به نظر می رسد مقاله ماهیت و روش  در علم اقتصاد که در سال 1373 چاپ شده، ‌پایه های روش شناسی دکتر حسین عظیمی را نشان می دهد بطوریکه مقالات سال های بعد او در همین چارچوب قرار دارد. لذا مطالعه آن به اساتید، محققین و دانشجویان علاقمند به شناخت روش شناسی علم اقتصاد کمک می کند.

فایل وورد word--مقاله را از لینک زیر دانلود نمایید: (برای سهولت دانلود، ابتدا روی لینک،کلیک راست کنید، سپس گزینه Save Target As … را انتخاب نموده و فایل را ابتدا save و سپس استفاده نمایید.)

  http://noormohamadi2004.persiangig.com/document/mahiyat-&-ravesh.doc

 

همچنین متن کامل مقاله (بدون نمودارها) را می توانید در ادامه مطلب مطالعه نمایید.


ماهیت و روش در علم اقتصاد ( متن کامل-به جز نموارها)[1]

 

فهرست مطالب:

  1. مقدمه: علم اقتصاد یکی از  علوم تجربی –  اجتماعی
  2. علوم تجربی و واقعیت های بیرونی
  3. تاریخی بودن مفاهیم در علوم تجربی
  4. ظرف و قالب اجتماعی در این علوم
  5. عمومیت در قضایا و مفاهیم علوم تجربی
  6. نظریه پرداز اجتماعی و اقتصادی کیست ؟
  7. مابازاء عینی و ملموس در مفاهیم
  8. شیوه علمی حل اختلاف در آراء دانشمندان علوم تجربی
  9. انتخابی بودن در علوم اجتماعی تجربی
  10. دخالت جهان بینی و ارزش ها در مطالعات تجربی
  11. تفاوت یک علم اجتماعی تجربی در یک حوزه ایدئولوژیک نسبت به حوزه دیگر
  12. نقص ماهوی در علوم تجربی و نحوه تکمیل قضایا در این علوم
  13. تفاوت علوم تجربی اجتماعی و سایر علوم تجربی
  14. حوزه و قلمرو ویژه در مطالعات اقتصادی

 

1-   مقدمه: "علم اقتصاد یک علم تجربی –  اجتماعی، مولود انقلاب صنعتی، پرورش یافته در دامان عصر نوین تاریخی و در سیر پیشرفت خود همگام با تکامل در جامعه صنعتی است." در جمله نسبتاً کوتاه فوق چهار مشخصه مهم از مشخصات علم اقتصاد بیان گردیده است. با این همه باید توجه داشت که این مشخصه ها ویژه علم اقتصاد نیستند بلکه در تمام علوم اجتماعی دیده می شوند. به عبارت دیگر به نظر می رسد که تمامی علوم اجتماعی به صورتی که امروز می شناسیم حداقل دارای 4 خصلت مشترک زیر می باشند:

1-      "تجربی"

2-      "مولود انقلاب صنعتی"

3-      "پرورش یافته در دامان عصر نوین تاریخی"

4-      "همگام یافته با تکامل جامعه صنعتی"

با توجه به نکات فوق، اولین قدم در شناخت ماهیت و روش در علم اقتصاد ، شناخت این چهار ویژگی است. در اینجا با توجه به محدودیت فرصت، فقط به بررسی مفهوم تجربی بودن این علوم می پردازیم و نتایج حاصله از این امر را در وضعیت علوم اجتماعی و در علم اقتصاد مطرح می سازیم. تجربی بودن علوم اجتماعی را می توان از دیدگاههای مختلف مشاهده و بررسی نمود. دو دیدگاه مهم در این زمینه عبارتنداز :

  • ارتباط علوم تجربی و واقعیت های خارجی
  • مسأله آزمون پذیری قضایا

 2- علوم تجربی و واقعیت ها

همه علوم تجربی در این نکته مشترک اند که تماماً از واقعیت بیرونی و یا به زبان دقیق تر از درکی ویژه از واقعیت بیرونی شروع می شوند، آن گاه به دنیای تفکر و اندیشه پا می گذارند و در نهایت به واقعیت باز می گردند. به علاوه، این حرکت به طور مداوم تکرار به پویایی و تغییر در هر سه زمینه مورد بحث یعنی واقعیت بیرونی، نحوه تفکر و اندیشه و کاربرد می انجامد.

دقت در فرایند تشریح شده، مسایل و نکات متعددی را مطرح می سازد که عنایت به این نکات برای فهم و درک ماهیت این علوم، به ویژه در بطن جامعه و فرهنگ ایران می تواند مفید باشد. ذیلاً به طرح پاره ای از این مسایل و نکات می پردازیم.

 3-      تاریخی بودن مفاهیم در علوم تجربی

 مفاهیم در علوم تجربی، مفاهیمی تاریخی هستند. به عبارت ساده تر، در علوم تجربی نباید انتظار مفاهیم ازلی- ابدی را داشت. دلیل این امر اینکه، باید ابتدا واقعیتی در جهان خارج اتفاق افتد (حادث شود) تا این واقعه در صورت وجود شرایط مناسب، مورد توجه دانشمند علوم تجربی قرار گیرد و مطالعه شود. لذا روشن است که مفاهیم در علوم تجربی دارای تاریخ مشخص هستند، در نقطه ای از زمان و مکان زاده می شوند و همراه با زمان در همان مکان اولیه و یا در سایر مکان ها نشو و نمو می یابند و تکمیل می شوند، به این صورت است که به عنوان مثال اگر در علم اقتصاد از کارگر، یا از سرمایه دار، یا از مفهوم کارایی و تخصیص بهینه منابع صحبت می کنیم، باید دقت داشته باشیم که زمینه و متن تاریخی مربوط به این مفاهیم کدام اند. در همین زمینه باید از خود بپرسیم که آیا قبل از دوران نوین تاریخی اساساً سرمایه دار وجود داشته است؟ آیا قبل از دوران صنعتی ، بحث کارایی در فعالیت اقتصادی و یا تخصیص بهینه منابع به مفهومی که در علم اقتصاد مطرح می شود قابل طرح و بررسی بوده است؟ آیا می توان در بحث علمی ،از اندیشه و تئوری علمی اقتصادی در دوران افلاطون و سقراط سخن گفت؟ یا اینکه اساساً باید توجه داشت که علم اقتصاد، همانند بخش عمده علوم تجربی، اجتماعی موجود، مولود انقلاب صنعتی است و این علوم و این مفاهیم قبل از تاریخ مزبور اساساً موجود نبودند.

 4-ظرف و قالب اجتماعی در علوم تجربی

 تاریخی بودن مفاهیم در علوم اجتماعی و در علم اقتصاد از نظرگاه دیگری نیز دارای اهمیت اساسی است. نظرگاه مزبور این است که تمامی مفاهیم مورد استفاده در این علوم دارای "ظرف و قالب تاریخی" خاص است و بدون توجه به قالب تاریخی مزبور، درک صحیح مفهوم ذیربط ممکن نیست، برای روشن شدن این نکته به مثالی از مفاهیم در علم اقتصاد توجه کنیم. همه می دانیم که ریکاردو، دانشمند بنام اقتصاد کلاسیک، عوامل تولید را در سه گروه کار، زمین، و سرمایه طبقه بندی می کرد. معنی واقعی این تقسیم بندی چیست؟ آیا باید تصور کرد که همیشه و در همه جا عوامل تولید عبارتند از کار، زمین، و سرمایه؟ مگر نه این است که امروزه زمین در موارد متعددی عیناً با سایر سرمایه های فیزیکی یکسان پنداشته می شود؟ آیا ریکاردو این نکات را نمی فهمید و ما در طی زمان درک و فهم بهتری از مفهوم سرمایه پیدا کرده ایم و دیگر تفکیک زمین و سرمایه را منطقی نمی دانیم؟ جواب به این سوالات منفی است.

