توسعه اقتصادی، آموزش عالی و اشتغال

مصاحبه شونده: حسین عظیمی
مصاحبه شونده: محمد قراگزلو

برای مطالعه گزارش و دریافت فایل به ادامه مطلب مراجعه نمایید:


برای دریافت فایل گزارش به لینک زیر مراجعه نمایید:

http://noormohamadi2004.persiangig.com/document/aali.eshteghal.pdf

-----------------------------------------------------

 

اطلاعات سیاسی اقتصادی فروردین و اردیبهشت 1382 شماره 187 و 188

 

عنوان مقاله: توسعه اقتصادی، آموزش عالی و اشتغال (10 صفحه)
نویسنده : عظیمی، حسین
نویسنده : قراگوزلو، محمد
چکیده :
کلمات کلیدی :
اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 160)

توسعهء اقتصادی،آموزش عالی و اشتغال

گفت‏وگویی منتشر نشده با زنده‏یاد دکتر حسین عظیمی ارانی

دکتر محمّد قراگوزلو

درآمد

چنان‏که دانسته است مبحث توسعهء اقتصادی،آموزش عالی و اشتغال از مقولات مورد علاقه،مناظره و کشمکش محافل علمی،فرهنگی و اقتصادی کشور در سالهای اخیر بوده است.در این میان جماعتی بی در نظر گرفتن عواملی چون رکود اقتصادی،نبود رشد مطلوب تولید ناخالص داخلی،ناتوانی بخش‏های اقتصادی‏ در زمینهء ایجاد فرصت‏های شغلی و بالتّبع افزایش نرخ بیکاری،بی‏پروا و نسنجیده یکسره به تخطئه دانشگاه‏ها پرداخته‏اند،آنهم به این بهانهء واهی که افزایش شمار فارغ التّحصیلان دانشگاهی با فرصت‏های شغلی سازگار-بویژه از نوع دولتی-تناسب منطقی ندارد.درواقع این موضوع از آنجا گرهء کور می‏خورد که برخی تلاش‏ می‏کنند سرنوشت و سرشت آموزش عالی را با مسألهء اشتغال پیوند بزنند بی‏آنکه بدانند این دو هر یک ریشه و بیشه در سرزمینی دیگرگون دارند.

به منظور تشریح و تدقیق همه جانبهء چگونگی ارتباط توسعهء اقتصادی،اشتغال و آموزش عالی،موضوع در گفت‏وگویی مبسوط با دکتر حسین عظیمی، نظریّه‏پرداز اقتصاد توسعه در میان گذاشته شد.آنچه در پی خواهد آمد،طرح و شرح این ماجراست از منظری تازه.

گرچه آوازه و اعتبار علمی دکتر عظیمی روشن‏تر از روز است،با این همه به منظور آشنایی بیشتر خوانندگان با پیشه و پیشینهء تحقیقاتی این استاد برجسته به‏ ذکر شناخت نامه‏ای کوتاه بسنده می‏کنیم.این شناخت‏نامه کوتاه-که نوعی اتوبیوگرافی و خودنوشت است-در شهریور 1380 در دفتر تحریریّهء روزنامهء اطّلاعات‏ توسط خود استاد تنظیم و تدوین شده است.

«دکتر حسین عظیمی در سال 1327 در اران که در آن زمان یکی از دهستان‏های حاشیهء کویر و از توابع شهرستان کاشان بود،در خانواده‏ای کشاورز و با وضعیّت‏ اقتصادی متوسّط به دنیا آمد.تحصیلات ابتدایی و سیکل اوّل دبیرستان را در همین محل و سیکل دوم متوسّطه را در رشتهء ریاضی در شهرستان کاشان به پایان‏ رسانید.

ایشان در سال 1344 وارد دانشگاه تهران و تحصیلات لیسانس اقتصاد و فوق لیسانس اقتصاد و توسعه را در این دانشگاه به پایان رسانید.

پس از آن برای ادامهء تحصیل راهی دانشگاه آکسفورد(به روایتی قدیمی‏ترین دانشگاه تهران)در انگلستان شد و دورهء دکتری اقتصاد توسعه را در این دانشگاه به‏ پایان رسانید.

فعّالیت‏های شغلی دکتر عظیمی همراه با تحصیل و بلافاصله پس از دریافت لیسانس شروع شد.

ایشان در ابتدا در موسّسهء تحقیقات اقتصادی دانشکدهء اقتصاد دانشگاه تهران شروع به کار کرد(1348).چند سالی در این مؤسّسه مشغول تحقیق و بررسی در مسائل اقتصاد ایران بود و ضمنا تدریس دانشگاهی خود را به عنوان دستیار آموزشی از سال 1349 شروع کرد.از سال 1354 چند سالی را به عنوان محقّق و مدرّس‏ در مرکز برنامه‏ریزی ایران که وابسته به سازمان ملل و سازمان برنامه بود مشغول به کار شد.پس از دریافت درجهء دکتری در سازمان برنامه و بودجه مشغول به کار بود و در سطوح مختلف کارشناسی،معاونت دفتر،ریاست دفتر،مشاورت معاون و ریاست و عضویّت در ستاد مرکزی برنامه و بودجه در این سازمان مشغول بوده است. (سالهای 68-1360)از آن زمان تاکنون به عنوان استاد تمام‏وقت در دانشگاه‏های ایران و خارج مشغول تحقیق و تدریس بوده است(سال‏های 2-1371 استاد مدّعو دانشگاه آکسفورد انگلستان بوده است).ضمنا در سالهای 76-1375 و به دنبال بحران‏های شدید اقتصادی در سالهای 4-1373،دکتر حسین عظیمی با عضویّت در شورای مشورتی ریاست جمهوری به ارائهء نظرهای مشورتی برای حلّ مسائل اقتصادی کشور مشغول بوده است.

بیش از چند هزار صفحه نوشتهء چاپ شده از دکتر عظیمی در دست است.این نوشته‏ها در قالب 8 کتاب و بیش از یکصد مقاله و مصاحبه در مجلاّت و روزنامه‏های کشور منتشر شده است.عناوین کتب منتشر شده ایشان عبارت است از:بانکهای توسعه‏ای،مقدّمه‏ای بر اقتصادسنجی،تورّم،سیاست اجتماعی در کشورهای توسعه نیافته،مدارهای توسعه نیافتگی در اقتصاد ایران،توسعه در ایران،ایران امروز در آیینهء مباحث توسعه،چشم‏انداز اقتصاد ایران در سال 1400، بحران و تغییر در دوران پس از انقلاب.

فعّالیت‏های علمی-تحقیقاتی دکتر عظیمی متمرکز بر نظریّه‏پردازی در باب توسعه جوامع و توسعهء ایران بوده و به ایجاد یک مکتب علمی در این زمینه کمک‏ کرده است.ویژگی نظرات ایشان تکیه بر ایجاد نهادهای لازم در فرایند توسعه است.»

دکتر حسین عظیمی پس از یک دوره مقاومت جانانه در برابر بیماری سرطان خون،سرانجام در تاریخ پنجشنبه 18 اردیبهشت 82 خورشیدی غروب کرد و با انبوهی از نظرات مدوّن و پژوهش‏های نیمه‏تمام،هیچ کارهء ملک وجود خویش شد.

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 161)

آقای دکتر!اجازه بفرمایید گفت‏وگو را بی‏مقدمه و با طرح دو پرسش کلان آغاز کنیم.

نخست اینکه به نظر شما در کشوری مانند ایران،با توجّه به‏ واقعیّات و مناسبات اجتماعی امروز،وظیفهء آموزش و به‏طور اولی آموزش عالی به عهدهء کیست؟

دوم اینکه با عنایت به این مبحث بسیار مهم و جدّی که اگر کشور نتواند در سالهای آینده به رشد 6 درصد در زمینهء تولید ناخالص داخلی برسد،نرخ بیکاری در سال 1385 به‏ 41 درصد خواهد رسید،لطفا بفرمایید اصولا چه ارتباط معنی‏داری میان آموزش عالی و مشکل اشتغال وجود دارد؟

