از بین رفت. سال 61
    برنامه ریزی شروع شد و آدم های تازه ای که هیچ سابقه برنامه ریزی نداشتند، مشغول شدند. برنامه اول را تهیه شد با جنگ مواجه گردید. این برنامه دوباره به مجلس رفت و تا سال 68 باقی ماند. در سال 68 اولین برنامه توسعه کشور تهیه شد. یعنی ما در برنامه ریزی، سابقه قدیمی داریم ولی ببینید با چه سابقه ای داریم بالا و پائین می کنیم. از سال 1327 تا 1367 که مدت چهل سال است، ما فقط برای 15-14 سال از آن را برنامه ریزی کردیم. ظاهراً‌ همیشه برنامه بوده است اما برنامه واقعی برای 14 سال است. [87]
  • طراحان برنامه از همان ابتدا فرایند عمران یا همان توسعه یا صنعتی شدن را فرآیندی موقتی می‌دانستند، لذا سازمان برنامه را به صورت موقت طراحی کرده بودند تا بتواند دور باطل فقر و موانع صنعتی شدن را رفع کند. حتی استخدام در این سازمان به صورت قراردادی و موقت انجام می‌شد. لذا سازمان برنامه از شروع کار، یک سازمان موقت که به طور مستقل مسوولیت هدایت و نظارت یک برنامه هفت ساله را برعهده داشته باشد طراحی شد که با پایان برنامه و خاتمه حسابرسی‌ها، دوره آن به پایان می‌رسید.[88] دلیل این کار این بود که بنیانگذاران سازمان برنامه از همان ابتدا به دنبال ایجاد سازمان برنامه به صورت نهادی و موقت بودند. آن‌ها توسعه را فرایندی موقتی می‌دانستند و می‌خواستند سازمان برنامه با نهادسازی بتواند ایران را در دوره محدودی به توسعه برساند و سپس این سازمان حذف شود. چرا؟ چون معتقد بودند ماهیت توسعه گذرا است. و به همین دلیل کسی در سازمان برنامه در استخدام دائم نبود. بحث این بود که یک رشته پروژه‌های ویژه نهادسازی داریم که به تدریج باید کوچک و کوچک‌تر شود. می‌گفتند سازمان برنامه یک روز بزرگ است و بعد به تدریج کوچک می‌شود و در نهایت حذف می‌شود. پس یک حاکمیت داریم و یک برنامه که حوزه‌های آن محدود است ... [89] اگرچه با شروع هر برنامه، ماموریت این سازمان تمدید می‌شد و به دلیل سرانجام نیافتن عمران و توسعه کشور، این سازمان بعد از برنامه چهارم به صورت دائمی درآمد.
  • در مورد ابتهاج و اینکه چه عواملی باعث شد که او بتواند سازمان برنامه ریزی را تثبیت کند و فرآیند برنامه ریزی توسعه و عمران را در کشور نهادینه نماید، باید علاوه بر اشاره به عوامل محیطی و به ویژه عوامل جهانی در ارتباط با ایران آن زمان و مسئله پایان یافتن جنگ جهانی دوم و ضرورت کنترل شوروی سابق و تئوری‌های مسلط آن زمان در ارتباط با جلوگیری از فقر و انقلاب، به ویژگی‌های خاص شخص ابتهاج هم اشاره کرد. از جمله اینکه ایشان سال‌ها به تهیه نقشه اقتصادی برای توسعه کشور اندیشیده بود و وقتی مدیر عامل سازمان شد، نیازمند آن نبود که تازه بنشیند و فکر کند و یا از دیگران فکر بخواهد که برای توسعه چه باید کرد، سازمان برنامه چه باید انجام دهد، و ... او می‌دانست چه می‌خواهد و چه باید بکند، تجارب کاری وسیعی با دنیای مدرن داشت، کارش در بانک شاهنشاهی شروع شده بود، تجربیات بانک جهانی و بانک ملی را داشت، شخص فوق‌العاده قاطع و علاقمند به توسعه کشور، بسیار پرکار و با پشتکار و حداقل در سال‌های اولیه مورد اعتماد کامل شخص اول مملکت بود. به علاوه او توانست همکاران خلاق، نوآور، تلاش گر و پرانگیزه را جذب کند و زندگی اقتصادی مطلوبی را هم برای همکارانش فراهم کرده بود. کار خوب، تلاش و پرانگیزه می‌خواست ...سازمان برنامه در دوران ابتهاج قدرت می‌گیرد و با طراحـی و اجـرای پروژه‌های زیـربنایی به توسعه و عمـران کشـور می‌پردازد. ولی نهایتاً اختلاف ابتهاج با گروه‌هایی که در خارج سازمان برنامه در مقابل این سازمان ایستاده بودند و همچنین از دست رفتن حمایت شاه از ابتهاج، باعث کنار رفتن ابتهاج می‌شود ولی سازمان برنامه در این دوران تثبیت می‌شود.‌[90]
  • عظیمی تاثیرات آمریکایی‌ها و گروه هاروارد در برنامه ریزی ایران به ویژه برنامه‌های سوم و چهارم چنین بیان می‌کند: [91] " زمانی که آمریکایی‌ها یعنی بعد از کودتای دولت ملی مرحوم دکتر مصدق به ایران آمدند، تردیدی نیست که بر ایران و سیاستگذاری آن مسلط و حاکم شدند. البته، هدف آن‌ها واقعاً توسعه ایران بود، چون منفعت ایشان چنین ایجاب می‌کرد نه آنکه مثلاً انسان دوست بودند و یا ما را دوست داشتند. داستان این بود که باید حلقه امنیتی دنیای غرب شکل می‌گرفت و در این حلقه امنیتی که در زیر کشور شوروی قرار داشت، ایران یک حلقه مهم بود. هدف و بحث آمریکائی‌ها این بود که؛ ایران را نمونه می‌سازیم که هم قوی باشد و هم به همگان نشان می‌دهیم که کمونیسم پیشرفت ایجاد نمی‌کند، بلکه غیرکمونیسم پیشرفت ایجاد می‌کند. برنامه ریزی توسعه یعنی نهادسازی و آمریکایی‌ها این را خوب می‌دانستند. برنامه ریزی توسعه به روش نهادسازی نیز به نوعی مثل پازل بچه هاست که قطعات مختلفی کنار هم قرار می‌گیرند. برای مثال پازل بانک توسعه صنعت ومعدن را درست کردند. مطالعات نشان می‌دهد در سال ۱۳۵۱حتی یک پروژه مهم صنعتی در ایران نبوده است که این بانک در آن زمان در مورد آن پروژه وظیفه‌ای داشته باشد و انجام نداده باشد. سپس برنامه‌ای وجود داشت که به ایجاد بانک اعتبارات صنعتی منجر شد، یعنی بانک توسعه صنعت و معدن را برای حمایت از صنایع بزرگ است. بانک برنامه هم بود که بعداً به بانک اعتبارات صنعتی برای اعتبار دادن و حمایت از صنایع کوچک‌تر تبدیل شد. در کنار این‌ها به تدریج سازمان گسترش و نوسازی صنایع را درست کردند و گفتند ایجاد و پرداختن به پروژه‌هایی مثل فولاد و زیربناهایی که همه جا دولتی است، وظیفه شماست. بانک توسعه کشاورزی را همتای بانک صنعت ومعدن برای کشاورزی روزمره درست کردند. به بانک توسعه کشاورزی گفتند که کارهای مربوط به توسعه صنعت در بخش کشاورزی را شما انجام دهید. همچنین بانک اعتبارات کشاورزی را برای رسیدگی به کشاورزان کوچک ایجاد کردند. درکنار همه این کارها به ساختار مجلس هم فکر کردند. وقتی به آن دوره نگاه کنید،‌ می‌بینید که این‌ها اصلاحات ارضی را به عنوان جزیی از این پازل معرفی کردند، برای آنکه بتوانند سیستم کلی سیاسی ـ اجتماعی ایران راعوض کنند. اگر اسناد را نگاه کنید می‌بینید که به این نتیجه رسیده بودند که ساختارسنتی حاکم بر مجلس جلوی کارشان را می‌گیرد، پس اصلاحات ارضی ۱۳۴۰ را با هدف تغییر ساختار مجلس مطرح کردند. به تدریج این پازل‌ها شکل می‌گرفت. بدین ترتیب یکسری هسته‌های تشکیلاتی بین این پازل‌ها درست کردند. اساس برنامه ریزی توسعه نیز همین است. هر پازلی یک وظیفه‌ای دارد و امکانات انجام آن نیز به رایش فراهم است. آن‌ها روی ریزه کاری‌ها خیلی خوب کار کرده بودند.  

     تا زمانی که آمریکایی‌ها حضور داشتند به سازمان برنامه گفته شد که وظیفه شما زیربنا سازی است. سازمان برنامه در آن زمان نه مسئول برنامه بزرگ و جامع کشور بود، نه مسئول بودجه جامع کشور. به سازمان برنامه وظیفه دادند که کارهای راه سازی، سد سازی، نیروگاه و دانشگاه را انجام دهد. به سازمان برنامه گفتند که روی برنامه جامع کار نکن. توجه شود که سازمان برنامه ایران از سال 1351 وارد برنامه ریزی جامع شد و تا قبل از آن وارد این نوع برنامه ریزی نشده بود. به سازمان برنامه گفتند کار شما این است که سد بسازید،‌ جاده بسازید و اصلاً به شما ربطی ندارد که بودجه بهداشت چیست. بودجه،‌ مربوط به وزارت دارائی است. دنیا هم در راستای کمک به شاه بسیج شده بود. لذا اقتصاد ایران در دوره 50-1338 سالانه به طور متوسط رشدی معادل 8 تا 9 درصد آن هم با  تورم‌های زیر 5 درصد دارد. اما اشتباهی که آن‌ها در آن دوره در کل برنامه ریزی خود مرتکب شدند این بود که داستان مشارکت و همزیستی سیاسی را رعایت نکردند. یعنی ساختار سیاسی ایران به سمت استبداد حرکت کرد و آن‌ها مجبور شدند برنامه را نه با مشارکت مردم، بلکه با سرمایه گذاری فیزیکی و روش‌های فنی پیش ببرند. مردم حاشیه نشین برنامه ریزی شدند و برنامه ریزی به بدنه و پیکر اجتماعی ایران پیوند نخورد. ضمناً این اثر هم به اشتباه در ایران برجای ماند که به جای درک کلیت برنامه توسعه و نهادهای آن، برنامه ریزی بیشتر به مفهوم زیربناسازی و سرمایه گذاری فیزیکی و نگرش جامع گرفته شد. سازمان برنامه نیز که قرار بود پول نفت را تنها برای توسعه و عمران خرج کند به دستگاهی که وظیفه‌اش تقسیم پول نفت به بودجه دستگاه‌های دولتی شده بود، تبدیل گردید و عمران و توسعه نیز تعریف خود را از دست داد و به جای توسعه زیربناهای اقتصادی و آموزشی، به کار ساخت فرودگاه و ساختمان سازی و... منحرف شد.