برای فهم درست منظور ریکاردو باید به قالب زمان، یعنی زمانی که این مفاهیم ارایه شده اند توجه کرد. در این توجه و مطالعه متوجه خواهیم شد که ریکاردو دانشمندی است که در اوایل قرن نوزدهم و باتوجه خاص به مسایل اقتصادی می پردازد. لذا قالب زمانی و مکانی بحث های این داده ها مربوط به قرن نوزدهم و اساساً معطوف به جامعه انگلستان است. در این زمان و در این جامعه چه وضعیتی با مفاهیم مطرح شده چیست؟ جامعه انگلستان در این زمان، جامعه ای بود که در تب و تاب و در التهاب تحول از جامعه ای فئودالی به جامعه ای سرمایه داری بود. لذا در این جامعه از یک طرف مواجه با قشر اجتماعی فئودال بودیم که صاحب و مالک زمین های کشاورزی بودند و از این زمینها به شیوه فئودالی بهره برداری می کردند. از طرف دیگر در همین جامعه طبقه اجتماعی دیگری پاگرفته و در حال گسترش بود که صاحب وسائل تولید در زمینه های غیر فئودالی ( تولید کارخانه ای ) بود. این طبقه نوپا مالک سرمایه ( به مفهوم ابزار و وسائلی که در نظامی غیر فئودالی برای تولید کالا و خدمت بکار گرفته می شود) بود و لذا طبقه سرمایه دار نامیده می شد. و بالاخره قشر اجتماعی سومی تحت عنوان کارگر در همین روند تحولی ایجاد شده بود. این قشر اجتماعی متشکل از افرادی بود که عمدتاً از بافت روستایی فئودالی جامعه راهی شهرها شده بودند و جز نیروی کار خود صاحب و مالک هیچ چیز نبودند. این افراد دارای تخصیص بودند ولی تخصص در امور کشاورزی سنتی فئودالی که در قالب فعالیت های تازه پا گرفته صنعتی شهری قابل استفاده نبود و لذا در این چهار چوب اساساً این افراد باید کارکنان بدون تخصص تلقی می شدند. به علاوه اینان از قالب روستایی- فئودالی بدون هیچ مالکیت و ثروتی وارد شهر شده بودند و لذا صاحب ثروتی که به سرمایه تبدیل شود نیز نبودند. مشخص است که این قشر اجتماعی جدید، همان کارگران ویژه ای را تشکیل می دادند که در همین قرن مارکس آنها را به عنوان پرولتر مطرح کرد. یعنی کسانی که نه صاحب تخصص، نه صاحب سرمایه و نه صاحب ثروت هستند، آنها فقط دارای جسم فیزیکی و انرژی کار ساده می باشند.

اکنون ملاحظه می کنیم که بخشی از واقعیت اجتماعی جامعه انگلیس در اوایل قرن نوزدهم وجود این سه قشر اجتماعی مهم در فرایند تولید اقتصادی، یعنی قشر فئودال صاحب زمین کشاورزی، قشر سرمایه دار صنعتی مالک سرمایه، و قشر کارگران صاحب کار می باشد. در این قالب اجتماعی است که می توان بحث ریکاردو از عوال سه گانه تولید یعنی زمین، کار و سرمایه را فهمید. بدیهی است که پس از حذف قشر فئودال و قشر پرولتر از صحنه تولید اقتصادی در جامعه صنعتی ( و تبدیل پرولتر به کارگران متخصص و ... ) دیگر نمی توان و نباید از سه عوامل تولید در جامعه صنعتی امروز سخن گفت. بدیهی است که در این شیوه نگرش به مسأله نکته این نیست که ریکاردو اشتباه کرده است، بلکه نکته این است که ریکاردو با دقت فراوان عوامل تولید در زمان خویش و در مکانی خاص را تشریح نموده و سپس به بررسی علمی روابط بین این عوامل و تولید پرداخته است. در عین حال در این شیوه نگرش، نکته این نیست که دیگر نباید از این مفاهیم صحبت کرد. بلکه نکته این است که این مفاهیم در مجموعه مفاهیم تعریف شده اقتصادی جای می گیرد و هر جا و یا هر زمان که قالب های اجتماعی ذیربط حاکم گردد، باز هم برای تجزیه و تحلیل مسایل اقتصادی آن مکان و آن زمان باید به همان بازگشت.

به عنوان مثالی دیگر، در این زمینه می توان به برداشت اصلی مکتب فیزیوکراتها از فعالیت های تولیدی در جامعه اشاره کرد. می دانیم که از نظر پیروان این مکتب، تنها فعالیت مولد فعالیت کشاورزی است و سایر فعالیت ها مولد نیستند. این سخن به چه معنی است؟ اگر این بحث را خارج از قالب اجتماعی (زمان و مکان ) مطرح کنیم و به آن همچون مسأله ای ازلی، ابدی نگاه کنیم، بحثی مبهم و بدون منطق جلوه خواهد کرد. در این حالت خواهیم پرسید که چه عاملی باعث شده که فقط فعالیت کشاورزی مولد باشد و نه سایر فعالیت های تولیدی؟ چگونه است که مثلاً تولید انرژی ( برق ، گاز ، سوخت ، ... ) مولد نیست ولی تولید کشاورزی مولد است؟ بر اساس چه معیاری تولید واکسن طبی را مولد نمی شناسیم ولی تولید خیار و گوجه فرنگی را مولد می دانیم؟ در این میان دچار سردرگمی خواهیم شد که دانشمندان فیزیوکرات چه می گفتند؟ و این چگونه دانشمندی است که این چنین نظریه هایی می دهد؟ چرا جامعه به این نظریه بها داده است؟ و ...

اما باید دقت کنیم که همه این سوالات فقط در صورت عدم درک ماهیت و روش در علوم اجتماعی تجربی قابل طرح اند. اگر دقت کنیم که برای تمام مفاهیم و نظریه ها در علم اقتصاد، همچون سایر علوم اجتماعی، یک قالب اجتماعی ویژه وجود دارد، آن گاه برای درک نظریه فیزیوکراتها و قبل از طرح سوالات مذکور به بررسی قالب اجتماعی مزبور خواهیم پرداخت. در این بررسی متوجه خواهیم شد که فیزیوکراتها در جامعه فرانسه و در زمان اوج شکوفایی نظام ماقبل صنعتی از نظر تولید اقتصادی زندگی می کردند. در آن جامعه و در آن زمان بخش کشاورزی ضمن آنکه تغذیه کننده سایر بخش های فعالیت اقتصادی بود، به نحو شدیدی غیر وابسته به این بخش ها نیز بود. به عبارت دیگر بخش کشاورزی برای فعالیت تولیدی خود، بذر، کود، و آموزش های تخصصی را در درون خود تهیه می کرد و برای این داده های اساسی اتکائی به سایر بخش ها نداشت. سرمایه زیادی هم در فعالیت های سنتی کشاورزی لازم نبود و آنچه لازم بود از درون همین بخش تأمین می گشت. پس بخش کشاورزی لازم نبود و آنچه لازم بود از درون همین بخش تأمین می گشت. پس بخش کشاورزی نسبتاً مستقل از سایر بخش ها بود اما همین بخش باید غذا و بخش قابل توجهی از مواد اولیه، پوشاک و سایر نیازهای اولیه و اساسی زندگی را تأمین می کرد. می بینیم که بخش های دیگر فعالیت اقتصادی همگی برای اساسی ترین نیازهای خود متکی به بخش کشاورزی بودند ولی بخش کشاورزی از استقلال نسبی برخوردار بود، به عبارتی بخش کشاورزی "مادر" فعالیت اقتصادی در تمام جامعه بود و بدون این مادر، سایر بخش ها از هستی ساقط می گردیدند. حال آنکه بدون بخش های دیگر ، فعالیت کشاورزی لطمه ای نسبی می دید ولی باز به حیات خود ادامه می داد. حال روشن است که در چنین شرایطی می توان بخش کشاورزی و تنها بخش کشاورزی را بخش مولد دانست و سایر بخش های تولیدی را غیر مولد- همانگونه که فیزیوکراتها این نظریه را مطرح کردند. اکنون ملاحظه می کنیم که سوالاتی که در این زمینه در صفحه قبل مطرح شد کاملاً بی مورد است و بازهم ملاحظه می کنیم که این نظریه و مفاهیم ذیربط نیز در "خزینه" مفاهیم و نظریات اقتصادی قرار می گیرد و محفوظ و صحیح می ماند تا اگر قالب اجتماعی ذیربط مجدداً در جایی فراهم آمد بکار گرفته شود در عین حال باید اشاره کنیم که بخش کشاورزی در اکثر کشورهای جهان در شرایط امروزی کاملاً وضع متفاوتی یافته است. فعالیت تولیدی در این بخش به شدت وابسته به کود شیمیایی، سموم دفع آفات نباتی، بذر اصلاح شده، نتایج تحقیقات در زمینه های متعدد وسائل و ابزار سرمایه ای فراوان، سوخت های فسیلی و غیر فسیلی، تخصص های بالا و ... است . بدیهی است که در این شرایط دیگر بخش کشاورزی را نمی توان و نباید خوداتکا و خود بسا دانست. این بخش شدیدا وابسته به بخش های صنعت، حمل و نقل، آموزش، تحقیقات و ... است و لذا دیگر این بخش از فعالیت جامعه در شرایط جدید در بسیاری از کشورهای جهان بخش خوداتکاء مستقل و غیروابسته نیست. در عین حال بخش های دیگر فعالیت اقتصادی هنوز یک وابستگی اساسی به بخش کشاورزی دارند، هر چند این وابستگی نیز بشدت نسبت به دوران ماقبل صنعتی کاسته شده است خلاصه اینکه در دوران جدید بخش های مختلف فعالیت اقتصادی تماماً به یکدیگر وابسته شده اند و لذا امروز دیگر با هیچ منطقی نمی توان یک بخش اقتصادی را "مولد" و بقیه را غیر مولد دانست.