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.تصوّر من این است که قبل از پاسخ‏ دادن به این سئوالات شاید اشاره به یک نکتهء اساسی‏تر در جهت تبیین و تدقیق مبحث مورد نظر به ما کمک کند و آن نکته این است که نگاهی‏ دوباره به جایگاه آموزش در فرایندهای توسعه کشور بیندازیم؛بدین‏ اعتبار که در این نگاه یا سنجش دوباره اگر روشن شد که در جامعهء ما آموزش عالی باید از سطح وسیعی برخوردار باشد،آنگاه طبیعی‏ است که متولّی دولتی یا غیردولتی آن نیز قابل بررسی تواند بود. همچنین طرح این مقولات که در چه شرایطی دولت یا بخش‏ خصوصی و غیردولتی وارد عمل شود و مسؤولیّت را به عهده بگیرد، موضوعیّت خواهد یافت.در این بازبینی ممکن است به این نتیجه‏ برسیم که سطح محدودی از آموزش عالی می‏خواهیم.ممکن است‏ بگوییم با این جمع‏بندی دولت هم می‏تواند آن‏را انجام بدهد از سوی‏ دیگرچه‏بسا این ضرورت مطرح شود که سطح بسیار وسیعتری از آموزش عالی مورد نیاز است بدیهی است در چنین حالتی دولت به‏ تنهایی از عهدهء تحقّق این امر برنخواهد آمد.بنابراین من شایسته‏ می‏دانم در مطلع بحث به این نکته مهم بپردازم که جایگاه آموزش و بطور اخص آموزش عالی در توسعه کجا است.در این رابطه لازم‏ است خاطرنشان کنم که اصولا فرایند توسعه،فرایندی است که طیّ‏ آن در بطن یک جامعهء کهن سامان تازه‏ای ایجاد می‏شود.به عبارت‏ دیگر در جریان این فرایند اندیشه‏های اساسی یک جامعه عوض‏ می‏شود؛فرهنگ جامعه،زیربنای فیزیکی و فکری دستخوش تغییر می‏گردد؛در حقیقت انسانها متحوّل می‏شوند و جامعه تازه‏ای ایجاد می‏شود.برای بسط دادن این مقوله مثالی مطرح می‏کنم.یکی از مورّخان بنام جامعهء انگلستان(هابسبورنگ)در کتابی تحت عنوان‏ «عصر انقلاب»،دوران تحوّل یا گذار جامعهء انگلستان را بعنوان نمونه‏ بررسی می‏کند و در مقدّمهء بحث این توضیح را برای هموطنان‏ انگلیسی‏اش می‏دهد که اگر ما می‏توانستیم اجداد خود را زنده کنیم‏ هرچند زبان آنان با ما یکی بود امّا اصلا حرفهای ما را نمی‏فهمیدند و ما نیز متقابلا از صحبت‏های آنان چیزی دستگیرمان نمی‏شد.دلیل‏ این قطع ارتباط هم آن است که مفاهیمی که امروزه در جامعهء انگلیس‏ مطرح است اصولا متفاوت با مفاهیم قدیم است.وی می‏گوید شما به‏ کلمات نگاه کنید.کلماتی مثل روزنامه،حزب،وزیر،دانشگاه، رادیو،تلویزیون،سندیکا و انواع کلمات دیگری که تداعی‏گر مفاهیم‏ تازه‏ای است دو قرن پیش اصلا وجود نداشته است.یعنی جامعه یک‏ جامعهء یکسره نو شده است.بنابراین به نظر من،توسعه یعنی یک‏ جامعهء کاملا نو شده؛مجموعهء تازه‏ای که در فرایند گذار از دل جامعهء کهن جوشیده و بیرون آمده است.فرایند توسعه دقیقا همین است. مثل خانه‏ای که کهنه شده یا مخروبه است و به‏هرحال مورد پسند نیست و خانهء دیگری هم نداریم که در آن زندگی کنیم و ناگزیریم این‏ خانه را بکوبیم و از نو بسازیم.ماجرای توسعه از آنجا آغاز می‏شود که ما مجبوریم در این خانه زندگی کنیم و ضمن زندگی آنرا تغییر دهیم و با سلیقهء خودمان هماهنگ کنیم.البتّه باید توجّه داشت که‏ این تغییر به مثابه یا مساوی تغییر شکلبندی‏های صوری خانه‏ نیست.یعنی اینکه در جریان این دگردیسی دیوارها،ستونها و مکانهای اصلی را عوض می‏کنیم.به همین دلیل فرایند توسعه بسیار پیچیده و مشکل و زایندهء بحرانها و عدم تعادلهاست.این مثال خانه،به‏ خوبی مسئله را روشن می‏کند و نشان می‏دهد که ما می‏خواهیم در فرایند توسعه اساس و پی خانه را دیگرگون کنیم.طبیعی است که با این خانه در دوران گذار باید به دقّت رفتار کرد که مبادا یک وقت بر سر خودمان خراب شود و الی آخر.پس ببینید که توسعه این پدیده را به دنبال دارد.حالا،نکته‏ای که در رابطه با توسعه و آموزش مطرح‏ می‏شود این است که فرایند توسعه مشتمل بر سه اقدام اصلی است. اوّلین اقدام این است که باید ایده‏ها و اندیشه‏های اصلی جامعهء نو را فهمید و هضم کرد و من مخصوصا تأکید می‏کنم که هم باید فهمید و هم باید هضمش کرد.نمی‏گویم که باید وادارش کرد.وارد کردن‏ ساده است؛می‏توان از دو کتاب خارجی کمک گرفت و وارد کرد. منظور من نه‏تنها چنین رویکردی نیست،بلکه معتقدم اندیشه‏های‏ جدید را باید فهمید و هضم کرد و به عبارت دیگر باید این اندیشه‏ها را در درون جامعه فرهنگی کرد،یعنی کاری کرد که در فضای جامعه‏ پخش شود.این یک قدم است.البتّه نگفته نگذرم که این اندیشه‏های‏ نو هم در حقیقت دو جریان فکری بیشتر نیست:

الف-اندیشهء برابری انسانها که از آن جامعهء نو است در برابر اندیشهء اشرافیّت که به جامعهء کهنه تعلّق دارد.

ب:اندیشهء به کار گرفتن علم و تکنولوژی در صحنهء تولید به‏ جای استفاده از فرمان و سنّت که از آنِ جامعهء قدیم است.

این دو اندیشهء اصلی را که یکی اندیشهء برابری انسانها و اندیشهء اصالت انسان است باید فهمید و هضم کرد و اصول اساسی آن را فرهنگ‏سازی نمود.و خطّ دوم اندیشه‏ای است که در صحنهء تولید به ما می‏گوید،فرمان حاکم و سنّتها نیست که تولید را باید سامان دهد، بلکه آنچه باید تولید را سامان دهد عبارت است از علم و تکنولوژی. این دو ایدهء اصلی را برای رسیدن به توسعه باید فهمید،هضم کرد و فرهنگی نمود.زمانی این معیارها فرهنگی می‏شود که جامعه کمتر در موردش حرف بزند چون پدیده‏ای که قالب فرهنگ به خود می‏گیرد،معمولا در رفتارها و عملکردها به شیوه‏ای طبیعی جلوه

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 162)

می‏کند و جامعه در مورد آن بحث نمی‏کند.مثلا فرض بفرمایید یک‏ نوع خاص از لباس پوشیدن در جامعه پذیرفته شده و به صورت‏ فرهنگ در آمده باشد.بدیهی است که دیگر در این مورد خاص‏ مباحثه‏ای میان افراد درنمی‏گیرد که لباس خوب چه لباسی است و لباس بد کدام است.می‏رویم که آن لباس را می‏خریم.در متن این دو اندیشه هم‏چنین کاروندی نهفته است.درواقع تا روزی که درون‏ جامعه بحث‏های داغی بر محور چیستی برابری انسانها وجود دارد، و این قضیّه حل نشده باقی مانده است که انسانها برابر هستند، نیستند،علم خوب است،نیست،دانشمند خوب است،خوب‏ نیتس؛و...هنوز در رفتار فرهنگی انسانها منعکس نیست.این یک‏ گام در راه توسعه است.فراموش نکنید که من این نکات را به منظور ورود به مقولهء نقش آموزش عالی و ارتباط آن با اشتغال مطرح‏ می‏کنم و در ادامه تأکید می‏نمایم که دومین گام برای تحقّق توسعه در حقیقت برمی‏گردد،به این موضوع که اندیشه‏های اصلی را باید به‏ اندیشه‏های تفصیلی تبدیل کرد و دوباره آن اندیشه‏های تفصیلی را فهمید و هضم کرد.خوب!معنی اینها چیست؟وقتی می‏گوییم‏ برابری انسانها،این برابری مثلا در نظام آموزشی معنایش چیست؟ آیا وقتی می‏گوییم انسانها برابرند می‏توانیم در عین حال سیستم‏ نخبه‏گرایی در آموزش عالی داشته باشیم؟آیا این امر با اندیشهء برابری در تضاد نیست؟در حوزهء سیاسی معنای این مقوله چیست؟ این مقیاس در دیگر زمینه‏ها نیز صادق است.واقعا اگر انسانها برابرند،آیا همه حقّ مالکیّت دارند یا نه؟آیا می‏شود حقّ مالکیّت را محدود کرد و گفت انسانها برابرند؟آیا حتما باید حقّ مالکیّت را محدود کرد و گفت انسانها برابرند؟بطور مشخّص منظور من این‏ است که اندیشهء برابری باید به مجموعه‏ای از اندیشه‏های تفصیلی در حوزهء سیاست،اجتماع،اقتصاد،فرهنگ و غیره تبدیل شود.این گام‏ دوم برای دستیابی به همان توسعه‏ای است که در ابتدای مبحث به آن‏ اشاره کردم،یعنی نوسازی همان ارکان و ستونهای ساختمانی که‏ می‏خواهیم عوضش کنیم.به اعتبار دیگر به یاد آوریم که آن‏ ساختمان قدیمی چه می‏گفته.می‏گفته که انسانها برابر نیستند؟اصلا به صراحت از مرزبندی و برتری نُجبا بر غیرنُجبا دفاع می‏کرده‏ است.حالا جامعهء جدیدی می‏آید و می‏گوید که این پایه غلط است؛ انسانها برابرند؛شرع مقدّس هم این حرف را می‏زند.اصلا در صدر اسلام که نقطهء شکوفایی تمدّن اسلامی گذاشته شده است‏ اساسی‏ترین شعار مبارزه با اشراف بوده است.در نمونه‏های تاریخی‏ و عینی آن از جمله بلال حبشی و غیره نخستین و اصولی‏ترین‏ حرف اسلام،برابری است.بالطّبع با این ادّعا به ریشه‏های جامعهء کهن ضربه می‏زد و جامعهء کهن نیز در برابرش می‏ایستاد.به‏ همان‏گونه که در جریان توسعه هم وقتی این شاخص به میان می‏آید مقاومت‏ها شروع می‏شود.چون این پایه می‏خواهد عوض شود؛ چون در پایهء قبلی این برابری مطرح نبوده است.در زمینهء علم نیز این نکته مصداق دارد.وقتی می‏خواهید در جریان تولید،کار علمی‏ انجام بدهید طبیعی است که دیگر حاضر نیستید از فلان حاکم،مالک‏ یا ارباب،فرمان بگیرید.فرمان را عرضه،تقاضا،بازار و کارایی و جز اینها می‏دهد نه آدمها.این هم جزو پایهء بنا است که باید زیر و رو شود. یعنی در چنین شرایطی ما این‏گونه استنباط می‏کنیم که خداوند تقدیری برای بشر قرار داده که آن تقدیر در قوانین آفرینش نهفته‏ است.هیچ بشری از این قوانین نمی‏تواند خارج شود.ولی زیبایی‏ این قوانین در این است که یکسویه نیستند.در همین قوانین خلقت، خداوند قانون جاذبه را گذاشته است که براساس آن قانون اگر جسمی‏ در هوا قرار گیرد به زمین می‏افتد و هم قوانین مربوط به خلأ را تعبیه‏ کرده که جزیی از قانون خلقت است و براساس آن جسم در فضا معلّق می‏ماند.پس ببینید که خداوند هر دو قانون را در اختیار انسان‏ قرار داده است.جزو تقدیر الهی نیست که آدم فقط بر روی زمین‏ باشد.اگر قانونمندیهای آفرینش یکسویه بود انسان حتما باید روی‏ زمین قرار می‏گرفت حال آنکه ما قانون جاذبه و خلأ را توأمان داریم. لذا اینجاست که آزادی انسان مطرح می‏شود.یعنی من حالا می‏توانم تصمیم بگیرم که می‏خواهم روی زمین باشم یا در فضا و براساس تصمیم خودم از قوانین طبیعت استفاده می‏کنم.در اینجا علم حرف اوّل را می‏زند در صورتی که در دوره‏های گذشته بر مبنای‏ مَنش تقدیرگرایی گفته می‏شود که انسان هر قدمی که برمی‏دارد به‏ اقتضای خواست خداوند است.یعنی نعوذ باللّه ما بت‏پرستی‏ خودمان را به نحوی معطوف به ارادهء خدا می‏کردیم.به تعبیر من اینها ایده‏های اصلی و سازندهء پایهء ساختمان قبلی است که باید جابه‏جا شود.پس ببینید که یک گام در راه توسعه این بود که ایده‏های جدید فهمیده،هضم،و فرهنگی شود.گام دوم این بود که ایده‏های اصلی، به ایده‏های تفصیلی مرتبط تبدیل،تفهیم و فرهنگی شود.حالا گام‏ سوم می‏ماند که اگر این گام هم برداشته شود توسعه به انجام خواهد رسید.