  • به عبارت خلاصه، سال‌های 1357 تا 59 عمدتاً مصروف به پاکسازی، بازسازی، تجدید ساختار و نوسازی سازمان برنامه گردید. طی سال‌های 1360 تا 64 سازمان برنامه تقویت شد و برنامه ریزی مجدداً به شدت دنبال شد. برنامه اول تحت نظر سازمان برنامه و زیر پوشش هیات دولت تهیه و به مجلس ارائه شد و بودجه کشور سامان دهی شد ولی قبل از نهادینه شدن این تجربیات، حوادث مهمی چون تشدید جنگ، کاهش شدید درآمدهای نفتی و ... باعث شد تا عمده فعالیت سازمان برنامه معطوف به تأمین مالی بودجه و جنگ، حفظ ثبات نظام، انقلاب و کشور شود. مضافاً این الگوی اقتصادی این برنامه مورد پذیرش عمده نظام قرار نگرفت و توسط مجلس تصویب نشد. این وضعیت ادامه پیدا می‌کند و تا سال 1365 هیچ الگوی و نظام اقتصادی توسط مجموعه نظام مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد و سازمان برنامه، برنامه ریزی و کشور سرنوشت طبعی پیدا می‌کند و کشور بدون برنامه به سر می‌برد. به دنبال این موضوع از سال 1364 اقداماتی برای اصلاح برنامه اول صورت گرفت که حدود 2 سال روی آن بحث و بررسی صورت گرفت. الگوی این برنامه که عمدتاً به طرف ساختار اقتصادی می‌رفت که در آن دولت بیش‌تر زیربناسازی می‌کرد و نظام تأمین اجتماعی درست می‌کرد و عمده فعالیت‌های اقتصادی به بخش غیردولتی واگذار می‌شد. اما این الگو نیز چندان مورد توجه قرار نگرفت و بخش‌های عمده آن امکان تحقق نیافت. به عبارت روشن‌تر طی سال‌های 1357 تا 1367 در زمینه برنامه ریزی کار اساسی قابل پذیرش و اجرایی صورت نمی‌گیرد.[92]
  • برنامه اول توسعه بر اساس یک الگوی اقتصاد آزاد طراحی می‌شود که البته در شرایط و چارچوب ایران نمی‌تواند یک اقتصاد کاملاً آزاد وجود داشته باشد. در مقدمه کتاب قانون برنامه اول توسعه نیز صراحتاً گفته می‌شود که عادلانه بودن توزیع مورد توجه هست ولی طی حرکتی بلندمدت، در ابتدا باید تولید انجام شود و لذا در این دوره اولویت بر تولید قرار می‌گیرد، مسئله توزیع عادلانه‌تر و اساساً مسئله عدالت بعداً حل و فصل خواهد شد. پس قرار شد اقتصاد را آزاد کنیم، خارجی‌ها را دعوت کنیم، مردم را تشویق به مصرف کنیم. به بیان دیگر، نوعی بازگشت به نگرش اقتصادی مربوط به دوره برنامه سوم و چهارم زمان شاه. چیزی که در آن دوران توجه نشد، این بود که این نوع نگرش اقتصادی در سال‌های قبل از انقلاب در یک فضای فرهنگی متفاوت و در یک نقش بین المللی متفاوت برای ایران اجرا شد و موفق نیز بود. به عبارت دیگر، در سال‌های 1350-1335، نگرش محوریت اقتصاد آزاد متکی بر برنامه ریزی تکنو بوروکراتیک و استفاده از منابع مالی داخلی و خارجی مورد توجه قرار گرفت و نتایج موفقی از دیدگاه اقتصادی به دست آورد. اما در آن زمان شرایطی وجود داشت که کاملاً با شرایط سال‌های 1368-1367 متفاوت بود. در سال‌های 1350-1335 در اقتصاد بین‌الملل برای ایران نقش مهمی در نظر گرفته شده بود. به علاوه ایران در مقابل شوروی در مجموعه زنجیره امنیتی غرب دارای اهمیت خاصی بود و غرب واقعاً می‌خواست به ایران کمک کند. نه برای ایران، بلکه برای خودش. این نحوه نگرش دنیای غرب به ایران باعث شد که کشور بتواند به راحتی از منابع خارجی استفاده کند. مثلاً اگر نیروی آموزش دیده کم داشتیم به راحتی از منابع خارج تأمین می‌شد، اگر منابع مالی کم داشتیم به سادگی از غرب تأمین می‌شد و به علاوه، باید توجه داشت که در سال‌های 1335-1350 از نظر داخلی هم دچار این توهمات نبودیم که دولت می‌تواند و باید ظرف دو الی سه سال همه چیز را درست کند. عمده مردم هنوز در ساختارهای سنتی نسبتاً قدیمی زندگی می‌کردند و توقع اشان پایین‌تر بود به این صورت دولت فرصت پیدا می‌کرد که با کمک خارجی‌ها و با اتکا به نیروهای تخصصی دانشگاه‌هایی مانند هاروارد، پرینستون و ... نهادسازی کند، بانک‌های ویژه به وجود آورد، سازمان برنامه خاصی درست کند. به این صورت برنامه تکنوبوروکراتیک لازم تدریس می‌شد و عملی هم می‌شد، ولی در سال 1368 که این نگرش دوباره مطرح شد طبیعی است که ایران نه آن جایگاه را در نظام بین‌المللی داشت، نه از دیدگاه داخلی یک دنیای یکپارچه و بی‌تفاوت بود و همچنین نه از دیدگاه دستگاه‌های بوروکراتیک و تکنوکراتیک توان اجرای چنین برنامه‌ای را داشت و نه هنوز بخش خصوصی اعتماد و اطمینانی به سرمایه‌داری پیدا کرده بود. همه‌ی این‌ها روی هم قرار گرفت و طبیعی است نظامی که طراحی شده بود با مسائل و مشکلات متعدد مواجه می‌شد. در حقیقت این نگرش از همان ابتدا مواجه با شکست بود و نمی‌توانست موفق شود و موفق هم نشد... در این شرایط مسوولان سیاسی مجبور شدند بدون اینکه اعتقاد به این الگو را از دست دهند برنامه‌هایشان را متوقف کنند. طی سال‌های 1376-1373 بیش‌تر فعالیت‌های اقتصادی دولت متمرکز بر این محور بود که بحران‌های ناشی از عملیات اجرایی سال‌های 1372-1368 را مهار و کشورها را از مسیر جدا شده خارج کند.[93]
  • آنچه مشخص است دولت خاتمی دارای الگوی نظری خاصی از اقتصاد نیست و صراحتاً اعلام می‌شود الگوی خاصی از اقتصاد ندارد و باید آن را ایجاد کند. از طرف دیگر اجرای برنامه‌های اقتصادی نمی‌توانست متوقف بماند لذا کارها و سیاست‌های قبلی تقریباً بر همان روال سابق ادامه یافت با این تفاوت که دولت با جدیت بیشتر به دنبال تداوم ارائه یارانه‌ها و تأمین معیشت مردم بود. به بیان دیگر دولت خاتمی تقریباً همان الگوی برنامه اول (سال‌های 1368-72) را با چند تعدیل و تغییر دنبال کرد. یک تعدیل اینکه حرکت اقتصادی کمی آرام‌تر باشد. همچنین از بدهکار کردن دولت جلوگیری شود و حجم یارانه‌های کالاهای اساسی کاهش نیابد...[94]

جدول وضعیت سازمان برنامه و برنامه ریزی ایران از دیدگاه دکتر حسین عظیمی

ملاحظات

ویژگی سازمان برنامه

سال

  • بخشی از پول آن از نفت و بانک جهانی پیش بینی شده بود.
  •  اجرای برنامه به مسئولیت سازمان برنامه و بودجه نبود.
  • نوع برنامه محدود، ملی، میان مدت و اجباری بود. تعداد پروژه‌های مشخصی داشت.
  •  این برنامه در سال 1329 با ملی شدن نفت مواجه شد و اجرای آن متوقف گردید.

دوران تاسیس و گسترش اولیه

34-1327 برنامه عمرانی اول 

  • بعد از کودتای ضد حکومت مصدق اجرا شد.
  • مجموعه‌ای از پروژه‌ها از جمله از برنامه اول وجود داشت.
  • نوع برنامه پروژه‌های منفک از هم، ملی، میان مدت و اجباری بود.
  • برنامه در سطح پروژه بود و سطح و نگرش کلان و بخش وجود نداشت.

دوران گسترش اولیه

41-1334 برنامه عمرانی دوم

  • برنامه 5 ساله سوم(برنامه نرخ رشد اقتصادی را مطرح می‌کند ولی هنوز به مقدار زیادی متکی به پروژه‌های قبلی و جدید است.)
  • برنامه غیر جامع است. روش برنامه هسته‌های خط دهنده(core planning) استفاده می‌شود.
  • به سازمان برنامه(آمریکایی ها) گفتند که روی برنامه جامع کار نکن.
  • سازمان برنامه ایران از سال 51 وارد برنامه ریزی جامع شد ولی تا قبل از آن وارد برنامه ریزی جامع نشده بود .
  • تا زمانی که آمریکایی ها حضور داشتند به سازمان برنامه گفته شد که وظیفه شما زیربنا سازی است. یعنی کار شما این است که سد بسازید،‌ جاده بسازید و اصلاً به شما ربطی ندارد که بودجه بهداشت چیست. بودجه،‌ مربوط به وزارت دارائی است.
  • سازمان برنامه کارش زیربنا سازی بود.

دوران طلایی سازمان

51-1341 برنامه عمرانی سوم

سازمان هنوز به طور کامل به دنبال تفصیل و جامعیت نمی‌رود.

تا انتهای برنامه اساسا تکیه روی پروژه‌ها است.

در طول این چهار برنامه، به جز برنامه اول که با مشکل ملی شدن نفت مواجه شد) پروژه‌های عمده کشور اجرا می‌شود مانند سد دز. پروژه‌های اصلی، عمدتا از اواخر برنامه دوم تا پنجم اجرا می‌شود.

در برنامه‌های سوم و چهارم به پیش بینی‌های کلان نیز پرداخته می‌شود.

  • برنامه غیر جامع است. از روش برنامه هسته‌های خط دهنده (core planning) استفاده می‌شود.

دوران طلایی سازمان

51-1346 برنامه عمرانی چهارم

  • افزایش قیمت نفت پیش می آید و برنامه یکی دو سال بیشتر اجرایی نمی شود.
  • در این برنامه الگوی کلان برنامه ریزی مطرح می‌شود.
  • قانون برنامه که به شکل موقت بود در سال 1351 به قانون دائم تبدیل می شود.
  • در این برنامه شدیدا تجدید نظر می‌شود. شاه تاکید به افزایش حجم برنامه می‌کند و از اینجا کار برنامه ریزی در ایران متوقف و منحرف می‌شود و بحران‌های کشور از این مقطع شروع می‌شود.
  •  این برنامه ملی و اجباری است.
  • این دوران زمانی است ساختار سیاسی فکر می‌کردند با پول می‌شود هر کاری انجام داد و سازمان نیز تسلیم این تفکر شد.
  • 1353 برنامه با بحران مواجه می‌شود. برنامه تجدید نظر شده در سال 1352و 53 اجرا می‌شود.
  • متن نهایی برنامه ششم آماده می‌شود ولی با توجه به وقوع انقلاب اسلامی اجرا نمی‌شود.
  • شکست بدون تحلیل ملی برنامه ریزی ایران در بطن درآمدهای شدید نفتی بر برنامه ریزی ایران برای همیشه سایه می افکند.

دوران فروپاشی و پایان رسالت‌های توسعه‌ای سازمان

57-1352 برنامه عمرانی پنجم

  • 61-1357 هیچ نوع برنامه‌ای وجود ندارد. ضمن اینکه فعالیت‌های زیادی برای برنامه ریزی انجام می‌شود.
  • طی سال های 57تا 59 عمدتاً مصروف پاکسازی، بازسازی، تجدید ساختار و نوسازی سازمان می شود.
  • در این مرحله بیشتر بودجه ریزی و حل و فصل مسائل جاری کشور مورد نظر سازمان برنامه است.

دوران افول

سال‌های 1357-61

  • 66-1362 برنامه اول تهیه ولی در مجلس شورای اسلامی تصویب نمی شود.
  • طی سال های 60تا64 جان تازه ای به سازمان دمیده می شود.فعالیت برنامه ریزی مجدداً به شدت دنبال می شود، برنامه اول تهیه و به مجلس ارایه می شود.
  • بودجه سروسامان تازه ای می گیرد.
  • ولی قبل از نهادینه شدن تحولات فوق مشکلات شدید بخش نفت، تشدید جنگ و ... باعث می شود عمده فعالیت سازمان معطوف به تامین مالی بودجه و جنگ، حفظ ثبات نظام، انقلاب و کشور شود
  • برنامه در سطح کلان، بخش و طرح دیده شده بود.
  • برنامه مختلط بود و مشارکت غیردولتی در آن پیش بینی شده بود.
  • رسالت‌های سازمان در این مرحله ساماندهی توسعه و عمران کشور، بودجه ریزی و کمک به حل و فصل مسائل جاری کشور است.

دوران تلاش برای بازگشت

سا ل های 65-1361

  • 67-1365 اصلاحیه برنامه اول تهیه ولی به طور کامل عملی نشده و با پایین آمدن قیمت نفت مواجه شد.
  •  این برنامه محدود، کوتاه مدت، تهیه متمرکز بود و توسط سازمان برنامه و مجلس تهیه شد. اواخر سال 1364 درآمد نفت کم شد و شرایط اضطراری باعث شد که برنامه 2 ساله شرایط نوین تهیه شود.
  • برنامه شرایط نوین محدود و کوتاه مدت بود. این برنامه به لحاظ شرایط اضطراری و هدف صرفه جویی ارزی بود.
  • برنامه پنج ساله اول توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران ( 72-1368) تصویب شد. برنامه جامع، ملی، میان مدت، بدون مشارکت و در سطح کلان، بخش و طرح بود.