 5-عمومیت در علوم تجربی

 اگر وضعیت در علوم اجتماعی تجربی به این گونه است یعنی اگر مفاهیم و نظریه ها دارای قالب های اجتماعی ( زمانی – مکانی ) ویژه اند. آیا این مفاهیم و نظریه ها   "عمومیت " لازم را برای علمی بودن دارند؟ برای جواب به این سوال باید ابهام دیگری را در زمینه معنی و مفهوم مورد نظر از "عمومیت "  از ذهن زدود. آیا "عمومیت "  به این معنی است که یک مفهوم یا قضیه علمی باید همیشه و در همه جا ثابت و لایتغیر باشد؟ در کدام یک از علوم تجربی چنین وضعیتی وجود دارد؟ و چرا باید چنین انتظاری از علوم اجتماعی و از علم اقتصاد داشت؟ ساده ترین مثال ها را در این زمینه در نظر آورید. آیا همیشه و در همه جا آب درصد درجه به جوش می آید؟ آیا نقطه جوش آب به عواملی مانند میزان "فشار هوا"، درجه سبکی یا سنگینی آب و عواملی از این قبیل بستگی ندارد؟ و آیا این نکته که می دانیم و مسجل است که درجه جوش آب براساس میزان فشار هوا متفاوت است، از علمی بودن این قضیه می کاهد؟ می دانیم که چنین نیست، پس مشکل در کجاست؟ مشکل مطرح شده در سوال بالا در زمینه علوم اجتماعی احتمالاً از این نکته بر می خیزد که ما فلسفه و روش علوم اجتماعی تجربی را بدرستی درک نکرده ایم و یا در آموزش های دانشگاهی و غیر دانشگاهی خود این فلسفه و روش را بدرستی آموزش نمی دهیم.

 به عنوان مثال فرض کنید، اقتصاددانی جدیدترین کتاب در زمینه اقتصاد خرد در یک جامعه صنعتی را که حتی بهترین کتاب اقتصاد خرد در آن جامعه هم باشد انتخاب نماید و آن را به عنوان متن درسی در دانشگاههای ایران تدریس کند. به علاوه فرض کنید که این اقتصاددان به صورت صریح یا ضمنی مطالب و قضایای مطرح شده در این کتاب را برای حل و فصل مسائل اقتصادی در سطح خرد در جامعه ایران دارای کاربرد وسیع بداند و برای حل مسائل ذیربط سعی کند از این قضایا کمک بگیرید.

 در شرایطی که قالب اجتماعی ذیربط در ایران متفاوت باشد، مسلم است که کاربرد این قضایا در جامعه ما همان نتایجی را که کاربرد آنها در جامعه صنعتی به بار می آورد، نخواهد داشت. حال، آیا قضایای مطرح شده در کتاب مزبور اشتباه و غیر عملی است یا مسأله این است که اقتصاددان مورد بحث دچار اشتباه شده است و قضایایی را که مربوط به یک قالب ویژه اجتماعی است در قالبی متفاوت به کار می گیرد و صد البته نتایج مورد انتظار را به دست نمی آورد؟ آیا این اقتصاددان را باید یک نظریه پرداز اقتصادی تلقی کرد؟ یا باید او را شخصی دانست که قضایایی را آموخته و حتی به خوبی آموخته و صرفاً این آموخته ها را منتقل می سازد؟ در این راستا باید تأکید کرد که تفاوت است بین اقتصاددان به مفهوم فرهنگ، مفاهیم، قضایا، و نظریات اقتصادی و منتقل کننده صرف این مقولات به دیگران.

 6-      نظریه پرداز اقتصادی کیست ؟

 نظریه پرداز اقتصادی نمی تواند با واقعیات جامعه محل زندگی خود از نظر پژوهشی و تحقیقی بیگانه باشد. نظریه پرداز اقتصادی کسی است که نه تنها به واقعیات زندگی اقتصادی اطراف خود ( جامعه خویش و جامعه جهانی ) توجه دارد، بلکه به مطالعه مستقل این واقعیات، به فرضیه سازی در زمینه این واقعیات، به آزمون این فرضیه ها در جامعه و به کاربرد نتایج حاصله در امور جامعه بشدت وابسته است. البته نظریه پرداز اقتصادی، برای سرعت و سهولت کار، باید از طریق آموزش های قبلی در جریان مفاهیم، قضایا و نظرات اقتصادی مطرح شده قبلی قرار گرفته باشد. لذا هر نظریه پرداز شروع کننده یک علم نیست، ولی شرط اصلی برای نظریه پردازی برخورد علمی با واقعیات جامعه و جوامع است ونه مسلط بودن بر مفاهیم و قضایا و نظریه های قبلی در یک علم.

 7-      مابازاء عینی در علوم تجربی

 نکته دیگر ناشی از تجربی بودن مفاهیم در علوم اجتماعی و در علم اقتصاد این است که مفاهیم مزبور دارای مابازاء عینی می باشد و نمی توانند صرفاً و انحصاراً ذهنی باشند. معنی این سخن در این نکته اساسی نهفته است که نظریه پرداز علوم اجتماعی و علم اقتصاد نمی تواند مفاهیم را آن گونه که از نظر تحلیل فلسفی درست می نماید و یا درست می داند تعریف کند. به عنوان مثال کار یا سرمایه چیست و چگونه باید این مفهوم را تعریف کرد؟ تولید کدام است ؟ توسعه چیست ؟ و ... آیا توسعه را باید به گونه ای تعریف کرد که به نحوی از انحاء و به "بهترین" صورت تعالی و پیشرفت جامعه انسانی را تصویر کند؟ بر این اساس توسعه مشتمل بر چیست و کدام کشورها توسعه یافته اند؟ اگر از این طریق عمل کنیم، علی الاصول باید در ابتدا توسعه را کاملاً بر اساس ضوابط ذهنی و انتزاعی و با توجه به چهارچوب های ارزشی و اخلاقی تعریف کنیم و مثلاً بگوییم توسعه شرایطی است که در آن مختصه های X، Y و   Zوجود داشته باشند. اکنون باید برای یافتن مصادیق عینی توسعه به دنیای واقعیات برویم، جوامع و کشورهای مختلف را مطالعه کنیم و ببینیم کدام جامعه یا کشور دارای این مختصه هایX، Y و Z است. اگر شرایط کشوری با این مختصه ها تطبیق کرد این کشورتوسعه یافته است و اگر نه آن کشور توسعه نیافته است.