گام سوم این است که این ایده‏های تفصیلی به مؤسّسات،نهادها و سازمانهای متناسب تبدیل شود.یعنی اگر ما ایدهء اصلی برابری‏ انسانها را محور قرار می‏دهیم یکی از ایده‏های فرعی این خواهد بود که حالا در نظام آموزشی نباید نخبه‏گرایی-که ناقض برابری‏ انسانهاست-صورت گیرد.بدین اعتبار اینک باید بتوانیم نوعی از نظام آموزشی را ساماندهی کنیم که نافی نخبه‏گرایی باشد.اگر توانستیم این کار را بکنیم،ایدهء اصلی ما به ایدهء تفصیلی تبدیل شده و آنهم به نهادهای ضامن،آفریننده و تحکیم کنندهء همان ایده منتج‏ گردیده است.وقتی در حوزه‏های مختلف این اتّفاق می‏افتد،آنگاه‏ توسعه تحقّق یافته و جامعه جدید شده است.در چنین فضایی باید به‏ آموزش نگاه کرد.یعنی در این شرایط ما در حقیقت از سه قدم به‏ سوی توسعه دو قدم را به‏طور خالص در حوزهء اندیشه برداشته‏ایم. قدم سوم در حوزهء اندیشه و عمل توأم با هم است.

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 163)

در این مقطع خاص این بحث مطرح می‏شود که برای نظام‏ آموزشی یک نقش اساسی مرتبط با اندیشه‏سازی ایجاد گردد.نباید فراموش کنیم که اصل و ریشهء آموزش در زمین و زمینهء اشتغال‏ نیست.توجّه داشته باشید که هنوز وارد بحث اشتغال نشده‏ایم. راستی آیا این درک و فهم و هضم اندیشه‏ها از کجا ایجاد می‏شود؟آیا جز این است که باید نظام آموزشی وجود داشته باشد؟البتّه بخشی از آموزش،عمومی است.کما اینکه بخش دیگر آن آموزش عالی است‏ که در حقیقت زمینه‏های اندیشه‏سازی را فراهم می‏کند؛قبل از اینکه‏ مقولهء اشتغال مطرح شود و پیش از اینکه بحث این باشد که یک فرد چهار سال در دانشگاهی درس خوانده است اینک شغل دارد یا نه. متأسّفانه در جامعهء امروز ایران بیشتر قضاوتهای آموزش عالی روی‏ این مطلب صورت می‏گیرد که آیا دانشگاه ما که تعدادی لیسانسیه‏ آموزش داده،فرصت شغلی هم برای آنان ایجاد کرده است یا نه.و تازه این گروه در مناصبی که دوست دارند و حقوقش بالاست و حتما در دستگاه دولتی است شاغلند یا نه....

با احتساب و دخالت دادن این عوامل،طبیعی است که نگرش ما به آموزش بسیار محدود می‏شود.در حالی که اگر از دید فرایند توسعه به مسئله نگاه کنیم درخواهیم یافت که نقش عمدهء آموزش‏ عالی و هر نوع آموزش در حقیقت کمک به فرایند اندیشه‏سازی‏ است.یعنی در جامعه‏ای که مثلا به ازای هر یک میلیون نفر ده نفر دانشجو وجود دارد این جامعه به سادگی نمی‏تواند اندیشه‏سازی نو را انجام دهد.این جامعه با جامعه‏ای که به ازای یک میلیون نفر 1000 دانشجو دارد،از دیدگاه اندیشه‏سازی متفاوت است.چون دانشجو در کنارش استاد،فرصت‏های مطالعاتی و بحث و گفتگو دارد.اصلا بحث روش علمی مطرح می‏شود.من گاهی این موضوع را به‏ صورت نیمه شوخی،نیمه جدّی طرح می‏کنم که گویا محیط دانشگاه ویروسی دارد که هر کس از کنار آن رد بشود مبتلا خواهد شد.مقصود این است که وقتی انسان وارد دانشگاه می‏شود خود به‏ خود یک نوع مشروعیّتی برای علم قائل شده است؛یعنی به درون‏ پدیدهء اندیشهء اصلی داخل می‏شود و به گسترش علم‏باوری کمک‏ می‏کند.در حاشیهء نکات یاد شده،بر این موضوع هم تأکید کنم که‏ اشارهء من به فقدان ارتباط مستقیم آموزش و اشتغال به این معنا نیست‏ که آموزش اصلا اشتغال‏زا نباشد.دانشگاه بطور کلّی اشتغال‏زاست، ولی این اشتغال‏زایی غیرمستقیم است.یعنی اگر دانشگاه در جریان‏ توسعه یک نقش اساسی بر عهده دارد یا آموزش عالی این نقش را انجام‏ می‏دهد جامعه توسعه پیدا می‏کند و بدین لحاظ ما در دنیا می‏بینیم که‏ بهترین رقمهای اشتغال از آن کشورهای توسعه یافته است؛در مقابل، بیکاری و کم‏کاری نیز گریبانگیر کشورهای توسعه نیافته است.پس‏ اگر بخواهیم مشکل اشتغال در جامعه‏ای حل شود باید حتما توسعه‏ پیدا کند و اگر بخواهیم توسعه تحقّق بیابد باید نظام آموزشی گسترده‏ در سطوح مختلف و از جمله در سطح عالی ایجاد شود.بدون این‏ برهمکنش توسعه در دنیای جدید تحقّق نخواهد یافت.در دنیای‏ قدیم بدون نظام آموزشی عالی گسترده هم توسعه تحقّق پیدا کرده، ولی 500 الی 600 سال طول کشیده است.دوران توسعهء انگلستان‏ از سال 1400 میلادی شروع شده و شاید سال 1950 به سرانجام‏ رسیده یعنی 550 سال ادامه داشته است.ما نه چنین زمانی داریم و نه‏ لزومی دارد که به اتلاف منابع بپردازیم.امروز می‏دانیم که گسترش‏ نظام آموزشی ناگزیر تحوّلاتی به سود و به سوی توسعه و مفاهیم‏ جدید در جامعه ایجاد می‏کند.تحوّلاتی که در سالهای اخیر در نظام‏ سیاسی ما ایجاد شده و بحث دوم خرداد و غیره مطرح گردیده است، دقیقا ناشی از این است که ما در حال حاضر برخلاف سال 57-که‏ حدود 120 هزار دانشجو داشتیم-یک میلیون و چهارصد هزار دانشجو داریم.فارغ از بحث کیفیّت این آموزشها،فعلا فقط کلیّت‏ این پدیده مطرح است.این تحوّل یعنی چی؟یعنی ایجاد جامعه‏ای‏ تازه با ظرفیّت 000/400/1 دانشجو و اگر فرض کنیم که هر دانشجو فقط به دو خانوار وابسته باشد-که معمولا بیش از دو خانوار هست-معنی‏اش این است که 3 میلیون خانوار ایرانی مستقیما درگیر دانشگاه و مقولاّت علم هستند.حالا از علم خوششان بیاید یا نه، شاید چندان مهم نباشد.نکتهء اساسی اینجاست که خانوارهای مورد بحث به‏هرحال درگیر علم هستند و همین فرایند یک طبقهء جدید اجتماعی می‏سازد.این یک طرف ماجراست.در جامعهء ما آموزش‏ عمومی هم توسعه پیدا کرده و 20 میلیون نفر در مدارس مشغول‏ تحصیل هستند.در نتیجه عمدهء جمعیّت کشور تبدیل شده به‏ جمعیّتی که به نظام آموزشی متصل و با آن عجین است.در چنین‏ شرایطی طبیعی است که تحوّلات اجتماعی بالنده به وجود می‏آید. اگر الان بحثهای آزادی و انتخابات گرم است-بحثهایی که الزاما توسعه بعدی جامعهء ما را به دنبال خودش خواهد داشت-اینها بیشتر ناشی از گسترش نظام آموزشی است.البتّه تنها این یک شاخص دلیل‏ و مدّنظر من نیست.نظام آموزشی در کنار پدیدهء شهرنشینی مورد توجّه من است که،در جامعهء ایران پس از انقلاب به شدّت گسترش‏ پیدا کرده است.عامل دیگر موقعیّت استراتژیک و جغرافیای‏ سیاسی ایران است.پس یک بار دیگر تأکید می‏کنم که آموزش عالی‏ را نباید از دید محدود اشتغال‏زایی نگاه کنیم،بلکه از دید گسترده‏تری‏ باید آنرا ارزیابی نماییم.اگر از این بعد-اشتغال‏زایی-به آموزش عالی‏ نگریسته شود طبیعی است که در این زمینه امکانات دولتی محدود است.یعنی دولت تا حدودی می‏تواند منابع را تأمین کند.در این‏ حالت هر نوع نظامی که قابل استفاده و دسترسی باشد و به گسترش‏ آموزش عالی کمک کند و منابع باعث محدودیت آن نشود،طبیعتا به‏ آموزش کمک می‏کند.پس اینکه وظیفهء آموزش به عهدهء چه کسی‏ است واقعا به این دیدگاه بستگی دارد.اگر آموزش محدودی لازم‏ بود به سادگی می‏شود وظیفه و رسالت انجام دادن آن را به گردن دولت‏ انداخت،چرا که دولت امکانات آموزش عالی محدود را دارد ولی‏ اگر قرار است که آموزش عالی سطح وسیعی را بپوشاند دیگر به‏ هیچ وجه تحقّق چنین ایده‏ای در توان دولت نیست.حتّی دولت