دوران افول(فروپاشی اولیه)

67-1366

  • بازگشت به روش برنامه سوم و چهارم عمرانی قبل از انقلاب
  • در این سال ها اقتدار وسیع ریاست جمهور و نگرش های عملی و اقتدارگرایانه ایشان همراه با امکان استفاده وسیع از منابع خارجی عمدتاً شرایطی همخوان با دوره 52تا56 را ایجاد کرد.
  • در همین فرآیند سازمان برنامه شروع به خروج از مسیر تکوین یک سازمان تخصصی توسعه ای و ورود به مسیر تکوین یک سازمان اداری می کند.

دوران تحول محتوایی

1368-76

  • ادامه روش برنامه های اول و دوم توسعه
  • سال های 76 تا 79 سال های بی ثباتی است.
  • ایجاد سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی
  • ادغام سازمان برنامه و بودجه و سازمان امور استخدامی کشور آخرین میخ تابوت بر پیکر سازمان برنامه است.

دوران بی ثباتی

1377-80

  •  

 

1381به بعد

خسرو نورمحمدی، توسعه و برنامه ریزی از دیدگاه دکتر حسین عظیمی، در حال تدوین.

 

برنامه ریزی جامع

 

  • برنامه‌ریزی جامع توسعه عملاً نوآوری و خلاقیت را حذف و اقتصاد را دولتی و بازدهی را محدود می‌کند ونهایتاً مانع توسعه می‌شود. آنچه در ادبیات توسعه پیشنهاد ‌می‌گردد "برنامه‌ریزی هسته‌های خط‌دهنده" است که تحت  عنـــوان Core Planning مطرح شده است. قلب برنامه توسعه متکی بر هسته‌های خط دهنده نیز، پروگرام‌های اجرایی است.
  • بنده از بیست سال پیش نوشته ام که ایده برنامه جامع به محض این که مطرح شود، شکست می خورد. حتی در سال 1966 ، یعنی سی و پنج سال پیش یکی از متخصصان توسعه کتابی به نام برنامه ریزی توسعه درس های تجریه نوشت. در این کتاب، تجربه صد کشور، از جمله ایران در آن زمان مطالعه شده است. در این کتاب به درستی ادعا شده که حتی یک مورد برنامه ریزی جامع توسعه موفق در جهان وجود ندارد. دلایل نظری آن هم روشن است؛ یعنی اگر به دنبال اجرای برنامه جامع توسعه هستید، علم جامع می خواهد که ندارید، اطلاعات تفصیلی بهنگام می خواهید که اگر توسعه یافته باشید. دارید. اگر هم نباشید، ندارید. زمان هم چندان در اختیار ندارید. حداکثر یک سال باید وقت صرف کرد. دستگاه بروکراسی تا راه بیفتد چند ماه زمان می برد. بعد هم که نوبت به هیأت دولت و مجلس می رسد سرجمع پنچ تا شش ماه طول می کشد که یک برنامه جامع توسعه شکل بگیرد. آیا در پنج ماه می شود کار کرد؟ لذا آخر کار به دلیل عدم دقت و ... برنامه هیچ از آب در می آید. برنامه ریزی توسعه برنامه ریزی بر اساس هسته های خط دهنده است؛ یعنی یک بخش و زیر بخش های خط دهنده انتخاب می شوند، که ممکن است در مجموع 20 درصد کل بودجه کشور را در برگیرند . برنامه ریزی توسعه تعداد محدودی کارهای خط دهنده را در بر می گیرند و با فرصت کافی یک بار در مجلس تصویب می شود. پس از تصویب برای چهار تا پنج سال برنامه داریم. بعد هم نوسانات درآمدی به 70،80 درصدی منتقل می شود که مربوط به امور جاری است و امور جاری هم روال خودش را دارد. به عبارت دیگر لازم نیست هیچ تغییر عمده ای دهید. کافی است که یک معاونت توسعه درست کنید تا کارهای خزانه داری را انجام دهد. خلاصه اگر برنامه چهارم توسعه هم برنامه جامع باشد، هیچ یک از زحمات شما قابلیت اجرایی ندارد. این بحث از حدود سی و پنج سال پیش شناخته شده است. آرتورلویز در سیلان در حین کمک به برنامه توسعه، جمله ای مشهور گفته و آن این که برنامه ای که می خواهید برای پنج سال طراحی کنید. بیست سال وقت می خواهد تا خودش تهیه شود. من نیستم خودتان تهیه کنید. در دنیا یک نمونه موفق برنامه جامع پیدا نمی کنید، جامعیت ما را گیر می اندازد. [95]
  •  برنامه ریزی هسته ای به عنوان برنامه ریزی جزئی مطرح می باشد. نظر به اینکه برنامه ریزی جامع توسعه به دلیل عدم حل تمامی مشکلات در یک بازه زمانی، در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، عملا ناموفق بوده است. و اگر چه برنامه ریزی جامع به لحاظ تئوریک، جذاب و ایده آل است اما امکان اجرا و پیاده سازی آن در عمل بنا به تجربیات کشورهای مختلف و دلایل گوناگون وجود ندارد. همچنین در اجرای برنامه ریزی جامع آمارها و اطلاعات صحیح اساس و پشتوانه لازم و ضروری است حال آنکه در بسیاری از کشورها از جمله توسعه نیافته ها، فاقد آمار و اطلاعات دقیق و قابل اتکا هستند. و لذا اجرای هرگونه برنامه ای بر مبنای آمار غیر قابل اتکا مشکل زاست. بنابراین در سطح عملیاتی به جای برنامه ریزی جامع توسعه، برنامه ریزی هسته ای یا هسته های کلیدی مطرح گردیده است. و مدافعان این نوع برنامه ریزی بر این ادعا هستند که تهیه و اجرای آن، ساده تر و اثر بخشی آن نیز بیشتر است. [96]
  • برنامه ریزی هسته ای قلب برنامه ریزی توسعه و متکی بر هسته های خط دهنده و برنامه های اجرایی است. برنامه اجرایی متشکل از هدف و پروژه های مشخص، سازماندهی و تشکیلات اجرایی برای حذف یک مانع توسعه و یا برای ایجاد قطب توسعه است. هیچ برنامه توسعه ای بدون وجود پروژه های مشخص در بطن برنامه های اجرایی قابلیت اجرایی ندارد و در شرایط فقدان این بخش در برنامه توسعه، برنامه مزبور تبدیل به تصویرهای کلی و هر چند مطلوب ولی غیر اجرایی است. به عبارت دیگر ستون فقرات یک برنامه توسعه، برنامه های اجرایی هستند و بدیهی است که هیچ موجودی بدون ستون فقرات قدرت بلند شدن و حرکت ندارد هر چند که طراحی آن بسیار زیبا و خواستنی باشد . در حقیقت می توان ابراز داشت که برنامه ریزی هسته ای به لحاظ اهداف جامع بوده ولی از نظر اجرای برنامه محدود به گلوگاه های اصلی می باشد. در واقع در برنامه ریزی هسته ای برنامه های اجرایی در هر بخش اقتصادی تعیین شده، و به عنوان موتور حرکت و جهش توسعه تمرکز بر آنها صورت می گیرد. از ویژگی ها و مزایای این نوع برنامه می توان به مواردی از جمله: نیاز به نیروی انسانی کمتر، نیاز به آمار و اطلاعات کمتر، زمان کمتر، و قابلیت اجرایی بیشتر اشاره کرد. [97]
  • برنامه ریزی توسعه یعنی نهادسازی. این قضیه مثل پازل بچه هاست که قطعات مختلفی کنار هم قرار می گیرند...بحث ما، بحث برنامه ریزی توسعه است، بحث ساختار سازی است. به ایران امروز نگاه کنید،‌ الان در حدود چهار ماه است که داریم بالاو پائین می رویم که در کشور یک قانون سرمایه گذاری خارجی درست کنیم. مجلس تصویب می کند،‌ شورای نگهبان رد می کند و بعد به شورای تشخیص مصلحت می رود و تازه فکر می کنیم با این قانون می توانیم مسئله را حل کنیم. عملاً‌ خواهیم دید که چنین چیزی محال است چون بحث برنامه ریزی توسعه،‌ بحث نهاد سازی است. یعنی باید ببینیم همراه با این قانون چه نهادی را باید درست کنیم،‌ چه اختیاراتی به آن بدهیم،‌ آیا می تواند سرمایه را جذب کند یا نمی تواند؟ [98]
  • در ایران انقلاب شد. برنامه جامع از سال 51 شروع شده بود. فرصت نشد که شکست این برنامه تجزیه و تحلیل شود چون سالهای57-56 سالهای انقلاب است. برنامه موجود تا سال51-50 برنامه  planning Core است. از سال 51-50  به بعد درآمد نفت یکدفعه رشد پیدا می کند و دوره ای در ایران شروع می شود که من اسم آن را "دوران توهم بزرگ" گذاشته ام. یعنی چون درآمد نفت زیاد شد، شاه ایران این توهم را پیدا کرد که ما یک تمدن بزرگ هستیم، خود ما نیز این توهم را پیدا کردیم که می توانیم یک کشور آزاد اینچنینی باشیم. یک توهم عجیب و غریبی که هنوز هم در آن بسر می بریم. تصور من این است که در ایران در سالهای 56-51 به علت درآمدهای نفتی، خواب مصرف انبوه را می دیدیم آنهم قبل از تولید و این خواب آنقدر شیرین بود که ما باور کردیم آن 5 سال (56-51) واقعی است و مابقی آن خواب است. در حالیکه آن 5 سال یک خواب بود. به هر حال قبل از اینکه آن برنامه ریزی، شکستش محقق گردد و تجزیه و تحلیل شود، انقلاب شد. [99]
  • این نکته (شکست برنامه ریزی جامع)سال هاست که در ادبیات توسعه شناخته شده و بارها در کتاب های مهم توسعه ای حتی در چند دهه پیش آمده است . به عنوان مثال در کتاب بسیار ارزنده آقای واترستون، تحت عنوان برنامه ریزی توسعه درس هایی از تجربه[100] که اولین چاپ آن حدود 37 سال پیش صورت گرفته و در این کتاب تجربه بیش از 100 کشور جهان در برنامه ریزی توسعه ( از جمله ایران) بررسی شده به صراحت آمده است که در عمل حتی یک تجربه موفق برنامه ریزی توسعه در سطح جهان وجود ندارد و برنامه ریزی جامعه توسعه عملاً نوآوری و خلاقیت را حذف و اقتصاد دولتی و بازدهی را محدود می کند و نهایتاً مانع توسعه می شود. بر این اساس آنچه در ادبیات توسعه پیشنهاد می شود برنامه ریزی هسته های خط دهنده است که تحت عنوان در ادبیات مطرح شده است . قلب برنامه توسعه متکی بر هسته های خط دهنده نیز پروگرام های اجرایی است. [101]

سی وهفت سال پیش واترستون همین نتیجه را می گیرد و توضیح می دهد که به چه دلایلی برنامه ریزی جامع توسعه اصلاً‌ موفق شدنی نیست، عملیاتی شدنی نیست. منظور آن است که این پدیده در آن زمان هم شناخته شده بود. اما اینکه چرا این امر در ایران حداقل در حد توسعه شناسان شدنی نیست، علت این است که علم اقتصاد همانند علم پزشکی است، مثل سایر علوم است و رشته های تخصصی دارد. هر اقتصاددانی ممکن است این پدیده را نداند و نشناسد، همانطوریکه ممکن است مثلاً چشم پرشک چیزهایی را بداند که جراح قلب نداند مسئله ای که در ایران وجود دارد آن است که اقتصاددانان توسعه بسیار محدودند به علاوه دلایل ویژه دیگری هم در مملکت وجود دارد. [102]

  • تا سال 1351 برنامه ریزی ایران جامع نبود.