اما آیا این روش در علوم تجربی پذیرفته است؟ جواب قطعاً منفی است. در علوم تجربی اساساً شروع از ذهن منتزع بی معنی و غیر قابل قبول است. در اینجا ما ابتدا به جهان بیرون می نگریم و در این نگریستن است که مثلاً متوجه می شویم پدیده ای، واقعیتی هست که در بیرون ذهن محقق به عنوان پدیده توسعه یافتگی مطرح است. می بینیم که مابازاء عینی مشخص برای این پدیده وجود دارد. مشاهده می کنیم که تعدادی از کشورهای موجود جهان به عنوان کشورهای توسعه یافته شناخته شده اند و تعدادی دیگر به عنوان توسعه نیافته مشهورند. بحث و بررسی این نکته که آیا درست است به این کشورها توسعه یافته یا توسعه نیافته بگوییم از حیطه بررسی های علوم تجربی خارج است. فعالیت علوم تجربی این است که با مطالعه این دو دسته از جوامع، یعنی با مطالعه این واقعیات عینی از مفاهیم توسعه نیافتگی، این مفاهیم را در عبارات مشخص و دقیق تعریف نماید تا بعدا بتواند از این تعاریف در فرضیه سازی ها و در نظریه سازی ها استفاده کند. لذا، به عنوان نمونه، در علم اقتصاد در این زمینه خاص به این نکته می پردازیم که :

  • الف: مشخصه های مشترک کشورهای توسعه یافته کدامند.
  • ب : مشخصه های مشترک کشورهای توسعه نیافته کدامند.
  • ج: وجود کدام مشخصه یا مشخصاتی در کشورهای توسعه یافته مشترک و فقدان همین مشخصه یامشخصات در تمام کشورهای توسعه قابل مشاهده است.
  • د: وجود کدام مشخصه یامشخصاتی در کشورهای توسعه نیافته مشترک است و فقدان همین مشخصه یا مشخصات در تمام کشورهای توسعه نیافته قابل مشاهده است.

در بررسی تمامی موارد فوق نیز، مداوما با واقعیات عینی بیرونی و مشاهده تفصیلی و مطالعه عینی بیرونی و مشاهده تفصیلی و مطالعه دقیق این واقعیات سروکار داریم، نه با مقولات انتزاعی ذهنی. اگر این مطالعه را بدقت و به تفصیل صورت دادیم و مشخصه یا مشخصه هایی یافتیم که در کشورهای توسعه یافته موجود و در کشورهای توسعه نیافته مفقودند، حال می گوییم پس توسعه عبارت است از این مشخصات. حال باید به بررسی و طبقه بندی این مختصه ها بپردازیم که آیا مستقل از یکدیگرند و یا برخی تالی برخی دیگر و وابسته به برخی دیگر می باشند و ...

بدین سان نهایتاً میتوانیم به مفهومی قابل ارایه از توسعه از دیدگاه علوم تجربی دست یابیم. حال این مفهوم با معیارهای اخلاقی و فلسفی و ایدئولوژیک ما همخوانی داشته باشد یا نه، مقوله ای دیگر است، به عبارت دیگر ممکن است مفهوم توسعه ای که بدین صورت حاصل می شود، اساساً مورد قبول و تأیید ضوابط ایدئولوژیک، فرهنگی و اخلاقی ما نباشد. ما این توسعه را نخواهیم پسندید و در مقابل آن خواهیم ایستاد. از طرف دیگر می توانیم شرایطی را تصور کنیم که توسعه تعریف شده مورد بحث کاملاً با چهارچوب های اخلاقی ما سازگار باشد و لذا توسعه را مطلوب و خواستنی بیابیم. به هر حال فارغ از اینکه توسعه مورد بحث از نظر ما خواستنی، یا ناخواستنی باشد، توسعه است و پدیده ای مشخص در دنیای بیرونی را توضیح می دهد.

 8-      شیوه علمی حل اختلاف در علوم تجربی

 در بحث اخیر چند مسأله نهفته است:

اول، همان گونه که گفتیم هر مفهوم در علوم اجتماعی تجربی دارای یک مابازاء عینی خارجی است و مفاهیم صد در صد ذهنی و انتزاعی در این علوم جایگاهی ندارند.

 دوم، در صورتی که در تبیین و تعریف یک واقعیت بیرونی آراء مختلفی از سوی دست اندرکاران اظهار شود، حل و فصل این اختلاف تنها از طریق بحث و گفتگو و تبادل افکار بین اندیشمندان ذیربط ممکن نیست.

در اینجا همان داستان مشهور مربوط به مشخص نمودن تعداد دندان های اسب مطرح می گردد. اگر افرادی بر سر این نکته که اسب دارای چند دندان است اختلاف نظر داشتند، اینکه حتی سال ها در اطاقی دربسته بنشینند و با استفاده از تمامی متون ارزشمند علوم غیر تجربی بخواهند این اختلاف نظر را حل کنند، این کار شدنی نیست. در داستان مشهور این مسأله "علمای" ذیربط به این نتیجه می رسند که مشخص نمودن تعداد دندان های یک اسب، امری غیر ممکن است ولی خدمتکار عامی بی سواد و غیر دانشمند آنها پیشنهاد می کند که اسبی بیابند و بکوشند تا دندان های آن اسب را شماره کنند و ... به هر حال مسأله مورد تأکید این است که رفع اختلاف در مفاهیم مورد استفاده در علوم اجتماعی مستلزم مراجعه مکرر به واقعیات بیرونی است.

سوم، گفتیم که در تبیین و تعریف واقعیت بیرونی، ارزش ها و جهان بینی محقق دخیل نیست. به عبارت دیگر در تبیین و تعریف مفاهیم در علوم اجتماعی تجربی از لغات و واژه هایی همچون "باید" یا "نباید" نمی توانیم استفاده نماییم. به عنوان مثال نمی توانیم بگوییم که نباید زمین را به صورتی که ریکاردو در بررسی های خود تعریف کرده است تعریف کرد. البته می توانیم بگوییم که تعریف ریکاردو از زمین منطبق بر واقعیت عینی ذیربط بیرونی آن نیست، و اگر چنین گفتیم آن گاه باید واقعیت ذیربط را مجددا به تفصیل مطرح سازیم و تعریفی را که با این واقعیت از تعریف ریکاردو سازگارتر است مطرح نماییم.

9- انتخابی بودن در علوم اجتماعی و دخالت ارزش ها در این علوم

 بحث فوق ما را به حوزه تازه ای از مباحث در زمینه ماهیت و روش در علوم اجتماعی می کشاند. این حوزه مربوط به ارزش ها و دخالت چهارچوب های ارزشی در مباحث علوم اجتماعی است. برای ورود به این مبحث بهتر است از این نکات آغاز کنیم که :

• بررسی ها و مطالعات در علوم اجتماعی تجربی انتخابی است.

• مطالعات مربوط به علوم اجتماعی تجربی از نظر گاههای مختلف دچار نوعی خاص از نقص و کاستی است.

اولاً بررسی و مطالعه در علوم اجتماعی تجربی "انتخابی" است. می دانیم که در هر لحظه از زمان و در هر نقطه از مکان، هر محقق و نظریه پرداز اجتماعی با انبوهی عظیم از واقعیات بیرونی مواجه است. مشخص است که در این شرایط، هیچ محققی نمی تواند همه واقعیات مورد بحث را بررسی نماید و لذا مسأله انتخاب واقعیت برای مطالعه مطرح می گردد. به علاوه، حتی اگر یک یا چند واقعیت خارجی برای مطاله انتخاب شد، باز هم هیچ تضمینی وجود ندارد که آن واقعیت یا واقعیت ها از تمامی جنبه ها و به عبارتی در کلیت جامع خود مورد مشاهده و مطالعه محقق قرار گیرند. لذا مسأله انتخابی بودن از این نظر نیز در علوم اجتماعی تجربی مطرح می گردد. به عبارت دیگر دانشمند علوم تجربی در درجه اول با مسأله انتخاب یک یا چند واقعیت از میان واقعیت های مختلف بیرونی مربوط به حوزه مطالعات خود برای پژوهش، بررسی و فرضیه پردازی مواجه است. پس از انجام این انتخاب، دانشمند مزبور در قدم بعدی الزاماً به انتخاب جنبه یا جنبه های خاص از واقعیت مورد بحث می پردازد تا مطالعه و پژوهش خود را به صورت مشخص سامان دهد. نهایتا باید توجه داشت که علاوه بر دو حوزه مورد بحث از انتخابها، انتخاب نوع سومی نیز مطرح می گردد که هرچند "ارادی و آگاهانه" از سوی نظریه پرداز علوم اجتماعی صورت نمی گیرد، ولی دارای آثار بسیار مهمی می تواند باشد. این انتخاب مربوط به شرایط کلی محیط بر مطالعه و مشاهده محقق می گردد. به عنوان نمونه ای از این انتخاب نوع سوم می توان وضعیتی را مورد توجه قرار داد که طی آن محقق اقتصادی به انتخاب واقعیت فقر و محرومیت اقتصادی برای مطالعه می پردازد، این محقق نمی تواند به مطالعه این واقعیت در تمامی جوامع موجود بشری درگذشته، حال و آینده بپردازند. حتی مطالعه این واقعیت در تمامی جوامع موجود بشری نیز برای محقق علوم تجربی ممکن نیست. لذا اجباراً توجه اصلی محقق مورد بحث به مطالعه این واقعیت در جامعه خویش معطوف می گردد. اکنون ممکن است که این شرایط محیطی، آنچنان در بررسی عجین شده باشد که برخی از ویژگیهای خاص آن جامعه را برای محقق به صورت ویژگی عمده جلوه گر سازد و لذا محقق را به نتیجه گیری خاصی که ظاهراً عمومی است ولی عملاً و ماهیتاً ویژه همان شرایط است رهنمون سازد این نقص بعداً توسط محققان دیگری جبران خواهد شد، ولی در زمان مورد بحث به صورت نقصی که ناشی از انتخاب نوع سوم است، باقی می ماند.