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 164)

خودش هم به طرف یک سیستم آموزشی می‏رود-و باید برود-که‏ به گونه‏ای آموزش دولتی را در ایران غیردولتی کند.و از نظر من هم‏ این حرکت درستی است.ولی به چه صورت؟ببینید در آموزش‏ مهمترین مسئله و اصل این است که فقر نباید باعث محرومیئ‏ت از آموزش شود ولی معنی نظریّهء فوق همیشه این نیست که آموزش باید رایگان باشد.ما معمولا مرزهای این دو جریان را خلط و مخدوش‏ می‏کنیم.چون نمی‏خواهیم فقر باعث محرومیّت از تحصیل شود، می‏گوییم حتما باید آموزشمان رایگان باشد.در حالی که این تنها راه‏ نیست.یک راه دیگر هم وجود دارد و آن راه-که غیر از آموزش‏ خصوصی و آموزش رایگان دولتی است-این است که ما دانشجو را براساس استعداد گزینش کنیم یعنی کنکور بگذاریم و به‏ دانشجویانمان بگوییم شما که قرار است مثلا ریاضیات بخوانی و بعد براساس این فراگیری،شغلی بگیری،جامعه مثلا برای شما 200 هزار تومان هزینه می‏کند.ما تأکید نداریم که شما امروز این پول را بدهید؛حاضریم به شما وام کم‏بهره‏ای بپردازیم و شما وقتی کار کردید این پول را برگردانید.ما دانشجو را به خاطر فقر از تحصیل‏ محروم نکرده‏ایم،مضاف به اینکه نیامده‏ایم از منابع محدود جامعه‏ مصرف کنیم و بگوییم شما حق دارید استفاده کنید ولی دیگری‏ حق ندارد.امروز در مورد دانشگاه آزاد این نکته را باید دقّت کنیم که‏ شمار افرادی که در کنکور دانشگاه آزاد شرکت می‏کنند در مقایسه با شمار کسانی که در کنکور دانشگاه دولتی شرکت می‏کنند نشان می‏دهد که‏ آموزش در دانشگاه آزاد متکّی بر افراد ثروتمند نیست.اگر قرار بود ثروت،ورود به دانشگاه آزاد را محدود کند به جای یک میلیون و اندی،100 هزار تا 150 هزار نفر دواطلب را می‏دیدیم.آن موقع با دانشگاه‏های غیردولتی مشکل می‏داشتیم؛مشکلی که نخبه‏گرایی را براساس ثروت دامنگیر جامعه و آموزش عالی کرده بود و جامعه از این زیان می‏دید.بنابراین من یک بار بر این نکات پافشاری‏ می‏کنم که:

یک؛آموزش عالی در سطح بسیار گسترده برای جامعه لازم‏ است.

دو؛این آموزش بسیار گسترده را با منابع دولتی نمی‏شود فراهم‏ کرد.

سه؛حتّی دانشگاه‏های دولتی ما هم به حق و سزاواری به طرفی‏ می‏روند که هزینه‏های تحصیل را با روشهایی از دانشجویان بگیرند؛ گیرم نه همان موقعی که تحصیل می‏کنند.

چهار؛ما پیش از اینکه به فکر رودررو قرار دادن آموزش دولتی و آموزش خصوصی باشیم باید به مکانیزمهایی بیندیشیم که سه‏ کارکرد داشته باشد:

یک؛آموزش گسترده را امکان‏پذیر کند.

دو؛به علّت فقر کسی را از تحصیل محروم نکند.

سه؛کیفیّت لازم را به آموزش بدهد.

پاسخ اینکه چه کسی یا نهادی باید وظیفهء آموزش عالی را به عهده‏ بگیرد،با این توضیحات قابل تبیین و تفسیر است.

پس به تعبیر حضرت عالی هیچ ارتباط تنگاتنگ و ارگانیکی بین اشتغال و آموزش عالی وجود ندارد؟

در این زمینه لازم است مطلب بیشتر شکافته شود.چنان که‏ اشاره کردم،اساس اشتغال اصولا ناشی از توسعه است.در این زمینه‏ باید دقّت کنیم اتّفاقی که در جریان توسعه می‏افتد و اشتغال ایجاد می‏شود این است که معمولا در فعّالیت‏های تولید کالایی،بازده بالا می‏رود-بازده پرسنل-تعداد شاغلان به‏طور نسبی کم می‏شود و بخش خدمات گسترش می‏یابد و توزیع رفاه می‏کند.بعنوان مثال‏ برای ملموس شدن موضوع در جامعی امروز ایران برآوردهای‏ آماری از این حکایت می‏کند که در حدود 4/3 میلیون نفر در بخش‏ کشاورزی ایران شاغلند.آمار و برآوردهای غیررسمی محقّقان به‏ ما می‏گوید که حدود 4 میلیون نفر در بخش کشاورزی ایران کار می‏کنند.آمار رسمی همهء اینها را اندازه‏گیری نمی‏کند آنهم به این‏ علّت که بسیاری از زنان ما کار تمام‏وقت کشاورزی انجام می‏دهند ولی به دلیل فرهنگی،خود را به مأمور آمارگیری خانه‏دار معرّفی‏ می‏کند در حالی که بیش از یک آدم عادی در کشاورزی کار می‏کند. به هر روی غرض این است که در حال حاضر در بخش کشاورزی‏ 4 میلیون نفر مشغول کار هستند.خوب حالا برویم سراغ سال‏ 1400 ایران و یک بخش کشاورزی پیشرفته را در نظر بگیریم و ببینیم که در این بخش چه تعداد شاغل لازم خواهیم داشت. براساس برآوردهایی که داریم،در سال 1400 ایران باید حدود 30 میلیون شغل داشته باشد تا عملا مشکلی بنام بیکاری در کشور وجود نداشته باشد در حالی که اینک 15 میلیون شغل بیشتر نیست. برآوردهای ما نشان می‏دهد که از این 30 میلیون نفر چیزی حدّاکثر بین 5 درصد تا 10 درصد آن باید در بخش کشاورزی فعّالیت کنند. یعنی حتّی اگر 10 درصد را هم مدّنظر قرار دهیم بخش کشاورزی‏ در آن موقع فقط به 3 میلیون شاغل نیاز دارد،در حالی که همین امروز 4 میلیون نفر شاغل هستند.پس ببینید ضمن اینکه بخش‏ کشاورزی ایران ظرف 20 سال آینده باید بسیار گسترش پیدا کند، تولیدش بالا رود و...در عین حال باید از شاغلان در آن بخش نیز کم شود.پس بر این اساس کجا باید شغل ایجاد شود؟در بسیاری از کارخانه‏های ایران هم وضع چنین است.مثلا در جوامع پیشرفته به‏ ازای متوسّط 12 نفر ساعت کار،یک سواری تولید می‏شود ولی در صنعت خودروسازی کشور ما-که اتّفاقا نسبت به دیگر بخش‏های‏ صنعتی از شرایط بهتری برخوردار است-شاید به ازای تولید هر سواری به جای 12 نفر ساعت کار 120 نفر ساعت کار وقت صرف‏ می‏کنند.معنی سخن بالا این است که باید شمار شاغلان خودمان را سخت محدود سازیم،ضمن اینکه تولید را نیز رشد دهیم.پس شغل‏ کجا باید ایجاد شود؟اینجاست که ما می‏گوییم شغل در جریان توسعه‏ و در بخش خدمات ایجاد می‏شود مثل خدمات جهانگردی،بیه، بانک و خدمات مربوط به اوقات فراغت و غیره.در این نکته مهم

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 165)