 

فرهنگ و توسعه

 

  • باورهای عمده فرهنگی مناسب توسعه که می‌توانند علم محوری و انسان محوری را درونی کنند، عبارتند از: 1- حاکمیت نگرش علمی بر باورهای فرهنگی جامعه، 2- باور فرهنگی به برابری انسان‌ها، 3- باور فرهنگی به لزوم احترام به حقوق دیگران، 4- باور فرهنگی به لزوم نظم‌پذیری جمعی، 5- باور فرهنگی به آزادی سیاسی، 6- باور فرهنگی به لزوم توجه معقول به دنیا و مسائل مادی مربوط به آن[103]
  • توسعه اقتصادی الزاماً نیازمند هویت مستقل فرهنگی است. هیچ کشور‌ی بدون داشتن هویت مستقل فرهنگی توسعه پیدا نکرده است. علت هم این است اگر انسان‌ها را از فرهنگ تهی کنید مثل درختی می‌شوند که ریشه‌اش قطع شده باشد. این درخت نمی‌تواند روی پا بایستد و ریشه‌ای جدید هم فوراً ایجاد نمی‌شود. پس وجود هویت مستقل فرهنگی برای توسعه اقتصادی لازم است.
  • هنر برنامه‌ریز توسعه و هدایت کننده جامعه این است که در فرهنگ جامعه خود جستجو کند و اجزای مناسب را بیابد و آنها را تعریف و تقویت نماید و اجزای نامناسب را به تدریج تضعیف کند.
  •  یکی از نقش هایی که فرهنگ به عهده دارد، این است که انسان ها را با هم آشنا می کند. انسان ها علی الاصول از ناشناخته ها می ترسند. فرهنگ نقش آشناسازی را به عهده دارد. در یک کلام فرهنگ پس از این که به وجود آمد، نقش سیستم دفاعی جامعه را به عهده می گیرد. بحث اساسی که در رابطه با فرهنگ توسعه وجود دارد، در این مقوله است که فرهنگ در حقیقت نقش اساسی دفاع از سیستم اجتماعی را به عهده دارد و در جریان تحول توسعه که یک تحول تاریخی است، الزاماً توسعه با تهاجم فرهنگی درونی مواجه می شود. این نکته ای است که ما کمتر به آن توجه می کنیم.[104]
  • بیش از صد سال قبل یک فیلسوف ژاپنی، این سؤال اساسی را برای جامعه‌ی ژاپن آن زمان مطرح می‌کند که به لحاظ فرهنگی آیا باید از غرب تقلید کنیم یا سنت‌های ژاپنی را حفظ کنیم، کدام یک از این دو، ما را به توسعه می‌رساند؟ جوابی که داده بود و ژاپنی‌ها به کار گرفته‌اند، جوابی است که هم آن زمان درست بوده و هم‌اکنون. جواب این است که: نباید مقلد غرب باشیم و همچنین نباید به سنت‌های خودمان بچسبیم. ما باید روح تمدن جدید را در کالبد فرهنگ ژاپنی تزریق کنیم. از دید او این روح تمدن جدید همان مفاهیمی است که مورد اشاره ما نیز هست یعنی علم باوری و انسان باوری، یعنی ما باید به دنبال علم باوری و انسان باوری در فرهنگمان باشیم اگر چیزی را در این راستا باید تغییر داد، تغییر بدهیم و اگر چیزی را نباید تغییر داد، تغییر ندهیم. اگر این کار را بکنیم خواهیم دید که علی‌رغم همه‌ی مشکلات، در مسیر توسعه قرار گرفته‌ایم."[105]

 

  • متنی با قلم علمی و زیبا از حسین عظیمی در باره فرهنگ

"فرهنگ این فرشته نگهبان جامعه قدیم، کم‌کم به حکومتی غیراستدلالی تبدیل می‌شود؛ و چون از نیازهای اساسی و بنیادین زندگی انسانی برخواسته است، حکومتی است بر قلوب و روان انسان‌ها و لذا نه تنها حکومتی است پذیرفتنی، بلکه مطلوب و مورد احترام همگان است. این مجموعه از باورها با قدرت تمام بر زندگی ما انسان‌ها حکومت می‌کند. ولی همین فرهنگ که زمانی فرشته نگهبان جامعه بود، در فرآیند توسعه سدی است محکم در مقابل هر تحول. [به ویژه در کشورهایی مانند ایران که دارای سابقه دو بار تمدن‌های کهنِ سنتی هستند.]به این ترتیب در مراحل توسعه هر کشور، که فرآیندی در جهت تغییر اساسی شالوده‌های اصلی زندگی است، فرهنگ شمشیر جدال برمی‌کشد،‌ لشکرها می‌آراید و به مقاومت برمی‌خیزد. در این میان انسان‌های جامعه برای ثبت نام در لشکر این تهاجم فرهنگی فراخوانده می‌شوند تا با شمشیرهای کشیده به مصاف لشکر نوسازی برخیزند. اما صفوف لشکریان نوسازی را نیز همین آدمیان تشکیل داده‌اند! همین است که شمشیر این "تهاجم فرهنگی" شمشیری به واقع دو لبه است. طی این مصاف انسان‌ها خود بر خویش ضربه می‌زنند و درد و زخم حاصل از این ضربات را از طریق سرازیر شدن در مسیر "بریدگی فرهنگی" به اجبار تحمل می‌کنند. بدیهی است که هرچه این سدمحکم‌تر، و به عبارتی هرچه فرهنگ یک جامعه قوی‌تر و غنی‌تر باشد، فرایند توسعه و نوسازی آن جامعه با مقاومت جدی‌تر روبه رو خواهد شد و سرعت حرکت توسعه ای آن جامعه کندتر می‌شود. "

"در این مصاف که فرهنگ از طرفی و نیروهای نوسازی از سوی دیگر در میدان هستند، نهایتاً باید سرنوشت جنگ تعیین شود. آنچه مشخص است این که در دنیای معاصر نیروهای نوسازی قدرتمندتر از آن هستند که کاملاً مغلوب و از صحنه خارج شوند. اما نیروهای مقاومت فرهنگی نیز می‌توانند به اندازه کافی قدرتمند باشند و به نبردی جانانه بپردازند. ولی در این شرایط و در نهایت این جنگ، هیچ نیروی پیروزی باقی نمی‌ماند. دشت‌های سوخته، آبادی‌های ویران، انسان‌های رنج دیده، مصیبت کشیده،‌ مفلوک و سرگردان تنها یادبود دوران گذشته چنین جامعه‌ای است. به عبارت دیگر، در این شرایط، جامعه کهن منهدم می‌شود ولی جامعه نو شکل نمی‌گیرد. فرایند توسعه همواره در انهدام جامعه قدیم موفق شده است ولی در سازندگی جامعه نو عمدتاً پیروز نیست و اضمحلال و فروپاشی جامعه اجتناب‌ناپذیر است. اما این نابودی نهایی، سرنوشت محتوم تمام جوامع توسعه‌یافته نیست. در برخورد قوای مقاومت فرهنگی جامعه قدیم با نیروهای نوسازی می‌توان شرایطی را نیز در پیش‌رو داشت که به دلایل مختلف"مقاومت فرهنگی جامعه کهن" بسیار ضعیف و سازندگی نیروهای نوسازی به مراتب بیشتر باشد. در این شرایط، فرهنگ قدیم در همان مراحل اولیه به تسلیمی موقرانه برای تزریق خونی جوان بر پیکر فرتوت جامعه تن می‌دهد و حرکت نوسازی جامعه در بستری تازه از تحولات پیش می‌رود. اگرچه در این حالت تسلیم نیروهای فرهنگی نیز، بریدگی‌های فرهنگی و مصیبت‌های ذی‌ربط اتفاق می‌افتد. اما با این همه در انتهای مسیر،‌ جامعه‌ای تازه شکل‌گرفته و مجموعه‌ای تازه از باورهای فرهنگی در انتظار جامعه و مردم است. البته این درگیری می‌تواند طولانی و فرسایشی بشود که نتیجه این حالت جامعه فرسوده و مضمحل است. "این دو گروه با هم دشمن نیستند . اگر بودند مشکل راحت‌تر حل می‌شد. بلکه با یکدیگر و زندگی هم بیگانه‌اند و مهم آنکه مفاهیمی مانند دوست، بیگانه و ... را فرهنگ برای ما تعریف می‌کند. به هر حال بین این دو نیروی فرهنگی آنقدر درگیری پیش خواهد رفت تا یکی بر دیگری تسلط فرهنگی بیابد.[106]

  • "کشور ما ایران، علیرغم سابقه دیرینه در ساختن تمدن بشری و با وجود غنای فرهنگی و اعتقاد به نگرش انسان‌ساز و تمدن‌آفرین اسلامی، به دلایل گوناگون از پیمودن مسیر تمدن سازی جدید عقب مانده است. در نتیجه بر خلاف عصر پرچم‌داری تمدن باستان و نیز برخورداری از پشتوانه غنی فرهنگ اسلامی، متأسفانه اغلب هویت وعزت ملی و مذهبی خود را در پای "بت تقلید جاهلانه" رویه‌های نامربوط تمدن جدید صنعتی، قربانی کرده‌ایم ... این مسئله تا آن حد پیش رفته که حتی در زبان فارسی وقتی از کلمه "نو" سخن به میان می‌آوریم به طور تلویحی مفهوم "خوب" هم به ذهنمان می‌آید و یا وقتی کلمه "قدیمی" را می‌شنویم برای‌مان مفهوم مستهلک شده، بد و از بین رفته برایمان تداعی می‌شود. این نکته نشان می‌دهد که ما تا چه حد در فرآیند گم کردن "خود" پیش رفته‌ایم. به این اعتبار است که اگر چیزی قدیمی است باید دور انداخته شود، اگر چیزی نو است باید کوشید آنرا به دست آورد. این نگرش باعث می‌شود که توان‌های خودمان را فراموش کنیم و به دیگران متکی شویم. تاکید می‌کنم منظور من از بازگشت به خود به این مفهوم نیست که همه چیز گذشته و حال ما عالی است و باید حفظ شود...[107]
  • وقتی به معماری تمدن کهن ایرانی و " به معماری سنتی ایران می‌نگریم و مثلاً پا به خانه‌های بازسازی شده کاشان، چون خانه بروجردی، طباطبایی و عباسیان می‌گذاریم خود را در میان بخشی قابل توجه از رمز و راز زندگی کهن ایران می‌یابیم، مثلاً می‌بینیم که برای رسیدن،باید از کوچه های نسبتاً باریک با دیوارهای گلی عبور کرد، و در این عبور نمی‌توان اثری عمده و قابل توجه از شکوه و عظمت معماری نهفته در بطن این خانه‌ها را ملاحظه کرد.
    پس از گذر از این نوع کوچه‌هاست که به در و سردر نسبتاً ساده این خانه‌ها می‌رسیم. قدم در هشتی ورودی می‌گذاریم و حالا با آرامش،‌ جزئی محدود از زیبایی درون خانه در اختیارمان قرار می‌گیرد ولی هنوز جزئی بسیار ناچیز و محدود که شاید نباید غافلگیرمان کند!

بعد وارد دالآن نسبتاًدراز، کمی باریک، پر پیچ و خم، و با شیبی ملایم می‌شویم. از این دالان تودرتو هم بابد گذر کنیم تا ناگهان پا به داخل حیاط بگذاریم. اکنون زیبایی خیره کننده فضاسازی حیاط با حوض آب بزرگ و درخت کاری‌ها و نماسازی‌های اطراف خانه به ناگاه خود را می‌نمایانند و گویی با شرم و حیای "ویژه ایرانی" تمام عظمت خود را "بدون تظاهر" به رخ بیننده می کشند و در یک لحظه انسان منکوب می سازند و از ثریای آسمان به پهنه خاک می آورد. انسان مغلوب شده در همین لحظه با چه آرامشی این شکست غرور انسانی خود را می‌پذیرد و با ه سکون و لذتی در زیبایی این محوطه مسکونی غرق می‌شود. حالا اول کار است...

... چگونه معمار ایرانی(بخوانیم اقتصاددان، سیاستمدار، مهندس و ...)، با ظرافت تمام دالان پرپیچ و خمی را طراحی کرده که با شیب مختصر و بدون توجه ویژه ی شخص "عابر" و ساکن" او را به گودال خانه ببرد و به علاوه که با بحث "خلوت"و "خالی از اغیار بودن" خانه، همین دالان پرپیچ و خم از این نکته لوگیری کند که با بازکردن در خانه تمام رمز و راز درونی منزل آشکار شود و..."