 10-   دخالت جهان بینی و ارزش در مطالعات تجربی

 اکنون سوال این است که این انتخابها چگونه صورت می گیرد؟ در اینجا تنها جوابی که منطقی می نماید این است که معیارهای ارزشی – فرهنگی محقق، تعیین کننده اصلی انتخابهای او از واقعیات اجتماعی برای مطالعه و بررسی است .

به علاوه چون این انتخابها جهت حرکت در علوم اجتماعی تجربی را تعیین می کند لذا به نظر می رسد که چهارچوبهای ارزشی فرهنگی است که تعیین کننده جهت حرکت در علوم اجتماعی تجربی است. برای روشن شدن این نکته می توان به مثالهای متعددی در حوزه علم اقتصاد مراجعه کرد در علم اقتصاد که اساساً معطوف به مطالعه قانونمندیهای مربوط به رفتار معاملاتی انسانهاست حوزه وسیعی از واقعیات بیرونی قابل مطالعه است. می توان واقعیات مربوط به تولید، توزیع، مصرف و ... را در این علم مورد توجه و بررسی قرار داد. ولی اینکه مطالعات علم اقتصاد توسط یک نظریه پرداز از کجا شروع می شود و این مطالعات توسط نظریه پرداز دیگری در کجا ادامه می یابد الزاماً وابسته به "انتخاب" نظریه پرداز است. این انتخاب هم به این نکته باز می گردد که نظریه پرداز کدام واقعیت را "مهم یا مهمتر" تشخیص می دهد. طبیعی است که این تشخیص اساساً وابسته به چهارچوبهای ارزشی و جهان بینی مورد قبول نظریه پرداز مورد بحث است.

این نکته را می توان به این صورت نیز مطرح کرد که هر علم اجتماعی تجربی در نهایت مشتمل بر تعداد فراوانی مفاهیم، قضایا و نظریه ها است. این تعداد بسادگی قابل شمارش نیست ( دلیل این نکته را بعداً در همین گزارش مطرح خواهیم کرد) و گوئی این مفاهیم، قضایا و نظریات در یک بردار طولانی و باز قرار دارد.

اگر این مفاهیم ، قضایا و نظریات را با علامت X و اندیسهای مختلف نشان دهیم، خواهیم داشت :

------------------------------------------------------------------
         X1,X2,X3,…         Xi=1,2,…           Xj=1,2,…             Xf=1,2,… -----------------------------------------------------------------
اکنون سخن این است که هر علم اجتماعی تجربی بر اساس اینکه در کدام زمان و در کدام مکان شروع به نشو نما کرده باشد، با بخشی ویژه از مفاهیم، قضایا و نظریات شروع می کند. به عبارت دیگر ممکن است علم اجتماعی خاصی در مکان الف، به دلایلی که ذکر کردیم از حوزهXi  در بردار فوق شروع نماید و همان علم اجتماعی در مکان دیگری از حوزه Xrیا Xj . در عین حال قانونی را نیز نمی توان یافت که نشان دهد که "ابتدای" یک علم اجتماعی کجاست و انتهای آن کجا و لذا منطقی هم وجود ندارد که به محقق بگوید که کار مطالعه و بررسی را از کجا آغاز کن. لذا ملاحظه می کنیم که علوم اجتماعی تجربی، ماهیتاً "انتخابی" هستند، یعنی به اعتبار این که در کدام زمان و مکان شروع شده اند و در کجا تداوم یافته اند، حوزه های مشخصی از واقعیات مربوط به قلمروی خود را مطالعه کرده اند و حوزه هایی را تا مقطع زمانی مورد نظر به بررسی نگذارده اند. این انتخاب ها نیز همان گونه که اشاره کردیم بر اساس ایدئولوژی، جهان بینی، و ارزش ها صورت می گیرد. نتیجه اولیه از این بحث این است که علوم تجربی اجتماعی از ارزش ها مستقل نیستند، اما وابستگی آنان به ارزش ها در انتخاب واقعیت برای مطالعه است ولی همان گونه که خواهیم دید، دخالت ارزش در "روش" بررسی بسیار محدود می باشد.

 11-   تفاوت یک علم اجتماعی در یک حوزه ایدئولوژیک نسبت به حوزه دیگر

 نتیجه دیگری که از این بحث می توان گرفت این است که در جوامع با جهان بینی های ایدئولوژیک متفاوت می توان از علوم اجتماعی متفاوت سخن گفت. به عبارت دیگر و به عنوان مثال، علم اقتصاد زاییده از نظام سرمایه داری و تکامل یافته در بطن این نظام با علم اقتصاد زاییده از نظام کمونیستی و تکامل یافته در بطن این نظام، متفاوت خواهد بود. در همین راستا می توان تصور کرد که علم اقتصاد نشات گرفته از یک نظام اسلامی و تکامل یافته در بطن این نظام از هر دو "نوع" علم اقتصاد مطرح شده در فوق "متفاوت" باشد. اما بلافاصله باید تأکید کرد که این تفاوت ها مربوط به حوزه های مطالعه  ( Xi یاXr   ویا Xj ...) می شود و نه مربوط به اعتبار علمی قضایای کشف شده در هر علم. به عبارت ساده تر قضایای کشف شده در علم اقتصاد اسلامی هم نافی قضایای کشف شده در اقتصاد سرمایه داری یا اقتصاد کمونیستی نخواهد بود و ... آنچه باعث تفاوت می شود، همان "انتخاب ها" می باشد.

 در این زمینه می توان به عنوان مثالی ملموس تر اشاره کرد، که اگر این سخن راست باشد که در جهان بینی اسلامی بحث و بررسی فقر از بحث و بررسی تولید مهمتر است، بدیهی است که در یک جامعه به واقع اسلامی، اقتصاددانی که با ارزش های این جامعه عجین باشد، در مطالعات اقتصادی خود بیشتر به بررسی فقر و قانونمندیهای این مسأله در حوزه علم اقتصاد خواهد پرداخت و لذا مفاهیم قضایا و نظریات مربوط به فقر در علم اقتصاد اسلامی زودتر از سایر مفاهیم، قضایا و نظریات، تبیین، تدوین و ارایه خواهد گشت و ...

در عین حال نباید فراموش کرد که با توجه به نکات بیان شده، اگر جامعه اسلامی وجود نداشته باشد، بدیهی است که علم اقتصاد اسلامی به معنای مزبور نیز ایجاد نخواهد شد. این نکته به همان اعتبار است که می دانیم بدون وجود عینی، ملموس و واقعی نظام سرمایه داری، علم اقتصاد سرمایه داری نیز امکان وجود نمی یافت. لذا بدیهی می نماید که نمی توان از علم اقتصاد اسلامی در دورانی از تاریخ که چنین جوامعی وجود نداشته است، سخن گفت، هر چند از مبانی نظام اقتصاد اسلامی سخن گفتن مستلزم وجود جامعه اسلامی نیست.