دقیق شوید که در ایران اگر شغل ایجاد نمی‏شود مشکل این نیست که‏ نظام آموزشی-چه دولتی و چه خصوصی-افرادی تربیت می‏کند که‏ مناسب بعضی مشاغل نیستند.مشکل این است که سیاستهای کلان‏ کشور بخش اشتغال را به اندازهء کافی رشد نمی‏دهد.به عبارت دیگر ما در جریان سیاستهای کلان کشور می‏خواهیم درست عکس روند توسعه حرکت کنیم.به این اعتبار که فکر می‏کنیم شغل را باید در زمینهء کشاورزی یا در کارخانه‏ها ایجاد کنیم،حتما تصوّر می‏شود که‏ بخش خدمات نباید گسترش یابد و این طرز تفکّر درست برخلاف‏ مسیر توسعه است.وقتی اشتغال ایجاد نمی‏شود تعجّب می‏کنیم و تقصیر را به گردن نظام آموزشی کشور می‏اندازیم؛در حالی که ربطی‏ به آن ندارد.مشکل این است که در سیاستهای کلان اقتصادی به قول‏ عوام شیپور را از سرِ گشادش می‏زنیم.اصلا بیایید روشن‏تر صحبت‏ کنیم.چرا ما در شهرهایمان نگران این هستیم که مغازه زیاد می‏شود؟ آیا در کشورهای خارجی که شغل زیاد دارند مغازه کم دارند؟همهء ما که در خارج بوده‏ایم می‏دانیم که سر هر ایستگاه یا چهارراهی ده تا کیوسک فروش روزنامه و دیگر کالاهای مورد نیاز مردم وجود دارد. نکتهء حیرت‏انگیز این است که گفته می‏شود آن کشورها اشتغال دارند و ما بیکاریم ولی از این طرف اگر قرار شود که مثلا کیوسک‏های‏ روزنامه‏فروشی را زیاد کنیم می‏گوییم این شغل‏ها کاذب است!یعنی‏ چه کاذب است؟یعنی اگر کیوسک روزنامه‏فروشی آن‏قدر زیاد باشد که من به جای اینکه ده دقیقه راه بروم،خیلی زودتر بتوانم روزنامه‏ بخرم و مثلا پنج تومان بیشتر بپردازم و در وقتم صرفه‏جویی بشود،آن‏ شغل کاذب است؟کجا چنین شغلی کاذب است؟در تشریح اهمیّت‏ گسترش بخش خدمات توجّه شما را معطوف به مثال دیگری‏ می‏کنم.فرض کنیم اتومبیل استاد دانشگاهی-که طبعا وقتش بسیار ارزشمند است-پنچر شود و او برای پنچرگیری باید حدّاقل یک‏ ساعت وقت صرف کند.اگر یک مؤسّسه خدماتی درست شود و اعلام کند چنانچه اتومبل کسی پنچر شد و به ما زنگ بزند،کارکنان‏ شرکت بلافاصله به محلّ موردنظر اعزام خواهند شد و در اسرع‏ وقت نسبت به پنچرگیری اقدام خواهند کرد و به جای مثلا 150 تومان 300 تومان خواهند گرفت،آیا این ایجاد فرصت شغلی بد است؟ریشه و اساس بیشتر مشاغل در بخش خدمات است. بگذارید آمارهای کلّی و ملموسی نیز ارائه کنم.رقم متوسّط اشتغال‏ در کشورهای صنعتی الان حدود 5 درصد در بخش کشاورزی، حدود 25 درصد در بخش صنعت و حدود 70 درصد در بخش‏ خدمات است.حالا همین نسبت‏ها را در شرایط امروز ایران در نظر بگیرید.امروز کشور ما 15 میلیون شغل دارد.از این 15 میلیون اگر قرار بود 70 درصد آن در بخش خدمات باشد باید 5/10 میلیون‏ شغل در بخش خدمات می‏بود.در حالی که ما حدّاکثر در حدود 7 الی 5/7 میلیون شغل در این بخش داریم و این وضع بدان مفهوم است‏ که دولت و سیاست‏گذاریهای کلان در برابر گسترش میزان اشتغال‏ در بخش خدمات مانع ایجاد کرده است.و این سیاست،البتّه نادرست‏ است.در چنین شرایطی بسیار طبیعی است که نظام آموزش عالی‏ نمی‏تواند پاسخگوی مطالبات ما در بخش خدمات باشد.در هیچ‏ جای دنیا بحث این نیست که اگر کسی لیسانس گرفت و این مدرک‏ مثلا لیسانس پرستاری بود،حتما یک شغل پرستاری باشد که وی‏ برود و آن کار را انجام بدهد.در حالی که ما از نظام آموزش عالی عینا این انتظار را داریم.قطعا توجّه دارید که مباحث دیگری نیز در ارتباط با مقولی اشتغال وجود دارد،از جمله بحث فرهنگی،که از اهمیّت ویژه‏ای برخوردار است.در دنیای پیشرفته اگر کسی به‏ دانشگاه وارد می‏شود اوّلین ایده‏اش این نیست که بی‏درنگ پس از فراغت از تحصیل یک شغل آماده برایش در دستگاه دولتی حاضر باشد،بلکه اوّلین ایده‏اش این است که با استفاده از مزایای علمی و تحصیلات عالی خود واحدی را سازماندهی و شغل ایجاد کند. یعنی تفاوت عمده این است که در ایران وقتی من می‏روم به دانشگاه و اقتصاد می‏خوانم،فکرم این است که حتما شغلی در بانک مرکزی، وزارت دارایی،سازمان برنامه و بوده و غیره برای من پیش‏بینی‏ شده است و بی‏درنگ پس از دریافت لیسانس در آنجا مشغول به کار خواهم شد در حالی که فکر درست باید بر این منوال باشد که وقتی‏ من لیسانس اقتصاد گرفتم چگونه می‏توانم مؤسّسه‏ای درست کنم که‏ در آن‏جا نه‏تنها خودم به کار بپردازم بلکه برای 4 نفر دیگر هم شغل‏ ایجاد کنم.درواقع خودم باید فرصت شغلی ایجاد کنم.ببینید مشکلات ما در زمینهء اشتغال دقیقا از این دیدگاه‏ها برمی‏خیزد و خاستگاه این ایده‏ها نیز یا در فرهنگ ما ریشه دوانده است یا در سیاست‏های کلان دولت.امّا متأسّفانه ما همهء نابسامانیها را به نظام‏ آموزش عالی نسبت می‏دهیم یعنی فکر می‏کنیم آموزش باید مستقیما ایجاد اشتغال کند.بطور صریح منظور من این است که باید از آموزش عالی تربیت و تخصّص انتظار داشته باشیم،نه ایجاد فرصت‏های شغلی.لذا به عقیدهء من در مورد اشتغال و آموزش عالی‏ باید یک تجدیدنظر مفهومی صورت پذیرد و این تحوّل قطعا پایه و اساس خاصّی دارد.در نظر داشته باشید آن خانواده‏ای که فرزندش‏ را به دانشگاه می‏فرستد،در حقیقت انتخاب خودش را کرده است، علی‏رغم اینکه وضع اشتغال را می‏داند.این مسئله نباید سیاست‏های‏ ما را محدود کند.در درجهء اوّل ما چاره‏ای نداریم جز اینکه بر اصلاح‏ مفاهیم در عرصهء فرهنگ و سیاست‏گذاریهای کلان کشور متمرکز شویم.آنگاه خواهیم دید که اشتغال‏زایی بطور غیرمستقیم با آموزشها مرتبط است و نوع آموزشها،معلّمان،کیفیّت آموزشی و غیره هم بهتر و عوض خواهد شد.یعنی آن موقع طبیعتا دانشجویی‏ که می‏آید سر کلاس اقتصاد می‏نشیند،ذهنش تنها معطوف به این‏ نیست که نمرهء خوب بگیرود و برود.آن دانشجو می‏خواهد بفهمد عرضه و تقاضا در عمل چیست.چرا؟چون می‏خواهد فردا در جامعه براساس آموخته‏های خود یک سازمان درست کند،شغل‏ ایجاد کند و سود ببرد و لذا در همان دانشگاه شروع می‏کند به فعّالیت‏ علمی،مشارکت سازمانی،پرسیدن از استاد،و آموختن بهتر و...

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 166)

در چنین فرایندی است که کیفیّت آموزشی بهینه‏سازی می‏شود.در پایان همین فراشُد لازم می‏دانم به آخرین نکته اشاره کنم.منظور من‏ از ترسیم جریان فوق این نیست که آموزش عالی ایران در این زمینه‏ هیچ تقصیری ندارد.هرگز!از آنجا که آموزش عالی هم در این‏ مجموعه قرار گرفته،طبعا آن هم مشکل دارد.من نمی‏خواهم دامن‏ آموزش عالی را از ناترازمندیهایی که درگیر آن است پاک کنم و بگویم‏ آنجا هیچ مشکلی نیست.می‏خواهم تأکید کنم که مشکلات‏ اساسی‏تر،در فرهنگ جامعه و سیاستهای کلان اشتغال نهفته است.

آقای دکتر!جنابعالی ضمن ارئه دقیق‏ترین تحلیل فرایند توسعه و ارتباط آن با اشتغال و آموزش عالی،راه‏کارهای‏ بسیار ارزشمندی نیز فراروی مسؤولان ذی‏ربط نهادید. احساس من این است که در معرفت‏شناسی شما نوعی نقد نومیتالیسم،دفاع از کانسپتوالیسم،نگرش مدرن به پدیدهء حقّ و حقوق شهروندی،تعاریف جدیدی از توسعه،اهداف‏ آموزش عالی و چگونگی حلّ مشکل اشتغال دیده می‏شود. گذشته از این‏ها شما یک بار دیگر بر اهمیّت برابری انسان‏ها و علم محوری بعنوان پایه اصلی ایجاد تمدّن جدید تأکید کردید و به گونه‏ای به طرفداری از اندیشهء«مغز-بنیاد»به جای‏ تئوری منسوخ«عضله-بنیاد»برخاستید،آیا اصولا در فرایند توسعه تئوری برخورد آنتاگونیستی و طبقاتی پرولتاریا و بورژوازی-که اساس نظریّهء کارل مارکس را تشکیل‏ می‏دهد،آن هم بدین سبب که نیروهای مولّد جامعه یعنی‏ پرولتاریا یا کارگران صنعتی در برخورد با سرمایه‏داران چیزی‏ برای از دست دادن ندارند-کم‏رنگ می‏شود؟آیا فرایند توسعه و حذف کار سنگین صنعتی از راه جایگزینی‏ ماشین‏های هوشمند،پرولتاریا را حذف خواهد کرد؟آیا تصوّر من از مسایل مطرح شده درست است؟