این همه سیر و سیاحت در مظاهر معماری و خانه‌سازی مدن کهن ایرانی است که انسان را به اندیشه و تفکر وامی‌دارد که آیا شخصیت واقعی انسان ایرانی نیز پر رمز و راز نیست؟ آیا برای کشف شخصیت واقعی انسان ایرانی نیزباید همچون کشف معماری او، ابتدا از کوچه‌های تنگ و باریک و گلین و بدون نمود عظمت زیبایی گذر کرد، به در و هشتی رسید، از دالانی پیچ در پیچ عبور کرد و به زیبایی رسید؟آیا پس از همه این "گذر و عبور" شخصیت درونی انسان ایرانی به همان نسبت  معماری درون‌گرای سنتی، زیباتر از نهادهای بیرونی آن است؟ یا شایدبوده است و امروز دیگر نیست؟!" "در این زمینه و در نوشته های اخیر می‌بینیم که انسان ایرانی را به گونه‌ای خاص تعریف کرده‌اند که" ما مردمی هستیم هوشمند، واقع‌بین، گاه سرسخت و لجباز، معمولاً کم‌کار و نیازمند انگیزه حرکت، فن ساز در حد نیاز، انسان‌گرا در حدی اغراق‌آمیز، کم انضباط و نیازمندفشار برای نظم‌پذیری، تا حدی مبتکر، بیش از حد صوفی منش، شکیبا و رحیم، باطناًمغرور، قاطعانه نیازمند رهبری و فرماندهی عادل و دادگستری نیرومند،‌ و شاید مایل وعلاقمند به سازمان‌های پنهانی ..."[108]  آیا واقعا این شخصیت فردایرانی به مفهوم شخصیت کهن تاریخی اوست؟ در همین رابطه است که انسان سریعا به اندیشه در باره شخصیت فرد ایرانی ترسیم شده در کتاب مشهور حاجی بابای اصفهان نیزمی پردازد که فقط می توان او را شخصیتی همه فن حریف و بدون هیچ اصل و نسبی جز حفظ منفعت شخصی توصیف کرد. یعنی که بر این اساس، شخصیت ایرانی، همان است که از هرچه می تواند و می یابد، با نهایت چیره دستی و تیزهوشی استفاده می کند تا زندگی شخصی خود را راحت تر، غنی تر، با قدرت تر و کم مشکل تر کند. اگر جایی دچار مخمصه می شود بلافاصله به صورتگری متوسل می شود، از مخمصه که درآمد، عمل گرا و رفاه طلب می شود،شرایط را که مناسب دید قدرت خواه و ظالم می شود.[109]

  • لحظه ای به تصورات ما درباره خویش و درباره همسایگانمان بیندیشید. چه می یابید؟ آیا در تصور ما، در تمامی قاره هند، در آسیای میانه، در خاورمیانه، در آفریقا، در آمریکای لاتین و در جنوب اروپا کشوری هست که در مقابل ما اهمیتی داشته باشد؟ البته ما مجبور شده ایم بپذیریم که ژاپن و چند کشور اروپای شمالی و یکی دو کشور قاره آمریکا کمی از ما جلو زده اند ولی چه باک این کشورها نیز دارای فرهنگ و تمدن نیستند و پیشرفتشان متکی بر تکنولوژی و نظم کار است  و بس. لذا کافی است که تنها بخواهیم، در آن صورت به سرعت از همه آن ها جلو خواهیم زد و ما هم کشوری توسعه یافته خواهیم بود. البته با ( تمدنی کهن) و تاریخ ساز![110]

 

 

 

دکتر حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، نشرنی، 1391.

 

 

آموزش و پرورش و توسعه

 

1-    حاکمیت نگرش علمی بر باورهای فرهنگی جامعه،

2-    باور فرهنگی به برابری انسان‌ها

3-    باور فرهنگی به لزوم احترام به حقوق دیگران

4-    باور فرهنگی به لزوم نظم‌پذیری جمعی

5-    باور فرهنگی به آزادی سیاسی

6-    باور فرهنگی به لزوم توجه معقول به دنیا و مسائل مادی مربوط به آن "[111]. و این باورها را بر اساس علم روانشناسی عمدتاً می‌توان در سنین 5 تا 15 سالگی (دوران ابتدایی و راهنمایی) درونی، فرهنگی و به اصطلاح اخلاقی کرد. روزی توسعه ایران شروع خواهد شد که از آموزش ابتدایی برای فرهنگ‌سازی باورهای لازم توسعه‌ای)شش باور )، کارمان را آغاز کنیم.

  • در توسعه، سرمایه‌گذاری اولویت نخست نیست، هر چند که بدون آن، توسعه‌ای اتفاق نخواهد افتاد.. توسعه در گرو دانش و دانایی ملی است و اولویت نخست، پرداختن به حوزه‌ی اندیشه و نهادینه‌کردن نگرش علمی است. بنابراین، توسعه را می‌بایست از مدارس ابتدایی آغاز کرد. همانجایی که نونهالان ما برای نخستین بار با کتاب و قلم و دانش آشنا می‌شوند. باید کاری کرد همانگونه که نسبت به شنیدن واژگانی همچون: محبت، عشق، جوانمردی، گل، دوستی و نظایر آن احساس خوبی را تجربه می‌کنیم، کودکان‌مان را به گونه‌ای بپرورانیم که واژگانی چون علم و کتاب را نیز با همان احساس حرمت نهند و دوست بدارند. نباید با ترس از نمره، گرفتن امتحانات متعدد و وادار کردن آنان به انجام تکلیف‌های سنگین شبانه، بلایی به سر آنان آوریم که به مجرد فارغ‌التحصیل شدن، برای همیشه با کتاب و مطالعه و دانش‌اندوزی خداحافظی کنند. به همین دلیل است که در برخی کشورهای  شمال، نظیر انگلستان، تا 13 سالگی اصولاً از دانش‌آموزان امتحانی گرفته نمی‌شود و کلاس‌های آنان به کلاس‌های هفت‌ساله‌ها، هشت ساله‌ها و … تقسیم می‌شود.
  • ما باید مدارس پایه را تبدیل به محیط هایی کنیم که وقتی بچه واژه هایی مثل معلم، مدرسه کتاب و علم را می شنود مثل این است که واژه هایی مثل گل، بهار، طراوت، زیبایی و مادر را می شنود. کلمه هایی که رایحه های زیبایی را در کنار خودشان درست می کنند. آن وقت است که پایه توسعه کشور گذاشته شده است، در غیر اینصورت فارغ التحصیل شدن یعنی فارغ از تحصیل شدن و این سیستم مدارس ما است. خاطره ای در باب مدرسه دارم اینکه یک روز دخترم از مدرسه آمد. منزل ما در طبقه چهارم ساختمان بود لذا از طبقات که بالا می آمد صدای گریه اش را شنیدم. از او پرسیدم که چرا گریه می کند، گفت معلم ریاضیات مدرسه (که در واقع حس نیت هم داشت و دلش می خواست بچه ها ریاضیات یاد بگیرند) در ساعات اولیه سال بچه ها را چنان ترسانده بود که شما حق ندارید سر کلاس بیایید و بگویید من مساله ام را حل نکرده ام و ... و مطالبی که عنوان نموده بود را خواسته بود که بچه ها یادداشت کنند و والدین هم امضاء کنند و واقعاٌ بچه ها را از درس ترسانده بود. من 2 سال سعی کردم که او را مشتاق به درس ریاضی نمایم اما موفق نشدم. هرچه من سعی کردم که این بچه را قانع کنم که شما مشکل ترین مساله ریاضی را در زندگی دارید حل می کنید. مگر غیر از این است؟ مگر ریاضیات چیست؟ به بچه ام توضیح دادم که مثلاٌ اگر بخواهی من برایت وسیله ای را خریداری کنم چطور به این مسئله نگاه و فکر می کنی؟ مگر این فکر کردن غیر از ریاضیات است؟ اینکه فکر کنی چه موقع به پدرم موضوع را بگویم و چگونه بگویم، ریاضیات است. تو یک تابع هدف داری و می خواهی به این هدف برسی. حال عوامل و متغیرها کدام هستند؟ اینکه پدر اکنون خوش اخلاق است یا بداخلاق؟ پول دارد یا ندارد؟ آیا چای برایش بیاورم یا نیاورم؟ ریاضیات همین چیزهاست و همه داریم در زندگی کار ریاضی انجام می دهیم. در مدارس خارج برای اینکه شکل کارکردی آن درست شود ریاضی را ساده می کنند، زیبا می کنند و با حسن نیت اینکار را انجام می دهند. در حالیکه ما به بچه ها آموزش هایی را می دهیم که اصلاٌ ریاضی را یاد نمی گیرند.
  • "بچه های ما همان‌طور که همه می‌دانیم کودکان به صورت فطری بسیار کنجکاو هستند و آنقدر ما را در خانه سؤال پیچ می‌کنند که خسته می‌شویم. اگر آموزش ابتدایی این کنجکاوی را"خفه" کند این نوع آموزش ضد توسعه است. باید کنجکاوی فطری کودک را به کنجکاوی علمی تبدیل کرد. هدف در آموزش ابتدایی این است که این ویژگی‌ها را به صورت شخصیت درآورد. برای این کار اساس آموزش ابتدایی بر استفاده از شیوه های غیر مستقیم استوار است... لذا شیوه معلم محوری برای آموزش ابتدایی معنا ندارد. در عین حال معلم ابتدایی برای ارایه صحیح این آموزش‌ها  باید دوره های تخصصی ویژه را گذرانده باشد... باید بتوان از وسایل کمک آموزشی استفاده وسیع کرد. مدرسه ابتدایی را باید به مثابه یک جامعه نمونه مورد توجه قرار داد، یعنی مدرسه باید یک جامعه نمونه باشد و در این جامعه نمونه ترس نباید باشد، مسئولیت پذیری علمی باید تقویت شود، حسابگری باید تقویت شود، ارزش واقعی کار باید درک شود، برابری واقعی انسان‌ها باید آموزش داده شود، ضرورت رعایت حقوق دیگران باید یاد داده شود و ... وقتی می‌گوییم آموزش ابتدایی، از این واژه مفهوم "بدوی"، "ساده" و "اولیه" به ذهنمان می‌رسد، در حالی که باید اسم این آموزش‌ها مفاهیمی مانند" اجتماعی شدن"، "بنیان"، "محور"، "اساس" و "پایه" و ... را به ذهنمان برساند... ما باید مدارس پایه را تبدیل به محیط‌هایی کنیم که وقتی بچه واژه‌هایی مثل معلم، مدرسه، کتاب، علم و ... را می‌شنود مثل این است که واژه‌هایی مانند گل، بهار، طراوت، زیبایی و مادر را می‌شنود."[112]
  • ·        آموزش‌های ابتدایی این مملکت ضد توسعه است و اگر مدارس بسته شوند فرهنگ توسعه‌ای کشور‌ بالاتر خواهد رفت. این مدارس کنجکاوی فطری بچه‌های ما را می‌کشد.
  • یکی از استراتژی‌های ویژه برای توسعه اقتصادی این است که به سراغ مدارس برویم، تخصیص منابع در این  زمینه را تغییر دهیم و مدارس را به سوی پرورش صحیح انسان‌ها با ویژگی‌های لازم برای توسعه اقتصادی سوق دهیم.
  • اگر به واقع به‌دنبال توسعه اقتصادی جامعه هستیم، یکی از جاهایی که باید به‌طور ویژه مورد توجه باشد، مدارس ابتدایی و راهنمایی است. در اینجا باید پول خرج کرد، باید منابع را تخصیص داد، نیروی انسانی دلسوز را در مدارس به کار گمارد، به زندگی و به تعلیم معلمان رسیدگی کرد و مدارس را به محل‌هایی تبدیل کرد که کودکان با ذوق و شوق به آنجا سرازیر می‌شوند، باید دانشمندترین دانشمندان کشور را به کار تدوین کتاب‌های دوره‌های ابتدایی گماشت و باید وسایل کمک آموزشی فراوان برای مدارس فراهم آورد.
  • آیا مدارس ابتدایی و راهنمایی خود را با این دید و نگرش مورد توجه قرار می‌دهیم؟ در اینجا منظور خوب آموختن، خوب خواندن و خوب نوشتن در مدارس نیست، بلکه مراد این است که آیا ویژگی‌های مورد نیاز برای تشکیل درست شخصیت را در مدارس تقویت می‌کنیم یا نه؟ آیا بچه‌های ما در کلاس پنجم نگرش علمی بیشتری دارند یا در کلاس اول نگرش علمی بهتری داشتند؟ فرضیه کنونی من این است باوجود زحمات دلسوزانه معلمان  ما، متأسفانه به نظر می‌رسد که مدارس در جهت عکس عمل می‌کنند. در همه جای دنیا می‌گویند اگر قرار است کودکان در دوران آموزش ابتدایی از علم بریده نشوند و رگه‌های شخصیتی لازم در آنها پرورش داده شود، باید دست‌کم 30 تا 40 درصد هزینه‌های آموزشی هزینه غیرپرسنلی باشد، یعنی کودکان باید علم را با تفریح یاد بگیرند، اما حدود 92 درصد هزینه مدارس ابتدایی ما هزینه پرسنلی است، یعنی تعداد بسیار زیادی از کودکان ما در یک اتاق و احتمالاً روی صندلی‌های شکسته می‌نشینند و معلمی با هزاران مشکل سر می‌رسد و آموزش‌هایی را در سطوح پایین کیفی به آنها ارائه می‌دهد. معلم مقصر نیست ( معلمی که نه آموزش‌های تخصصی لازم را برایش فراهم کرده‌ایم، نه حداقل حقوق لازم برای گذراندن یک زندگی عادی را در اختیارش قرار داده‌ایم و نه امکانات لازم برای آموزش صحیح درمدرسه را در دسترس قرار داده‌ایم. تأکید می‌کنم معلم مقصر نیست) تقصیر با الگوی تخصیص منابعی است که در برنامه‌های توسعه و در بودجه‌بندی‌هایمان انتخاب کرده‌ایم. با همین امکانات محدود هم معلمان می‌کوشند تحصیل را برای کودکان مطلوب‌تر کنند. در یکی از استان‌ها به بچه‌های کلاس اول گفته‌ بودند که روز اول مهر به مدرسه بیایند، همتی کرده بودند و یک بسته کوچک محتوی سه شکلات به‌عنوان هدیه می‌دادند. در عین حال یکی از مدیران می‌گفت: «من آمار 90 نفر شاگرد کلاس اول را به اداره رد کردم و بعد هشت نفر به آنها اضافه شد، اما برای این هشت نفر سهمیه‌ای نداشته‌اند که بدهند. بالاخره گفتم که یک جوری مسئله را خودم حل می‌کنم.» توجه داشته باشید که نمی‌گویم امکانات محدود است، بلکه می‌گویم امکانات را به صورت محدودی ارائه می‌کنیم.
  • مدرسه باید احترام به آزادی بیان، حس نظم پذیری جمعی، احترام به حقوق دیگران را در وجود کودک رشد دهد و اگر مدرسه نتواند به این مهم دست یابد توسعه اقتصادی جامعه ما سامان نخواهد گرفت.[113]
  • یکی از استراتژی های ویژه برای توسعه اقتصادی این است که به سراغ مدارس برویم...حتی اگر لازم باشد برای مدتی از پروژه های بزرگ چشم بپوشیم.[114]
  • در آکسفورد استاد دانشگاه بودم. آن‌ها عنوان می‌کردند که اگرچه شما استاد دانشگاه هستید ولی اگر بخواهید معلم ابتدایی بشوید باید آموزش‌های ویژه ای ببینید چرا که دوران ابتدایی اصلاً دنیای دیگری است.
  •  باید از این ذهنیت که اهمیت تحصیل از مدارس متوسطه شروع می‌شود، خارج شویم.
  • آموزش کنونی کشور را ضد توسعه است و لذا اگر مدارس ابتدایی کشور را ببندیم، هرچند مشکلات اجتماعی به وجود می‌آید ولی فرآیند توسعه کشور تسریع می‌شود. ولی ما هنوز متوجه هدف مدارس ابتدایی نشده ایم.
  • هدف اول نظام آموزشی در کشورهایی چون ایران باید کمک به باورکردن همین اندیشه آزادی و آزادگی باشد. امیدوارم که در این راه بسیار سخت موفق باشیم.