 12-   نقص ماهوی در علوم تجربی و نحوه تکمیل قضایا در این علوم

 انتخابی یودن در علوم تجربی اجتماعی نکته مهم دیگری را نیز مطرح می نماید و آن این است که علوم اجتماعی ماهیتاً "ناقص" اند و مدام در فرایند توسعه و تکامل هستند. این "نقص" ذاتی از دو جهت مطرح می گردد. اولاً تا زمانی که تاریخ زندگی بشر به پایان نرسیده است، باید انتظار داشت که در زمان های آینده، همچنان واقعیات تازه ای مطرح گردد و لذا پیوسته باید انتظار داشت که مسایل تازه ای برای بحث و بررسی علوم اجتماعی تجربی پیش روی قرار گیرد. لذا فارغ از اینکه، علم اجتماعی تجربی خاصی در نقطه زمانی t تا چه حد پیشرفت کرده باشد، الزاماً پیشرفت این علم به انتها نرسیده است، چرا که انتظار داریم در زمان های بعدی، یعنی در زمان t1،t2،t3 و ... واقعیات تازه ای مطرح گردد که بررسی این واقعیات قانونمندیهای تازه ای را نیز مطرح خواهد ساخت به علاوه باید توجه داشت که به دلایل متعدد حتی در زمان حال و گذشته نیز واقعیات به همان گونه که قبلاً گفتیم الزاماً به تمامی و در کلیت جامع خود مورد مطالعه نبوده اند و لذا علوم اجتماعی تجربی از این نظر گاه نیز ناقص و قابل تکامل اند.

برای روشن شدن این نکته که دارای اهمیت ویژه ای در علوم تجربی است، اجازه دهید با مثال ملموسی در زمینه علوم غیر اجتماعی بحث را ادامه دهیم. فردی را در نظر بگیریم که برای شناختن نقطه جوش آب در شهری ساحلی مدام به فرضیه سازی و آزمون بپردازد. می دانیم که این شخص پس از مطالعات لازم به این نتیجه خواهد رسید که "آب، در صد درجه حرارت به جوش می آید" و اکنون فرض کنید گروهی از کوه نوردان برنامه صعود به بلندترین قله های کوهستانی را تهیه می نمایند و به صورت علمی و محاسباتی به این امر می پردازند. از جمله تمهیداتی لازم این گروه مقدار مشخصی سوخت بر اساس "قانون آب در صد درجه حرارت به جوش می آید" برای گرم کردن آب در مسیر و در قله کوهستان با خود می برند. این گروه پس از اتمام کار، صعود به قله و گرم کردن آب به همان مقدار برنامه ریزی شده ملاحظه خواهند کرد که بیش از اندازه نیاز سوخت با خود حمل کرده اند. فرض کنید یکی از اعضای گروه دارای کنجکاوی علمی است و سعی می کند این پدیده را بررسی کند. پس از بررسی ها مشخص می شود که آب در بلندترین قله کوهستان ( که چند هزار متر بالاتر از سطح دریاست ) در صد درجه به جوش نمی آید. اکنون ظاهراً به قانونی مغایر با قانون اول رسیده ایم. قانونی داشتیم که "آب درصد درجه به جوش می آید" و ظاهراً این قانون عمومی بود. اکنون ملاحظه کردیم که در بلندترین قله کوهستان آب در کمتر از صد درجه، مثلاً در 95 درجه به جوش می آید. برخورد علمی با این مسأله چیست؟

 آیا قانون قبلی نفی شده است؟ جواب هم آری است و هم نه. به عبارت دیگر جواب این است که "عمومیت" قانون اول نفی شده است وگرنه هنوز آب در کنار ساحل در صد درجه به جوش می آید.در اینجا متخصص علوم بلافاصله متوجه می شودکه قانون اولی او دارای "نقص" بوده است. به علاوه وقتی کشف شد که در جایی دیگر آب در 95 درجه به جوش می آید، این نکته احتمال اینکه آب در مکان های دیگر در سایر درجات به جوش برسد را مطرح می سازد. به عبارت دیگر به نظر می رسد که قانون اولی از این نظر ناقص بوده است که "عاملی" خاص یا "عواملی" ویژه را که در این قانون دخیلند در مطالعات اولیه نیافته و در نظر نگرفته است. بازهم به عبارت دیگر، به نظر می رسد که مطالعات اولیه قانونی خاص را یافته است و آن را بدون جهت عمومیت داده است. پس باید به دنبال یافتن آن قانون عمومی تر به تحقیق و پژوهش پرداخت. این مطالعه روشن خواهد کرد که قانون عمومی تر مورد نظر این است که آب در یک اتمسفر فشار درصد درجه به جوش می آید و معلوم است که هنوز هم نمی توانیم بگوئیم که قانون عمومی اصلی را یافته ایم. ولی فعلاً قانونی یافته ایم که هم قانون اولی ( آب در کنار ساحل درصد درجه به جوش می آید) را توجیه می کند و هم قانون دوم که "آب در قله مرتفع ترین کوهستان در نودو پنج درجه به جوش می آید" و هم هزاران قانون دیگر در این زمینه را که "آب در فشار x اتمسفر در درجهt به جوش می آید."

نمودار زیر وضعیت تکمیل قضایا در علوم تجربی را نشان می دهد. در این نمودار مشاهده می شود که ابتدا، در زمان و مکان خاص قانون A (قانون اول) کشف می گردد. پس از زمانی در همان مکان و یا در مکانی دیگر قانون B (قانون دوم) که ظاهرا نافی و ناقض قانون اول است، کشف می گردد. اکنون محقق علم تجربی ذیربط برای یافتن قانون عمومی تر به مطالعه می پردازد و نهایتا قانون C (قانون عمومی تر سوم) را کشف می کند که نه تنها توضیح دهنده قوانین A و B است، بلکه مجموعه ای بزرگ از پدیده های D، E، F و ... را نیز توضیح می دهد.

 پس ملاحظه می کنیم که انتخابی بودن علوم تجربی به صورت های بیان شده باعث می گردد که :

- این علوم همیشه "ناقص" باشند

- این علوم پیوسته در جریان تکامل باشند

- قضایای کشف شده در این علوم هیچ گاه به طور مطلق نفی نگردد، ضمن اینکه پیوسته در جریان

"تعمیم" و دقیق تر شدن باشد.

در همین راستا، می توان روشن تر شدن مسأله نمونه هایی در مطالعات اقتصادی را ذکر کرد. می دانیم در تئوری اقتصادی کلاسیک، دو آکسیوم ( اصل بدیهی ) مورد توجه قرار گرفت و بر اساس آن در یک نظام دقیق ریاضی قضایای اقتصادی ساخته شد.

این دو آکسیوم یا اصل بدیهی عبارت بودند از :

1-   انسان ها در رفتار معاملاتی خود به دنبال حداکثر کردن سود شخصی می باشند ( به تعبیر ساده تر انسان ها در رفتار معاملاتی به دنبال این می باشند که ارزان بخرند و گران بفروشند).

2-      امکان دارد که بازار معاملات را به صورتی سامان دهیم که رقابت کامل بر این بازارها حاکم باشد.

 با توجه به این دو آکسیوم مکتب کلاسیک در علم اقتصاد ثابت می کرد که در صورت عملکرد کامل این دو اصل بدیهی :

الف: افزایش سود تولید کنند فقط از طریق نوآوری و ابداع در زمینه های فنی، مدیریتی، مالی، ... ممکن است.

ب: این نوآوری ها در جامعه پیوسته صورت خواهد گرفت و لذا جامعه همواره در مسیر ارتقاء فنی و علمی و سازمانی حرکت خواهد کرد.

ج: تخصیص منابع بهینه خواهد شد.

د: هزینه تمام شده کالاها و خدمات کاهش خواهد یافت.

ه : قیمت ها کاهش خواهد یافت.

و: تقاضا افزایش خواهد یافت.

ز: تولید و ظرفیت تولید گسترش خواهد یافت.

ح : مازاد مصرف کننده زیاد خواهد شد.

ط:............................
ی:..........................