بله قطعا!چون فرایند حرکت جوامع امروز همین را نشان‏ می‏دهد.ببینید جوامع پیشرفته به تدریج به کجا می‏روند.امروز در ژاپن ایده‏های تازه‏ای مطرح می‏شود.می‏دانید که ژاپنی‏ها می‏گویند ما رفته رفته می‏خواهیم به جای کالا،صادر کنندهء تکنولوژی باشیم. به عبارت دیگر،ژاپنی‏ها که نمونه‏ای از انسان نو هستند به گونه‏ای به‏ موضوع نگاه می‏کنند که کار یدی وظیفهء انسان نیست؛آن را ماشین‏ باید انجام بدهد.کاری که انسان باید انجام بدهد خلاقیّت است.به‏ این دلیل است که علی الاصول کوشش می‏شود در خطّ تولید تا حدّ ممکن اتوماسیون مستقر گردد.معنای این جایگزینی به هیچ وجه‏ این نیست که شغل از میان می‏رود،بلکه معنایش این است که‏ شغلهای سختِ روتینِ کسالت‏آور و خسته‏کننده محدود می‏شود. در عین حال برای استقرار همان خطّ تولید،عدّه‏ای باید بنشینند و با استفاده از خلاقیّت‏ها و نوآوری‏ها طرّاحی کنند.درواقع این فرایند است که شغل تازه می‏سازد.من از مثال خیلی سادهء ماهی‏گیری برای‏ گسترش دادن و مستندسازی بحثم سود می‏جویم و توجّه شما را به‏ این نکته جلب می‏کنم که در جریان ماهی‏گیری سنّتی،ماهی‏گیر با تحمّل زحمات و استقبال از خطرات زیاد،باید به داخل دریا می‏رفت.حاصل کارش هم مثلا فرض کنید صید 100 کیلو ماهی‏ بود.امّا تکنولوژی جدید به ما می‏گوید که صید دریایی به جای خود محفوظ،امّا روش پرورش ماهی در استخر،مقرون به صرفه، بی‏خطر،کم‏زحمت و منطبق بر اصول بهره‏وری است.در این‏ روش شما می‏توانید به جای 100 کیلو ماهی،هزاران کیلو برداشت‏ کنید و زحمات و خطرات به دریا زدن را نیز نداشته باشید.در اینجا، هم تولید زیاد شده است و هم انسان در جای حقیقی خود قرار گرفته‏ است.اصولا یکی از آثار توسعه این است که زحمت را کم می‏کند ضمن اینکه تولید را افزایش می‏دهد.تصوّر من این است که فرایند توسعه قابل قیاس با فرایند تکامل انسانی است.در اینجا باید از ادبیّات مذهبی-ناگزیر-کمک بگیریم.وقتی می‏گوییم انسان‏ خلیفة اللّه است،مگر نعوذ باللّه خداوند با زحمت خلقت می‏کند؟ما می‏گوییم قدرت خداوند قدرت کن فیکون است،اراده می‏کند،و فعلِ‏ «بودن»به«شدن»تبدیل می‏شود.

بر این باور،حرکت ما باید به گونه‏ای باشد که قوانین را به نفع کم‏ شدن زحمت انسان به کار گیرد.طرّاحی،خلاقیّت و نوآوری‏ علمی،در حقیقت انسان را به همین طرف حرکت می‏دهد.اصولا من گمان می‏کنم که حتّی معجزات الهی را نیز می‏توان در چارچوب‏ قوانین خلقت به گونه‏ای فهمید؛با این تفاوت که ما اعتقاد داریم‏ خداوند قادر و عالم مطلق است.به راستی معنی این«علم مطلق» چیست؟به تعبیر من،انسان همراه با علم همواره به پدیده‏های‏ جدیدی دست می‏یابد.مثلا در جریان کشف الکتریسیته ما به جایی‏ رسیده‏ایم که با مختصر فشار به کلیدی اتاقمان را روشن می‏کنیم. این روشنایی دقیقا از آنجا ناشی می‏شود که ما توانسته‏ایم جزیی از قوانین را به درستی به کار گیریم.امّا زمانی که این قوانین را نمی‏شناختیم برای روشنایی اتاق سخت به زحمت می‏افتادیم و از چراغ پیه‏سوز و شمع و غیره استفاده می‏کردیم.اینک که به گوشه‏ای‏ از قوانین پی برده‏ایم از زحمت و تلاش بیهوده‏مان نیز کاسته‏ایم، مضاف به اینکه روشنایی هم زیادتر شده است.حالا خداوند که عالم‏ کامل است،و همهء قوانین را می‏داند،طبیعی است که می‏تواند با یک‏ اشاره کارهایی انجام دهد که از نظر ما خارق عادت و معجزه است. پس توجّه داشته باشید که توسعه،فرایندی است که طیّ آن کار یدی‏ و پرزحمت محدود می‏شود و کارهای پرخلاقیّت جایگزین آن‏ می‏گردد و اشتغال به این صورت تغییر می‏کند،تولید هم زیاد می‏شود و بدین سان انسان فراغت پیدا می‏کند،و برای فکر کردن و خودسازی و اندیشه‏پردازی و کمال و...فرصت‏های تازه‏ای‏ می‏یابد.

آقای دکتر!اگر اشتباه نکنم جنابعالی بر دو مؤلّفه تأکید بسیار دارید.یکی گسترش حجم بخش خدمات تا 70 درصد در زمینهء اشتغال،و دیگری به کارگیری هر چه

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 167)

بیشتر تکنولوژی و علم در جریان بهکرد مبانی فرهنگی و حلّ‏ مشکلات اجتماعی.اگر اجازه بدهید به یک دغدغهء انسانی با زمینه‏ها و بسترهای فلسفی اشاره کنم.بسیاری از متفکّران‏ غربی نگرانی خود را از تلفیق و مبحث یاد شده در داستانها و نمایشنامه‏هایی به رشتهء تحریر کشیده‏اند و از الیناسیون انسان‏ در گرداب تکنیک و به قدرت رسیدن روباتها سخن گفته‏اند: برای نمونه«اوژن یونسکو»و«واسلاو هاول».از سوی دیگر برخی از این متفکّران نیز با طرح نظریّهء«تمدّن دانایی»و گذار از«تمدّن صنعتی»شیوه‏های علمی نو را در خطّ تولید پیشنهاد کرده‏اند.همچنین گفته می‏شود در جریان توسعه پایدار آسیب‏های جدّی به محیط زیست وارد می‏آید.جنابعالی این‏ مسائل را چگونه حل می‏کنید؟

تصوّر من این است که همین توسعه‏ای که ما درباره‏اش‏ صحبت می‏کنیم چون از مسیر تجربه و خطا به دست آمده طبعا مصائب زیادی هم به انسان تحمیل کرده است.علّت این مشکلات‏ همان تجربه و خطا بود است نه ضرورت توسعه.

دقّت داشته باشیم که توسعه به صورت سنّتی دو مشکل مشخّص‏ به وجود آورد،ضمن اینکه خیلی از مشکلات را نیز حلّ و مرتفع‏ کرد.دو مشکل مورد نظر یکی این بود که در برابر طبیعت قرار گرفت و همسازی خود رابا طبیعت از دست داد.و دیگر اینکه در برابر انسان قرار گرفت و انسان را به خطّ تولیدی کشاند که مهمترین‏ عارضه‏اش تبدیل شدن به مهره و ابزار بود.مفهوم توسعهء پایداری که‏ اخیرا تحت تأثیر آن تجربه‏ها مطرح شده توسعه‏ای است که این دو محدودیّت را می‏پذیرد:همسازی با طبیعت و همسازی با انسان. ولی اساس این توسعهء پایدار به علم و تکنولوژی متکّی است. تصاویر داستانهای تخیّلی-علمی که در جریان آنها روباتها جای‏ انسانها را می‏گیرند یا داستانهای دیگری مثل«جهان قشنگ نو»-که‏ یک رمان فلسفی است و جامعه‏ای را به تصویر می‏کشد که در آن همه‏ چیز ماشینی شده و انسان خلاقیّت و اصالتش را از دست داده-اینها همه صورتهای خیالی ماجراست؛چرا که تجربهء جامعهء بشری عملا نشان داده است که روباتها هر چه باشند،در اختیار و ابزار دست انسان‏ هستند.ما هنوز بحث روبات هوشمند که خودش کار را سامان بدهد نداریم.یعنی اینکه هر پدیدهء مصنوعی را انسان خلاّق طرّاحی‏ می‏کند روباتها بخشی از این خلاقیّت و آفرینش هستند و کاری‏ می‏کنند که انسان می‏خواهد.این نظریّه‏پردازی‏ها هم که روباتها روزی از دست انسان آزاد خواهند شد واقعا تخیّلات دانشمندانی‏ است که می‏خواهند در برابر بعضی از زیاده‏رویها،هشدار بدهند. مطمئن باشید برای جوامع ما چنین حرفهایی تا سالها و سالها حتّی‏ طرح هم نخواهد شد.