 

دین و توسعه و الگوی تمدن اسلامی

 

  • الگوی تمدن اسلامی ایرانی: "تمدن جدید بشری یعنی تمدن صنعتی با حذف دو اندیشه فرمان اشرافیت و سنت و ایجاد دو اندیشه محوری انسان باوری و علم باوری بنیان یافته است. تمدن اسلامی نیز در آغاز ظهور دین، با یک اندیشه متفاوت با اندیشه اشرافیت شروع شد و اساسش این بود که انسان‌ها هر کدام اصالت داشته و چیزی از وجود خدا در آن‌هاست و همین موجب می‌شود تا همه با هم برابر شوند. (یکی از زیبایی های خلقت این است که میلیاردها انسان هیچ کدام شبیه یکدیگر نیستند) وجود چند اندیشه این‌گونه، پایگاه یک تمدن عظیم بود و تمدن اسلامی زمانی سقوط کرد که این اندیشه‌ها نیز سقوط کردند. وقتی ما به دین خودمان اسلام نگاه می‌کنیم، مشهور است که اولین مبارزه اسلام با اشرافیت بوده است. یعنی دین اسلام در ابتدا اولین چیزی که مطرح می‌کند برابری انسان است و هیچ‌گونه برتری به هیچ قشر و آدمی نمی‌دهد. فقط بحث تقوی مطرح است و جز این نیست. تمدن اسلامی که ساخته شد بر اساس همان اندیشه برابری بود. تمام مخالفت‌هایی که با اسلام شکل گرفته از صدر اسلام ناشی از این بود که نهادهای صدر اسلام، نهادهای غیر اسلامی آن موقع متکی بر اشرافیت بود. اسلام به این معنی اصلاً در حقیقت محوریت توسعه را مطرح می‌کند. ولی در جریان عمل، به اسم اسلام اشرافیت ایجاد شد. توجه داشته باشید خود این موضوع [انحطاط و سقوط تمدن اسلامی] نشان می‌دهد که اندیشه برابری تا چه حد دست‌خوش انواع تغییرات و تفاسیر است. [115]
  • همه انسان‌ها فطرتاً مذهبی هستند; همه ما فطرتاً مذهبی هستیم، حتی آن‌های که فکر می‌کنند سکولار و غیر مذهبی هستند احتمالاً به این دلیل این گونه فکر می‌کنند که مذهب را بسیار باریک و محدود تعریف کرده‌اند. به هر حال به نظر می‌رسد که بشر موجودی فطرتاً مذهبی است و فطرت مذهبی بودن بشر آن قدر قوی است که حتی در مواردی که ضرورت ایجاب کند که مسئله‌ای غیر مذهبی را بپذیرد، بشر به این ضرورت رنگ مذهبی می‌دهد و به این صورت تحمل این ضرورت را ساده‌تر می‌کند. بسیاری از باورهای غیر مذهبی که در مجموعه فرهنگ مذهبی کشور ما رواج پیدا کرده، به احتمال فراوان ناشی از این پدیده است.  برای روشن‌تر شدن مسئله، می‌توان به مسئله مرگ فرزندان در اثر امراض ساده در دوره ای که مثلاً هنوز پنی‌سیلین و سایر آنتی بیوتیکها کشف نشده بود توجه کرد. در آن دوره‌ها هم مانند دوره حاضر انسان به شدت به فرزند خود علاقه‌مند بوده، بچه دار می‌شده، با مکافات بچه را چند سالی بزرگ می‌کرده و بعد مثلاً در اثر یک عفونت و تب ساده این بچه از بین می‌رفته است. مرگ فرزند برای پدر و مادر مصیبت بزرگی است; چگونه می‌شود این مصیبت را تحمل کرد. بشر به تدریج این ایده را در ذهن پرورش می‌دهد که خدا داد و خدا گرفت. به عبارت دیگر، بشر با دادن رنگ مذهبی به جزء جزء مصائب خود، آن‌ها را برای خود قابل تحمل می‌کند. به این صورت، به تدریج بشر در اثر جهل و ضعف خود افکاری را پرورش می‌دهد که گویا نعوذبالله، خداوند در همه امور جزئی و روزمره زندگی تک تک آحاد بشر به صورت مستقیم دخالت می‌کند، نه این که در تحلیل نهایی همه چیز به اراده او وابسته باشد، که هست;  بلکه به صورت دخالت مستقیم و روزمره و جزئی خدا در امور تک تک انسان‌ها. یعنی این که اگر ما یک قدم به راست بر می‌داریم این دست خداست، اگر پایمان را در اثر بی دقتی در چاله‌ای می‌گذاریم و درد می‌گیرد این دست خداست، اگر مریض می‌شویم این دست خداست، اگر.... چرا این گونه فرهنگ عوامانه در کنار مذهب واقعی، در میان مردم رواج می‌یابد؟ آیا کسی توطئه کرده است؟ نه.

داستان این است که بشر فطرتاً مذهبی است و فقط در ایمان به قدرت لایزال الهی اطمینان قلب می‌یابد و زندگی برایش ممکن می‌شود. این است که در نهایت، وقتی مواجه با شرایط سخت غیر قابل اجتناب می‌شود، آهسته آهسته به نوعی تقدیرگرایی کامل روی می‌آورد تا بتواند چند روز زندگی را بگذراند. در عین حال، در زمان‌های دیگری ممکن است این اضطرار به صورت‌های مختلف رفع شده باشد. حال اگر فرهنگ مذهبی او در تضاد با واقعیات قرار گیرد، مجبور می‌شود که این تضاد را با حذف فرهنگ مذهبی مورد بحث حل کند. اینجاست که برای بعضی این ابهام پیش می‌آید که مثلاً مذهب با علم در تضاد قرار دارد، در حالی که تضاد، در واقع بین فرهنگ مذهبی عامه و علم است. به مثال قبلی برمی‌گردیم; در دوره بعدی پنی‌سیلین کشف می‌شود و حالا می‌شود با یک تزریق ساده پنی‌سیلین بیماری را معالجه کرد. در اینجا ممکن است فرهنگ مذهبی عامه در ابتدا مانع استفاده از پنی‌سیلین شود; چرا که ممکن است فکر کند که اگر برود پنی‌سیلین بزند شاید این امر مغایر خواست خدا باشد. البته به تدریج متوجه می‌شویم که این افکار، ساخته خود ما و در حقیقت نوعی بت پرستی بوده است. [116]