 و در نهایت در این نظام مارپیچ رشد و توسعه اقتصادی به صورت زیر شکل خواهد گرفت:

 آکسیومهای مورد بحث در شرایطی توسط اقتصاددانان کلاسیک انتخاب شدند که مسایل اقتصادی جامعه ای مانند انگلیس و یا سایر جوامع پیشرو در جریان انقلاب صنعتی مورد توجه خاص این نظریه پردازان بود. حال فرض کنید که تجارب بعدی مثلاً در قرن بیستم در کشورهای عقب مانده از تحولات اقتصادی دوران جدید تاریخی نشان دهد که در صورت احراز دو آکسیوم مورد بحث تمام یا بخشی از نتایج مندرج در مکتب اقتصاد کلاسیک حاصل نمی شود. آیا باید نتیجه گرفت که قضایای کشف شده در مکتب کلاسیک علم اقتصاد اشتباه بوده و نفی شده است؟ مثال آب و درجه جوش آن را به خاطر بیاوریم. آیا مساله این نیست که در این شرایط باید فقط در "عمومیت" این قضایا تردید کرد و به دنبال یافتن آکسیوم جدید (هماننئ عامل جدید فشار هوا در مثال درجه جوش آب) و قانون عمومی تر بود؟ در این چنین بررسی ممکن است به این نتیجه برسیم که در قرن بیستم و در کشورها عقب مانده علاوه بر دو آکسیوم فوق که هنوز از نظر بررسیهای علمی معتبرند، حداقل با آکسیوم سوم وجود "سلطه فنی" مواجه ایم و اگر چنین باشد، اکنون تحلیل آکسیوماتیک وضعیت (براساس این سه آکسیوم) ممکن است ما را به قانون عمومی تر برساند. به عنوان مثال، ممکن است به این نتیجه برسیم که در شرایط وجود آکسیوم سلطه فنی، الزام به هدایت اقتصاد برای افزایش ظرفیت تولید و حصول سایر نتایج مندرج در نمودار قبلی داریم. و در شرایط فقدان سلطه فنی، مجدداً به قضایای نظام کلاسیک باز می گردیم. به هر حال نکات فوق تاملاتی است بر انتخابی بودن علوم اجتماعی تجربی، نقص ذاتی و ماهیتی این علوم به علت انتخابی بودن، اعتبار نسبی قضایای این علوم و شیوه تکمیل قضایا.

 13-   تفاوت علوم تجربی اجتماعی و سایر علوم تجربی

  سوال این است که آیا علوم تجربی اجتماعی و سایر علوم تجربی از جهت روش یکسانند؟ جواب ساده این است که در مرحله مشاهده و مطالعه واقعیت، و در مرحله تفکر و اندیشه انتزاعی ( تعیین عوامل مهم، فرضیه سازی، ... ) این علوم از نظر روش یکسانند، ولی تفاوت عمده روش در مرحله آزمون فرضیه مطرح می گردد.

به عبارت دیگر، تمامی علما و نظریه پردازان علوم تجربی تحت تأثیر نظامهای ارزشی خود به انتخاب واقعیت یا واقعیاتی از دنیای خارج برای مطالعه می پردازند. تمام این دانشمندان این واقعیات را به تفصیل مطالعه می کنند همه آنان به فرضیه سازی در باره این پدیده ها می پردازند و تا این مقطع همگی از مسیر و روش مشترکی پیروی می کنند. اما از این مرحله به بعد، عالم علوم تجربی غیر اجتماعی برای آزمون فرضیه ساخته شده دارای دو مزیت اساسی نسبت به عالم علوم تجربی اجتماعی است.
1- در علوم تجربی غیر اجتماعی، آزمایشگاه کنترل شده در اختیار است و یا از دیدگاه نظری قابل تعبیه است. حال آنکه در علوم تجربی اجتماعی آزمایشگاه کنترل شده ای در اختیار محقق نیست و نمی توان انتظار تحقق چنین آزمایشگاهی را نیز داشت. به عبارت دیگر، منطقاً و اخلاقاً نمی توان جامعه ای از انسانها برای اجرای آزمایشهای کنترل شده در اختیار محقق علوم تجربی قرار دارد.

2- در علوم تجربی غیر اجتماعی، موضوع تحقیق به نحو قابل تمیزی از عامل تحقیق ( محقق و نظریه پرداز) مستقل است. حال آنکه در علوم تجربی اجتماعی، محقق، خود یکی از موضوعات تحقیق است. بدیهی است که در چنین شرایطی امکان بررسی بیطرفانه و علمی موضوع در علوم تجربی اجتماعی به مراتب محدودتر از علوم تجربی غیر اجتماعی است.

مسأله ای دیگر، پیچیدگی مطالعات علوم اجتماعی تجربی را باز هم وسعت می بخشد وآن مسأله این است که محقق علوم اجتماعی تجربی با مطالعه "واقعیتها در یک سیستم زنده و فعال و پویا و پیوسته در حال تغییر سریع" مواجه است حال آنکه موضوعات مورد مطالعه محققان علوم تجربی غیر اجتماعی بیشتر در قاموس موضوعات "ماشینی" و "غیر زنده و پویا" قرار دارد.

نکات فوق دارای نتایج مهمی در زمینه ماهیت قضایا و مفاهیم در بررسیهای علوم اجتماعی تجربی است. مهمترین این نتایج در این نکات نهفته است که در این علوم:

  • اولاً حجم فرضیه ها و نظریات به مراتب بیشتر از حجم قضایای علمی ثابت شده است.
  • ثانیاً به علت نکته بیان شده در فوق، علوم اجتماعی تجربی را نمی توان صرفاً در حوزه علوم محض تجربی مانند شیمی طبقه بندی نمود. حوزه های بررسی علوم اجتماعی تجربی را الزاماً باید اختلاطی از "هنر" و "علم" دانست. شاید به این دلیل است که در درجات علمی دانشگاهی در حوزه های علوم اجتماعی عمدتاً بر "هنر" بودن این علوم تأکید می شود. حال آنکه در حوزه های علوم اجتماعی تجربی غیر اجتماعی بر "علم" بودن تاکید می شود. مثلا،‌معمولا در حوزه های علوم اجتماعی تجربی برای مدرک کارشناسی، مدرک B.A.         ( یعنی Bachelor of Art ) اعطا می شود حال آنکه برای مدرک کارشناسی مثلاً در رشته شیمی مدرک BSC یعنی (Science  Bachelor of) اعطا می گردد.
  • ثالثاً اهمیت نسبی نظریه پرداز و دانشمند در علوم اجتماعی تجربی در مقایسه با سایر متخصصین این علوم به مراتب بیشتر از اهمیت نسبی نظریه پرداز و دانشمند در سایر علوم می باشد. فراموش نکنیم که در زمینه های هنری، شخصیت و هویت هنرمند بیشتر از تکنیک کار هنری بر آثار هنرمند مؤثر است. به عبارت دیگر هزاران تکنسین عالی هنری هم ممکن است قادر به خلق یک شاهکار نباشند. حال آنکه هنرمند واقعی حتی در شرایط نقص نسبی تکنیک هم می تواند محتملاً به خلق آثار مهم موفق شود. نکته اخیر به ویژه بر این مسأله تأکید دارد که آموزش علوم تجربی اجتماعی بدون آموزش متون نوشته شده توسط نظریه پردازان بزرگ این علوم بسیار ناقص خواهد بود. حال آنکه ممکن است این وضعیت در علوم تجربی غیر اجتماعی با این شدت برقرار نباشد.

در عین حال باید توجه داشت که در علوم تجربی کوشش گردیده است تا جایگزین هایی برای فقدان آزمایشگاه کنترل شده ایجاد شود در این زمینه توفیق زیادی نیز به دست آمده است به عنوان مثال در تمامی این علوم از "مطالعه تاریخی" جوامع به عنوان جایگزینی محدود از آزمایشگاه کنترل شده استفاده می شود. به عبارت دیگر روش علوم تجربی اجتماعی به اجبار و به ضرورت روش تحقیق " مورخ " و "تاریخ دان" و "تاریخ شناس" نیز باید باشد. و یا در علم اقتصاد، با گسترش شاخه اقتصاد سنجی کوشش شده است تا روشهای تحلیل متکی بر فکر ریاضی- آماری را تا حدی جایگزین آزمایشگاه کنترل شده در آزمون فرضیه نمایند. با این همه بدیهی است که این نقیصه اساسی ( فقدان آزمایشگاه کنترل شده ) هنوز تا حد بسیار قابل توجهی در علوم تجربی اجتماعی پابرجاست.

 14- حوزه و قلمرو ویژه در مطالعات اقتصادی

 اکنون پس از اشارات مختصر فوق به ویژگیهای علوم اجتماعی تجربی که بنا به تعریف معطوف به علم

اقتصاد نیز می باشد باید به حوزه و قلمرو ویژه مطالعات و بررسیهای اقتصادی اشاره کنیم.

به عبارت دیگر باید به تعریف این علم بپردازیم.

بدیهی است تعریف علم اقتصاد بر اساس روش مورد استفاده در این علم تعریفی " مانع" نخواهد بود. به عبارت دیگر تعریف علوم اقتصاد براساس روش تحقیق در این علم، تعریفی خواهد بود که سایر علوم اجتماعی مانند جامعه شناسی و علم سیاست را نیز در بر خواهد گرفت.