یعنی به عقیدهء شما طرح مبحث«تکنیک‏زدگی»در جوامع رو به توسعه نوعی مقاومت در برابر توسعه است؟ به نظر من اگر کسانی این اندیشه‏ها را در شرایط فعلی ایران‏ مطرح کنند خواه ناخواه مقاومت منفی در برابر توسعه کرده‏اند.امّا در شرایط جهان پیشرفتهء صنعتی ارائه این نظرات مقاومت در برابر توسعه نیست،بلکه مهار کردن توسعه است.برای نمونه،در جامعهء ما براساس برآوردهای موجود به ازای هر شاغل حدود 7 هزار دلار تولید می‏کنیم در حالی که در جوامع صنعتی حدود 100 هزار دلار تولید می‏کنند؛یعنی به عبارت دیگر ده برابر ما تولید می‏کنند.در آن‏ جوامع کیفیّت تولید و از این‏گونه مقولات مطرح است،ولی ما در جامعه‏ای زندگی می‏کنیم که حدود 8 میلیون از جمعیّت آن زندگی‏ خود را از راه قالی‏بافی می‏گذرانند.در یک محاسبهء تقریبی معلوم‏ می‏شود وقتی این قالی را می‏بافیم و صادر می‏کنیم یک سال کار این‏ افراد را می‏دهیم و در مقابلش یک ساعت کار خارجی وارد می‏کنیم، بر این مقیاس که مثلا قالی را صادر و ساعت مچی و تلویزیون و محصولاتی از این جنس وارد می‏کنیم.رابطهء مبادله در مورد قالی‏ همین است.یک سال کار ایرانی در برابر یک ساعت کار خارجی. معضل جامعهء توسعه یافته این نیست که به صنایع دستی روی بیاورد. در آن جامعه گاهی این نظریّه پیش می‏آید که ما بیش از حد پیش‏ رفته‏ایم و حالا می‏خواهیم آن را مهار کنیم.حالا می‏خواهیم بگوییم‏ که لازم نیست به ازای هر فرد 100 هزار دلار تولید کنیم چرا که این‏ حجم تولید باعث تخریب طبیعت می‏شود.ما می‏توانیم با ایجاد تحوّل و انسانی کردن جامعه،مثلا با 70 تا 80 هزار دلار و بدون‏ تخریب محیط زیست هم زندگی کنیم.ولی صحبت هیچ‏گاه این‏ نیست که به ازای هر شاغل 5 هزار دلار تولید کند.یعنی آن دوره‏ دیگر گذشته است.باز هم تأکید می‏کنم که در جهان پیشرفته، بحث‏های تافلر و غیره نگرانی‏هایی است که در حقیقت می‏خواهد به تصحیح فرایند توسعه بپردازد؛توسعه‏ای که اتّفاق افتاده است.ما در حقیقت فعلا در ابتدای راه یا درگیر فرایندی هستیم که می‏خواهد توسعه را سامان بدهد.طبیعی سات که باید از تجارب آنها در این راه‏ دشوار استفاده کنیم،و فرایند را از ابتدا تصحیح کنیم.علیرغم همهء این نکات،اصل پدیدهء توسعه نه در دنیای صنعتی زیر سؤال است و نه‏ در دنیای ما باید زیر سؤال باشد.

نکتهء مهمی که در این میان ممکن است مورد مناظره قرار گیرد،لزوم همسویی و همسازی متناسب حرکت آموزش‏ عالی و بخش اشتغال-حالا در زمینهء خدمات-است،بویژه‏ در سیاست‏گذاریهای کلان.آیا درست فهمیده‏ام که شما اصولا به این همسویی اعتقادی ندارید؟آیا نیازی نیست که‏ بخش خدمات مطالبات خود را با آموزش عالی سازگار کند و بالعکس؟

قطعا نیاز نیست،ولی توجّه داشته باشید که ما از دو نوع‏ آموزش سخن می‏گوییم.یک نوع آموزشی که بعنوان آموزشهای فنّی‏ و حرفه‏ای از آن نام برده می‏شود.این آموزش مستقیما معطوف به‏ شغلی خاصّ است.آنجا دیگر از تئوری بحث نمی‏کنند.آنجا مثلا می‏خواهند یک برق‏کار خوب تربیت کنند.البتّه این نوع آموزش،

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 168)

تئوری و کتاب هم دارد،ولی به صورت بسیار محدود.چند صفحه‏ تئوری یاد می‏دهد و سپس می‏رود سراغ یک اُهم‏متر و تعدادی لامپ‏ و مقداری سیم و عملا شیوهء آموزش را به سمتی سوق می‏دهد که‏ لامپ‏ها را در شرایط مختلف چگونه وصل کنیم،اُهم را به چه سان‏ اندازه بگیریم و غیره.این یک نوع آموزش عالی به شیوهء آموزش فنّی‏ و حرفه‏ای است و در چارچوب آموزشهای کوتاه مدّت 6 ماهه،یک‏ ساله و...می‏گنجد.

نوع دیگر آموزش،دانشگاهی است.بخش عمده این آموزش‏ فراگیری مبانی و محورهای تئوریک موضوع است.یعنی‏ اندیشه‏سازی می‏کند.بخش دیگرش هم جامعه را آماده می‏کند که از آموزش فنّی و حرفه‏ای بهتری برخوردار باشد.ما از نظام آموزش‏ عالی انتظار داریم که فقط آموزش فنّی و حرفه‏ای باشد و این نادرست‏ است.مثال دیگری را در نظر بگیرید.اکنون در دنیا کوشش می‏شود که آموزش ریاضیّات را هر چه شیرین‏تر کنند و از کودکی به‏ بچه‏هایشان آموزش دهند.چرا؟واقعا کسی که ریاضی می‏خواند برای چه شغلی آماده می‏شود؟در آنجا مسأله اصلا این نیست،بلکه‏ به آموزش ریاضی از این زاویه نگریسته می‏شود که ر یاضی ذهن‏ انسان را برای ارائهء کار دقیق آماده می‏کند.وقتی شما می‏خواهید کار ریاضی انجام بدهید باید مفاهیم و روابط را تعریف کنید.در این‏ صورت ذهن شما عادت می‏کند که کار را با دقّت بیشتر انجام دهد. پس اگر بخواهیم از دید صرفا فنّی به قضیّه نگاه کنیم،باید همهء آموزشهای ریاضی را کنار بگذاریم و فقط بگوییم آموزش ریاضیّآت‏ در حدّی که معلّم ریاضی می‏خواهیم لازم است.آن وقت سؤال‏ خواهد شد که معلّم ریاضی را برای چه می‏خواهید؟اگر قرار باشد معلّم ریاضی کاری نکند پس چه فایده‏ای دارد بدین اعتبار ما باید همهء رشته‏های ریاضی را تعطیل کنیم و فقط اگر به تعدادی‏ نقشه‏کش نیاز داریم که باید ریاضیّات خاصّی بلد باشند،بگوییم بیایند و آموزش ببینند.بر این اساس-که غلط هم هست-آموزش‏ ریاضیّات به فنونی ویژه محدود می‏شود.در حالی که هیچ جای دنیا چنین اندیشه و برنامه‏ای عمل نمی‏کند.مسائلی که من مطرح کردم‏ ایجاد ابهام نخواهد کرد؛اگر مرز آموزش عالی با آموزش فنّی و حرفه‏ای مخدوش نشود.

حدود آموزش فنّی و حرفه‏ای کاملا مشخّص است.کافی است‏ کسی دیپلم داشته باشد.در این صورت سیم‏کشی ساختمان را در مدّت 6 ماه خواهد آموخت.گرچه این فراگیری بهتر از مهندسی‏ الکترونیک کاربرد موضوعی خواهد داشت امّا تحت هیچ شرایطی‏ نمی‏تواند جایگزین آن بشود.بخش غالب وظیفهء آموزش‏ دانشگاهی پرورش اندیشه و شیوهء فکر کردن و شیوهء نگریستن به‏ مسائل و تحوّلات است.ضمنا بخشهایی از آن هم شما را آماده‏ می‏کند برای حرفه‏ها،و آن بخشها هم به صورت تئوری محض‏ نیست.برای مثال،ما در پزشکی چه کاری انجام می‏دهیم؟در پزشکی آموزشهای نظری داریم و نهایتا یک آموزش فنّی و حرفه‏ای‏ در قالب دوران انترنی در بیمارستان و پزشک برای کار حرفه‏ای آماده‏ می‏شود.در اینجا نکتهء اساسی و مهم این است که نباید نقش و رویکرد این دو نوع آموزش مخلوط شود.یعنی خودمان را محدود به این تصوّر نادرست نکنیم که دانشگاه‏های ما فقط باید درس‏ اقتصادی را به اقتضای مشغول شدن یک لیسانسیهء اقتصاد در فلان‏ مرکز اقتصادی آموزش بدهند.تأکید صریح و چند بارهء من این است‏ که نباید وظیفهء مهم و عمدهء اندیشه‏سازی دانشگاه را فراموش کنیم؛ ضمن اینکه سرمایه‏گذاری در زمینهء اندیشه‏سازی به مثابه پرداختن‏ یکسویه و مطلق به کارهای تئوریک نیست.طبیعی است که دانشگاه‏ باید سعی کند تا حدّ ممکن بخش کاربردی‏ای را تقویت کند،ولی‏ اگر تأکید ما فقط روی بخش کاربردی باشد آنگاه آموزش عالی‏ تبدیل به مدارس فنّی و حرفه‏ای خواهد شد.و اگر این جریان‏ درست بود لابد همهء کشورهای پیشرفته دنیا در این مسیر حرکت‏ کرده بودند.در حالی که می‏دانیم چنین نیست.