  • "انسان در تمدن جدید صنعتی با اتکا بر اندیشه محوریت علم و فن در فضای کاربردی، اندیشه‌ها، استعدادها و خلاقیت‌های نهفته الهی خود را شکوفا ساخته است. در این راستا هر آن، گوشه‌ای تازه از رمز و راز حیات از پرده نهان برون می‌افتد، منفذی هرچند محدود در حجاب خلقت برای تماشای اسرار گشوده می‌شود (... ما اوتیتم من العلم الا قلیلا...) قانونمندی‌هایی تازه‌ای از جهان خلقت کشف می‌گردد، این قانونمندی‌ها در حل و فصل مسائل انسانی-اجتماعی بکار گرفته می‌شود، و در یک کلام، انسانی نو و جامعه‌ای نو پدید می‌آید. بدین گونه است که هرروز بر عمق درک ما از شکوه و عظمت وصف ناپذیر خلقت بیکران الهی افزوده می‌گردد. در همین راستا، انسان، این خلقت تحسین شده الهی (تبارک ا... احسن الخالقین...)، هر روز توان بیشتری می‌یابد تا با استفاده از قوانین خلقت نه تنها به حل مشکلات خویش بپردازد بلکه پای در افلاک نهد و نمودهای عینی رسالت "خلیفة الهی" خویش را به نمایش گذارد. این گونه است که به قول حافظ و در زبان زیبای استعارات اعجاز گونه او"خلوتیان حرم ستر و عفاف ملکوت"با این بشر راه نشین"باده مستانه"می‌زنند و این آغاز راه است. باید منتظر بود تا "صبح دولت" این انسان"خلیفة الله"بدمد. "
  • من گاهی اشاراتی می کنم و می گویم خداوند حتماً‌ می توانست پیامبرانش را با توپ و تانک نازل کند اما پیامبران اولوالعظم با کتاب نازل شدند. ... پس موضوع، موضوع اندیشه است و مطمئن باشید در جوامعی مثل جامعه ما که پیشرفت اقتصادی نداریم، مشکل اندیشه داریم،‌ مشکل پولی نداریم روزی که بتوانیم مشکل اندیشه را حل کنیم،‌ مطمئن باشید که ماهم راه می افتیم.[117]
  • ما نهاد ولایت مطلقه را داریم، که روح حاکم بر تمامی قانون اساسی است؛ دولت قدرتمند است؛ نهاد قضایی و رسانه‌های رادیو و تلویزیون، در اختیار حکومتند؛ شوراهای مردمی یکی از نهادهایی هستند که حق اقتصاد دارند و الی آخر. حال آنچه که خلاصه می‌کنم آن است که این اصول و مقولات در قانون اساسی اگر آن اصول و ضوابط وجود نداشت، به راحتی می‌توانست ما را به فاشیزم بکشاند. یک نظام توتالیتر ـ و اگر آن اصول هم خدای ناکرده به نحوی فدا شوند، با این نحوه نگرش خطر فاشیزم خیلی زیاد است. ولی آن اصول ما بارها دیده‌ایم که واقعاً جلوگیری کرده است اگر در اجرا هم حرکتی به طرف نوعی از توتالیتاریزم پیش رفته و زیان هم رسانده است، آن اصول یک جایی این حرکت‌ها را برگردانده است. ولی آنچه باقی می‌ماند آنست که ما در این چارچوب، متأسفانه نه کوششی کردیم تا موازین فنی زیربط را پیدا کنیم و نه اینها را پیدا کردیم. من هنوز معتقدم که تصویری که در قانون اساسی از اقتصاد می‌باشد تصویر بسیار زیبایی است. هرچند ممکن است ایرادات زیادی به آن بگیریم. من یاد یکی از مقدمه‌هایی که آقای «پل بارون» به «کتاب اقتصاد سیاسی رشد» نوشته بود افتادم که انتقادات زیادی از نوشتن این کتاب شده بود. ایشان در جایی پاسخ می‌دهد و می‌گوید. «من در حد عقلم از نظر علمی پاسخ داده‌ام، ولی گویا منتقدین من می‌گویند که نظام سرمایه‌داری عیوب زیادی دارد و قابل رفع هم نیست، ولی من (پل بارون) حداقل امیدوارم به اینکه این عیوب قابل رفع باشد و لااقل خوش‌بینی خودم را به بدبینی شما ترجیح می‌دهم.» من عرضم این نیست که این قانون اساسی حتماً قابل اجراست ولی عرضم این است که این قانون اساسی به انسانیت انسان از دید اقتصادی به شدت توجه کرده است، حال نتوانستیم اجرا کنیم... به نظر من هنوز ارزش دارد که ما به قانون اساسی‌مان، به بخش اقتصادی آن، که به هر حال حاصل کار گروهی از فقهای ما است، کمی جدی‌تر توجه کنیم، تا شاید راههای بهتری برای عملی کردن آن پیدا کنیم؛ بدون اینکه تسلیم شویم و بخواهیم آن را تغییر دهیم. [118]
  • درک من از قانون اساسی و نظام اقتصادی طراحی شده در آن، این است که این نظام در عین حال که نظامی سنتی و مربوط به دوران قبلی تاریخ نیست، ولی نظامی است که در دنیای مدرن دارای پیشینة تجربی ـ تا آنجا که من اطلاع دارم ـ نمی‌باشد. در توضیح این نکته باید اشاره کنم که ظاهراً تاحدی که ما در کتابها می‌خوانیم و استفاده می‌کنیم ـ چنانچه دورانهای تاریخی را به دو دوران فعلی و دوران گذشته که به عنوان دوران کشاورزی یا سنتی از آن نام می‌بریم، تقسیم کنیم. ـ به نظر می‌رسد که نظام اقتصادی در دوران قبلی تاریخی، متکی بر دو پایه بوده است که عبارتند از «فرمان اَشرافیت و سنت اجدادی»، به عبارت دیگر امور نظام اقتصادی قبلی، به این صورت سامان می‌یافته است که کسی به عنوان حاکم، ارباب، شاه یا زورمدار و صاحب ثروت، فرمان می‌داده که چه کاری را و چگونه انجام دهند و اگر فرمانی وجود نداشته، سنت اجدادی مشخص کننده بوده است؛ و گویا در همه زمینه‌ها این گونه بوده است. مثلاً در روستا، ارباب و یا حاکم دستور می‌داده که در اینجا فلان کشت صورت بگیرد و اگر دستوری صادر نمی‌شده آنگاه کشاورز به دنبال این بوده که بر اساس آنچه پدرانش انجام می‌داده‌اند انجام دهد و کشت نماید. در آن نظام نه تنها اقتصاد تحت تأثیر این دو پایه بوده بلکه سایر مسایل زندگی نیز همین گونه بوده است، در ازدواج نیز این چنین بوده است و ازدواج یا با «فرمانی» صورت می‌گرفته یا بر اساس «سنت‌های اجدادی». به هر حال یک دوران تاریخی بوده که به قول فرنگی‌ها Command & tradition «فرمان اشرافیت و سنت» پایه‌گذار اقدامات بود. اما در دنیای مدرن این دو پایه کاملاً فروپاشیده و در این دنیا ما چهار محور برای ساماندهی اقتصاد داریم که عبارتند از «پی‌گیری نفع شخصی»، «تکیه بر عقلانیت فردی»، «تکیه بر اقتدار علم» و «نوآوری». به عبارت دیگر دوران جدید در حقیقت به شرایط معکوسی از این پایه‌ها رو آورده است.

لذا سنت اجدادی دیگر مطرح نیست و نوآوری پایه است و اساساً در این دوران، جدید، «فرمان» در امور اقتصادی، قابل فهم نیست در حقیقت در اقتصاد مدرن فرمانی را به جز فرمان بازار نمی‌شناسیم. لذا دیگر نمی‌توان به کشاورز انگلیسی، فرانسوی، ژاپنی، دستور داد و اصلاً برای او قابل فهم و بر اساس عقل نیست؛ او بر اساس پی‌گیری نفع شخصی و عقلانیت به درست یا غلط، به نوعی کشت روی خواهد آورد و هدف او اساساً روشهای تازه و نوآوری است و همواره گریز از سنتهای اجدادی در این دوران مدرن وجود دارد.

حال نکته این است که قانون اساسی ما نظامی را طراحی نموده که در هیچ یک از این دو حوزه نیست در قانون اساسی ما بحثی از اطاعت فرمان اشرافیت و انجام امور بر اساس سنت ها وجود ندارد. لذا به نظر می‌آید که نظام متفاوتی از هر دو نظام قدیم و جدید مورد نظر بوده است. در این نظام محور باز هم فرمان است، ولی «فرمان الهی»، که تفسیر فرمان الهی در دو حوزه و بر اساس قانون اساسی بیان می‌شود. در حوزه امور حکومتی تفسیر فرمان الهی ازطریق ولایت انجام می‌شود ودرسایر حوزه‌ها ـ حوزه‌های غیرحکومتی ـ  تفسیر این فرمان توسط مراجع تقلید ارائه می‌شود. پس به این صورت است که قانون اساسی، اقتصادی را طراحی می‌کند (صرف‌نظر از درست یا غلط بودن) که مسلماً پایگاه‌های اصلی آن، با اقتصاد سنتی و مدرن متفاوت است. این تفاوت را می‌توان در جای جای قانون اساسی به راحتی دید و به همین دلیل اشاره خواهم کرد که اصول بدیهی قانون اساسی «اکسیوم ها» از دید اقتصادی با این دو نظام متفاوت است.[119]

 

اندیشه و تفکر

 

  • ”نگرش ما به مفاهیم نگرشی علمی نبوده و غیردقیق است. در عین حال می‌دانیم که در تحلیل نهایی، اندیشه و تفکر است که بر زندگی ما حاکم می‌شود. اندیشه و تفکر هم در قالب مفاهیم قابل شکل‌گیری و بیان است. اگر مفاهیم غیردقیق باشد، اندیشه و تفکر ما دچار مشکل خواهد شد و اگر چنین شود الزاماً زندگی ما دچار مشکل خواهد گردید. یعنی تأکید می‌کنم که به نظر بنده ما در مورد مفاهیم دچار مشکل هستیم. به این معنی که هنوز اهمیت بحث و بررسی دقیق مفاهیم را آنگونه که باید درک نکرده‌ایم و لذا بدون توجه به محتوای واقعی و علمی، این مفاهیم آنها را در زندگی روزمره به نحو گسترده به کار می‌بریم. بعد هم که دچار مشکل شدیم که حتماً می‌شویم، تعجب می‌کنیم که چه شد که دچار مشکل شدیم؟ ما که حسن نیت داشتیم، تلاش فراوان کردیم، زحمت زیاد کشیدیم، باز هم مشکل حل نشد، حالا دنبال دشمن فرضی می‌گردیم. ... در حالی که دشمن در همین نزدیکی خودمان است. یعنی در ذهن و اندیشه ما کمین گرفته است و لذا باید برای حل مشکل به دنبال اندیشه و تفکر و به دنبال مفاهیم بازگردیم و به این صورت لازم می‌نماید که در همه مفاهیم مرسوم جامعه تردید کنیم.[120]
  • مشکل توسعه ایران، مشکل تفکر و اندیشه است: اصالت تفکر و اندیشه به معنی ایجاد مکتب اندیشه ای هنوز در جامعه ما وجود ندارد.
  • مشکل ما در کمبود سرمایه به شکلی که بحث می کنند و نیز در کمبود منابع نیست ، مشکل ما در مسایل جهان ( به شکل عمده ) نیست. ضمن این که در حل مسایل جهان بسیار مشکل داریم . مشکل اساسی و اولیه ما روی فکر و اندیشه و دانش و دانایی ملی است ؛ نهادها و سازمان های ما هستند : نظریه ها ، مکاتب توسعه ای و پندارهای غلطی است که داریم. به نظر من اگر بشود نوعی سازماندهی کرد که بتوان براساس آن یک برنامه کوتاه مدت حل و فصل بحران تعریف کرد، که بحران اقتصادی به بحران اجتماعی و سیاسی تبدیل نشود و چند مسأله اساسی در آن دیده شود و درکنارش برنامه هسته های خط دهنده توسعه تعریف و نهادسازی آغاز شود، ما به سرعت می توانیم تولید سرانه را رشد بدهیم و از طریق این رشد بسیاری از مشکلات خود را حل کنیم. [121]
  • در توسعه، سرمایه‌گذاری اولویت نخست نیست، هر چند که بدون آن، توسعه‌ای اتفاق نخواهد افتاد. توسعه در گرو دانش و دانایی ملی است و اولویت نخست، پرداختن به حوزه‌ی اندیشه و نهادینه‌کردن نگرش علمی است.
  • اندیشه ای می تواند کشور و زندگی را به ساحل سلامت رهنمون گردد که متکی بر حفظ حرمت تک تک انسانها باشد و چنین اندیشه ای برای بارورشدن قطعاً نیازمند آزادی و آزادگی است، و صد البته که آزاده بودن به سادگی قابل حصول نیست ولی می باید در حصول آن با تمام توان کوشید. هدف اول نظام آموزشی در کشورهایی چون ایران باید کمک به باورکردن همین اندیشه آزادی و آزادگی باشد. امیدوارم که در این راه بسیار سخت موفق باشیم.
  • مشکل توسعه ایران، مشکل تفکر و اندیشه است: اصالت تفکر و اندیشه به معنی ایجاد مکتب اندیشه ای هنوز در جامعه ما وجود ندارد.
  • به تصور من تا مکتب فکری در ایران نهادینه نشود ، توسعه ایران به سرانجام خود نخواهد رسید.
  • مشکل اساسی اقتصاد ایران بینش، تفکر و اندیشه‌ است و در تدوین برنامه‌های توسعه باید این مفاهیم را در اولویت قرار داد.
  • سازمان‌ها و نهادهای لازم توسعه یا در کشور وجود ندارند یا درست کار نمی‌کنند،مانند موسسات نظریه‌پردازی که‌ تقریبا در سطح کشرو اصلا وجود ندارد و کشور نمی‌تواند دانشمند پرورش دهد.

 

 

 

جدول شرایط کشورهای مختلف در فرآیند قبلی، اخیر و آینده گذر تاریخی تمدن صنعتی

 

ردیف

گروه کشورهای گذار کننده به توسعه

کشورها

ملاحظات

زمان گذار از تمدن قدیم کشاورزی به تمدن جدید صنعتی

1

اولین گروه کشورهای توسعه یافته

 

کشورهای صنعتی اروپایی (انگلیس، فرانسه، آلمان و ...)

 

 

-بحران‌های بزرگ:

  • اقتصادی (تورم، بیکاری و ...)،
  • اجتماعی (فقر، نابرابری، ...
  • فرهنگی (فساد و بی بند و باری، )
  • سیاسی (تجربه دو جنگ جهانی، فروپاشی درونی برخی از کشورها در مسیر گذر (امپراتوری اتریش –مجارستان، پروس، و...)
  • ...