پس باید با توسل به معیاری دیگر به تعریف علم اقتصاد پرداخت. این معیار را می توان در زمینه تعیین حدود و قلمرو  مطالعات اقتصادی از مجموعه مطالعه اجتماعی به دست آورد. در این زمینه و در تعریف علم اقتصاد، نحوه های بیان متعدد و متفاوتی ارایه گردیده است. از جمله این نکته مطرح گردیده که "علم اقتصاد" علم تخصیص بهینه منابع است. اما این تعریف همان گونه که خواهیم دید ضمن صحت، تأکید لازم را بر محور اصلی مطالعه در این علم در حد گسترش فعلی قلمرو آن نمی گذارد.

برای روشن شدن مسأله اجازه دهید به زمان پاگیری اولیه این علم، یعنی اواخر قرن هجدهم و مکان پیدایش آن یعنی انگلستان توجه کنیم. می دانیم علم اقتصاد نوین با کتاب "ثروت ملل" نوشته فیلسوف و اقتصاددان بزرگ جامعه انگلیس در دهه 1770، یعنی آدام اسمیت پایه گذاری شد.

مشاهده اصلی این دانشمند در زمینه علم اقتصاد را می توان در سطور زیر خلاصه کرد:

در اواخر قرن هجدهم، ظرفیت های تولیدی و تولید جامعه اروپایی در شهرها و در بخش نوین، مدام در حال افزایش بود. افزایشی که قابلیت تداوم داشت و از این نظر با افزایش تولید در برخی از دوره های قرون گذشته، ماهیتاً متفاوت بود. مهمتر اینکه مشاهدات تفصیلی نشان می داد که عامل اصلی این افزایش های ظرفیت و تولید، صاحبان سرمایه نوین بودند که اصلی ترین و گاه تنها انگیزه فعالیتشان دنبال کردن نفع شخصی بود. این مشاهدات برای اسمیت که قبل از ورود به علم اقتصاد، معلم فلسفه اخلاق بود، این سوال اساسی را مطرح کرد که قانونمندیهای اصلی افزایش ثروت ( یا ظرفیت تولیدی ) در جامعه کدامند؟ آیا دنبال کردن نفع شخصی ( که از نظر اخلاق فردی مذموم و ناپسند است ) باعث افزایش تولید و ظرفیت تولیدی ( ثروت ) جامعه می شود؟ اگر چنین است مکانیسم عمل چیست ؟

می بینم که فارغ از آنکه یافته های اسمیت چه بود، سوال اصلی که بررسی های علم اقتصاد را شروع کرد، یافتن قانونمندیهای "چگونگی افزایش تولید در سطح کلان جامعه" بود. پس ملاحظه می کنیم که علم اقتصاد در ابتدای پیدایش خود "علم مربوط به کشف قانونمندیهای افزایش تولید" بوده است. این موضع، یعنی "کشف قانونمندیهای افزایش تولید" تاکنون نیز در محور بررسی های علم اقتصاد قرار دارد. نظریه پردازان بزرگ علم اقتصاد نیز تماماً به این نکته به عنوان محور و اصل علم اقتصاد پرداخته اند. اسمیت، ریکاردو، میل، سی، مارشال، والراس، لیست، کینز و .. همگی شواهدی براین مدعا می باشند.

از طرف دیگر علم اقتصاد توسعه که شاخه ای دیگر از علم اقتصاد است توسط اقتصاددانانی جون میردال شروع و با اقتصاددانانی چون لوییس، روستو، شولتز و ... ادامه می یابد. در این شاخه از علم اقتصاد نیز، مجددا قانونمندی افزایش تولید محور و اساس بحث و بررسی است با این تفاوت که این شاخه از علم اقتصاد به بررسی این قانونمندی ها در جوامع توسعه نیافته می پردازد و حال آنکه در شاخه های اولیه علم اقتصاد ( اقتصاد خرد- اقتصاد کلان) موضوع بررسی، قانونمندی های افزایش تولید در مراحل مختلف تحول اقتصادی در جوامع صنعتی فعلی است به عبارت دیگر می توان این چنین نیز بیان داشت که علم اقتصاد با این سوال اساسی شروع گردید که :

"قانونمندیهای افزایش تولید و ظرفیت تولیدی در جوامع پیشرو در انقلاب صنعتی همچون انگلیس چه بوده و چیست؟"

 این علم با این سوال اساسی توسط اقتصاددانان توسعه تکمیل گردید که:

"چرا کشورهای توسعه نیافته موفق به افزایش تولید خود نشده اند و فقیر باقی مانده اند."

البته برای یافتن جواب به سوالات بالا، علم اقتصاد به توسعه شاخه های متعدد دیگری نیز چون مالیه عمومی، اقتصاد بین الملل، اقتصادسنجی، پول، حسابداری ملی و ... پرداخته است و در این راستا امروز به یکی از پیشرفته ترین و مقداری ترین علوم اجتماعی تبدیل گردیده است .

بحث های تفصیلی تر در زمینه حوزه و قلمرو علم اقتصاد و درباره تعریف این علم را می توان در تمامی کتب پایه در علم اقتصاد یافت و نیازی به تکرار مطالب این کتب در این نوشته نیست. با این همه و در رابطه با حوزه و قلمرو علم اقتصاد باید در اینجا به چند نکته زیر نیز به اختصار اشاره کرد:

  • علم اقتصاد، علم یافتن روشهایی برای صرفه جویی در مصرف، اعمال خست،‌کم خرج کردن،‌زیاد خرج کردن و مقولاتی از این قبیل نیست.
  • علم اقتصاد، علم یافتن روش ها و قانونمندیهای مربوط به ثروتمندشدن افراد منفرد و منفک نیست.  هر چند افراد می توانند از قانونمندیهای این علم در جهت اندوختن ثروت شخصی هم استفاده کنند. مگر نه این است که از یافته ها و علم فیزیک در ساختن بمب اتمی استفاده شده است و بمب اتمی برای نابودی جمع های عظیم انسانی به کار گرفته شده است. ولی آیا علم فیزیک، علم یافتن روش های نابودی انسانهاست ؟
  • علم اقتصاد، مانند همه علوم تجربی دیگر از خصلتی انسانی که همان کوشش در یافتن راه حل مشکلات موجود در زندگی انسانهاست نشأت می گیرد. اگر فقر هست، برای رفع فقر در نهایت چاره ای جز افزایش تولید نیست، چگونه می توان به تولید اضافه تر دست یافت و معضلات فقر و بیکاری را حل کرد؟ تمامی علوم به این مفهوم از زمره اصیل ترین و شریف ترین فعالیت های انسانی می باشند. به علاوه علوم نشان دادند در عمل نیز می توانند موثرترین وسایل در اختیار انسان برای حل معضلات زندگی باشند. بدین صورت است که در شرافت فعالیت علمی نمی توان تردید کرد، هر چند تجارب موجود نشان می دهد که در تناسب ظرفیت های بشر برای استفاده شرافتمندانه از دستاوردهای علمی تردید قابل توجهی وجود دارد. با این همه باید دقت داشت که مسلط شدن به قوانین علمی، نهایتاً انسان را در وضعیتی قرار می دهد که قدرت دخالت در پدیده های طبیعی را می یابد و به اعتباری گویی تسلط بیشتر و بیشتر در مبانی علمی، همان "رخته و نفوذ روح خالق است در جسم خاکی ما انسان ها".

بشر با مخالفت علمی می تواند بر سرعت "حادث شدن" پدیده ها به شدت موثر گردد و لذا با نفوذ علمی بشر، می توان حادثه ای را که به طور طبیعی فقط پس از گذر قرن ها اتفاق می افتد، در زمانی کوتاه ( احتمالاً یک دو دهه ) به وجود آورد. در همین راستا می توان سرعت اتفاق حوادثی دیگر را به شدت محدود و حتی حدوث حادثه ای را متوقف ساخت.

امیدواری متخصصان علم اقتصاد و به ویژه متخصصان توسعه در این نکته خلاصه می گردد که با کشف قانونمندی های افزایش تولید در جوامع بشری، و با به کارگیری این قانونمندی ها، تولید در زمانی معقول ( نسبتاً کوتاه ) در حدی افزایش یابد که امکان حل مشکلات عظیم فقر بیکاری میلیاردها نفر از جمعیت انسانی برای جوامع موجود بشری فراهم گردد.



[1] حسین عظیمی، ماهیت و روش‌ در علم اقتصاد، نشریه دانشگاه انقلاب، بهار و تابستان 1373، شمارة 102-101، ص 132-115.