آقای دکتر!در فرایندی که شما از توسعه ترسیم‏ می‏فرمایید-با توجّه به قابلیّت‏ها و ظرفیّت‏های اندیشگی که‏ برای توسعه قائلید-آیا آموزش عالی و نیروهای متخصّص‏ فارغ التحصیل از این بخش،همان تمدّن‏سازان جدید به حساب می‏آیند؟یعنی تمدّن را تکنوکراتها می‏سازند؟

البتّه،اینان جزیی از تمدّن‏سازان هستند.ساختن تمدّن‏ جدید فقط در انحصار این گروه نیست.در این فرایند دانشگاه‏ها حضور جدّی و فعّال دارند،امّا تنها نیستند.در کنار دانشگاه‏ها،باید مؤسّسات و نهادهایی فعّالیت کنند؛مؤسّساتی که به صورت‏ مشخّص و محض به عرصهء نظریّه‏پردازی وارد می‏شوند.به عبارت‏ دیگر،در فرایند توسعه تنها حضور آموزش عالی و دانشگاه‏ها کفایت نمی‏کند.اینها یک طرف قضیّه هستند.به نظر من نباید ماجرا را انحصاری کرد و از نقش نهادهای نظریّه‏پرداز به سادگی‏ گذشت.یعنی حضور فیلسوفانی در کنار دانشگاه‏ها،اهمیّت‏ حیاتی دارد.در نظر داشته باشیم که بعضی از همین فیلسوفان دنیا را تغییر داده‏اند،مثل«هابس»،«منتسکیو»و«بیکن».این نوابغ‏ اصلا شغلی نداشتند.خنده‏دار است اگر تصوّر کنیم که مثلا کسی‏ می‏خواسته این فیلسوفان را استخدام کند.مثال دیگری مطرح‏ کنم.امروز در یک جامعی متمدّن چند شغل ریاست جمهوری‏ وجود دارد؟معمولا یک رییس جمهوری برای چهار سال انتخاب‏ می‏شود.در جریان عمر متوسّط و فعّال یک انسان-از 30 سالگی‏ تا 60 سالگی-مگر چند رییس جمهور عوض می‏شوند؟پس چرا احزاب و افراد این همه تلاش می‏کنند و افرادی را پرورش‏ می‏دهند که رییس جمهوری شوند؟اینها همه اتلاف منابع است؟ یعنی ما از اوّل باید بگوییم به 6 رییس جمهور در این 30 سال بیشتر نیاز نداریم؟و بر این اساس بیاییم و از اوّل 6 نفر را انتخاب کنیم در سنین مختلف و از کودکی هم برای این پست تربیت کنیم؟می‏دانیم‏ که شیوهء کار این نیست.نکتهء مهم این است که جامعه باید

اطلاعات سیاسی - اقتصادی » شماره 187 (صفحه 169)

محیطهای پرورشی درست کند؛آدمهای مختلف در درونش بیایند، همهء این اتلاف منابع بشود،و یک رییس جمهور نخبه بیرون بیاید. این نخبه همهء آن منابع را جواب می‏دهد.منظور من این است که‏ نباید خودمان را به دانشگاه‏ها محدود کنیم.دانشگاه‏ها اندیشه‏سازان‏ هستند،ولی در کنار آنها تجربه و عمل هم هست؛مؤسّسات‏ نظریّه‏پردازی هم هست.این رفت و برگشت اندیشه و عمل است‏ که در حقیقت مفاهیم را فرهنگی می‏کند.مثلا در ادبیّات فلسفی و اجتماعی می‏خوانیم که«ژان ژاک روسو»جامعه‏شناس برجسته‏ای‏ بوده است و کتاب مهمّش هم«قرارداد اجتماعی»است.واقعا اگر آن کتاب را امروز بخوانیم چیز زیادی برای گفتن ندارد.پس چرا می‏گوییم ایشان دانشمند بوده؟علّت این است که روسو در زمانی پا به عرصهء حیات می‏گذارد که حکومت متکّی به نجبا از بین رفته‏ است و جامعه حکومت می‏خواهد.حالا این تصوّر هست که تا آن‏ روز همه قبول داشتند که فلانی از خانوادهء بزرگی بوده و حقّ‏ حکومت داشته است ولی حالا شرایط تغییر یافته است و دیگر حق‏ ندارد.پس چه کسی باید حاکم شود؟و چرا؟در اینجا تنها اندیشه‏ مسئله را حل نمی‏کند.«روسو»نظریّه‏ای را مطرح می‏کند؛جامعه‏ افرادی را برای حکومت می‏آورد و این دو پدیده با هم تلفیق‏ می‏شوند.دوباره جامعه قدم به قدم به جای تازه‏ای می‏رسد و «منسکیو»با نظریّه‏های جدید از جمله تفکیک قوا و غیره به میدان‏ اندیشه می‏آید و بدین سان ساختار حکومتی تحوّل می‏یابد.در این‏ پروسه،اندیشه و نهاد مربوطه،همراه با اندیشهء تفصیلی به صورت‏ توأمان سامان می‏گیرد و جلو می‏آید.حرف من این است.درست‏ است که آموزش و آموزش عالی نقشهای مهّم اندیشه‏سازی را در جامعه به عهده دارند امّا انحصاری عمل نمی‏کنند.آن نقش در اینجا یک محور است.یعنی اگر من به نوعی سعی دارم که در اقتصاد ایران نظریّه‏پردازی کنم،علی الاصول باید از این دانشگاه‏ عبور کنم.طبیعی است که بی گذراندن این مراحل،نمی‏توانستم‏ وارد نظریّه‏پردازی شوم.به مثال دیگری توجّه کنید:فرض‏ بفرمایید که یک نسل کودک وارد دبستان می‏شود؛مثلا 500 هزار نفر براساس اطّلاعاتی که ما داریم.از این 500 هزار نفر عملا 100 هزار نفر دیپلم می‏گیرند و بقیّه ترک تحصیل می‏کنند یا به‏ شغلهای دیگر روی می‏آورند.از 100 هزار نفر دیپلمه فرض کنید 7 تا 8 هزار نفر لیسانس می‏گیرند و از این 7 تا 8 هزار نفر مثلا 500 نفر به مرحلهء فوق لیسانس وارد می‏شوند و از این 500 نفر 10 نفر موفّق به اخذ درجهء دکتری می‏شوند.با این حساب در جریان یک فراگرد آموزشی،نسلی وارد شده و در نهایت تبدیل به‏ 10 نفر دکتر گردیده است.از این 10 نفر دکتر هم ممکن است‏ یک متفکّر و یک نظریّه‏پرداز بیرون بیاید؛ممکن هم هست که بیرون‏ نیاید.حالا اگر این متفکّر پیدا شد،او دیگر عصارهء نسلی است که‏ از راه نظام آموزش عالی تربیت و کشف شده است.از روز اوّل‏ مُهری به پیشانیش نخورده بود که ما پیدایش کنیم.و دریغ که اگر این متفکّر پیدا نشود،نسل موردنظر از دست رفته است.قطعا نهادی که این متفکّر را خلق می‏کند نظام آموزشی کشور است و همین آدم نخبه اگر نباشد،جامعه رو به قهقرا می‏رود.یکی از مشکلات اساسی جامعهء ایران و هر جامعهء توسعه نیافتهء دیگر این‏ است که به سادگی متفکّرانش را از دست می‏دهد؛آنهم به دلایل‏ مختلف.یا خودش کار را رها می‏کند و از خارج ایران‏ سر درمی‏آورد یا اصلا حوصله‏اش سر می‏رود و تحقیق را به کناری‏ می‏گذارد و بساز و بفروشی راه می‏اندازد!یا اینکه در یک کشور سوپرمارکت باز می‏کند؛یا در شرایط اقتصادی غیر علمی ایران‏ همهء وقت و زندگی‏اش برای تأمین نوالهء ناگزیر و کسب حدّاقّل‏ امکانات رفاهی و روزمرگی تلف می‏شود و بدین ترتیب جامعه‏ عصارهء خودش را از دست می‏دهد و عقب می‏ماند.

در جریان یک محاسبهء بین المللی برای دورهء سی ساله جامعهء آمریکا،نتایج حیرت‏انگیزی به دست آمد.

جامعهء آمریکا مدّعی است که به صورت بلاعوض،اسلحه،غذا و...به کشورهای مختلف کمک می‏کند.فرض شده بود که همهء ادّعاهایی آمریکاییان درست است و همهء این پولهایی که به کشورهای‏ مختلف می‏دهند کمک بلاعوض است.مثلا این مقدار را 26 میلیارد دلار فرض کردیم.در همان دوره آمریکا گروهی افراد متخصّص را از کشورهای مختلف جذب کرده بود.در نتیجهء این محاسبه معلوم‏ شد که فقط سالهای آموزش این افراد،ارزشی به مراتب بیش از کمکهای فرضی و ادّعایی آمریکا دارد.

حالا این محاسبه فقط سالهای آموزشی را مدّنظر قرار داده بود و نگفته نگذریم که در فراگرد این سالها،ماحصل آمد و شد یک نسل‏ حدّاکثر 2 متفکّر خواهد بود.در این محاسبه قیمت زمان بسیار تعیین‏کننده است،یعنی جامعه‏ای مثل آمریکا و جوامع اروپایی که‏ پیوسته متفکّرهای دنیا را جذب می‏کنند طبیعی است که توسعه‏ می‏یابند.آدم آمریکایی به‏طور متوسّط که باهوش‏تر از ما نیست! پرتلاش‏تر از ما هم نیست!مهم این است که این فرایندها به نفع او و به‏ زیان ما-کشورهای توسعه نیافته-کار می‏کنا.یکی از این ضررگاه‏ها این است که ما-متأسّفانه-نظام آموزشی را از زاویه‏ای ساده و مکانیکی می‏نگریم.یعنی ذهنمان و برنامه‏ریزی ما معطوف به این‏ مهم نیست که نظام آموزش عالی باید دانشمندان را بسازد و جامعه هم‏ آنان را حفظ کند.بر این باور است که معتقدیم تحدید نظام آموزشی، به مفهوم ایجاد سد و محدودیّت در راه خلق دانشمندان است.و البتّه‏ در این میان حفظ موجودیهای علمی نیز ارزش خاصّ خود را دارد. بنابراین مصرّآنه تأکید می‏کنم که نگاه محدود به آموزش عالی آنهم از این زاویهء تنگ که برای فارغ التحصیلان-مستقیما-شغل دولتی‏ هست یا نه و اگر نیست حتما این نظم خوب عمل نمی‏کند،و اینکه‏ وظیفهء نظام آموزشی به عهدی دولت است یا بخش خصوصی،و مناقشاتی که از این یا آن نظریّه دفاع می‏کند....همه و همه در نهایت‏ به گمراهی نظام آموزش عالی منجر خواهد شد.

پایان مقاله