حدود 7 قرن ( 5قرن نوسازی فرهنگی سیاسی (رنسانس) و 1.5قرن نوسازی اقتصادی (انقلاب صنعتی) و حدود 7 دهه استفاده از دستاوردهای توسعه

2

دومین گروه کشورهای توسعه یافته

آمریکا، کانادا، استرالیا، نیوزیلند و ...

این کشورها به دلیل تأثیرپذیری از تحولات فرهنگی اروپا عمدتاً بر تحولات صنعتی متمرکز شدند و از مسیرهای آرام‌تری گذر تاریخی خود را به توسعه انجام دادند.

بین 100 تا 200 سال نوسازی سیاسی اقتصادی

3

سومین گروه کشورهای توسعه یافته

صرفاً یک نمونه ژاپن؛ و کره جنوبی نیز در این مسیر قرار دارد.

 

  • تاکید بر هویت مستقل فرهنگی، تاکید بر محوریت تبدیل انسان باوری و علم باوری به باور فرهنگی و ...
  • عبور سریع از مسیر توسعه همراه با آرامش نسبی
  • ...

حدود 50 سال نوسازی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی

4

چهارمین گروه کشورهای توسعه ای آینده

  • امکان توسعه با توجه به منابع کنونی کره زمین و چشم انداز آینده آن برای اکثریت جهان ممکن نیست! برای مثال منابع کره زمین امکان توسعه کشورهای چین و هند را احتمالاً نخواهد داد و بسیاری از کشورهای دیگر نیز به دلیل تلفیق مجموعه عوامل داخلی و شرایط بین‌الملل نخواهند توانست توسعه بیابند؛ و کشورهای کوچکی...
  • چشم انداز روشنی وجود ندارد.
  • احتمالاً فروپاشی بسیاری از کشورهای در حال گذر و مرزبندی‌های جدید سیاسی وجود دارد
  • ...

ایران از جمله کشورهایی است که امکان توسعه به دلایل زیر را دارا است:

  • اقتصادی (منابع زیر زمینی از جمله نفت و گاز و ..، آب و هوا، زیربنا سازی انجام شده، موقعیت ژئوپلتیک و ..)
  •  فرهنگی (تحولات وسیع فرهنگی صورت گرفته به ویژه پس از انقلاب مانند افزایش سطح تحصیلات و ...)
  • اجتماعی (بهداشت و درمان، تحصیلات، گروه های اجتماعی مدرن به صورت وسیع و ...)
  • سیاسی (حذف حکومت سنتی شاهنشاهی، تحولات و پیشرفت‌های ساختار سیاسی و ...
  • ...

حال باید برای تمدن سازی جدید اقدامات زیر صورت گیرد:

  • شناسایی و انتخاب اندیشه‌های محوری تمدن ساز
  • تهیه الگوی توسعه بر مبنای اندیشه‌های محوری
  • تعیین جایگاه بین‌المللی
  • حفظ هویت مستقل فرهنگی
  • ایجاد نهادها و ساختارهای تأمین کننده، تحکیم کننده و شکوفاساز اندیشه‌های محوری
  • ...

با شناخت قانونمندی‌هایی توسعه، کشورهای مستعد بعدی احتمالاً بتوانند در زمان‌های کوتاه تر و آرام‌تری به توسعه دست یابند. ملاحظه می‌شود تمام کشورهای توسعه یافته انسان محوری و علم محوری را جزئی از فرهنگشان کرده‌اند.

 



[1]  حسین عظیمی، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378، ص سیزده.

[2]  حسین عظیمی، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378، ص 10.

[3]  سخنان دکتر حسین عظیمی در جلسه ای مورخ 9 دی ماه با تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی.

[4]  حسین عظیمی، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378، ص هفت.

  [5]دکتر حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، مقاله توسعه و دولت، نشرنی، 1391.

[6]  حسین عظیمی، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.

[7]  دکتر حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، مقاله بر بستر این اقتصاد جامعه مدنی شکل نمی گیرد، نشرنی، 1391.

[9]  ایران امروز

[10] حسین عظیمی، مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران، نشر نی، چاپ دوم، سال 1371، ص 12.

[11]  حسین عظیمی، ماهیت و روش‌ در علم اقتصاد، نشریه دانشگاه انقلاب، بهار و تابستان 1373، شمارة 102-101، ص 132-115.

[12]  حسین عظیمی، اصول و مکاتب فکری در مباحث توسعه، قسمت آخر، روزنامه سلام، 20/9/1374.

[13]  حسین عظیمی، مدارهای‌توسعه نیافتگی دراقتصاد ایران، نشر نی، چاپ دوم، سال 1371، ص 12.

[14]  حسین عظیمی، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.

[15]  دکتر حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، مقاله بر بستر این اقتصاد جامعه مدنی شکل نمی گیرد، نشرنی، 1391.

[16]  دکتر حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، مقاله توسعه و دولت، نشرنی، 1391.

[17]  حسین عظیمی، ایران امروز در آینه مباحث توسعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378.

[18]  ام.جی.سی ساری، مقدمه ای بر اقتصاد سنجی، مترجم: دکتر حسین عظیمی، انتشارات امیرکبیر، 1359.

[20]   عظیمی، روش و ماهیت در علم اقتصاد، پیشین، ص 116.

[22] Max Weber

[23] Immanuel Kant

[24]  دکتر حسین عظیمی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، مقاله فرهنگ و توسعه، نشرنی، 1391، صص 685-717.

[25]  حسین عظیمی، بر بستر این اقتصاد، جامعه مدنی شکل نمی‌گیرد، قسمت دوم، هفته‌نامه میهن، 15/6/1376، ص 6.

[26]  حسین عظیمی، بر بستر این اقتصاد، جامعه مدنی شکل نمی‌گیرد، هفته‌نامه میهن، 15/6/1376، ص 6.

[27]  حسین عظیمی، ماهیت و روش‌ در علم اقتصاد، نشریه دانشگاه انقلاب، شمارة 102-101.

[28]  حسین عظیمی، ماهیت و روش‌ در علم اقتصاد، نشریه دانشگاه انقلاب، شمارة 102-101.

[29]  حسین عظیمی، اصول و مکاتب فکری در مباحث توسعه، قسمت آخر، روزنامه سوم، 20/9/1374.

[30]  حسین عظیمی، مدارهای‌توسعه نیافتگی دراقتصاد ایران، نشر نی، چاپ دوم، سال 1371، ص 12.

[31]  دکتر حسین عظیمی، توسعه و دولت، سخنرانی و پرسش و پاسخ در دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی، 21/2/1373.

[32]  حسین عظیمی، ماهیت و روش‌ در علم اقتصاد، نشریه دانشگاه انقلاب، بهار و تابستان 1373، شمارة 102-101، ص 132-115.

[33]  حسین عظیمی، ماهیت و روش‌ در علم اقتصاد، نشریه دانشگاه انقلاب، بهار و تابستان 1373، شمارة 102-101، ص 132-115.

[34]  حسین عظیمی، ماهیت و روش‌ در علم اقتصاد، نشریه دانشگاه انقلاب، بهار و تابستان 1373، شمارة 102-101، ص 132-115.

[36]  حسین عظیمی، بر بستر این اقتصاد، جامعه مدنی شکل نمی‌گیرد، هفته‌نامه میهن، 15/6/1376، ص 6.

[46]  کارکردهای نظام سیاسی در فرآیند توسعه

[47]  کارکردهای نظام سیاسی در فرآیند توسعه

[48]. حسین عظیمی، تحلیل شرایط و سیاست‌های اقتصادی در دوره جنگ ایران و عراق، فصلنامه مطالعات دفاعی و امنیتی، سال هشتم، شماره 27، 1380، صص7-1.

[52]  کارکردهای نظام سیاسی در فرآیند توسعه

[53]   حسین عظیمی، سخنرانی ایراد شده در مهر 1381 با عنوان "الزامات توسعه ای و ساختار نهادی حکومت"، دو ماهنامه ی بررسیهای بازرگانی، شماره اول، مرداد وشهریور 1382.

[55]  نقش دولت در توسعه اقتصادی -روزنامه تهران امروز

[57]  سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور، کارکردهای نظام سیاسی در فرایند توسعه در اندیشه‌های دکتر حسین عظیمی، تهران، انتشارات سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور، 1384.

[58]  خروج از بحران نیازمند برنامه یا معجزه؟

[59]  سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور، کارکردهای نظام سیاسی در فرایند توسعه در اندیشه‌های دکتر حسین عظیمی، تهران، انتشارات سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور، 1384.

[60]  سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور، کارکردهای نظام سیاسی در فرایند توسعه در اندیشه‌های دکتر حسین عظیمی، تهران، انتشارات سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور، 1384.

 

[61] دکتر حسین عظیمی،اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، به کوشش خسرو نورمحمدی، نشرنی،1391. مناسبات اقتصادی طراحی شده در قانون اساسی.

 [69]   مقاله فلسفه برنامه ریزی

[72]  دکتر حسین عظیمی،اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، به کوشش خسرو نورمحمدی، نشرنی،1391. مناسبات اقتصادی طراحی شده در قانون اساسی.

[74]  کارکردهای نظام سیاسی در فرآیند توسعه

[75]  حسین عظیمی، خروج از بحران نیازمند برنامه یا معجزه، همشهری، 25/11/78، ص8.

[84] Development Planning Lesson Of experience

[85]  بخش های اصلی برنامه چهارم توسعه

[88]. روزنامه دنیای اقتصاد، پیشین.

[89]. حسین عظیمی،سخنرانی دکتر حسین عظیمی در کمیسیون اقتصاد مجلس شورای اسلامی،مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی، 1381.

[90]. حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، نشرنی، 1391، صص 9 -8.

[91]. برگرفته از: حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، نشرنی، 1391 .

[92]. حسین عظیمی، پیشین، 22/8/1381، ص 10.

[93]. حسین، عظیمی، پیشین، 1391، صص 285-284.

[94]. حسین عظیمی، پیشین، 1391، ص 287.

[100] Development Planning Lesson Of experience

[101]  بخش های اصلی برنامه چهارم توسعه

[103]   حسین عظیمی، مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران، نشرنی، چاپ هشتم، 1387.

[105]  ماخذ اصلی: فوکو تساوا یوکیشی، نظریه تمدن، ترجمه چنگیز پهلوان، سوئد، نشرآرش، 1369.

[106] حسین عظیمی، به کوشش خسرو نورمحمدی، اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، نشرنی، 1391.

[107]  دکتر حسین عظیمی، مقاله فرهنگ و توسعه، مجله ایران فردا، شماره1، خرداد و تیر،ص14-19، شماره 2، مرداد و شهریور، ص46-55، 1371.

[108]  ماخذ اصلی: ندا جامی، خصلت های روانی- اجتماعی ایرانی، فصلنامه بنیاد مطالعات آسیایی(شرق شناسی)، سال اول، بهار 1376.

[109]  دکترحسین عظیمی، تحولات شهرسازی و معماری کشور در گذر توسعه‌ای، چهارمین همایش سیاست‌های توسعه مسکن، همایش تخصصی بافت‌های شهری، وزارت مسکن و شهرسازی، سازمان ملی زمین و مسکن، مشهد، 1376.

[110]  

[111]  حسین عظیمی، مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران، نشرنی، چاپ هشتم، 1387

[112]  دکتر حسین عظیمی، آموزش ابتدایی و آینده توسعه در جامعه ایران، مجموعه مقالات سمپوزیم نقش آموزش ابتدایی و جایگاه مطلوب آن در جامعه، آموزش و پرورش استان اصفهان،  1373.

[113]  کتاب مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران، ص189

[114]   مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران، ص 191 کتاب

[115]  حسین عظیمی، انسان باوری، خرد باوری، دین باوری، همایش توسعه استان گیلان، 1377.

[119]  دکتر حسین عظیمی،اقتصاد ایران: توسعه، برنامه ریزی، سیاست و فرهنگ، به کوشش خسرو نورمحمدی، نشرنی،1391. مناسبات اقتصادی طراحی شده در قانون اساسی.

[120]  حسین عظیمی، دولت، حضور در کدام حوزه‌ها، بخش سوم، 1375، همشهری، 2/11/1375، ص 8